
محل تولد: زنجان
تاریخ تولد: 45/12/2
تاریخ شهادت: 65/10/19
نام عملیات: کربلای 5
منطقهعملیاتی: شلمچه
محل شهادت: شلمچه
مزار شهید: مزار شهدای پایین زنجان
زندگینامه شهید مرسل محمدی
مرسل محمدی فرزند عباس و شرف النساء محمدی در دومین روز از اسفند ماه 1345 در زنجان دیده به جهان گشود. مرسل پنجمین فرزند خانواده محمدی بود که 3 خواهر و 2 برادر داشت. او سالهای شیرین کودکی را در کنار خانواده سپری کرد و در سن هفت سالگی مانند دیگر هم سالانش پا به عرصه علم گذاشت و در مدرسه مشغول به تحصیل شد و توانست تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت به اتمام برساند، سپس برای ادامه تحصیلات خود در مقطع متوسطه به دبیرستان رفت. مرسل در کنار تحصیل در مسجد سفینة النجاة فعالیت فرهنگی هم داشت و عضو نهاد مقدس بسیج بود. با شروع جنگ تحمیلی مرسل که دانش آموز سال اول دبیرستان بود، سنگر مدرسه را رها کرد و به سنگر پاسداران و غیورمردان انقلابی پیوست تا از دین و وطنش در مقابل متجاوزان رژیم بعث دفاع کند بنابراین در سال 63 از طریق یگان اعزامی سپاه راهی جبهههای نبرد حق علیه باطل شد. با گذشت دو سال از حضور پرثمر و پرافتخارش سرانجام پس از رشادتهای فراوان در عملیات کربلای5 شرکت کرده و در همین عملیات بر اثر اصابت ترکش به سر در منطقه عملیاتی شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش در کنار خیل عشاق اباعبدالله(ع) و لبیک گویان رهبر کبیر انقلاب اسلامی در مزار پایین شهدای زنجان به خاک سپرده شد.
راه سبزش تا ابد پررهرو و یادش در خاطرهها زنده باد.
دستنوشته
بسما… الرحمن الرحیم
من مرسل 18 ساله در سال 1345 در روستای حوالی زنجان که از 8 فرسنگ از شهرستان خودمان دور بود متولد شدم. در دوران کودکی بر اثر ضعف و ناتوانی و عدم نگهداری پدر و مادر مریض شدم و سه سال مریض شدم و دوران کودکی را گذراندم مادرم مرا به مدرسه برد و ثبت نام کرد ولی پدرم مخالفت کرد و میگفت باید کار کنی و بالاخره به مدرسه رفتیم و چون کمی خردسال بودم و معلم و مدرسه ندیده بودم از ترس تنبیه معلمها از مدرسه گریختم و سال دیگر نیز رد شدم و در سال بعد قبول شدم و به کلاس دوم رفتم و در کلاس دوم نیز قبول شدم و به سوم رفتیم و در کلاس سوم نیز قبول شدم و به کلاس چهارم و پنجم رفتم و قبول شدم و به کلاس اول راهنمایی رفتیم و قبول نشدم و باز هم همه تلاش و کوشش کردم و باز هم به مدرسه رفتیم و قبول شدم و به کلاس دوم رفتیم و مردود شدم و ناراحت شدم و میخواستم از درس خواندن دست بشویم ولی باز هم تلاش و کوشش کردم و درس خواندم و قبول شدم و من در ریاضیات و زبان انگلیسی کمی کماستعداد هستم و از این لحاظ من رد میشدم و سال دوم راهنمایی را خواندم و قبول شدم و به جبهه رفتم و مدت 2 ماه نیز در شهر در خیاطی کار کردم خیاطی هم مال برادرم بود. بعضی موقعها میرفتم میرفتم و به کارهای بیرون و اداری رسیدگی میکردم چون به ژاندارمری شهربانی دادگستری ثبتاحوال رفتم و در همین تابستان عمویم به رحمت ایزدی شتافت و مرا و بلکه همه را در مرگ خویش داغدار کرد.
