حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

شنبه, ۷ خرداد , ۱۴۰۱ ساعت تعداد کل نوشته ها : 5892 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 361×

آرشیو » بایگانی‌ها خاطرات - خط شکن ها

گردنبند شهادت
5 روز قبل

گردنبند شهادت

خاطره ای کوتاه از سردار شهید اکبر منصوری راوی: فخری السادات موسوی برگرفته از کتاب پاییز آمد به قلم گلستان جعفریان   یکی ازدوستان صمیمی احمد، اکبر منصوری بود که قبلا او را در سپاه دیده بودم. پسر تحصیل کرده و مودبی بود. رفتار پر از محبت و علاقه او به احمد آن شب توجه […]

خاطراتی از اولین خلبان شهید سید عبدالله بشیری موسوی
1 ماه قبل

خاطراتی از اولین خلبان شهید سید عبدالله بشیری موسوی

آقا دادا هر چند وقت یکبار نامه می نوشت و بیشتر وقت ها هم یک عکس همراه نامه می فرستاد. برای عید نوروز سال ۱۳۵۵ برای همه مان از سن آنتونیوی تگزارس کارت تبریک فرستاد. وقتی شنیدیم که دوره اش تمام شده و قرار است برگرد، آقام و مادرم تصمیم گرفتیم به استقبالشبروند. وقتی فهمید […]

عاشقی در دل کانال های تاریک شلمچه
1 ماه قبل

عاشقی در دل کانال های تاریک شلمچه

نارنجک را از فانوسقه‌ام جدا کردم و ضامن را کشیدم که ناگهان دیدم حلقه‌اش کنده شده و چند ثانیه بعد در دستم منفجر خواهد شد. از ترس اینکه مبادا دستم قطع شود و بقیه هم زخمی شوند، با سرعت نارنجک را داخل معبر دومتری پرتاپ کردم. نارنجک قبل از رسیدن به زمین، با صدای مهیبی […]

مصاحبه با شهید سید ابوالفضل میری قبل از فتح المبین
2 ماه قبل

مصاحبه با شهید سید ابوالفضل میری قبل از فتح المبین

مصاحبه ای کوتاه با شهید سید ابوالفضل میری قبل از آغاز عملیات فتح المبین و چند روز قبل از شهادت بسم الله الرحمن الرحیم من سید ابوالفضل میری نظر شما در مورد جنگ ایران و عراق و آینده این جنگ چیه؟ آنها کافر هستند و اومدیم اینجا؛ ان شاالله جنگ می کنیم. تا هر جا […]

تو چطور ارتشی هستی که مار در آستین پرورش داده‌ای؟
2 ماه قبل

تو چطور ارتشی هستی که مار در آستین پرورش داده‌ای؟

اواسط شهریور ۱۳۵۷ بود. خوب به یاد دارم که داشتم کتاب امت و امامت از دکتر علی شریعتی را می‌‌‌خواندم. پدر و مادرم توی حیاط بودند. متوجه شدم چند نفر با هم به در حیاط لگد می‌‌کوبند. یک‌دفعه در چهارطاق باز شد و چند نیروی گارد شاهنشاهی ریختند توی خانه. پدرم رفت جلو و اعتراض […]

با دیدن لباس پاسداری یاد رحمانم می افتم
2 ماه قبل

با دیدن لباس پاسداری یاد رحمانم می افتم

هر زمان هم مي‌پرسيدم كه رحمان جان! از چه زماني در جنگي؟‌! مي‌گفت: بوديم ديگه، من كه آنجا كاره‌‌اي نيستم؟‌! اما بعد از شهادت مشخص شد كه فرمانده تبليغات بود.

