حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

افزونه جلالی را نصب کنید. ساعت تعداد کل نوشته ها : 6296 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
غواص شهید رضا بیگدلی
7

نام پدر: محمود محل تولد: زنجان تاریخ تولد: ۱/۹/۴۴ تاریخ شهادت: ۳/۱۰/۶۵ نام عملیات: کربلای ۴ منطقه عملیاتی: شلمچه محل شهادت: شلمچه مزار شهید: مفقودالاثر زندگینامه شهید رضا بیگدلی رضا بیگدلی فرزند زوج محمود و بهجت کریمی به سال ۱۳۴۴ در یکی از مناطق شهرستان زنجان به نام استانداری در یک خانواده مذهبی به دنیا […]

پ
پ

رضا بیگدلینام پدر: محمود
محل تولد: زنجان
تاریخ تولد: ۱/۹/۴۴
تاریخ شهادت: ۳/۱۰/۶۵
نام عملیات: کربلای ۴
منطقه عملیاتی: شلمچه
محل شهادت: شلمچه
مزار شهید: مفقودالاثر

زندگینامه شهید رضا بیگدلی
رضا بیگدلی فرزند زوج محمود و بهجت کریمی به سال ۱۳۴۴ در یکی از مناطق شهرستان زنجان به نام استانداری در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد. پدرش کارگر بود و۳ دختر نیز به غیر از رضا داشت.
رضا سالهای خاطرهانگیز کودکی را در کنار خانواده سپری کرد و پس از چندی وارد مدرسه شد. وی مقطع ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذاشت و پس از آن وارد دبیرستان شد و تا مقطع سوم متوسطه در رشته ریاضی ادامه تحصیل داد. در این برهه زمانی که مصادف با جنگ بود، رضا ترک تحصیل کرده و فعالیتهای خود را در پایگاههای بسیج آغاز کرد. وی عضو فعال پایگاه آیتا… دستغیب بود.
رضا پس از چندی وارد جبهه شد و به مبارزه با رژیم بعث عراق پرداخت. وی از سال ۱۳۶۳ به طور متناوب در جبهه حضور داشت. وی پس از سالها حضور در جبهه و سپری کردن دورههای متناوب آموزش نظامی و غواصی سرانجام در مورخه ۳/۱۰/۱۳۶۵ در حالی‌که در عملیات کربلای ۴ شرکت کرده بود، در منطقه شلمچه مفقودالاثر گردید و تا کنون پیکرش بازنگشته است.
برای تسلای دل خانوادهاش مزاری نمادین در مزار شهدای پایین زنجان به این شهید اختصاص داده شده است.

موعد بازگشت
سه روز از عروسیاش نگذشته بود که آماده رفتن به منطقه شد.
گفتم: الان کجا میری؟ لااقل برای جشن پاتختی بمون. مهمونا برای دیدن شما میان. حداقل ۱۰ روز بمون. ارتش تا ۱۰ روز که به تو احتیاج نداره. بگذار این دفعه بقیه جای تو برن.
گفت: نه، تنها من نیستم که. ۱۲ الی ۱۳ نفر هم هستن. اگه قرار باشه همه به مرخصی برن کسی برای عملیات نمیمونه.
هر چه به او اصرار کردم، گوش نکرد و رفت. موقع رفتن گفت: بعد از ۱۰ روز میام.
اما دیگر بازنگشت. ۱۰ روز بعد به ما خبر دادند که رضا شهید شده است.
***
عازم حج
شبی در خواب دیدم؛ در سه راه امجدیه بودیم آقای خمینی (ره) به طرفم آمدند و یک کارت به من دادند و گفتند: آماده باش عازم مکه هستی.
از خواب بیدار شدم. یکی از همسایههایمان عازم مکه بود. برای دیدنش به منزلشان رفتم. خوابم را تعریف کردم. گفتند: انشاءا… خیر باشه. هر چی باشه تعبیرش خوبه.
چند روز بعد خبر شهادت رضا را آوردند.
