
محل تولد: زنجان
تاریخ تولد: 1/9/44
تاریخ شهادت: 3/10/65
نام عملیات: کربلای 4
منطقه عملیاتی: شلمچه
محل شهادت: شلمچه
مزار شهید: مفقودالاثر
زندگینامه شهید رضا بیگدلی
رضا بیگدلی فرزند زوج محمود و بهجت کریمی به سال 1344 در یکی از مناطق شهرستان زنجان به نام استانداری در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد. پدرش کارگر بود و3 دختر نیز به غیر از رضا داشت.
رضا سالهای خاطرهانگیز کودکی را در کنار خانواده سپری کرد و پس از چندی وارد مدرسه شد. وی مقطع ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذاشت و پس از آن وارد دبیرستان شد و تا مقطع سوم متوسطه در رشته ریاضی ادامه تحصیل داد. در این برهه زمانی که مصادف با جنگ بود، رضا ترک تحصیل کرده و فعالیتهای خود را در پایگاههای بسیج آغاز کرد. وی عضو فعال پایگاه آیتا… دستغیب بود.
رضا پس از چندی وارد جبهه شد و به مبارزه با رژیم بعث عراق پرداخت. وی از سال 1363 به طور متناوب در جبهه حضور داشت. وی پس از سالها حضور در جبهه و سپری کردن دورههای متناوب آموزش نظامی و غواصی سرانجام در مورخه 3/10/1365 در حالیکه در عملیات کربلای 4 شرکت کرده بود، در منطقه شلمچه مفقودالاثر گردید و تا کنون پیکرش بازنگشته است.
برای تسلای دل خانوادهاش مزاری نمادین در مزار شهدای پایین زنجان به این شهید اختصاص داده شده است.
موعد بازگشت
سه روز از عروسیاش نگذشته بود که آماده رفتن به منطقه شد.
گفتم: الان کجا میری؟ لااقل برای جشن پاتختی بمون. مهمونا برای دیدن شما میان. حداقل 10 روز بمون. ارتش تا 10 روز که به تو احتیاج نداره. بگذار این دفعه بقیه جای تو برن.
گفت: نه، تنها من نیستم که. 12 الی 13 نفر هم هستن. اگه قرار باشه همه به مرخصی برن کسی برای عملیات نمیمونه.
هر چه به او اصرار کردم، گوش نکرد و رفت. موقع رفتن گفت: بعد از 10 روز میام.
اما دیگر بازنگشت. 10 روز بعد به ما خبر دادند که رضا شهید شده است.
***
عازم حج
شبی در خواب دیدم؛ در سه راه امجدیه بودیم آقای خمینی (ره) به طرفم آمدند و یک کارت به من دادند و گفتند: آماده باش عازم مکه هستی.
از خواب بیدار شدم. یکی از همسایههایمان عازم مکه بود. برای دیدنش به منزلشان رفتم. خوابم را تعریف کردم. گفتند: انشاءا… خیر باشه. هر چی باشه تعبیرش خوبه.
چند روز بعد خبر شهادت رضا را آوردند.
***
استاد کوچک
یک بار از او پرسیدم: در جبهه چکار میکنی؟
گفت: در اندیمشک هستم و به بازنشستهها آموزش میدم. تعدادشون 25 نفره که قراره به جبهه اعزام بشن. اما پدر! خیلی از اونا خجالت میکشم. اما اونا همیشه منو تشویق میکنن و میگن که استاد، کوچک و بزرگ نداره.
***
خرج تاسوعا
علاقه شدیدی به امام حسین (ع) داشت در تمام مراسمهای عزاداری شرکت میکرد. دو ماه محرم و صفر را پیراهن مشکی میپوشید. در طی این 2 ماه هیچگاه پیراهن مشکیاش را درنمیآورد.