سه ماه تابستان به جبهه رفتم و در جبهه در قسمت مدیریت حفاظت و نگهبانی بودم و هر روز شب چند ساعت نگهبانی میدادم و با چند کسانی آشنا شدم و از آشنایی آنها خیلی خوشحال شدم و در یکی از روزهای گرم سوزان جنوب بود که به قصد شنا و آبتنی به شوش که یک کانال عریض و طویل داشت رفتم و در آنجا به شنا پرداختم و در یک موقع دیدم همسنگرم که یک پیرمرد بود و اسم آن مشهدی اکبر بود، دارد غرق میشود. من خودم را شتابان به آب زدم چون خودم نیز شنا بلد نبودم یک دفعه خودم را به آب زدم دیدم دوستم خودش را به پیش من شتافت و مرا به زیر آب کشید و خودش را به بالا میکشید. و من در آب داشتم غرق میشدم که یکی از امدادهای غیبی نصیب ما شد و دوستم را از آب بیرون کشید و من در آب بودم داشتم غرق میشدم دیگر امیدی به زنده ماندن نداشتم و شهادتین را گفتم و به زیر آب رفتم و دیدم مثل اینکه کسی را به بیرون از آب کشید و دیدم یک عرب دستم را کشید و به بیرون آب کشید و چه روزهایی را سپری کردیم روزی 2 ساعت نگهبانی میدادیم و بقیه روز میخوردیم و میخوابیدیم و با دوستان گلم مانند احمد و حسین رضایی هم دوره بودیم. میگفتند و میخندیدیم و تمام روزهای انسان خاطره است که نمیشود آنها را به روی کاغذ و صفحه آورد و در تاریخ 64/8/7 به سپاه رفتم.
البته قبل از سپاه یک ماه پیش به مدرسه رفتم و ثبت نام میخواستم کنم گفتند که مشمول هستی و ما نمیتوانیم ثبتنام کنیم و من کمی ناراحت شدم و فکر کردم و گفتم اگر مرا به مدرسه ثبتنام نکردند من نباید دست خالی باشم و به ژاندارمری رفتیم و گفتم میخواهم به مدرسه بروم و گفتند به آموزش و پرورش برو به آموزش و پرورش رفتم گفتند نمیشود و به ثبتاحوال رفتم و شناسنامهام را عکسدار کردم و به ژاندارمری رفتم و دفترچه آماده خدمتم را دریافت کردم و چند هفته نیز دست خالی ماندم و از دست خالی ماندم نیز ناراحت میشدم و به همراه پدرم به خرید و فروش میوه به پدرم کمک میکردم و چند روز نیز گذشت و از خدمت در ارتش منصرف شدم و پرونده را از ارتش به سپاه بردم و خودم را به سپاه معرفی کردم و به همراهی برادرم به سپاه ثبتنام کردم و چند روز دیگر برادر به جبهه اعزام شدند.
و درست یک ماه بعد از آن من نیز به جبهه اعزام شدم و روزهای دست خالی را که در خانه بودم روزه میگرفتم چون روزهام را در جبهه خورده بودم و حدود 15 روز را تقریبا گرفتم ولی بقیه مانده و در روز 1/9 به سپاه رفتم گفتم تاریخ اعزام کی هست. گفتند سه روز دیگر و بعد از سه روز صبرم از خواب بیدار شدم و آماده شدم نماز خواندم و صبحانه خوردم و مادرم رفت میوه وسایل سفرم را تهیه کرد و همه به نوعی کمک میکردند.
همسران برادرانم نیز کمک میکردند و بالاخره ساعت 9 از خانه خارج شدم و با آرزوی جز شهادت نداشتم و با اهل خانواده خداحافظی کردم و در راه با دوستانم نیز خداحافظی کردم و ساعت 10 وارد سپاه شدیم و ساعت 11 به مادرم، پدرم و برادرم در حیاط سپاه خداحافظی کردم و دوستم یعنی برادر حسین رضایی نیز به بدرقهام آمده بود و خیلی خوشحال شدم و با هم درد دل کردیم و با دوستم نیز چند ساعتی به سخن پرداختیم و با آن هم به خداحافظی پرداختیم و نماز را در مسجد سپاه اقامه کردیم و نهار را نیز در آشپزخانه سپاه خوردیم و 3 ساعت نیز استراحت کردیم .