***
استاد کوچک
یک بار از او پرسیدم: در جبهه چکار میکنی؟
گفت: در اندیمشک هستم و به بازنشستهها آموزش میدم. تعدادشون ۲۵ نفره که قراره به جبهه اعزام بشن. اما پدر! خیلی از اونا خجالت میکشم. اما اونا همیشه منو تشویق میکنن و میگن که استاد، کوچک و بزرگ نداره.
***
خرج تاسوعا
علاقه شدیدی به امام حسین (ع) داشت در تمام مراسمهای عزاداری شرکت میکرد. دو ماه محرم و صفر را پیراهن مشکی میپوشید. در طی این ۲ ماه هیچگاه پیراهن مشکیاش را درنمیآورد.
هر سال شب تاسوعا منزلمان مراسم بود. یک سال من به تهران رفته بودم و مراسم آن سال را رضا برگزار کرد. چند روز بعد از مراسم، برگشتم. وقتی از او پرسیدم که هزینه مراسم را از کجا تهیه کرده، چیزی نگفت. بعد از چند روز متوجه نبودن حلقه ازدواج در دستش شدم. از او پرسیدم: حلقهات کو؟
گفت: به یه جایی امانت دادم.
وقتی ناراحتی مرا دید، گفت: پدرجان! ناراحت نباش. حلقه به درد من نمیخوره. در ثانی شما در زنجان نبودید، بنابراین حلقه را فروختم و خرج مراسم کردم.
***
پول توجیبی
یکی از روزهایی که به مرخصی آمده بود، دور هم نشسته و صحبت میکردیم.
رضا از داخل ساکش پولی درآورد و گذاشت جلوی من و با خجالت گفت: ببخشید پدر، بدون اجازه شما ۳۵۰ تومان از این پول خرج کردم. انشاءا… حلالم میکنید.
گفتم: من از تو پولی نمیخوام. این حقوق توست و همه پول برا خودته.
گفت: نه پدر برای شماس. پول گرفتن از شما، برام شیرینتره.
***
در یکی از عملیاتها از ناحیه پا زخمی شده بود. دکتر سفارش کرده بود که پایش ۴ ماه در گچ بماند و خوب استراحت کند.
آن روز برای انجام کاری بیرون از منزل رفته بودم. وقتی برگشتم، محمدرضا را کارد به دست در حیاط دیدم که نشسته و مشغول پاره کردن گچ پایش است. گفتم: چیکار میکنی؟ گفت: کیه تا ۴ ماه صبر کنه و تو خونه بمونه. بعد از اون هم ۲ ماه استراحت کنه. اصلاً من که حوصله خونهنشینی رو ندارم. برمیگردم منطقه.
***
معلم پدر
بیشترین زمان مرخصیهایش را در اتاقش میگذراند. یک روز به اتاقش رفتم.
یک جلد نهجالبلاغه در دستش بود و غرق مطالعه بود. گاهی هم رساله میخواند. به او گفتم: یه چیزی هم از این نهجالبلاغه و رساله به ما بگو ما هم یاد بگیریم.
در جوابم گفت: پدرجان از شما خجالت میکشم. من چی به شما یاد بدم؟
گفتم: خجالت نداره، به من هم یاد بده.
از فردای آن روز به اتاقش میرفتم و او هم نهجالبلاغه و رساله میخواند و توضیح میداد و من هم گوش میکردم و بدین ترتیب بود که نهجالبلاغه و رساله را یاد گرفتم.
***
مهربانترین عصبانی!
رضا فرد منظم و مرتبی بود. خیلی حساس بود که نیروهایش بیهدف از سنگر بیرون نیایند. چند تا از نیروهایش هم بیخیال بودند و پر از شور جوانی. هواپیماها که آمدند از دور متوجه شدم رضا با عصبانیت همراه التماس می‌گوید: بابا لامذهبا برید داخل سنگر الان وقت بیرون اومدنه؟
اما آنها گوششان بدهکار نبود. خسته شده بود. نشست کنار خاکریز. رفتم طرفش و گفتم: چی شده رضا؟
با عصبانیت گفت: این همه مدت زحمت بکش، بعد دو سه نفر که حرفت رو نمی¬فهمن بیان کارا رو خراب کنن. اگه اتفاقی براشون بیفته چی؟
در همین حین باز یکی از همان نیروها پیدایش شد. پسر قدکوتاه و کم سن و سالی بود. رضا بلند شد و چند ضربه به پشت گردنش نواخت و گفت: بابا بهت می¬گم بیرون نیا یعنی نیا.