هر سال شب تاسوعا منزلمان مراسم بود. یک سال من به تهران رفته بودم و مراسم آن سال را رضا برگزار کرد. چند روز بعد از مراسم، برگشتم. وقتی از او پرسیدم که هزینه مراسم را از کجا تهیه کرده، چیزی نگفت. بعد از چند روز متوجه نبودن حلقه ازدواج در دستش شدم. از او پرسیدم: حلقهات کو؟
گفت: به یه جایی امانت دادم.
وقتی ناراحتی مرا دید، گفت: پدرجان! ناراحت نباش. حلقه به درد من نمیخوره. در ثانی شما در زنجان نبودید، بنابراین حلقه را فروختم و خرج مراسم کردم.
***
پول توجیبی
یکی از روزهایی که به مرخصی آمده بود، دور هم نشسته و صحبت میکردیم.
رضا از داخل ساکش پولی درآورد و گذاشت جلوی من و با خجالت گفت: ببخشید پدر، بدون اجازه شما 350 تومان از این پول خرج کردم. انشاءا… حلالم میکنید.
گفتم: من از تو پولی نمیخوام. این حقوق توست و همه پول برا خودته.
گفت: نه پدر برای شماس. پول گرفتن از شما، برام شیرینتره.
***
در یکی از عملیاتها از ناحیه پا زخمی شده بود. دکتر سفارش کرده بود که پایش 4 ماه در گچ بماند و خوب استراحت کند.
آن روز برای انجام کاری بیرون از منزل رفته بودم. وقتی برگشتم، محمدرضا را کارد به دست در حیاط دیدم که نشسته و مشغول پاره کردن گچ پایش است. گفتم: چیکار میکنی؟ گفت: کیه تا 4 ماه صبر کنه و تو خونه بمونه. بعد از اون هم 2 ماه استراحت کنه. اصلاً من که حوصله خونهنشینی رو ندارم. برمیگردم منطقه.
***
معلم پدر
بیشترین زمان مرخصیهایش را در اتاقش میگذراند. یک روز به اتاقش رفتم.
یک جلد نهجالبلاغه در دستش بود و غرق مطالعه بود. گاهی هم رساله میخواند. به او گفتم: یه چیزی هم از این نهجالبلاغه و رساله به ما بگو ما هم یاد بگیریم.
در جوابم گفت: پدرجان از شما خجالت میکشم. من چی به شما یاد بدم؟
گفتم: خجالت نداره، به من هم یاد بده.
از فردای آن روز به اتاقش میرفتم و او هم نهجالبلاغه و رساله میخواند و توضیح میداد و من هم گوش میکردم و بدین ترتیب بود که نهجالبلاغه و رساله را یاد گرفتم.
***
مهربانترین عصبانی!
رضا فرد منظم و مرتبی بود. خیلی حساس بود که نیروهایش بیهدف از سنگر بیرون نیایند. چند تا از نیروهایش هم بیخیال بودند و پر از شور جوانی. هواپیماها که آمدند از دور متوجه شدم رضا با عصبانیت همراه التماس میگوید: بابا لامذهبا برید داخل سنگر الان وقت بیرون اومدنه؟
اما آنها گوششان بدهکار نبود. خسته شده بود. نشست کنار خاکریز. رفتم طرفش و گفتم: چی شده رضا؟
با عصبانیت گفت: این همه مدت زحمت بکش، بعد دو سه نفر که حرفت رو نمی¬فهمن بیان کارا رو خراب کنن. اگه اتفاقی براشون بیفته چی؟
در همین حین باز یکی از همان نیروها پیدایش شد. پسر قدکوتاه و کم سن و سالی بود. رضا بلند شد و چند ضربه به پشت گردنش نواخت و گفت: بابا بهت می¬گم بیرون نیا یعنی نیا.
***
زیر نور منور
اولین دسته¬ای که وارد آب شد، دسته¬ی رضا بیگدلی بود. آتش شدید بود. صحبتهای معمولی شنیده نمی¬شد. رضا کلاه سرش نگذاشته بود. با حرکت دست، بچه¬ها را داخل آب صدا می¬زد. گاهی اوقات فریادش میآمد: بیایید داخل آب، بیایید وسط آب. فین بزنید، نایستید. الان وقت ایستادن نیس. باید ماموریتمون رو انجام بدیم.