ساعت 3 بعدازظهر بود سوار ماشین شدیم. همه غریبه بودند هیچکس با هیچکس دوست نبود و با ماشین با چند کسانی نیز آشنا شدیم میگفتند میخندیدیم و به سه راهی تاکستان رسیدیم بعضیها میگفتند میخواهند ما را به غرب ببرند.
بعضیها میگفتند میخواهند به جنوب ببرند و بالاخره اکثریت همه به غرب شد و ماشین پیچید و به طرف غرب حرکت کرد یکی از بچهها از ترس فرار کردند و ماشین از گردنههای خطرناکی حرکت میکرد و بالاخره ساعت 10 به همدان رسیدیم و شام را در سپاه پاسداران همدان خوردیم و نماز را نیز در آنجا خواندیم و باز هم سوار ماشین شدیم و به مقصد باختران حرکت کردیم و ساعت 4 شب به اعزام نیروی باختران رسیدیم و در یک سالن بزرگی که 4 تا بخاری خیلی بزرگ و با برق کار میکرد، رسیدیم و چند ساعتی نیز در آنجا خوابیدیم و صبحانه را نیز در آنجا خوردیم و 3 روز نیز در آنجا بسر بردیم و بعد از 3 روز در ساعت 3 بعدازظهر به ما گفتند سوار ماشین شوید سوار ماشین شدیم به سپاه پاسداران منطقه باختران رسیدیم و چند ساعت نیز در آنجا سرگردان شدیم بعد از پر کردن پرونده باز هم سوار ماشین شدیم البته من میدانستم مقصد ما جنوب استو همه میگفتند به غرب میرویم و ماشین نیز به طرف جنوب حرکت کرد و ساعت 10 شب نیز در پل دختر پیاده شدیم و یک شام خوردیم و بعد از صرف شام و اقامه نماز باز هم سوار ماشین شدیم و شب را در ماشین خوابیدیم و ساعت 4 شب نیز به اهواز رسیدیم و در نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران قسمت پدافند لشکر عاشورا پیاده شدیم و در یکی از اتاقهای سپاه اقامت گزیدیم و در دومین روز در اقامت در اتاق به شهر رفتیم و در حمام اهواز مشغول شدیم و بعد از دو ساعت بیرون آمدیم و در شهر گشتیم و ساعت یک به پادگان برگشتیم. جایمان آنقدر خوب است که حد ندارد از انواع غذاها به ما میدهند و هر روزمان یک خاطره است.
***
در یاد تو ای شهید!
بسمالرب الشهداء و الصدیقین
برادرجان! بگو به من کجا رفتی؟ چرا تنها؟ چرا مرا با خود نبردی؟ آخر من ترا همیشه به جاهای خوب میبردم. باب جهاد را من نشان تو دادم و تو باب شهادت را زودتر از من یافتی. برادرجان تو رفتی ولی بدان یادت همیشه گرامی خواهد ماند. دوستانت به نام تو نامه نوشته بودند و گفته بودند کاش موقع اصابت ترکش به تو آنجا بودم و ترکش به من میخورد. میگفت که با مرسل برادرخوانده هستیم. چرا جواب نامه آنها را ننوشتی؟ چرا جواب نامههای مرا ننوشتی؟ چرا خاموش گشتهای؟ به عکس تو نگاه میکنم. آن هم مثل تو خاموش است. گویی که به من میگوید هر چه زودتر بارت را ببند و به پیش ما بیا! آری من نیز چندین بار نزدیکیهای شهادت پیش رفتم ولی در هیچکدام به آرزوی خود نرسیدم. ولی تو خیلی خودساخته بودی و لیاقت ضیافت الهی را یافته بودی. برایت بگویم که چون خبر شهادت ترا به من دادند و ما به پیشواز خطشکنان رفته بودیم. و شهادت تو خیلی برایمان گران نیامد. و تا اینکه به شناسایی جنازه رفتیم و جنازه مال دیگری بود و اینجا ما دو دل بویم ازطرفی دلهره داشتیم که تو شهید شده باشی و خدای نکرده جنازهات به دست ما نیاید. و از طرفی فکر میکردیم که شاید انشاءا… سلامت برگردی در آن لحظات به خود گفتم که اکنون که به شناسایی مرسل آمدهای بهتر است راه شهید و هدف شهید را بشناسی. این بود که بیشتر در فکر تو بودم.
