روزي كه آسمان وزمين در مقابل تو سر خم مي كنند.
دلم لرزيد. بزرگ شدم وديدم، قصه از كمي قبل تر شروع شده است. از وقتي مردم شهر “سلام خدا” را يادشان رفت. مادرم سبد سلام هاي پدرش را برداشت ومقابل درب خانه ي مردم شهر رفت. آن ها اما سلام او را بي جواب گذاشتند و او كه وارث تمام سلام هاي خدا به پدرش بود، تنها ماند. مردم فراموش كرده بودند پيامبرشان را كه 65 بار جنگيده بود تا سلام خدا را به قلب هايشان برساند. مردم صاحبان عباي مطهر را فراموش كرده بودند. مادرم را، پدرش را، پدرم را وپسرانش را.
قصه از صورت كبود مادرم رسيد به دست هاي بسته ي پدر وشعله هاي آتشي كه گرفت به جان محسن مان. وبين درو ديوار به اوج رسيد.دستم چه زود وكودكانه از دامن مادر خالي شد وخانه چه تلخ از نجواها ودعاهاي شبانه اش. فكر كردم اين همان روزي است كه من بايد به قدر آن بزرگ مي شدم. به اندازه اي كه تنهايي پدر را تاب بياورم وبتوانم اشك از رخسار برادران وخواهرم بگيرم.
من بزرگ شده بودم اما نه به قدر چاه هاي اطراف شهر. نه به اندازه ي آه هاي جگر سوز برادرم از داغ كوچه…من تنها به قدر كاسه ي آبي قد كشيده بودم كه هر وقت حسين مي خواست بي تأملي تقديمش كنم. به قدري كه بتوانم موهاي خواهرم را شانه بزنم و برايش لالايي مادر بخوانم. اندوه پدر در من نمي گنجيد. او بزرگ بود ومن فقط مي توانستم نگاهش كنم و براي استخوان در گلو مانده اش درد بكشم. اين درد امانم را مي بريد.
من بزرگ تر شدم و ديدم قصه از قبل تر شروع شده است.از سقيفه از روز هاي انكار ومصلحت سلام. بيتاب شدم از اين همه جهالت مردم. پدر اما دست هايم را گرفت وبرايم از روزي گفت كه بايد كوه را روي شانه بگيرم از روزي كه خورشيد را برآورم. از صف ستار ه گان گفت كه بايد راه بلدشان شوم.
سال ها بعد از آغاز قصه، حكومت جهل فرق سلام پدرم را شكافت و من دوباره بزرگ تر شدم. به اندازه ي اندوه وتنهايي برادرانم قد كشيدم. فكر كردم اين پايان بزرگ شدن من است. اما چندي بعد سلام هاي تازه و اشرافي ، لق لقه ي دهان هاي مردم شهر شد وبرادرم حسن زخم خورد از طمع وجهل مردمي كه ديگر آن ها را نمي شناختم. چه تلخ بود روزي كه با قاتلين پدرم صلح كرد. من آن روز دوباره قد كشيدم تا دنبال نگاهي، دستي وسلامي آشنا بگردم، براي ياري او . اما نبود. دشمن تا درون خانه ي او رسوخ كرده بود. من اين را از جگر پاره پاره ي او كه در طشت مي ريخت فهميدم. آن روز من لاي لخته هاي خون وجگر برادرم آرزوي مرگ كردم. چه سخت است خواهر باشي و طشت بر دست بگيري وبالاي سر برادرت بنشيني و او درون سوخته اش را بالا بياورد وتو… تو تنها بزرگ شوي.
از آن همه سلام پدر بزرگ ودلاوريهاي پدر ودعاهاي مادر، چيزي جز تير هاي آخته نصيب او نشد واو در ازدحام جهالت مردم شهر تشييع شد. غريب ، با داغي بردل از كوچه وصورت كبود مادر.
كاش به جاي اين همه بزرگ شدن مي مردم. اما نه ! هنوز حسين بود. تنها يادگار از ياران عبا . تنها مسير امن رسيدن به سلام خدا. من بايد همه ي حواسم به او باشد. آنقدر بزرگ شده ام كه بتوانم همراهش شوم. عباس هم هست. بايد بيشتر مراقب او باشم آن هم در زمانه اي كه دشمنان لباس سلام هاي پدر بزرگ را بر تن دارندوبر منبر او تكيه زده اند. نگاهم آن قدر قد كشيده است كه همه جا او را مي بينم وهمراهش مي شوم. وقتي احرام مي بندد. وقتي احرام مي گذارد وحتا وقتي عزم مرگ وشهادت مي كند همراهش مي شوم. همراهش مي شوم تا…
دهمين روز از اولين ماه. ظهر است …
يارانمان همه از تيغ كفر زخم برداشتند وجان به صاحب سلام بخشيدند. من در تنهايي برادرانم قد مي كشم وبزرگ تر مي شوم. تا لب هاي خشك سلام اكبر كه در ميدان نبرد شبيه ترين است به پدربزرگ. من بر شمشير زهرآلود منقذه بر فرق او صبر مي كنم. زمين مي افتد. برسر مي زنم ودوباره قد مي كشم. پاره هاي تنش وصداي درد حسين كه در فاجعه ي صحرا مي پيچد …
هنوز زنده ام وقد مي كشم نگاهم بلند مي شود تا سر بريده ي فرزندانم . تا دست هاي عباس. تا روايت دندان ومشك وباران تير ونيزه وعمودي كه…
دلم از كمر شكسته ي خورشيد مي لرزد . قد مي كشم تا آب… آب… كودكان. همه را تاب مي آورم. حتي آن جا كه داستان صبر من سلام كوچكي مي شود روي دست هاي خورشيد وتيري كه … هرمله را به لعن آسمان مي دوزد.من بر دست هاي بريده ي عبدالله صبر مي كنم . بزرگ تر مي شوم . داغ قلب پاره پاره ام را در زير سم اسب ها بر شانه مي گيرم.روي تلي از خون وشيون مي ايستم ومي بينم؛
…قصه قبل از صورت كبود مادرم شروع شده بود. قبل از سقيفه واستخوان در گلوي پدرم. قصه حتي قبل از آتش نمرود شروع شده بود.قبل از حقيقت هابيل و جهالت وعصيان قابيل. قصه از صف فرشته هايي شروع شده بود كه در برابر سلام به خاك مي افتادند و تمرد شيطاني كه حالا با لشكري انبوه سلام خدا را سرمي بريد.
جمعه بود. پايان دهمين روز از اولين ماه…
من بزرگ تر شده بودم.آنقدر كه بتوانم خورشيد تب زده را در آغوش بگيرم واز خيمه ي سوخته به آتش كفر وعناد بيرون بياورم . تا ذخيره ي نور سلام را به آسمان فردا بسپارم . آنقدر كه ستاره هاي تازيانه وسيلي خورده را در پناه بگيرم وراه بلدشان شوم.آ نقدر كه در اضطراب خون آلودگوش وگوشواره زنده بمانم. بر غل وزنجير خورشيد صبر كنم وتاب بياورم.
من بزرگ شده بودم آنقدر كه پژواك تلاوت سلام برادرم، بالاي نيزه در من بپيچد ومن پيامبر فرياد ياري خواهي او براي تاريخ شوم. من آنقدر قد كشيده بودم كه مقابل منبر كفر سر بر آسمان بسايم وبگويم؛
” سلام بود وسلام…ومن جز زيبايي نديدم…!
فاطمه شكوري












































































ثبت دیدگاه