وسط آب که رسیدیم شدت آتش چند برابر شد. گلوله¬ آرپی¬جی¬ و توپ و خمپاره بود که به سطح آب می¬خورد. یک لحظه رضا را دیدم که دستش را گذاشته بود روی صورتش. زیر نور منور رد خون روی آب جاری شده بود. دسته¬ رضا بیگدلی را آن چنان با آتش سنگین کوبیدند که اکثر بچه¬ها زخمی و شهید شدند. دستشان از طناب جدا شده و نتوانسته بودند خودشان را نگهدارند.
نامه شهید
بسم ا… الرحمن الرحیم
سلام علیکم
با سلام و درود به پیشگاه حضرت ولیعصر (عج) و نایب برحقش امام خمینی و خانوادههای شهدا و اسرا و جانبازان و مجروحین و با سلام و درود به خدمت خانواده محترم خود و خواهرانم و فامیلان.
امیدورم حالتان خوب باشد و در زیر سایه خداوند متعال به زندگی خوش خود ادامه دهید. اگر جویای حال این حقیر باشید، ملالی نیست بجز دوری شما خانواده گرامی که امیدوارم آن هم در کربلای حسینی به وصال بپیوندد.
ضمناً سلام مرا به آقای جیرانی و حسن آقا و حاجی رجب و دیگران برسانید و از احوالات ایشان، من حقیر را آگاه سازید. ممکن است به مرخصی نتوانم بیایم باز هم معلوم نیست.
از طرف این حقیر از دستان پینه بسته پدر و مادر ببوسید و از دستان نرم امین و فیروزه ببوسید.
بهترین عمل مؤمن جهاد در راه خداست. پیامبر اکرم (ص)
یارب شهیدان در شهادتها چه دیدند کز ما پریده سوی تو هجرت گزیدند
در جبههها پیکار مرگ و زندگانی است مزد شهادتها حیات جاودانی است
خداحافظ
برادر حقیرتان رضا بیگدلی – 7/5/1363
***
بسم ا…الرحمن الرحیم
سلام علیکم
با سلام و درود به پیشگاه حضرت ولیعصر (عج) و نایب برحقش امام خمینی و خانوادههای شهدا و اسرا و جانبازان و مجروحین و با سلام و درود به خدمت خانواده محترم خودم و خواهرانم و دائیم و مادربزرگم و بزرگتر از همه امین کوچولو!
امیدوارم حالتان خوب بوده باشد و در زیر سایه پروردگار یگانه به زندگی خوش خود ادامه دهید اگر جویای حال این حقیر باشید، ملالی نیست بجز دوری شما عزیزانم که امیدوارم آن هم به زودی زود در کربلای حسینی به وصال پیوندد.
برایم بنویسید ببینم که به مشهد مقدس رفتید یا نه! از هوای آنجاهایی که دیدید بنویسید آیا هوای شهر خودمان خنک شده؟ هوای اینجا خیلی خوب است. تقریباً 7 و 8 درجه خنک شده.
برادران دیگر که مرخصی آمده بودند، همه آنها برگشتند بخصوص برادر رضا ذولفخانی و مهدی آرق پسر محمدکفاش پسر پسردایی مادرم که فوت کردهاند و همینطور دیگر دوستان و آشنایان، همه برگشتند و باز جلوی دستشوییها و حمام شلوغ شده. میبخشید دیگر چیزی ندارم برایتان بنویسم بجز سلام و دعا.
سلام این حقیر را به آقای خودم و آقای میرانی و اگر توانستید به حسن آقا و اگر هم نتوانستید من از اینجا به وسیله باد به حضورشان میفرستم و سلام مرا به دوستان و آشنایان برسانید. اگر سلامم کم آمد، بنویسید قرض شما را با نامه بعدی میفرستم.
من حقیر الان صد تا سلام میفرستم از شما میخواهم به دفترچه آنها نگاه کنید که بهطور عادلانه این سلامهای گرم من تقسیم شود. از دستان پینه بسته پدر و مادرم ببوسید.
