شهید عباس منتخبی

فاطمه جزءپناهی هستم .مادر شهید عباس منتخبی اصالتا زنجانی هستیم .حاج ـآفا پسر عمویم است ۱۶ ساله بودم که ازدواج کردم.زن عمویم مایل بود که من عروس آنها بشوم . اما مادرم هنوز مایل نبود .آنها تهران بودند و ما در زنجان.سال ۴۲ زمان تبعید امام .همسرم را خیلی اذیت کردند خیلی فعال بود .اوایل انقلاب آمدیم زنجان .بچه ها تهران بدنیا آمدند .عباس فرزند دومم بود .۳فروردین ،شب ساعت ۴ ،بیمارستان فرح تهران بدنیا آمد قد بلندترین بچه در بیمارستان آن شب عباس بود .اقوام را جمع کردیم و ولیمه دادیم .

اسمش را محمد علی گذاشته بودیم .تهران که بودیم از اول محرم مراسم داشتیم تا روز عاشورا حیاط را چادر می کشیدند عباس که بچه بود از پله ها افتاد پایین .همین که عباس از پله ها افتاد ،ترسیدم .صاحبخانه مان خانم مفیدی ترسیده ورنگش سفید شده بود داد زد یا ابوالفضل العباس !تا برویم پایین آنها عباس را بغل کرده بودند .حتی از دماغش خون نیامد .زن عمویش او را بغل کرد و بوسیدو خدا را شکر کرد شب ها آقای طاهری می آمد و سخنرانی می کرد . ماجرا را برای او تعریف کردند.گفت :بیاورید بچه را .بچه را بردند .به گوشش اذان و اقامه گفت و اسمش را عباس گذاشت و شناسنامه اش را عباس گرفتیم.خیلی بشاش و شوخ طبع بود .به فوتبال خیلی علاقه داشت .از ۷سالگی به مدرسه رفت تا پایان راهنمایی نازی آباد تهران بودیم .زمانی که عباس به دنیا آمد جوادیه بودیم .راهنمایی را مدرسه کعبه آمال نازی آباد خواند .کلاس قران و جلسه ای در خانه داشتیم .از مدرسه می آمد می رفت بیرون با بچه ها بازی کند می گفتم:عباس جان !درست را بخوان .می گفت:معلمم که در مدرسه درس را داد همان جا خواندم .عباس شاگرد آقای بهرامپور بود که تفسیر قران دارد اعلامیه امام را یکی دوبار از حاج آقا گرفتند می گفنتد :می خواهند بیایند و خانه را بگردند .خواهر زاده ام آمد و گفت می خواهند بیایند و خانه تان  را بگردند یک تعداد از علامیه ها را سوزاندیم .نوار آقا را در لوله بخاری جا سازی کردیم . و تعدادی از اعلامیه ها را در زیر لحاف و تشک پنهان کردیم ولی نیامدند می خواستند ما را بترسانند .سال ۴۲دختر بزرگم تازه بدنیا آمده بود .آقای بهرامپور جلسات قران هفتگی می آمد خانه ما .گفته بود از این پسر خیلی مراقبت کنید .با وجود اینکه بچه است اما آینده روشنی دارد . اویل انقلاب دخترهایم جهادسازندگی می رقتند.علف های هرز را وجین می کردند . عباس شبها  ساعت ۹ که می شد فانوس به دست کشیک می داد .بعد از نماز صبح کمی می خوابید و بعد از آن می فت صف نفت می ایستاد .به بوی نفت حساس بودم . می گفتم :عباس ‍!لباسهایت را عوض کن . ولی باز بوی نفت می داد.خانه حمام نداشت که دوش بگیرد .روزی که می خواستند چهارراه پایین مجسمه شاه را بیندازند مهمان داشتیم . دیدم صدای می آید گفتند :سازمان زنان را سوزانده اند –باشگاه تختی فعلی –بعد از انقلاب عباس حوزه علمیه ثبت نام کرده بود .خیلی از کارها را انجام می داد و ما نمی دانستیم .مسجد قائمیه و دباغها می رفت .۲ روز به نیمه شعبان مانده بود عباس آمد به مرخصی .گفتم :عباس!خوب شد آمدی برو مسجد و کمک کن. ۵۰۰ کیلو شیرینی به قنادی فرد سپردیم .گفت:عیبی ندارد .اما اگر می خواهید دل امام زمان (عج)را شاد کنید ببرمتان انجایی که امام زمان (عج)خوشحال می شود .امسال اینکار را کردید عیبی ندارد .بعد از آن که مفقود الاثر شد خانمی مغازه آمد و گفت((مدت هاست که دتبال عباس می گردم.۲نفر بودند که می آمدند و به یتیم های من رسیدگی می کردند .آمده ام ببینم که چرا دیگر نمی آیند ؟))
وقتی حاج آقا پول می داد نمی گرفت.از نظر روحی عالی بود .وقتی خانه دور هم جمع می شدیم همین که از بیرون می آمد می گفت:غیبت نکنید !غیبت نکنید !می گفتیم :غیبت نمی کنیم ,می گفت:هر کاری می کنید مواظب باشید غیبت نکنید .با میل مخصوص یک جفت جوراب بافته بود .خیلی خیاطی نرفته بود ولی برای خودش شلوار دوخته بود ،برایش زیپ ندوخته بود .بعد شهادتش مدتی آن را نگه داشتم و بعد از آن دادم رفت. دانشگاه تبریز قبول شده بود .همسرم پارچه کت و شلواری گرفته بود .حاج آقا گفت:عباس برویم این را خیاط اندازه بگیرد .گفت:من نمی خواهم!
