سلام بود و سلام…

روزی که آسمان وزمین در مقابل تو سر خم می کنند.
دلم لرزید. بزرگ شدم ودیدم، قصه از کمی قبل تر شروع شده است. از وقتی مردم شهر “سلام خدا” را یادشان رفت. مادرم سبد سلام های پدرش را برداشت ومقابل درب خانه ی مردم شهر رفت. آن ها اما سلام او را بی جواب گذاشتند و او که وارث تمام سلام های خدا به پدرش بود، تنها ماند. مردم فراموش کرده بودند پیامبرشان را که ۶۵ بار جنگیده بود تا سلام خدا را به قلب هایشان برساند. مردم صاحبان عبای مطهر را فراموش کرده بودند. مادرم را، پدرش را، پدرم را وپسرانش را.
قصه از صورت کبود مادرم رسید به دست های بسته ی پدر وشعله های آتشی که گرفت به جان محسن مان. وبین درو دیوار به اوج رسید.دستم چه زود وکودکانه از دامن مادر خالی شد وخانه چه تلخ از نجواها ودعاهای شبانه اش. فکر کردم این همان روزی است که من باید به قدر آن بزرگ می شدم. به اندازه ای که تنهایی پدر را تاب بیاورم  وبتوانم اشک از رخسار برادران وخواهرم بگیرم.
من بزرگ شده بودم اما نه به قدر چاه های اطراف شهر. نه به اندازه ی آه های جگر سوز برادرم از داغ کوچه…من تنها به قدر کاسه ی آبی قد کشیده بودم که هر وقت حسین می خواست بی تأملی تقدیمش کنم. به قدری که بتوانم موهای خواهرم را شانه بزنم و برایش لالایی مادر بخوانم. اندوه پدر در من نمی گنجید. او بزرگ بود ومن فقط می توانستم نگاهش کنم و برای استخوان در گلو مانده اش درد بکشم. این درد امانم را می برید.
من بزرگ تر شدم و دیدم قصه از قبل تر شروع شده است.از سقیفه از روز های انکار ومصلحت سلام. بیتاب شدم از این همه جهالت مردم. پدر اما دست هایم را گرفت وبرایم از روزی گفت که باید کوه را روی شانه بگیرم از روزی که خورشید را برآورم. از صف ستار ه گان گفت که باید راه بلدشان شوم.
سال ها بعد از آغاز قصه، حکومت جهل فرق سلام پدرم را شکافت و من دوباره بزرگ تر شدم. به اندازه ی اندوه وتنهایی برادرانم قد کشیدم. فکر کردم این پایان بزرگ شدن من است. اما چندی بعد سلام های تازه و اشرافی ، لق لقه ی دهان های مردم شهر شد  وبرادرم حسن زخم خورد از طمع وجهل مردمی که دیگر آن ها را نمی شناختم. چه تلخ بود روزی که با قاتلین پدرم صلح کرد. من آن روز دوباره قد کشیدم تا دنبال نگاهی، دستی وسلامی آشنا بگردم، برای یاری او . اما نبود. دشمن تا درون خانه ی او رسوخ کرده بود. من این را از جگر پاره پاره ی او که در طشت می ریخت فهمیدم. آن روز من لای لخته های خون وجگر برادرم آرزوی مرگ کردم. چه سخت است خواهر باشی و طشت بر دست بگیری وبالای سر برادرت بنشینی و او درون سوخته اش  را بالا بیاورد وتو… تو تنها بزرگ شوی.
از آن همه سلام پدر بزرگ ودلاوریهای پدر ودعاهای مادر، چیزی جز تیر های آخته نصیب او نشد واو در ازدحام جهالت مردم شهر تشییع شد. غریب ، با داغی بردل از کوچه وصورت کبود مادر.
کاش به جای این همه بزرگ شدن می مردم. اما نه ! هنوز حسین بود. تنها یادگار از یاران عبا . تنها مسیر امن رسیدن به سلام خدا. من باید همه ی حواسم به او باشد. آنقدر بزرگ شده ام که بتوانم همراهش شوم. عباس هم هست. باید بیشتر مراقب او باشم آن هم در زمانه ای که دشمنان لباس سلام های پدر بزرگ را بر تن دارندوبر منبر او تکیه زده اند. نگاهم آن قدر قد کشیده است که همه جا او را می بینم وهمراهش می شوم. وقتی احرام می بندد. وقتی احرام می گذارد وحتا وقتی عزم مرگ وشهادت می کند همراهش می شوم. همراهش می شوم تا…

دهمین روز از اولین ماه. ظهر است …
یارانمان همه از تیغ کفر زخم برداشتند وجان به صاحب سلام بخشیدند. من در تنهایی برادرانم قد می کشم وبزرگ تر می شوم. تا لب های خشک سلام اکبر که در میدان نبرد شبیه ترین است به پدربزرگ. من بر شمشیر زهرآلود منقذه بر فرق او صبر می کنم. زمین می افتد. برسر می زنم ودوباره قد می کشم. پاره های تنش وصدای درد حسین که در فاجعه ی صحرا می پیچد …
هنوز زنده ام وقد می کشم نگاهم بلند می شود تا سر بریده ی فرزندانم . تا دست های  عباس.  تا روایت دندان ومشک وباران تیر ونیزه وعمودی که…
دلم از کمر شکسته ی خورشید می لرزد . قد می کشم تا آب… آب… کودکان. همه را تاب می آورم. حتی آن جا که داستان صبر من سلام کوچکی می شود روی دست های خورشید وتیری که … هرمله را به لعن آسمان می دوزد.من بر دست های بریده ی عبدالله صبر می کنم . بزرگ تر می شوم . داغ قلب پاره پاره ام را در زیر سم اسب ها بر شانه می گیرم.روی تلی از خون وشیون می ایستم ومی بینم؛
…قصه قبل از صورت کبود مادرم شروع شده بود.  قبل از سقیفه واستخوان در گلوی پدرم. قصه حتی قبل از آتش نمرود شروع شده بود.قبل از حقیقت هابیل و جهالت وعصیان قابیل. قصه از صف فرشته هایی شروع شده بود که در برابر سلام به خاک می افتادند و تمرد شیطانی که حالا با لشکری انبوه  سلام خدا را سرمی برید.

جمعه بود. پایان دهمین روز از اولین ماه…
من بزرگ تر شده بودم.آنقدر که بتوانم خورشید تب زده را در آغوش بگیرم واز خیمه ی سوخته به آتش کفر وعناد بیرون بیاورم . تا ذخیره ی نور سلام را به آسمان فردا بسپارم . آنقدر که ستاره های تازیانه وسیلی خورده را در پناه بگیرم وراه بلدشان شوم.آ نقدر که در اضطراب خون آلودگوش وگوشواره زنده بمانم. بر غل وزنجیر خورشید صبر کنم وتاب بیاورم.

من بزرگ شده بودم آنقدر که پژواک تلاوت سلام برادرم، بالای نیزه در من بپیچد ومن پیامبر فریاد یاری خواهی او برای تاریخ شوم. من آنقدر قد کشیده بودم که مقابل منبر کفر سر بر آسمان بسایم وبگویم؛
” سلام بود وسلام…ومن جز زیبایی ندیدم…!                                           

فاطمه شکوری

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code