شما را به خدای یگانه میسپارم خداحافظ شما
رضا بیگدلی 25/5/63
***
بسم ا… الرحمن الرحیم
سلام علیکم
با سلام و درود به پیشگاه حضرت ولیعصر (عج) و نایب برحقش امام خمینی و خانوادههای شهدا و اسرا و جانبازان و مجروحین و مفقودین و با سلام و درود به خدمت خانواده محترم خودم و خواهرانم و دائیم.
امیدوارم حالتان خوب بوده باشد و در زیر سایه خداوند منان و تعالی به زندگی خوش خود ادامه دهید. اگر جویای حال این حقیر باشید، ملالی نیست بجز دوری خانواده گرامی. ولی چه میشود همه به یاد مجتبی صنعتی که الان چند سال است در دست صدامیان کافر اسیر است و چشم انتظار برگشتن به آغوش گرم خانوادهاش در گوشه دیوارها افتاده و یاحسین(ع) گویان منتظر حمله نهایی رزمندگان اسلام است که ابتدا به خدمت سرور شهیدان و بعد به خدمت خانواده محترمش برسد. (نه تنها مجتبی بلکه خیلی از این برادران داریم) از اسرا که بگذریم این خانوادههای شهدا که نور چشمشان را از دست دادند و همه آنها منتظر زیارت و گرفتن خون شریف جگرگوشهشان به دست پرتوان این رزمنده 12 ساله روبهروی من و پدران 60 ساله که مانند حبیبابن مظاهر به جوانان امید میدهند، هستند.
مگر جهاد در راه خدا وقت و موقع میشناسد؟ اگر خداوند تبارک و تعالی لطفی به حال این همه دلشکسته بکند، مخصوصاً من حقیر و نیتهایمان را خالص گرداند و به گناهان گذشتهمان قلم عفو بکشد، به جایی که میخواهیم میرسیم.
ما ز دریاییم و دریا میرویم ما ز بالاییم و بالا میرویم
امیدوارم مزاحم وقت گرانبهایتان نشده باشم و از طرف این حقیر سلام گرم مرا به دوستان و آشنایان و فامیلان برسانید. ضمناً دوست گرامیم جواد محمدی نیز پیش من است و سلام به خانوادهاش از طرف من و خودش برسانید.
این حقیر ابتدا خدمتگزار معبود و بعد پدر و مادر و بعد فیروزه و امین هستم.
برادر حقیرتان رضا بیگدلی
27/7/63 به امید پیروزی
وصيتنامه شهيد
بسما… الرحمنالرحيم
حمد و سپاسخداوندي را كه ما را در اينمقطع زماني هستي بخشيد و منت گذاشت و با درود به انبيای برگزيدهاش كه رهاييبخش مستضعفان جهان از زير يوغ ستمگران تاريخ [بودند] كه ما را راهنمايي كردند تا بتوانيم در زير سايه پرچم «لا الهالا ا…» و به رهبري حضرت وليعصر (عج) و نايب برحقش، امام خميني به خدمت خود در جامعه اسلامي و شهيدپرور ايران ادامه دهيم و با سلام و درود بهخدمت خانوادههاي محترم شهيدان و اسيران و جانبازان و مجروحين و مفقودين و رزمندگان سلحشور و مردم شهيدپرور زنجان.
بنابر حسب وظيفه شرعي كه داشتم و با ميل خود كه برايم انجام وظيفه بود و اداي دين به اسلام و انقلاب، پاي به جبهه حق عليه باطل نهادم تا اگر لياقت يافتم، قطره خوني هديه اسلام و انقلاب اسلامي نمايم. بارها از اين كاغذها نوشتهام و در آخر سر، خودم خواندهام و تمام اينحرفها پوچ است. به نظرم يا لياقت شهادت ندارم و يا ذخيره روز مبادا هستم. از خداوند منان خواستارم كه مرگمان را در شهادتمان قرار دهد و از اهلبيتش جدا نسازد و در همه جا و همه وقت به فريادم رسد كه طاقت عذابش را ندارم.
