دسته: خاطرات

شکوفه های انار

  • ۱۳۹۹-۰۷-۲۱
مدتی از جبهه رفتنش می گذشت . شبی خوابش را دیدم ، خوابیده بود و شال قرمزی هم رویش پهن […]

از ایستگاه صلواتی در جبهه تا پخت حلیم برای رزمندگان

  • ۱۳۹۹-۰۶-۲۷
یکی از عوامل مهم در موفقیت عملیات نظامی، پشتیبانی و تغذیه نیروهای عملیاتی است، اگر سلاح‌های مدرن جنگی، شناسایی و […]

فرمانده ای که در جنگ با اسب فرماندهی می کرد

  • ۱۳۹۹-۰۶-۱۶
 طاهر به مرخصی آمده بود و می گفت: من با پنج نفر از دوستانم به شناسایی رفته بودیم، که ناگهان […]

علی اکبر مردانه ایستاد

  • ۱۳۹۹-۰۶-۱۵
شب خط دشمن زیر باران آتش گلوله و توپ و خمپاره دشمن ، زبانه می کشید. عراقی ها یک مقری […]

آخرین دیدار

  • ۱۳۹۹-۰۶-۱۵
وقتی مرخصی ام تمام شد از روستا به زنجان آمدم. خونه داییم بعد از صرف نهار به معصومه خانم گفتم […]

نصیحت برادارانه

  • ۱۳۹۹-۰۶-۱۵
یادمه آخرین باری که فتح الله به مرخصی آمد خیلی نگران بود. گفت: دلم خیلی شور می زند فکر کنم […]

شهیدی که قهرمان اخلاق بود

  • ۱۳۹۹-۰۶-۱۳
خاطره ای کوتاه از شهید قهرمان ابوالفضلی زنجانی در اوایل جنگ قهرمان محصل بود. یک بار دوستانش در کلاس به […]

دم دروازه بهشت با علی قرار دارم

  • ۱۳۹۹-۰۵-۳۱
مدتی بود خواب های آشفته و نگران کننده امانم را بریده بود. دست خودم نبود، نمی توانستم آرام باشم.خبر شهادت […]

محمود همیشه کنارم هست

  • ۱۳۹۹-۰۵-۱۳
محمود در خانه همیشه کمک دستم بود و در انجام کارها خیلی کمکم می کرد. مخصوصا موقعی که مهمان داشتیم […]

کمک بخاطر امام زمان

  • ۱۳۹۹-۰۵-۰۹
زمستان سال ۱۳۹۰ بود. در اتوبوس و در انتظار دیدن حرم حضرت اباعبدالله( ع) بودم، ولی از اول سفر انگار […]
عنوان ۱ از ۲۹۱۲۳۴۵ » ۱۰۲۰...آخر »