دسته: خاطرات

برای آخرینبار

  • ۱۴۰۰-۰۸-۰۳
روز آخر که می‌خواهد بیاید مرخصی فرمانده می‌گویند آقا صادق یک ساعت دیگر برو. بیا برویم به این گلّه گوسفندان سر بزنیم بعد برو.که در وسط این گوسفندان کومله‌ها کمین کرده بودند. جنگ تن به تن شروع می‌شود صادق ۱۲ نفر می‌کشد و فرمانده زخمی می‌شود عقب نشینی می کنند صادق به فرمانده می گوید […]

خبر شهادت

  • ۱۴۰۰-۰۸-۰۳
آمدم منزل خاله ام، ذولفعلی آمده بود برای یک مناسبتی درست ۱۳۵۷ در انجا با هم آشنا شدیم. اخلاق و رفتار ایشان بسیار خوب بود. ایشان کلاً ۴ سال با من زندگی کردند و ۳ تا ۳ ماه در جبهه حضور داشت و در منطقه کردستان از ناحیه پای چپ ترکش خورده بود.  در خواب […]

سرباز وطن

  • ۱۴۰۰-۰۸-۰۳
شهید حسنعلی حسنی (معروف به رضا) در سال ۱۳۴۲ در زنجان به دنیا آمد. ۳ ساله بود که به تهران آمدیم و در بی‌سیم جوادیه یک اتاق کوچک گرفتیم و شروع به زندگی کردیم. درآمد آنچنانی نداشتیم ۵و  سال مستاجر بودیم، شهید که می‌دید ما به سختی زندگیمان را می‌گذرانیم به من گفت من دیگر […]

شال سبز آقا

  • ۱۴۰۰-۰۷-۲۲
بسم الله الرحمن الرحیم قلم من از نوشتن خاطره برادر عزیزمان شهید حسین‌علی‌حق‌وردی قاصر است:بار الها توفیق خدمتگزاری به اسلام،لیاقت بندگی و توفیق عبادت و خلوص نیت و شهادت در راه خودت را نصیب ما بگردان کجایید ای شهیدان بیشۀ اسلام. در سال ۱۳۶۰ به خدمت سربازی اعزام شدم ما در گردان جند‌الله در والفجر۸در […]

دلش در جبهه جا مانده بود

  • ۱۴۰۰-۰۷-۲۲
خدمت سربازیش را تمام کرده بود. به خانه برگشت ما خیلی خوشحال شدیم. چند‌روزی‌ ماند ولی دلش در جبهه جا مانده بود،میخواست دوباره به جبهه بازگردد و از اسلام و میهنمان دفاع کند،اما ما نگران شدیم و از اعزام دوباره او به جبهه مخالفت کردیم. از آنجا که علاقه‌مند بود تا شهید شود به مخالفت […]

امام زمانش را در خواب دیده بود

  • ۱۴۰۰-۰۷-۲۲
بسم الله الرحمن الرحیم خاطرات فراوانی هر یک از اهل خانه ما برای خود دارند یعنی همه روزهایی که در خانه بود یک خاطره شیرین بیاد‌ماندنی برای ما هست ولی یکی از خاطراتی که به آخرین مرخصی آمده بود برای شما تعریف می‌کنم. از زبان خواهر شهید می‌خوانید. یک روز بعد از نماز ظهر و […]

بی خداحافظی

  • ۱۴۰۰-۰۷-۲۰
بسم الله الرحمن الرحیم او در خیراباد به دنیا آمد. فرق او با بچه های دیگر بسیار زیاد بود، او بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد و مهربان بود و با ما به احترام رفتار می‌کرد. در کارهای دامداری من کمک می کرد و در کارهای خانه به مادرش کمک می کرد او تا کلاس […]

خدمت به میهن

  • ۱۴۰۰-۰۷-۲۰
بسم الله الرّحمن الرّحیم به او گفتم تو که دانشگاه می روی پدر و مادرت هم پیر هستند ما چطور زندگی کنیم من هم کسی را ندارم و غریب هستم یک وقت می روی ضد انقلابها با ماشین می زنند تو را. گفت نه مادر من باید به میهن خدمت کنم. ولی گفتم به میهن […]

ایستاده بمیر

  • ۱۴۰۰-۰۷-۲۰
بسم الله الرحمن الرحیم این شهید گرانقدر با تشکیل کمیته‌های انقلاب‌اسلامی به عضویت آن نهاد درآمد و قبل از شروع انقلاب جزو نیروهایی بود که به محل استقرار شهید مفتح پیوست و همگام با ملت شریف ایران فداکاری‌های فراوانی نمود و بعد از انقلاب بر حسب نیاز، به عضویت کمیته‌های انقلاب اسلامی درآمد و در […]