نامه شهید مرسل محمدی
بسما… الرحمن الرحیم
مورخه 65/9/10
سلام علیکم
حضور محترم والدین و خانواده گرامی برسد.
با ابلاغ عرض سلام امیدوارم که حالتان خوب باشد و از کل بدیهای بد و ناگهانی بدور باشید حال من خوبتس و جای هیچگونه نگرانی در بین نیست. من در همانجای قبلی هستم در دزفول. خوب و خوش بوده باشید و سلامتی و موفقیت شما را از درگاه خداوند خواستارم من اگر خدا بخواهد میخواهم در اینجا امتحان بدهم .
برادرانم به جبهه آمدند یا نه؟ حال پدر و مادر چطور است؟ حال پدر و مادر بزرگ و اقوام چطور است؟ میگویند یک دو ماه مثل اینکه به خدمت اضافه شده و منتظر مرخصی و تلفن نباشید. اگر امکان شد باز هم نامه مینویسم من عرض بخصوصی ندارم. تمام دوستان، آشنایان و همسنگرانم به شما سلام دارند. بچهها چطور درس میخوانند؟ سعی کنند خوب بخوانند اگر دوستانم نوشتند خبر کنید به همسایه صلح کردهاید یا نه؟ خوبتس دنیا جای این حرفها نیست.
صلح کنید به آنها بگویید اگر آنها قبول نکردند باز هم شما بروید تا وظیفهتان را انجام بدهید من دیگر نمیخواهم مزاحم شوم این نامه را بوسیله دوستم میفرستم.
اعزام سپاه محمدحسن از زنجان چطور شد؟
دعا برای امام و رزمندگان از یادتان نرود.
پسر حقیر شما مرسل محمدی
65/9/10
وصيتنامه
اعوذ باالله منالشيطانالرجيم
بسما… الرحمنالرحيمو بسمربالشهدا والصديقين
يا ايتها النفسالمطمئنهارجعياليربكراضي مرضي فادخليفيعباديوادخليجنتي
ايكسانيكهنفسآرميدهو اطمينانيافته، خشنود و پسنديدهبهسويپروردگارتباز گرد. پسدر آيدر جمعبندگانو درآيدر بهشتم(فجر 27)
با نامالله هستيبخشهمگانوليمؤمنين، فريادرسفريادكنندگان، خدايتوبهكنندگان، خدايشهدا و رزمندگان، خدايعلي، حسين(ع)، خدايمهدي، خدايخميني، خدايخانوادههايشهدا، خدايامتحزبا…خدايمستضعفينو ربالعالمين، بهنامخالقيكهقادر استو توانا. بهنامكسيكهدربارهاشقلبها و زبانها قاصر است. در مرثيهو در عظمتشكهعلي(ع) در آخرينساعتفرمود: قسمبهخدايكعبهكهرستگار شدمو با سلامبر اوليايخاص ا… و درود بر افضلپيامبران، ختمنبوت، پيامبر گراميجهانو با سلامبر آلپاكايشانتا حسين، از حسينتا مهدي، از مهديتا رهبر كبير انقلابو با سلامبر پيروانامامعصر و سربازانجانبازش. سلامبر سرور شهيدان، نمونهو اسوه، سلامبر كسيكهاهلكوفهرهايشكردهو با جانبازانياندكدر مقابلهاستكبار و كفر و شركايستاد و درسايثار، شهادتو شجاعتو شهامت، مردانگيرا برايآزادگانآموختو در آخرينلحظهها كهدشمنرا ملاحظهميكرد، چقدر شقاوتو قساوتقلبهستند و ندا داد و فرمود كه: اگر دينو آيينو مكتبنداريد، لااقلآزادهمرد باشيد و سلامبر رهروانايشان. بهحقرزمندگانسربازانامامحسينزمانهستند و با آرزويتعجيلدر ظهور حضرتمهدي(عج) و طولعمر امامامتو پيروزيرزمندگاناسلامو نابوديكفر و طاغوتو فرعونو هيتلر زمانه، آمريكايدور از مهر و محبتو دور از انسانو انسانيت، دور از تمدنو دور از كيشو دينو آيين، حيوانگونهزندگيميكنند و ميخواهند قانونجنگلرا در جامعهايجاد كنند.