دست زخمی فرمانده
2 ماه قبل

دست زخمی فرمانده

عملیات «خیبر» شروع شده بود. ساعت هفت صبح با دستور فرمانده، در یک ستون به سمت خط حرکت کردیم. راه زیادی نرفته بودیم که دیدیم، همه‌ی نیروها دارند برمی‌گردند. به ما هم گفتند: «راه بسته شده، برگردید.» فرمانده «مهدی زین الدین» را دیدم که همراه معاونش، سوار بر موتور، به سمت ما می‌آمدند. وقتی کنار […]

می خواهم مثل سمیه و یاسر پشتیبان امام باشند
2 ماه قبل

می خواهم مثل سمیه و یاسر پشتیبان امام باشند

از عطر گل یاس و عطر محمدی استفاده می‌کرد و هر وقت قم می‌رفت برایم عطر می‌خرید. می‌گفت: «دختردار شدیم اسمش را سمیه و پسرمان را میثم می‌گذارم تا مثل سمیه و یاسر که پشتیبان پیامبر بودند این‌ها هم پشتیبان امام باشند.»

ذبیح الله گفت بگذار این نمازی که خواندم هضم شود
3 ماه قبل
در آخرین لحظات عزیمت کاروان (شهیدان) خیبر، یعنی همان گروهی که به نظر امام با دو دستگاه مینی بوس از مقابل مسجد آیت الله دستغیب عزیمت نمودند، شهید عزیز ذبیح الله نجفلو مشغول نماز شد و فقط نماز مغرب را ادا نمودند و وقتی نمازشان تمام شد جهت اداءِ نماز عشاء قیم نکردند بنده از ایشان سؤال کردم پس نماز دومت را نمی خوانی؟ شهید با لحن ملیح و خندان پاسخ دادند که نخیر بگذار این نمازی که خواندم هضم شود بعد نماز بعدی را بخوانم!

ذبیح الله گفت بگذار این نمازی که خواندم هضم شود

عزیز ذبیح الله نجفلو مشغول نماز شد و فقط نماز مغرب را ادا نمودند و وقتی نمازشان تمام شد جهت اداءِ نماز عشاء قیم نکردند بنده از ایشان سؤال کردم پس نماز دومت را نمی خوانی؟ شهید با لحن ملیح و خندان پاسخ دادند که نخیر بگذار این نمازی که خواندم هضم شود بعد نماز بعدی را بخوانم!

نباید اسلحه برادرم بر زمین بماند
3 ماه قبل

نباید اسلحه برادرم بر زمین بماند

شهید قدرت‌الله افشاری‌راد از روحی بزرگ اما لطیف برخوردار بود بعد از شهادت برادرش سعید می‌گفت که بغض گلویم را گرفته و می‌فشارد می‌خواهم فریاد بکشم می‌خواهم گریه کنم و به آسمان پناه ببرم اشک به رخسارم فرو می‌چکد آن را پاک می‌کنم تا دیگران نبینند به گوشه‌ای پناه می‌برم تا کسی متوجه نشود. دائم […]

برای همه دوستانم نذر کنید
3 ماه قبل

برای همه دوستانم نذر کنید

هر باری که از جبهه می‌آمد. برایش گوسفند قربانی می‌کردم نمی‌دانم چند گوسفند قربانی کردیم. یک‌بار که از جبهه برگشت گفت:مادر، تو را به حضرت ابوالفضل علیه‌السلام قسم می‌دهم. بیا این‌قدر برایم این زبان بسته‌ها را قربانی نکن. چطور دلتون میاد این‌قدر گوسفند برای من نذر می‌کنید، من سالم برمی‌گردم و دوستانم شهید می‌شوند. اگر […]

خاطرات محسن رفیقدوست از ۱۲ بهمن تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷
3 ماه قبل

خاطرات محسن رفیقدوست از ۱۲ بهمن تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷

محسن رفیقدوست راننده خودرو حامل بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران در ۱۲ بهمن ۵۷ که به نوعی مسئولیت حفاظت از بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران را در آن ایام بر عهده داشت، در گفت‌وگویی با مروری بر اتفاقات روز ورود امام خمینی به کشور ، از اوضاع ایران در فاصله بین ۱۲ تا ۲۲ بهمن ۵۷ و […]

