دسته: خاطرات

دست نوشته سردار شهید اصغر محمدیان

  • ۱۳۹۹-۰۱-۰۱
دست نوشته شهید سردار اصغر محمدیان که بدون دخل و تصرف تقدیم می گردد: ۱۸/۱۰/۵۹ پنج شنبه من و برادران ابو […]

بوی بهشت می آمد

  • ۱۳۹۸-۱۲-۰۷
چشمانم هنوز گرم خواب نشده بود که داوود به خانه رسید. با دیدنش از جایم بلندشدم.سلام کردم. با ناراحتی نگاهم […]

کله قند عروسی

  • ۱۳۹۸-۱۲-۰۶
کله قندها را پایین آوردم تا گرد و خاک شان را پاک کنم. دو کله قند خریده بودم رای میکائیل […]

گفتم: نرو خندید و رفت!

  • ۱۳۹۸-۱۲-۰۶
گفت‌وگو با خواهر سردار شهید حسن باقری کبری باقری هستم. حسن یک سال از من کوچک‌تر است. اسمش را پدربزرگم […]

آخرین روزهای خندیدن

  • ۱۳۹۸-۱۱-۲۰
قبل از عملیات والفجرهشت از «چوئبده» به روستای دیگری در نزدیکی اروند منتقل شدیم. قرار بود عملیات از آنجا شروع […]

بوی نعنا از دل اروند می آمد

  • ۱۳۹۸-۱۱-۲۰
«پنجاه متری می‌شد که زده بودیم به آب.. نور منورهای خوشه‌ای دیگر جلایی نداشتند و داشتند می‌مردند.از زمین و آسمان […]

قسم به والفجر و به عاشورا

  • ۱۳۹۸-۱۱-۲۰
روایت نبرد عاشورایی خط شکنان زنجان در عملیات والفجرهشت  در غروب روز بیستم بهمن ماه ۶۴ که خورشید آسمان را […]

شهادت منصور دلم را شکست

  • ۱۳۹۸-۱۱-۲۰
بهمن ماه سال ۶۴ نوجوان ۱۸ ساله ای بودم که به عشق لبیک به ندای یاری خواهی امام ،قید درس […]

امشب براتون لب کارون می خونم

  • ۱۳۹۸-۱۱-۱۹
امشب می خواهم از لب کارون برایتان بگویم , که برای همیشه شرمنده ی دل دریایی شهدا شد .امشب شبی […]

بعداً فرصت نمی شود

  • ۱۳۹۸-۱۱-۱۹
یک روز همراه «شهید حمید گیلک» و چند نفر از بچه ها، به دزفول رفتیم، بعد از گشت وگذار کوتاهی […]
عنوان ۱ از ۲۸۱۲۳۴۵ » ۱۰۲۰...آخر »