
اخم کرد و گفت، اما این ها را می خواهد چه کار! هنر این است که فرزندت را به ایشان بدهی. با شوخی گفتم خب تو را می دهم. خندید و کنارم نشست. چشم هایش برق می زد. از صورتم بوسید و گفت: آفرین مامان، این شد یه چیزی…!
وقتی خبر شهادت او را به من دادند، این خاطره مثل فیلمی از مقابل چشمم گشذت و از خدا خواستم حالا که من پسرم را در راه امام حسین(ع) داده ام، اوهم از صبر حضرت زینب(س) به من بدهد. لطف خدا شامل حالم شد و من همیشه شکرگزار شهادت او هستم.
«شهید فرید ناصری به روایت مادر»











































































ثبت دیدگاه