***
زیر نور منور
اولین دسته¬ای که وارد آب شد، دسته¬ی رضا بیگدلی بود. آتش شدید بود. صحبتهای معمولی شنیده نمی¬شد. رضا کلاه سرش نگذاشته بود. با حرکت دست، بچه¬ها را داخل آب صدا می¬زد. گاهی اوقات فریادش میآمد: بیایید داخل آب، بیایید وسط آب. فین بزنید، نایستید. الان وقت ایستادن نیس. باید ماموریتمون رو انجام بدیم.
وسط آب که رسیدیم شدت آتش چند برابر شد. گلوله¬ آرپی¬جی¬ و توپ و خمپاره بود که به سطح آب می¬خورد. یک لحظه رضا را دیدم که دستش را گذاشته بود روی صورتش. زیر نور منور رد خون روی آب جاری شده بود. دسته¬ رضا بیگدلی را آن چنان با آتش سنگین کوبیدند که اکثر بچه¬ها زخمی و شهید شدند. دستشان از طناب جدا شده و نتوانسته بودند خودشان را نگهدارند.

نامه شهید
بسم ا… الرحمن الرحیم
سلام علیکم
با سلام و درود به پیشگاه حضرت ولیعصر (عج) و نایب برحقش امام خمینی و خانوادههای شهدا و اسرا و جانبازان و مجروحین و با سلام و درود به خدمت خانواده محترم خود و خواهرانم و فامیلان.
امیدورم حالتان خوب باشد و در زیر سایه خداوند متعال به زندگی خوش خود ادامه دهید. اگر جویای حال این حقیر باشید، ملالی نیست بجز دوری شما خانواده گرامی که امیدوارم آن هم در کربلای حسینی به وصال بپیوندد.
ضمناً سلام مرا به آقای جیرانی و حسن آقا و حاجی رجب و دیگران برسانید و از احوالات ایشان، من حقیر را آگاه سازید. ممکن است به مرخصی نتوانم بیایم باز هم معلوم نیست.
از طرف این حقیر از دستان پینه بسته پدر و مادر ببوسید و از دستان نرم امین و فیروزه ببوسید.
بهترین عمل مؤمن جهاد در راه خداست. پیامبر اکرم (ص)
یارب شهیدان در شهادتها چه دیدند کز ما پریده سوی تو هجرت گزیدند
در جبههها پیکار مرگ و زندگانی است مزد شهادتها حیات جاودانی است
خداحافظ
برادر حقیرتان رضا بیگدلی – ۷/۵/۱۳۶۳
***
بسم ا…الرحمن الرحیم
سلام علیکم
با سلام و درود به پیشگاه حضرت ولیعصر (عج) و نایب برحقش امام خمینی و خانوادههای شهدا و اسرا و جانبازان و مجروحین و با سلام و درود به خدمت خانواده محترم خودم و خواهرانم و دائیم و مادربزرگم و بزرگتر از همه امین کوچولو!
امیدوارم حالتان خوب بوده باشد و در زیر سایه پروردگار یگانه به زندگی خوش خود ادامه دهید اگر جویای حال این حقیر باشید، ملالی نیست بجز دوری شما عزیزانم که امیدوارم آن هم به زودی زود در کربلای حسینی به وصال پیوندد.
برایم بنویسید ببینم که به مشهد مقدس رفتید یا نه! از هوای آنجاهایی که دیدید بنویسید آیا هوای شهر خودمان خنک شده؟ هوای اینجا خیلی خوب است. تقریباً ۷ و ۸ درجه خنک شده.
برادران دیگر که مرخصی آمده بودند، همه آنها برگشتند بخصوص برادر رضا ذولفخانی و مهدی آرق پسر محمدکفاش پسر پسردایی مادرم که فوت کردهاند و همین‌طور دیگر دوستان و آشنایان، همه برگشتند و باز جلوی دستشوییها و حمام شلوغ شده. میبخشید دیگر چیزی ندارم برایتان بنویسم بجز سلام و دعا.