آريبرادر! تا نوكرانآمريكا نيز ميخواهند، تيشهبر ريشه خلقاسلاميبزنند. آيا اينها طرفدار خلقهستند كهخلقرا مثلمور و ملخبر زمينميريزند و خاكستر ميكنند؟ آيا بهشتيو رجايي، باهنر، عابر، بازاري، كارگر، محصل، كارمند، چهجرمي داشتند و بهچهگناهيبهخونشانغلطيدند؟ آيا آنها جزو خلقنبودند؟ برايخداوند و خلقخدمتنميكردند؟ آيا رزمندهايكهاز جبههبرگشتو در راهآنانرگبار دشمنميشود و بدنشسوزانيدهميشود.
از چهتبار بوده؟ خلقايراني، مگر بهجبههنرفتهبرايخدا و ناموسخلقدر مقابلدشمنسينههايشرا مقابلسپر ميكنند. آريبرادر! منافققرآنكريمرا مكر ميكنند. ترور عابر مسافر و تخريباماكن، مساجد و ترسچهمفهوميدارد بهجز اينكهضديتخودشانرا با اسلامو امتاسلاميبهنمايشميگذارند و عاقبتاز آنمسلمانانو متقيناست.
قلبماز كثرتگناهدر حجاباستو نفسممعيوبو عيبدار است. چند سالاستبهياد و برايتو اقدامبهنوشتنوصيتنامهميكنمو با خود ميگويملطفخدا شاملحالبندهشده. انشاا… ايندفعهشهيد ميشومو شهد شيرينشهادتميچشم. وليهر دفعهبرايتو پا بهعرصهجهاد گذاشتهو بعضياز دوستانم، همسنگرانمشهيد ميشوند و منكهميمانمدر خود احساسحقيريو كوچكيو حقارتميكنم. وليايندفعهشايد اينآخرينوصيتنامهامباشد.
الهي! اولاز اينكهمنتنهادهو توفيقاينرا دادهايكهلباسمقدسسربازيو پاسدارياز اسلامرا بر تنكنم، خدايا تو را شكر ميكنم. توييستارالعيوبهستيو پردهگناهانمنرا پارهنكردهاي. خدايا! تو را شكر ميكنمبهاينكهگفتيتوبهپذيرم. خدايا! گفتيكههر كهمرا بخواند و مرا صدا كند، پاسخشرا ميدهمو در قرآنتبرايمجاهد، صفاتعاليهشمردهاي. آنها را ستودهو در جوار خودتجا دادهاي. باريدر قلبمدريايياز گفتهموجميزند. ولينتوانستمبهظهور برسانمو بهقلمبكشم. اگر چند روز، ماه، نيز بنشينيمباز وقتپيدا نميكنم، دفترها را پر كنم. وليچهكنم. الهي! تو خود درد دلو سوز و گداز همهرزمندگاناسلامرا ميداني. شبهايجمعه، دوشنبه، با كمالخضوعو خشوعتمام، در يكجا جمعميشوند و در تاريكيشبحالپيدا ميكنند و با عاشقخود صحبتميكنند و بهياد شهيدانشانميافتند. آخر دوستانما لياقتپيدا ميكنند و بهجوار ا… ميروند و پيشحسينميروند و ما ميمانيمو جامعه.