به نیت عباس دادیم به یکی از اقوام که می خواست ازدواج کند.زمانی که هنرستان درس می خواند رفت جبهه .شماره هنرستان را داد به من وگفت:به مدیر زنگ بزن وبگو من جبهه ام!زنگ زدم و مدیر ناراحت شد وگفت با اجازه چه کسی رفته؟گفتم:ببخشید جبهه رفته!باید از شما اجازه می گرفت؟گفت:شما چطور والدینی هستید؟گفتم:انشاءا…جبران می کند .زنگ زدم به عباس گفتم :مدیرتان خیلی ناراحت بود .گفت:عیبی ندارد بگذار من هم تجدیدی را تجربه کنم تا آن زمان اصلا تجدیدی نداشت .آن زمان مثل حالا نبود که اجازه بگیریم .برای نماز خواندنشان همسرم جایزه می گرفت.قبل از سن تکلیف نمازو روزه اش را انجام می داد .چند بار حاجی گفت:تکلیف نشده ای تا روزه بگیری!بعد از اینکه ساکش را آوردند ،دیدم داخل ساکش شربت معده دارد .خانه که می آمد یک کلمه از جبهه تعریف ننمی کرد .یکبار گفت:مادر !به حرفی که می زنند باور نداشته باش!گفتم:چه طور؟گفت:کردستان که بودیم موقع برگشتن موقع برگشتن روی یکی از کوهها نوشته بودند عباس منتخبی اینجا شهید شده است.باور نکنید….برادرم منصور هم در جبهه بود .آن موقع منافقین و دموکرات ها و کومله ها زیاد بودند . می گفت:زنان کرد لباس بلند ی می پوشند ودر زیر لباس اسلحه برمی دارند .اولین باری که جبهه رفت،بدون اجازه رفت.سن شناسنامه اش را بزرگ کرد و رفت.۱۴ساله بودم گفتم:درست را بخوانبعد برو!گفت:به وقتش می خوانم .حاجی هم راضی شدو عباس رفت.مزار پایین برای استقبال و بدرقه خیلی ها می رفتیم. نیروها را که می بردندبرای بدرقه می رفتیم .او را هم از مزار پایین راهی کردیم.اموزش را تهران –پادگان امام حسین علیه السلام دیده بود.
مسجد دستغیب می رفت .با علی جام دوست بود .بعد از آن غواص شد و با عباس راشاد و منصور عزتی دوست شد بعد از آموزش آمد زنجان چند روزی ماند و دوباره او را راهی کردستان کردیم و آنجا بیشتر ماند . یکبار با خواهر بزرگش رفتند اهواز .دخترم امدادگر بود .همدیگر را در دو کوهه دیده بودند .می پرسیدم جبهه  چه کار می کنی ؟می گفت:بسیجی ام و خاکی !هر کاری که باشد انجام می دهیم.زمانی که کردستان بود زیاد نمی آمد نگرانش می شدیم .من و دختر کوچکم آنقدر شماره پادگان را می گرفتیم تا از احوال بچه ها خبردار شویم ،نمی شد.انگشتهایمان زخم شده بود و پینه بسته بود .یک روز دختر کوچکم آمد و گفت:مادر یه فکری کردم!خودکاری آورد و با آن شماره می گرفتیم.همسایه مان خدابیامرز آمد و گفت:به تو هم می گویند مادر!گفتم:چطور؟گفت:در این محل این همه پسر هست نرفته اند ولی تودخترت را هم با پسرت فرستاده ای ؟گفتم:در راه اسلام است.خدا به من امانت داده است و اگر بخواهد اتفاقی بیفتد.خودش صلاح می داند.کردستان درس خواند و آمد زنجان دانشگاه شرکت کرد و رشته برق قبول شد.آن روز مدرسه ولی عصر(عج)چهارراه پایین سیم کشی می کرد.زنگ زدم تا خبر قبولیش را را بدهم.گفت:دوستم هم اینجاست دانشگاه قبول شده است از خوشحالی از خوشحالی با موتور اینجا را می گردد.گفتم:توچطور؟خوشحال نیستی ؟گفت:جبهه برایم حکم دانشگاه را دارد.انشاءا… می روم ثبت نام می کنم .رفت تبریز و ثبت نام کردولی راضی نبود.بعداز شهادتش از تبریز نامه ای آمد که چرا خودش را معرفی نمی کند؟
زمانی که جبهه می رقت ،حاجی گفت:کافی است این همه جبهه رفته ای !اهواز و غرب رفته ای !گفت:آقا جان!این ها مگر سهمیه است که کافی باشد شما خودتان اجازه داده اید .
گفت:یک مغازه کوچکی در خیابان سعدی راه بیندازیم آنجا کار کن!عباس گفت:اصلا حرفش را نزن.
سال ۶۵ بود که زنجان بمباران شدیدی شد.عباس هنوز جبهه بود .خیلی منتظر ماندیم .دوستان عباس برگشتند ولی دیگر از عباس خبری نشد.