سلام این حقیر را به آقای خودم و آقای میرانی و اگر توانستید به حسن آقا و اگر هم نتوانستید من از اینجا به وسیله باد به حضورشان میفرستم و سلام مرا به دوستان و آشنایان برسانید. اگر سلامم کم آمد، بنویسید قرض شما را با نامه بعدی میفرستم.
من حقیر الان صد تا سلام میفرستم از شما میخواهم به دفترچه آنها نگاه کنید که به‌طور عادلانه این سلامهای گرم من تقسیم شود. از دستان پینه بسته پدر و مادرم ببوسید.
شما را به خدای یگانه میسپارم خداحافظ شما
رضا بیگدلی ۲۵/۵/۶۳
***
بسم ا… الرحمن الرحیم
سلام علیکم
با سلام و درود به پیشگاه حضرت ولیعصر (عج) و نایب برحقش امام خمینی و خانوادههای شهدا و اسرا و جانبازان و مجروحین و مفقودین و با سلام و درود به خدمت خانواده محترم خودم و خواهرانم و دائیم.
امیدوارم حالتان خوب بوده باشد و در زیر سایه خداوند منان و تعالی به زندگی خوش خود ادامه دهید. اگر جویای حال این حقیر باشید، ملالی نیست بجز دوری خانواده گرامی. ولی چه میشود همه به یاد مجتبی صنعتی که الان چند سال است در دست صدامیان کافر اسیر است و چشم انتظار برگشتن به آغوش گرم خانوادهاش در گوشه دیوارها افتاده و یاحسین(ع) گویان منتظر حمله نهایی رزمندگان اسلام است که ابتدا به خدمت سرور شهیدان و بعد به خدمت خانواده محترمش برسد. (نه تنها مجتبی بلکه خیلی از این برادران داریم) از اسرا که بگذریم این خانوادههای شهدا که نور چشمشان را از دست دادند و همه آنها منتظر زیارت و گرفتن خون شریف جگرگوشهشان به دست پرتوان این رزمنده ۱۲ ساله روبهروی من و پدران ۶۰ ساله که مانند حبیبابن مظاهر به جوانان امید میدهند، هستند.
مگر جهاد در راه خدا وقت و موقع میشناسد؟ اگر خداوند تبارک و تعالی لطفی به حال این همه دلشکسته بکند، مخصوصاً من حقیر و نیتهایمان را خالص گرداند و به گناهان گذشتهمان قلم عفو بکشد، به جایی که میخواهیم میرسیم.
ما ز دریاییم و دریا میرویم ما ز بالاییم و بالا میرویم
امیدوارم مزاحم وقت گرانبهایتان نشده باشم و از طرف این حقیر سلام گرم مرا به دوستان و آشنایان و فامیلان برسانید. ضمناً دوست گرامیم جواد محمدی نیز پیش من است و سلام به خانوادهاش از طرف من و خودش برسانید.
این حقیر ابتدا خدمتگزار معبود و بعد پدر و مادر و بعد فیروزه و امین هستم.
برادر حقیرتان رضا بیگدلی
۲۷/۷/۶۳ به امید پیروزی

وصیتنامه شهید
بسما… الرحمنالرحیم
حمد و سپاسخداوندی را که ما را در اینمقطع زمانی هستی بخشید و منت گذاشت و با درود به انبیای برگزیدهاش که رهایی‌بخش مستضعفان جهان از زیر یوغ ستمگران تاریخ [بودند] که ما را راهنمایی کردند تا بتوانیم در زیر سایه پرچم «لا الهالا ا…» و به رهبری حضرت ولیعصر (عج) و نایب برحقش، امام خمینی به خدمت خود در جامعه اسلامی و شهیدپرور ایران ادامه دهیم و با سلام و درود بهخدمت خانوادههای محترم شهیدان و اسیران و جانبازان و مجروحین و مفقودین و رزمندگان سلحشور و مردم شهیدپرور زنجان.
