حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

یکشنبه, ۳ خرداد , ۱۴۰۵ ساعت تعداد کل نوشته ها : 6431 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
روحانی شهید احمد خالقی
13

زندگینامه روحانی شهید احمد خالقی در اول شهریور ماه 1350 در زنجان در خانواده ای متدين و مذهبي کودکی پا به عرصه وجود نهاد که «احمد» نام گرفت. او تحت تربيت ديني و مذهبي قرار گرفت تا در آینده‌اي نه چندان دور از گلستان حوزه سر بر آورد، رشد کند و به بار بنشيند. از […]

پ
پ

زندگینامه روحانی شهید احمد خالقی

در اول شهریور ماه 1350 در زنجان در خانواده ای متدين و مذهبي کودکی پا به عرصه وجود نهاد که «احمد» نام گرفت. او تحت تربيت ديني و مذهبي قرار گرفت تا در آینده‌اي نه چندان دور از گلستان حوزه سر بر آورد، رشد کند و به بار بنشيند. از کودکي با درد و رنج مردم آشنا بود و نمي توانست نسبت به آنها بي تفاوت باشد شايد همين احساس و يا چيزي شبيه به آن بود که باعث شد باورهايش عمق و جهت پيدا کند و او را به اين نتيجه برساند که تنها راه رهايي جامعه از ويروس هاي کشنده فقر و تبعيض، دين است.
دوران ابتدايي را که مصادف با پيروزي انقلاب شکوهمند ايران بود، به خوبي گذراند. بعد از انقلاب نیز دروس راهنمايي خود را با موفقيت پشت سر نهاد و سرانجام علاقه به تحصيل علوم ديني او را راهی حوزه علميه زنجان کرد و در حالي که مشغول به خواندن دروس دبيرستان در رشته رياضي و فيزيک بود، لحظه به لحظه بر اشتياقش افزوده مي شد و به عنوان شاگرد ممتاز مورد تشويق و احترام دوستان اساتيد قرار مي گرفت. در مدت 4 سال دروس مقدماتي (لمعتين) را گذراند و در همان زمان به فعاليت هاي مذهبي و تبليغي خود ادامه داد و در راه نشر افکار درخشان خود – که بر گرفته از حوزه صادق آل محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) بود، پرداخت.
با شروع جنگ تحميلي غوغاي نبرد را با حضوري شکوهمند با تمامي 15 سالگي اش معصوميت بخشيد و با پيروي از خط قرآن و ولايت، پا در رکاب دلباختگان نهاد. او کوچک بود ولی بزرگي از نگاهش موج مي زد. رفتار و کردارش زبانزد همگان بود. مادرش مي گفت:
يک بار که از جبهه که برگشته بود به او گفتم: احمد جان! نمي‌داني که چقدر خوشحالم که سالم برگشتي. او به من گفت: مادر جان! شما نمي‌دانيد که من چقدر ناراحتم که تا کنون شهيد نشده ام.آري، سرشار از ترانه بود و بوي شکفتن مي‌داد. در کوچه هاي متروک ديروز گلواژه هاي عشق او امروز با ماست. چرا که در سايه مهر وی بالنده ترين قصيده روزگار در باغ خاطره ها ترجمه شد.
اي رويش عشق، دستانت بهار را کرامت مي بخشيد و حرفهايت به مضامين معنا مي داد. روح تو با باران پيوند خورده بود…. اکنون زواياي ساکت و تاريک با ياد تو مي درخشند… چشم تو دريا را مي سرايد و دريا نيز تو را…. چه زيبا تو بر قله عشق نغمه آزادي نواختي و سرانجام در تاريخ 29 خرداد ماه 1367 در منطقه بانه به پرواز در آمدي! سيماي تابناکت به خون نشست و به خدا پيوست.
«روحش شاد و راهش پر رهرو باد»

خاطره

«روح جوانمردي»
ايشان از همان کودکي کارهايي مي‌کرد که همة ما را به تعجب وا مي‌داشت، دوران نوجواني وقتي پولي به عنوان پول توجيبي به او مي‌داديم، از او مي‌پرسيدم آنها را چکار مي‌کني؟ مي‌گفت: خيلي از بچه‌ها به اين پولها بيشتر از من نياز دارند؛ آنها را جمع مي‌کنم و به اين بچه‌ها مي‌دهم.
«به نقل از مادر شهيد»

«مقيد بودن به واجبات»
ايشان به انجام فرايض و واجبات بسيار مقيد بود تا جايي که در اوج گرماي تابستان و زماني که فقط 9 سال داشت، روزه مي‌گرفت. به نماز اهتمام خاصي داشت، برادر و خواهرش را به دوش مي‌گرفت و به مسجد مي‌برد. همچنين به نماز جمعه بسيار مقيد بود، در اوج نوجواني ارتباطي عميق با خدا داشت…
«به نقل از مادر شهيد»