وصیت نامه

عشقنی عشقته ومن عشقته قتله ومن قتله فعلی ومن علی ریته فانا ریته
به من عشق ورزید من نیز عشق می ورزم ، آنکس که عشق ورزیدم میکشم آنکس را که من بکشم خونهایش برمن واجب است و آنکس که خونهایش است پس خودم خونهایش هستم.
سپاس آفریدگار یکتا و با سلام به رسول خدا و ائمه معصومین و باعرض ادب مقدس صاحب العصر وزمان (عج) و با درود بر نائب برحقش امام خمینی(ره).
خدائی را که مرا در این زمان زیستن بخشید وتوفیق فرمود تا اگر لیاقت سربازی را ندارم در میان عاشقان حضرتش قرار داده تا بنده گناهکارمقدس بر من بتابد ونجاتم بخشد.
نه قلم بدست گرفته ام تا به اولین و آخرین یادگار خود اقدام کنم اشک شوق بر چشمان من جاری است و لحظات شور انگیز و روحانی است در چهره هر یک از برادران نور صفا و صمیمیت است گویی اینان بسوی مرگ نمی روند که جان فشانان در حد مرگ نیست. است از نو و زیستن است روحانی هر چند که مرا لیاقت چندین مرگ زمزمه می کند ( اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک ) در تلاطم سرزمین کربلا وروز عاشورا است صدای (هل من ناصر ینصرنی ) حسین می رسد ووجودم ندایی برمی خیزد (لبیک یا خمینی ) با این ندا فانوس خاموش بی روشنی تازه می بخشد وجانم بسوی عبود اوج می گیرد .
به یاد امام می افتم و چه کاری می توان کرد در گوشه این سنگر جز بفکر خداو امام. به یاد گفته های برادران فرمانده می افتم که امام چگونه برما دعا می کند و خواستار یارانش است قلبم می لرزد ، مگر ما چه هستیم وچه کردیم که اینگونه پیر جماران به یاد ماست .
چه می توان بگویم که شهیدان عزیزمان رسالتشان را انجام داده اند .مسئولیتی بس سنگین در مقابل این خونها، امامی داریم مهربان، رئوف، دوستش دارید و اطاعتش را بجا آورید .
پدر عزیزم اینک که فرزندتان در راه رسیدن به عبود است چه می توانم بگویم جز آنکه در این مدت نتوانستم به آن صورتی که رضای خداست رضایت شمارا جلب نمایم .صبرپیشه سازید. مادرم می دانم که قلبی رئوف ومهربان داری و همچون ام لیلا علی اکبرت را بسوی شهادت بدرقه کرده ای پدرم که عاشق بدان که فرزندت جز راه آنان راه دیگری را نپیموده است .
باید بود متین و سرافراز و پیام خونم که همانا امامت از امام و در خط را برجهانیان برسانید. من از مال دنیا چیزی ندارم ولی پدرم از سویم وکیل؛ یک سال نماز و یک ماه روزه قضا برایم بگیرد. امید است خدا مرا ببخشد و از پدرم می خواهم که از فامیل و دوستان و آشنایان برایم حلالیت بگیرد .
وصیت نامه عباس منتخبی
۲ دی ماه ۱۳۶۵

عباس منتخبی به روایت همرزمش علی سودی
عباس کمک من بود من مسئول نارنجک انداز تخم مرغی بودم که قرار بود.سنگرهای لب ساحل دشمن را بزنیم ،داخل آب بودیم و فین می زدیم قرار بود وقتش که شد اشاره کنند واز آب بیرون بیاییم وعملیات را شروع کنیم.عباس در ستون پشت سرمن بود.دوبار محکم از پای من گرفت من فکر کردم شوخی می کند بعد از مدتی برگشتم و نگاه کردم .اما عباس را ندیدم .اورفته بود.

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code