حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

پنجشنبه, ۷ خرداد , ۱۴۰۵ ساعت تعداد کل نوشته ها : 6431 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×

آرشیو » بایگانی‌ها خاطرات - صفحه 23 از 29 - خط شکن ها

ازدواج ساده اما الهی | روایت عاشقانه‌ای از ازدواج شهید اکبر منصوری
1404-03-06

ازدواج ساده اما الهی | روایت عاشقانه‌ای از ازدواج شهید اکبر منصوری

ازدواج امام علی و حضرت زهرا، الگویی بی‌نظیر برای زندگی مشترک در سالروز ازدواج آسمانی امیرالمؤمنین علی (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س)، نگاهی داریم به خاطره‌ای ناب از ازدواج عاشقانه سردار شهید اکبر منصوری که الهام‌گرفته از همان سبک زندگی ساده، معنوی و هدفمند بود.   ازدواج امام علی و حضرت زهرا، الگویی بی‌بدیل از […]

لحظه خداحافظی
1396-05-17

لحظه خداحافظی

سال 1357 قبل از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، من کلاس اول ابتدایی بودم و به خاطر شلوغی ها و تظاهرات و بزن و بگيرهاي رژیم شاهنشاهی، منصور داداش منو با دوچرخه به مدرسه می برد و می آورد، یه روز موقع برگشتن از کنار ژاندارمری که سر راه مون بود رد می شدیم که به […]

عباس محمدی شهیدی عارف مسلک
1396-05-15

عباس محمدی شهیدی عارف مسلک

از نيروهاي اطلاعات عمليات لشگر عاشورا بود ، با كوله باري از تجارب ارزشمندي كه در طول سال هاي جهاد و شهادت اندوخته بود ، شخصيت پايداري داشت و روحيه يكساني در جبهه و پشت جبهه . وقتي كه در ايام جنگ به زنجان مي آمديم ، گاهي او را ما بين سبزه ميدان و […]

خاطرات یک رزمنده ابهری از نبرد مرصاد
1396-05-03

خاطرات یک رزمنده ابهری از نبرد مرصاد

مشاهدات و خاطرات رزمنده هشت سال دفاع مقدس در سالروز قبولی قطعنانه ۵۹۸ توسط ایران مبنی بر اتمام جنگ در( ۲۷/۴/۱۳۶۷ )و بیست ششمین سالگرد عملیات مرصاد تقدیم رزمندگان و پیشکسوتان جهاد و شهادت نموده و از حماسه آفرینی ها و رشادتهای رزمندگان اسلام و ایثار های شهدا ی گرانقدر دوران هشت سال دفاع مقدس […]

عافیت باشه ناصر جان(شهید ناصر فیروزی)
1396-05-03

عافیت باشه ناصر جان(شهید ناصر فیروزی)

یکبار بهش گفتم :ناصر جان!تو حق خودت رو به جبهه ادا کردی .دیگه نمیخواد بری. گفت پدر! جبهه مثال دانشگاهه،هرکس استفاده کرد فایده اش رو برد.اینجا هم مثل دانشگاه دو فایده داره،خط امام،مطهری؛و خط بنی صدر و رجوی.اینکه تو در کدوم خط باشی به خودت بستگی داره.5سال،10 سال….  بالاخره این جنگ تموم میشه.روزی میاد که […]

بوی گل مریم
1396-04-23

بوی گل مریم

چند روز بود که معصومه حال خوشی نداشت، کم‌غذا شده بود و مدام سرگیجه داشت. مادر پرویز از دخترش خواست تا او را به دکتر ببرد. دکتر آزمایش نوشت. روز بعد اکرم با خوش‌حالی به خانه‌ی آن‌ها آمد. نتیجه‌ی آزمایش را به او داد و گفت: مبارکه خانم، داری مادر میشی! معصومه مات و مبهوت […]

خیلی جوونمردی پرویز جان
1396-04-23

خیلی جوونمردی پرویز جان

لحظه ی تحویل سال پرویز در خانه ی خانم بزرگ بود. خاله ها و دایی هایش هم بودند. خانم بزرگ از لای قرآن به آنها عیدی داد. پرویز دلش برای خانواده اش پر می کشید. دوست داشت هرچه زودتر نزد آن برود. از فامیل خداحافظی کرد و به سمت مغازه به راه افتاد. پسردایی اش […]

سوتی
1396-04-21

سوتی

سال 1362، میدان تیر پادگان زنجان، کنار آمبولانس. بهیار پادگان: ای وای دو طرف کله اش خونیه، چی شده؟ همراهِ مجروح: مربی با گلوله زد تو سرش!  بهیار: زودتر بخوابونیدش روی برانکارد. آ، او آ، او آ،او(صدای آمبولانس) مرکز از آمبولانس، مرکز از آمبولانس! بگوشم. مرکز سریع با اورژانس بیمارستان هماهنگ کن، زخمی داریم. بیمارستان […]

شهید دکتر بهشتی به روایت همسر
1396-04-08

شهید دکتر بهشتی به روایت همسر

س : اثر شهادت شهيد بهشتي در رابطه با خانواده ايشان و در رابطه با کل امت اسلامي را چگونه مي‌بينيد ؟ ج : خيلي اثر ناگواري روي ما گذاشت ، واقعا هنوز که هنوز است هيچ کس نمي‌تواند باور کند که آقاي بهشتي از بين ما رفته ، مثل اين است که هنوز در […]