خدايا! من اين راه را براي رضاي تو انتخاب كردم تا بتوانم به معبود خود برسم و به هر راهي رفتم، ديدم كه راه دور و طاقت وصالم كم. پس فقط كوتاهترين راه را يافتم و ادامه دادم و در اينراه همه چيز را زير پا گذاشتم و به همه پشت كردم و تنها رو به درگاه تو آوردم. هرچند اين بنده حقير را ياراي برابري با رزمندگان اسلام نيست، ولي همراه آنها بهجبهه رو كردم تا دِين خود را هر چند ناچيز به انقلاب ادا كرده باشم. خدايا! اين قدم ناچيز را از منقبول فرما.
اما برادران و خواهرانم! شما را به خون شهيدان قسم ميدهم كه تقوا را و ترس از خدا را پيشه خود قرار دهيد و آنچنان پشت سر اماممان بايستيد كه دشمنان را ياراي نگاه كردن به سوي شما هم نباشد.
اين حقير از مردم شهيدپرور ايران مخصوصاً از خانوادههاي محترم شهدا خجالتزده هستم كه بيشتر از اين نتوانستم برايشانخدمتكنم.
برادران و خواهران! آگاه باشيد كه شيطان گولتان نزند. اين دنيا، دنياي فاني است. براي هيچكس، نه براي يزيديان و نه براي حسينيان باقي نميماند. همه چيز بهجز اعمالتان از بين خواهد رفت. پس بكوشيد تا بتوانيد در آخرت روسفيد باشيد. به فرامين خدا و رسولش و ولي امرش گوش فرا دهيد تا بتوانيد رستگار شويد. چطور حضرت علي(ع) موقع خوردن ضربت شمشير ميفرمايد: «قسم به خداي كعبه كه رستگار شدم»
مادر عزيزم! از اينكه هيچ وقت مانع آمدنم به جبهه نشدي، از تو سپاسگزارم و بهخاطر زحماتيكه شب و روز برايم از بچگي تا به حال كشيدهاي، تشكر ميكنم و اميدوارم كه شيرت را حلالم كني. بلبل شكوه ميكند، اگر گلي پرپر شود. ولي از شما ميخواهم كه براي اداي قرض خود، شكوه نكنيد و همانند خانوادههاي ديگر شهدا دعاگو و شكرگزار و صبور باشيد.
پدر عزيزم! حضرت ابراهيم(ع) اسماعيلش را خود به قربانگاه برد. امام حسين(ع) علي اصغرش را خود به قربانگاه برد، پس دگر جاي هيچگونه نگراني نيست. توكلت به خداوند متعال باشد و از زحماتي كه شب و روز برايم كشيدهايد، تشكر ميكنم و شرمندهام كه دين پسري را نتوانستم ادا كنم.
خواهرم! اگر حضرت زينب(س) نبود، خون حضرت حسين(ع) پايمال ميشد. ولي چنان صبري كرد كه صبر از دستش عاجز شد. برايتان زياد اذيت كردم و برادري لايق و در خورتان نبودم و نتوانستم برادري كنم. اميدوارم كه ببخشيد كه خود آگاهيد. از شاگردان حضرت فاطمه(س) و زينب (س) باش كه استادي دگر نتوان يافت.
پدر و مادر و خواهرانم! نگوييد كه ما فقط يك پسر و يا يك برادر داشتيم. چون اين امر خداوند تبارك و تعاليبود كهشما را به اين طريق آزمايش كند. شما عزيزان هر چه داشتيد، يكباره داديد و اين حقير به شما افتخار ميكنم و در آخر از همه ميخواهم كه حقي را كه بر گردنم داشتند، حلالم كنند كه نتوانستم حقشان را ادا كنم.









































































ثبت دیدگاه