من سیراب شدم

  • ۱۴۰۰-۰۷-۰۴
رحمان برایم تعریف می‌کرد که یکبار پس از عملیات، مجروحان و شهیدان زیادی بر روی زمین نقش بسته بودند و کربلا را در ذهنم تداعی می‌کردند. از کنار مجروحی می‌گذشتم که ناگاه پایم را گرفت. با ترس برگشتم و نگاهش کردم. در آن هوای سوزان، یک مجروح که خون زیادی از بدنش رفته چه چیز […]

مصطفی دلسوز پیرزن همسایه بود

  • ۱۴۰۰-۰۷-۰۳
زمستان سال ۶۱ بود و هوا سوز داشت. مصطفی دسته‌‌‌ی زنبیل حصیری را توی دستش گرفت و به راه افتاد. یک طرف جاده خاکی بود از بوته‌‌‌‌های در هم و پیچ خورده و تلی از هیزم‌‌‌‌های خرد شده. در طرف دیگر، جاده مارپیچ و سر بالا بود.مشهدی رقیه کنار در خانه‌اش قوز کرده بود و […]

چه من برگردم و چه برنگردم خدانگهدار شماست

  • ۱۴۰۰-۰۶-۱۳
در زمان به ثمر رسیدن انقلاب در همان سال‌های خون و قیام بود که شهید امیرعلی حیدری برای رفتن به مسجد جامع و برپایی مراسم ضدحکومتی و گذاشتن قرار‌ و‌ مدارهای تظاهرات بود که مسجد را محاصره می‌کنند، ساواکی‌ها و وارد مسجد شده و تمامی مردم داخل مسجد را مورد ضرب‌و‌جرح قرارمی‌دهندو امیرعلی هم مورد […]

در دل او اروندرودها جریان داشت

  • ۱۴۰۰-۰۶-۱۳
بسم الله الرحمن الرحیم اصغر بیات – عشقعلی یکی از غواصان که حتی می توانم قسم بخورم که در قلب او نه در درون اروند که همه می گویند دیوانه است همان چیزی که اول عرض کردم که باعث شده بود ارتش دنیا نتواند از آن عبور کند و خوف و هراس داشتند. همان دیوانگی […]

کمک به نیازمند

  • ۱۴۰۰-۰۶-۱۳
 اسمعلی حسن‌خانی برادر بزرگتر من بود که هر روز در نماز جماعت مسجد شرکت می کرد و در حد توان خود از ضعفا و مستضعفان دست‌گیری می نمود و بسیار مهربان و دل‌سوز بود در منزل نیز در کارهای خانه و خانواده کمک می کرد و همیشه به همراه چند تن از دوستان خود در […]

دیدار حضرت مهدی عجل‌الله

  • ۱۴۰۰-۰۶-۱۳
خاطرات شهید احمد حامدی دیدار حضرت مهدی عجل‌الله روز سه شنبه مورخ ۱۵ شهریور ۱۳۶۲ پس از نماز مغرب و عشاء که در زمین ورزش پایگاه زیر آسمان کبود یکی از برادران پشت بلندگو گفت که امشب دعای توسل در همین مکان ساعت ۹ شب برقرار است و از عموم علاقمندان دعوت به شرکت در […]

اباذرم رفت که رفت دیگر برنگشت

  • ۱۴۰۰-۰۶-۰۹
پسرم اباذر بچّه خوبی بود، هرجا که کار خیر بود و پیش‌قدم بود دست همه را می‌گرفت از نماز و روزه‌اش غافل نمی‌ماند. یه ماه رمضان یخچال می‌برد به مسجد، مسجد جوادالائمه، زیربنایش را خودش ریخته و درست کرده بود. بهش گفتم پسرم بیا برات نامزد کنیم. گفت: من نامزدی نمی‌کنم،باید به وطنم خدمت کنم […]

اگر به جنگ می‌رویم فقط به خاطر خدا می‌رویم

  • ۱۴۰۰-۰۶-۰۹
گاهی اوقات که مادرم از شهید تعریف میکنند که ایشان چه بااخلاص‌ بودند و تقوی داشتند یادم می‌آید که مادرم تعریف می‌کند که نیروهای ارتشی داشتند با تانک می‌آمدند که بروند تهران زمان انقلاب دایی من با چندتا از دوستانش رفته‌بودند وتانک ها را آتش زده بودند و به دستور آیت‌الله مدنی این کار را […]

عملیات آخر

  • ۱۴۰۰-۰۶-۰۹
دل مان برایش تنگ شده بود،به همراه مادرش وسایل مان را جمع کرده،بلیط گرفتیم و برای دیدنش عازم سقز شدیم. رسیدیم به سقز،در اطراف سیلوی سقز در پاسگاه نگهبانی می‌داد. یکی از دوستانش رفت و به جبار خبر داد که برایش مهمان آمده است.دیدم که آرام آرام به طرفم آمد برادر بزرگش هم همراهش بود.با […]
عنوان ۱ از ۲۳۱۲۳۴۵ » ۱۰۲۰...آخر »