خدايا! از يكسو بايد شهيد شويمتا اسلاماز خونهايما رشد كند و از سويديگر بايد بمانيماز اسلامتدفاعكنيمتا اسلامرا سر نبرند. خدايا! ما در ايندو راهيماندهايم. خودتحافظاسلامو ولايتفقيهباشو ما را بهجوار خودتبكشو بخوانو ما نيز لياقتپيدا كنيمو ادامهدهندهراهشهيدانامتحزبا… باشيم.
وصيتمن، وصيتشهدا، چندينهزار ما شهيد دادهايمو از پيشما رفتهاند كههمگيوصيتداشتند كهياور امامباشيد. از اسلامدفاعكنيد. متقيباشيد. با قرآنمونسباشيد. شما همميتوانيد از اوليا خاص ا… باشيد. پسوقتهستو فرصترا از دستندهيد. بياييد بهصفانسانيتو آدمو انسانكاملبرويمو باشيم. ما در ظاهر انسانهستيم. ولييكعدهواقعا دركنكردهاند و تو را، واقعا شناختهو عاشقتو شدهاند و آخر پيشتو آمدهاند. فننوشتنو بيانندارم. اگر حرفهايمبرايتانتلخباشد، صادقانهو از تهقلبميگويمو هيچغرضينيز ندارمو اميدوارمبرخورد تلخمرا بهشيرينيپذيرا باشيد.
اما وصيتمخصوصمنايناستكهبهفرمانهايامام، با جانو دلگوشدهيد و بهفرماناو باشيد. امامالانتاكيد بر اينمسئلهدارند كهالانمسئلهاصليجنگاست. بايد با تمامقدرت، بدونسستي، بدونواهمهو ترسو بدونتفرقهبهمسئلهاصليبپردازيمو سعيدر خاموشكردناينفتنهكهاز سويعراقو صدامبعثيبهرياستآمريكايجنايتكار باشيم. مناز اينكهدر شهر بودمو بهقبرستانشهدا ميرفتماز شهيدانخجالتميكشيدمو تنها پناهگاههمينجبههها را ميديدم. چونآنها وصيتشان، پر كردنجبههها بود.
خدايا! از تو ميخواهمبههمهما توفيقبندگي، عبادتو طاعتو معرفت، توفيقشناختتو و ائمهو اوليايتو شناختو وفادار ماندندر راهتو توفيقبدهيد كهشهد شيرينشهادتو بندگيترا بچشيم. شهادت، سعادتاوليا بود. خدايا! توفيقبده، راهكربلايحسينرا بگشاييمو خانوادههايداغدار بهزيارتمولايشانبروند.
در نماز جمعهو راهپيماييها و كاروانهاييكهبرايجبههميآيند، شركتفعالداشتهباشيد. خدايا! ما را بيامرز و ببخشو از سر تقصيراتمانبگذر. ما را بهاسلامو قرآنبهامامو امتخدمتگزار قرار بده.
برادرانحزبا…! وقتتانرا به بيهودگينگذرانيد. در بسيجو پايگاهها ثبتنامكنيد و نسلمنافقينو جنايتكارانداخليرا براندازيد. بهكسانيكهاز هر راهيميخواهند بهفقاهتو اسلامضربهبزنند، اجازهندهيد. در مقابلدشمنانداخليو خارجيمحكمو هوشيار باشيد. اسلامدر راهرسيدنبهپيروزيكاملاست. از فرامينامامدقيقا پيرويكنيد. بهبيحجابها و بدحجابها اجازهندهيد در جامعهاسلاميكهبا خونشهيدانرنگينشدهاست، رسوخكنند و در اركانمملكتمنافقينو هر كسكهبهاسلامو امامبدبينهست، راهرا پيدا كنند. طوريزندگيكنيد.