بنابر حسب وظیفه شرعی که داشتم و با میل خود که برایم انجام وظیفه بود و ادای دین به اسلام و انقلاب، پای به جبهه حق علیه باطل نهادم تا اگر لیاقت یافتم، قطره خونی هدیه اسلام و انقلاب اسلامی نمایم. بارها از این کاغذها نوشتهام و در آخر سر، خودم خواندهام و تمام اینحرفها پوچ است. به نظرم یا لیاقت شهادت ندارم و یا ذخیره روز مبادا هستم. از خداوند منان خواستارم که مرگمان را در شهادتمان قرار دهد و از اهلبیتش جدا نسازد و در همه جا و همه وقت به فریادم رسد که طاقت عذابش را ندارم.
خدایا! من این راه را برای رضای تو انتخاب کردم تا بتوانم به معبود خود برسم و به هر راهی رفتم، دیدم که راه دور و طاقت وصالم کم. پس فقط کوتاهترین راه را یافتم و ادامه دادم و در اینراه همه چیز را زیر پا گذاشتم و به همه پشت کردم و تنها رو به درگاه تو آوردم. هرچند این بنده حقیر را یارای برابری با رزمندگان اسلام نیست، ولی همراه آنها بهجبهه رو کردم تا دِین خود را هر چند ناچیز به انقلاب ادا کرده باشم. خدایا! این قدم ناچیز را از منقبول فرما.
اما برادران و خواهرانم! شما را به خون شهیدان قسم می‌دهم که تقوا را و ترس از خدا را پیشه خود قرار دهید و آنچنان پشت سر اماممان بایستید که دشمنان را یارای نگاه کردن به سوی شما هم نباشد.
این حقیر از مردم شهیدپرور ایران مخصوصاً از خانوادههای محترم شهدا خجالت‌زده هستم که بیشتر از این نتوانستم برایشانخدمتکنم.
برادران و خواهران! آگاه باشید که شیطان گولتان نزند. این دنیا، دنیای فانی است. برای هیچکس، نه برای یزیدیان و نه برای حسینیان باقی نمیماند. همه چیز به‌جز اعمالتان از بین خواهد رفت. پس بکوشید تا بتوانید در آخرت روسفید باشید. به فرامین خدا و رسولش و ولی امرش گوش فرا دهید تا بتوانید رستگار شوید. چطور حضرت علی(ع) موقع خوردن ضربت شمشیر میفرماید: «قسم به خدای کعبه که رستگار شدم»
مادر عزیزم! از اینکه هیچ وقت مانع آمدنم به جبهه نشدی، از تو سپاسگزارم و به‌خاطر زحماتیکه شب و روز برایم از بچگی تا به حال کشیدهای، تشکر میکنم و امیدوارم که شیرت را حلالم کنی. بلبل شکوه میکند، اگر گلی پرپر شود. ولی از شما میخواهم که برای ادای قرض خود، شکوه نکنید و همانند خانوادههای دیگر شهدا دعاگو و شکرگزار و صبور باشید.
پدر عزیزم! حضرت ابراهیم(ع) اسماعیلش را خود به قربانگاه برد. امام حسین(ع) علی اصغرش را خود به قربانگاه برد، پس دگر جای هیچ‌گونه نگرانی نیست. توکلت به خداوند متعال باشد و از زحماتی که شب و روز برایم کشیدهاید، تشکر میکنم و شرمندهام که دین پسری را نتوانستم ادا کنم.
خواهرم! اگر حضرت زینب(س) نبود، خون حضرت حسین(ع) پایمال میشد. ولی چنان صبری کرد که صبر از دستش عاجز شد. برایتان زیاد اذیت کردم و برادری لایق و در خورتان نبودم و نتوانستم برادری کنم. امیدوارم که ببخشید که خود آگاهید. از شاگردان حضرت فاطمه(س) و زینب (س) باش که استادی دگر نتوان یافت.
پدر و مادر و خواهرانم! نگویید که ما فقط یک پسر و یا یک برادر داشتیم. چون این امر خداوند تبارک و تعالیبود کهشما را به این طریق آزمایش کند. شما عزیزان هر چه داشتید، یک‌باره دادید و این حقیر به شما افتخار میکنم و در آخر از همه میخواهم که حقی را که بر گردنم داشتند، حلالم کنند که نتوانستم حقشان را ادا کنم.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.