نان پختن را یادم داد

همیشه روزه اش را در سخترین شرایط می گرفت. تابستان بود و هوا گرم .برای خوردن سحری بیدار شدیم. آن روز قرار بود که گندم ها را از باغ به خانه بیاورند . بعد از خوردن سحری و خواندن نماز راهی باغ شدند . از شدت گرما و گرسنگی نبی اله گندم و بار الاغ را که پدرش سوار کرده بود را می آورد و دوباره می رفت  نزدیکی های ظهر که هوا گرم تر می شد هر بار که می آمد در حیاط خودش را داخل حوضی انداخت و دوباره  به کار خودش ادامه می داد .

شب موقع افطار هم فقط یک پارچ آب می خورد و می خوابید. نبی الله با اینکه آن روز سختی کشید ولی روزه اش را نشکست و روزه کامل گرفت . مادر شوهرم چند روزی را برای مسافرت به شهر آمده بودند و من هنوز پختن نان را یاد نگرفته بودم نبی اله که در نانوایی کار می کرد گفت : تو خمیر نان را آماده کن من می پزم . من یک تشت بزرگ خمیر درست کردم تنور را آماده کردم وصبح نبی الله به من پختن نان را یاد داد و هر دو مشغول پختن نان شدیم و یک تشت بزرگ به اندازه ای که نیاز داشتیم نان می پختیم و من پخت کردن نان را از نبی اله یاد گرفتم .

راوی:همسربرادرشهید

 

قبلی «
بعدی »

۳ دیدگاه ها

  1. من شنیده ام که او قبل از اینکه شهید بشود کار های شهید گونه داشت ، مثلا فرشی را تازه خریده بود به مردی که از أو کمک خواسته بود تا دخترش را بتواند شوهر دهدً فرش را ب أو میدهد و میگوید ببر و به هیچکس نگو

    • سلام شما نسبتی با این شهید دارید؟ در صورتی که از نزدیکان این شهید عزیز هستید عکس و اسنادشون رو به رسم امانت در اختیارمون قرار بدید اسکن کنیم و یا مصاحبه ای ترتیب داده بش و خاطرات بیشتری جمع آوری بشه.تلفن هماهنگی ۳۳۵۵۶۰۶۵

  2. او مرد جنگ بود ندیده او را دوست داریم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code