«لالایی»
شش روز بود که احمد به دنیا آمده بود. شب هنگام که همه خوابیده بودند، ناگهان من متوجه صدایی شدم. وقتی خوب توجه کردم، متوجه شدم که عده ای با لحن بسیار شیوا و رسا و عالی، لالایی می خوانند. اول خیلی ترسیدم و زبانم بند آمد. به طوریکه نمی توانستم پدرش را از خواب بیدار کنم.
حدود 20 الی 30 دقیقه به همین منوال گذشت و من همچنان بی اختیار مانده بودم تا این که متوسل شدم به حضرت ابوالفضل العباس، نامش را در دل صدا زدم ت به تدریج صدا از بین رفت.
بلند شدم و نشستم ولی کسی را ندیدم. وقتی بعد از شهید شدن احمد این قضیه را برای پدربزرگش مطرح کردم، پدربزرگش گفت که انگار از اول مغلوم بود که احمد قرار است شهید شود. خداوند او را از اول برای شهید شدن آفریده بود.

«بدرقه نامحسوس»
وقتی احمد و دوستش می خواستند به جبهه بروند نمی گذاشتند من و مادر شهید آنها را تا سوار شدن به اتوبوس بدرقه کنیم. می گفتند، گریه های شما برایمان سخت است. ولی با این حال ما کوچه به کوچه به دنبالشان می رفتیم بدون این که آنها بفهمند.
همین که می خواستند پشت سرشان را نگاه کنند در کوچه ای پنهان می شدیم تا ما را نبینند. چون اگر مارا می دیدند، عصبانی شده و ما را به خانه بر می گرداندند.
تا نزدیکی های اتوبوس می رفتیم و وقتی می دیدیم سوار اتوبوس شدند، دیگر خودمان را پنهان نمی کردیم و با آنها خداحافظی می کردیم و آنها بلند بلند می خندیدند.
«به نقل از پدر شهید»

«من رو حانی ام»
اکثر بازیهایی را که احمد در دوران کودکی انجام می داد. این بود که یا بچه ها را جمع می نمود و یک تابوتی را درست می کردند و بر روی آن پرچم می کشیدند و روی آن برچسبی را می زد که نوشته بود شهید… و آن را روی دوش می گرفتند و می گفتند الله اکبر، لا اله الا الله و…
یا با بچه ها دو گروه می شدند؛ یک گروه عراقی و با هم به جنگ می پرداختند که در نهایت آن ایرانیان پیروز می شدند.
یا این که در 2 یا 3 سالگی خود را به شکل یک روحانی در می آورد. این گونه که پارچه ای را به شکل عمامه درست می کرد و بر سرمی گذاشت و پارچه ای دیگر را به شکل عبا روی دوشش می انداخت و می گفت: که من روحانی ام و چند متکا را روی آ« رفته و برایشان(بچه های هم بازی اش ) سخنرانی می کرد.
«به نقل از مادرشهید»

«دیدن امام زمان عج»
در یکی از آن روزهای اوج انقلاب بود. احمد صبح وزد از خواب بیدار شد. صبحانه را آماده کردم ولی نخورد و گفت: میل ندارم. فهمیدم که روزه است. آن روز یک دل سیر به من نگاه کرد و با همان نگاه عجیب خانه را ترک کرد. حدود یک هفته به دنبال احمد بودیم از او خبری نبود.
وقتی از آمدن او مأیوس شدیم(چون گمان می کردیم داخل قوطی یا چیز دیگر به جبهه رفته است) او برگشت. او گفت که همراه یک روحانی که در محل ثبت نام با او آشنا شده است به قم و از آنجا به جمکران رفته بود. او گفت مادر من در جمکران امام زمان را دیدم . اما به من گفت: درس طلبگیت را ادامه بده. حرفش را باور نکردم با این که مطمئن بودم او هیچ وقت دروغ نمی گوید.
«به نقل از مادر شهید»

«روضه حضرت علی اکبر (ع)»
خود احمد به روضه ی حضرت علی اکبر علاقه ی شدیدی داشت و وقتی که من به او می گفتم که احمد جان وقتی که دیر به دیر می آیی دل تنگ می شوم. مادر جان سعی کن زود به زود به من سر بزنی. می گفت: که هر وقت دلتنگ من شدی این نوار روضه ی حضرت علی اکبر است را گوش کن، دل آرام می گیرد و دیگر بی تابی من را نمی کنی.
«به نقل از مادر شهید»

« بی بی سی B.B.C »
احمد یک دوست داشت به نام خیرالله که از کودکی با او دوست بود و با هم هم شهید شدند. من و مادر او نیز با هم همسایه ی دیوار به دیوار بودیم، دوست هم بودیم و هر خبری که بین احمد و خیرالله می شد ما مثل B.B.C به یکدیگر خبر می دادیم و احمد و خیرالله ما را B.B.C گذاشته بودند. چون ما وقتی که احمد و خیرالله از جبهه می آمدند تا کلمه به کلمه اتفاقات را نمی فهمیدیم، آنها را راحت نمی گذاشتیم و بعد از فهمیدن این خبرها آنها را به یکدیگر گزارش می دادیم.
«به نقل از مادر شهید»

 

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.