كهبعد از رفتناز ايندنيا جوابگويخدا و اوليا كهدر راهاسلامشهيد شدهاند و مخصوصا بهشهيدان
جمهورياسلاميباشيد. البتهمن، منيكوچكو حقير هستمكهبهامتحزبا… ايرانبتوانم، سفارشكنم. ولياينها كهبهمغز خطور كرد، چند تذكر بود كهبهاحترامخودشانمرا عفو ميكنند. باز همميگويم، خيليحرفبرايگفتنداشتموليبهزبانو قلمنتوانستمبياورمو با خود بر آندنيا ميبرم. فقطبهخدا خواهمگفت. بهحسينو مهدي(عج) خواهمگفت.
پدر و مادرجان:
پدر و مادر! اوليا گرامي! اقوامو خويشان! اهلمحل! پايگاهدوستانرزمندهو كسانيكهمرا ميشناختند، سلامعليكم. اميدوارمكهانشاءا… حالتانخوببودهو باشد و تحتتوجهاتحضرتوليعصر (عج) بتوانيد، قلبآنحضرترا خوشحالكردهباشيد. از همگيشما ميخواهمكهمرا حلالكنيد. آنهاييكهمرا ميشناختند و شايد با آنها رفتار خوبنداشتم. ميخواهمبهحقحسينثارا… عفو كنند و از همگيحلاليتميطلبم.
پدر و مادر و اهلخانه! سلامتي و موفقيتشما را از خداوند ميخواهم. مثلشير غرنده، مثلطوفان، مثلدريا، مثلكوهها، مثلخورشيد باشيد وقتيكهخبر شهادتمرا شنيديد، گريهنكنيد و ناراحتنباشيد. در مقابلهبا دشمنبا مشتمحكمباشيد. در مراسمتشييعمحاضر شويد و نظارهگر بهخاكسپردنمباشيد و خوشحالشويد و شكر كنيد. ميخواهم، شما هممثلحسينو زينبباشيد. ميخواهمپدريباشيكهچهار پسرشرا با دستخودشبهخاكميسپارد و مثلآنباشي.
برادر افصل! در همانجا كهادامهدهندهخونماهاست باش. در سنگر سپاهبا كفر و رژيمبعثعراقبهجنگبپرداز. پيرو خطراستيناسلامو امامباش. هر وقتاحساسخطر براياسلامكردي، با هر راهيكهميتوانياز اسلامدفاعكن. خواهرانم! با حجابباشيد و اينحجابشماها همانا از خونما نفوذشبيشتر است.
ايبرادراناهلپايگاه! اميد منو تمامشهدا بهشماست. شما هستيد كهدر پشتجبههبهمبارزهبا منافقسودجو، محتكر، بيحجابيو تمامرذايلشيطانيبهمبارزهبپردازيد. شما در مدارس، كارخانه، جامعهو در هر جا كهاحساسكرديد كهكسانيهستند كهبهاسلامضربهميزنند، آنها را شناساييكنيد و بهدادگاهالهيبدهيد. بايد شهر نمونهباشيد تا اقشار ديگر از شما درسبگيرند. از خودتانحسابببريد. از كسانيكهدر اخلاقآنها ضعفديدهميشود، آنها را هدايتكردهو تشويقبهدينبكنيد كهآنها هممثلشما باشند و هر كداميكرزمنده، يكسرباز جندا… و يكسرباز امامزمانباشيد. منبيشتر مزاحمشما نميشوم. پدرم! ميخواهمكهمرا حلالكنيد و دعايخيريدر حقمبكني. مادرم! ميخواهمزحماتيرا كهبرايتاندادهبودم، حلالكنيد. وقتيكهخبر شهادتمرا شنيديد روحيهاسلاميخودتانرا حفظكنيد و با مشتمحكمدر مقابلضد انقلابو استكبار بايستيد.
برادرماصغر و افصل! سعيكنيد يكفرد مفيد باشيد. بهجبههها بياييد و در تربيتخانوادههايتانكوشا باشيد. فرزندانرا برايپاسدارياز اسلام، بزرگكنيد. از تجملاتبپرهيزيد. فقطبهياد خدا و مصيبتهايوارد بر ائمهباشيد از آنها درسو سرمشقبگيريد.