دوست ترین دشمن
1396-04-04

دوست ترین دشمن

شب جمعه بود. با بچه های لشگر دور هم جمع شده بودیم و دعای کمیل می خواندیم. بین پیرانشهر و مهاباد یک سولۀ بزرگ مرغداری قرار داشت که تبدیل به محل اسکان موقت نیروهای لشگر 17علی ابن ابیطالب شده بود. مأموریت داشتیم در منطقۀ سردشت عملیاتی انجام بدهیم. در حال و هوای مراسم دعا بودیم […]

جوراب کاموایی
1396-04-04

جوراب کاموایی

برای جمع آوری کمک های مردمی به یکی از روستاهای اطراف زنجان رفته بودیم. ماشینمان پر شد از نان، پنیر، گردو و… . داشتیم برمی گشتیم که پیرزنی لچک به صورت جلوی ماشین را گرفت. پیاده شدم و به طرفش رفتم. نایلونی مشکی را دو دستی به طرفم دراز کرد. نایلون را گرفتم. لحظه ای […]

خاطره خواندنی یک خلبان از شهید دکتر چمران
1396-03-31

خاطره خواندنی یک خلبان از شهید دکتر چمران

آن چه خواهید خواند، روایتی است از افسر خلبان «مدرسی» درباره آشنایی و دیدارهایش با شهید دکتر «مصطفی چمران». «…فکر می کنم همون اوایل جنگ بود که با دکتر «مصطفی چمران» در یکی از پروازهایم به منطقه جنگی  آشنا شدم. واحد عملیات گفته بود آقای دکتر رو به کابین آورده و به اصطلاح تحویل اش […]

مصطفی چمران به روایت غاده
1396-03-31

مصطفی چمران به روایت غاده

سال‌ها از آرام گرفتن چمران می‌گذرد. روزهای تکاپو و از پشت صخره‌ای پشت صخره دیگرپریدن و پناه گرفتن، و روزهای جنگ‌های سرنوشت ساز پایان یافته‌اند و اکنون در این روزگار به ظاهر آرام «غاده چمران» با لحنی شکسته داستانی روایت می‌کند، «داستان یک نسیم که از آسمان روح آمد و در گوشش کلمه عشق گفت […]

خاطره ای همراهی آیت الله خامنه ای و شهید چمران
1396-03-31

خاطره ای همراهی آیت الله خامنه ای و شهید چمران

از روزهای اوّل قصد داشتم بروم «خرمشهر» و آبادان؛ لکن نمی‌شد. علت هم این بود که در اهواز، از بس کار زیاد بود، اصلاً از آن محلّی که بودیم، تکان نمی‌توانستم بخورم. زیرا کسانی هم که در خرمشهر می‌جنگیدند، بایستی از اهواز پشتیبانی‌شان می‌کردیم. چون واقعاً از هیچ جا پشتیبانی نمی‌شدند. در آن‌جا، به‌طور کلّی، […]

صادرات انقلاب
1396-03-29

صادرات انقلاب

 سعید از هفت سالگی نمازهایش را کامل می خواند. بعضی از روزهای ماه مبارک رمضان را روزه می گرفت. مادربزرگش می گفت، نماز و روزه هایت را به من می فروشی. او هم قبول می کرد و دو تومن می گرفت و می گفت روزه هایم مال تو. شش ساله بود که به مکتب رفت […]

48ساعت انفرادی به جرم قهرمانی در والیبال!
1396-03-20

48ساعت انفرادی به جرم قهرمانی در والیبال!

نظامیان عراقی حتی در برد و باخت بازی های ورزشی نیز ظرفیت لازم را جهت تحمل باخت نداشتند. در مسابقه ی والیبالی که بین اسرای ایرانی و نگهبانان عراقی اردوگاه ترتیب داده شده بود، تیم منتخب آزاده های ایرانی بازی را برد. برنده شدن در بازی باعث شد که برادران آزاده را چهل و هشت […]

داغ بر دل نشسته
1396-03-14

داغ بر دل نشسته

تلویزیون عراق برای تمام عملیات‌هایش در جنگ ترانه و سرود پخش می‌کرد. صدام مقابل دوربین به ژنرال‌هایش مدال شجاعت می‌داد. نگهبانان و افسران عراقی هم کلی پز می‌دادند که ما از شما برتریم و پیروز این میدان ما هستیم. بچه‌ها با دیدن این تصاویر و فیلم‌ها ناراحت می‌شدند و روحیه‌شان تضعیف می‌شد. خبر بیماری امام […]

کشتی پشت خاکریز
1396-02-20

کشتی پشت خاکریز

با یک حرکت، دستم را پیچاند و محکم هُلم داد. زورش آنقدر زیاد بود که نتوانستم تعادلم را حفظ کنم، تلوتلو خوران عقب رفتم و بالای خاکریز رسیدم.همان لحظه چشمم به نقطه‌های سیاهی افتاد که از دور پیدا بود. «از وقتی در خط مقدم شلمچه مستقر شده بودیم، درگیری جدی با عراقی‌ها نداشتیم. بعضی وقت‌ها […]

زمزمه مصطفی
1396-02-16

زمزمه مصطفی

 تانکی در تاریکی به طرف ما نزدیک می شد دور برم را ناه کردم مصطفی حمیدی را دیدم که آرپی جی توی دستش بود گفتم:مصطفی همه جا تاریک هست یک موشک بزن دوربرمان روشن شود مصطفی تانکی که به سمت ما می آمد نشانه گرفت و چشم دوخته بود به او قلبم به شدت می […]