
جواد محجوبی در سال 1337 در زنجان به دنیا آمد به علت مخالفت پدرش برای رفتن به مدرسهی شاه در آن زمان، خواندن و نوشتن را در خانه شروع میکند در ده و دوازده سالگی به مکتب میرود چون برخوردهایی که حکومت پهلوی در آن دوران با خانوادههای مذهبی داشت، در سال 1354 درس را رها میکند و به دلیل نیاز به پیدا کردن کار مناسب به تهران میرود. و در آنجا مشغول به کار میشود و گاهی به مسجد جامع اردبیلیهای مقیم تهران میرفت. در زمان انقلاب در مسجدی در دولتآباد مشغول به فعالیت ضدشاهنشاهی میکند. بعد از وقفهای که در دوران تحصیلش ایجاد شده بود دیگر به مدرسه نرفته بود تا اینکه بعد از پیروزی انقلاب، دوباره درس را از پنجم ابتدایی به صورت متفرقه و غیرحضوری ادامه میدهد.
وقتی جنگ شروع میشود راهی برای ثبتنام پیدا نمیکند چون سربازی نرفته بود کارش خیلی راحت نبود. اما و بعد از اینکه شنیده بود که متولدین 1337 که در اوایل انقلاب بخشیده شده بودند به سربازی فراخوانده شدهاند فرصت را در آن میبیند و ثبتنام میکند بلاخره در هشتم آبان ماه 1360 اعزام میشود.
جواد محجوبی اولین حضورش را در منطقهی جنگی (تک شناسایی به نام خاتم النبیین صلیاللهعلیهوآلهوسلم) در کسوت بسیجی تجربه کرده است. سپس خود را به مرحلهی پنجم عملیات رمضان رسانده است. در بهمن 1361 به طور رسمی وارد سپاه شده و بعد از گذراندن دورهی تربیت مربی، به عنوان مربی آموزش، خدمتش را در سپاه آغاز کرده است. در پاییز 1362 دورهی آموزش فرماندهی را میبیند و به همراه سپاهیان حضرت محمد به جنوب اعزام میشود تا در عملیات خیبر شرکت کند. اما فرصت شرکت فراهم نشد و خدمتش را در آموزش بسیج ادامه داد. در پاییز 1363 دوباره به جنوب اعزام شد و ناخواسته سر از یگان دریایی لشکر عاشورا درآورده و در عملیات بدر شرکت کرد.
کتاب، « روزهای اناری » داستان یک فرمانده دفاع مقدس نیست. دفتر ناگفتههای بسیاری از حماسهسازان دفاع مقدس و نقل فداکاریهای مردان غیرتمندی است که در دفاع از خاک، ناموس، دین و شرف از بذل جان خویش دریغ نکردند.
برشی از کتاب:
«از روی خاکریز غلتی زدم و پایین رفتم. دیدم میدان مین هست و معبری که بچهها بازش کردهاند. معبر را گرفتم و رفتم. صدا زدم: آیا مجروحی اینجا هست؟ صدای ضعیفی شنیدم. جلوتر رفتم. مجروحی روی زمین بود. گفت: برید کمی جلوتر. اونجا دو نفر هستند. کمی جلوتر رفتم و صدا زدم. صدایی شنیدم که گفت: جلوتر یکی هست.
حدیث رزمندگان جنگ احد یادم آمد که آب را آنقدر به همدیگر اصرار کردند که آخر همه شهید شدند. تجربهی جنگ احد را به خدای واحد سپردم و فرصت تکرار تجربهی جنگ احد را به آنها ندادم. بر سر هر مجروهی که میرسیدم، میگفتم: به حرفشون گوش نکنید. به هر که میرسید بردارید و ببرید. عاقبت تمام مجروحانی که در آن معبر بودند را به بیرون از معبر و پشت خاکریز آوردیم و تحویل آمبولانس دادیم.»
کتاب «روزهای اناری» در 12 فصل و 288 صفحه با موضوعیت خاطرات جنگ ایران و عراق با همکاری و حمایت سازمان اسناد و مدارک دفاع مقدس، ادارهی حفظ و آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان زنجان توسط نشر زیتون در نوبت اول در سال 1400 انتشار گردیده است.










































































ثبت دیدگاه