غواص مخفی؛ شهید علیرضا داورپناه
4 ماه قبل

غواص مخفی؛ شهید علیرضا داورپناه

 گزیده ای از خاطرات شهید غواص علیرضا داورپناه عکس یادگاری هر وقت که عملیاتی می‌شد، فروغ شهادت در چهره بعضی‌ها می‌درخشید غالبا معلوم می‌شد که چه کسانی رفتنی‌اند. حتی بچه‌ها خودشان هم احساس می‌کردند. در چهره‌ و رفتار آن‌ها تحول محسوسی ایجاد می‌شد. یادش بخیر، هرگز فراموش نمی‌کنم، چند روز پیش از عملیات کربلای پنج […]

رضا می خواست با حضرت زینب(س) دوست باشم
4 ماه قبل

رضا می خواست با حضرت زینب(س) دوست باشم

خاطراتی کوتاه از مادر شهید غواص رضا چمنی پسرم رضا از موقعی که به دنیا آمد بچه بسیار ساکت و آرامی بود و هیچ اذیتی برای من نداشت. من او را تا سه سالگی در آغوشم پروراندم در ضمن تا سه سالگی دست مهربان پدر نیز بالاسر او بود ولی هنگامی که به سه سالگی […]

مصاحبه با شهید غلامحسن شفائی
4 ماه قبل

مصاحبه با شهید غلامحسن شفائی

مصاحبه گر: بسم الله الرحمن الرحیم. خودتان را معرفی کنید و بفرمائید دید و نظرتان نسبت به ……… چطور است؟ شهید: بسم الله الرحمن الرحیم. من غلامحسن شفائی ، اهل زنجان اعزامی از تبریز. دید خاصی که مثلا رویش حساب شود نیست ولی یک مطلبی که عمومی است و شاید ریشه‌ی تمام مسائل همان است. […]

سردار حاج قاسم سلیمانی آسمانی شد
4 ماه قبل

سردار حاج قاسم سلیمانی آسمانی شد

ساعت هفت صبح چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۸ دمشق، با خودرویی که دنبالم آمد عازم جلسه شدم. هوا ابری بود و نسیم سردی‌‌‌ می‌‌وزید. ساعت ۷:۴۵ صبح به مکان جلسه رسیدم. مثل همه‌ی جلسات تمامی مسئولین گروه‌های مقاومت در سوریه حاضر بودند. ساعت ۸ صبح بود و همه با هم صحبت‌‌‌ می‌‌کردند که در باز شد […]

پنج دقیقه از عمر قاسم سلیمانی
4 ماه قبل

پنج دقیقه از عمر قاسم سلیمانی

سال ۱۳۸۵ قبل از این که به حج تمتع بروم، با حسین پورجعفری تماس گرفته و گفتم: «می‌خواهم بیایم با حاجی خداحافظی کنم.» گفت: «حاجی جلسه دارد و پنج دقیقه می‌‌توانی بروی.» رفتم. صحبت ‌های من و حاج قاسم مقداری طی کشید. پورجعفری در را باز کرد که حاجی به او گفت: «داریم صحبت می‌‌کنیم.» […]

مرد عمل (خاطرات سردار شهید حاج قاسم سلیمانی)
4 ماه قبل

مرد عمل (خاطرات سردار شهید حاج قاسم سلیمانی)

بعد از وقوع سیل در استان خوزستان، من با حاج قاسم تماس گرفتم و بعد از سلام گفتم: «حاجی، کجایی؟» گفت: «چطور مگه؟» گفتم: «همه چکمه پوشیدن رفتن خوزستان.» گفت: «خب الان‌‌‌ می‌‌گی چی؟ منم برم چکمه بپوشم، یکی بیاد فیلم بگیره و بره؟» گفتم: «نه، حضور شما خیلی تأثیرگذاره.» گفت: «من از این واقعه […]