مادرم! در تربيتخواهرانم، كوششفراوانكنيد. سعيكنيد آنها مثلزينبباشند. زينبگونهباشند. درسهايشانرا با حد تمامبخوانند كهدرسآنها نيز عبادتاستو در حفظميراثشهدا و ميراثسنتالهيكههمانا حجاباست، كوشا باشند و عفتو شانخودشانرا حفظكنند.
بهبرادراناهلمحل، اهلپايگاهو خانوادههايشهدا و همسايگان، اقوامو خانوادهو همه كسانيكهمرا ميشناختند، ميخواهمو تاكيد ميكنمكهبهخدا قسمحلالكنيد و بهبزرگيخودتانو مرحمتو رحمتواسعهشانعفو كنند و حلالكنند. در آخر از برادرانمحل، برادران، عليمحمدي، حسينرضايي، احمد شهبازي، حسنچرمي، داوود و موسيو همهكسانيكهمرا ميشناختند. برادرانپايگاهمقاومت، معلمهايمدرسهانوري، و همهو همهرا ميخواهمكهحلالكنند. در آخر ميخواهمكهنمازهايمرا تجديد كنيد. 4 سالنماز و سهسالروزهكهدر جبههنتوانستم، بگيرمبا يكهفتهكفاره روزهبرايمبتوانيد، عمليو اجرا كنيد. اگر توانستيد بهسپاهيا جايديگر ايجاد مزاحمتنكنيد. ياورتانخدا و بتوانيد در سايه ايزد منانو تحتتوجهاتحضرتبقيها… و با لطفخدا زندگيتانرا ادامهدهيد. منعرضديگريندارم. شما را بهخدا ميسپارمو در فراقمناصلا ناراحتنباشيد. اميد پيروزيرزمندگاناسلام، طولعمر امامامتو نابوديرژيمهايمرتجعو رژيمهايكفر و شركو آزادياسيرانو شفايمجروحان. در ضمنسلاممرا بهامامامتو امامجمعهمحترمشهرستانزنجانبهبرادرانسپاهو اهلپايگاهو اهلمحلبرسانيد. منهمگيشما را بهخدا ميسپارم. خداحافظهمگي.
اشهد انلا الهالا… و اشهد انمحمدا عبدهو رسولهو عليا وليا…
مرسلمحمديتاريخ/6/15 مطابقبا اولمحرمحسيني
تاريخاعزام/9/3 گردانمخابراتع، والسلامعليكمو رحمها…
(امضا) مرسلمحمدي/6/1365
قرضرا نتوانستمادا كنم. برادر برادر عليمثلاينكهراضيشدهو حسابپولكتابرا بهصندوق بهجبههو يا جهاد بريزند.
در ضمنچهارصد تومانبهيكياز برادرانكهدر لشکر بهايشانبدهكار بودم، برادرمافصلشما ترتيبشرا بدهيد و كتابهاييكهاز جهاد سازندگيگرفتهبودم، موفقبهدادنآنها نشدم، از عوضمنمبلغيبهكتابخانهجهاد بدهيد. 10 توماننيز بهعليمحمديكهفرزند مشهديابوالفضل، همسايههستند، بدهيد و يكماهنيز كفارهنماز را برايمجبرانكنيد. فقطيادتاننرود، اگر اسير شدم، بدانيد كهرضايخدا در اسير شدنمبود. اگر مفقودالاثر شدمو اگر زخميشدمو معلولو شهيد شدم، بدانيد همهاينها برايامتحاناست.
دعا كنيد از امتحانالهيكهبرايهمهاست، موفقبيرونبيايمو انشاءا… يكرزمنده واقعي، يكسرباز برايامامزمانو امامامتو برايملتشهيدپرور و قهرمانايرانباشيمو انشاءا… بندهنيز از سربازانا… باشمو دعا كنيد از شفاعتمحمد (ص) و آلمحمد (ص) بينصيبنشويم. خدايا! ما را از آقايماناباعبدا… (ع) و فاطمهزهرا (س) و عليو آلعلي(ع) جدا نفرما. خدايا در مقابلدشمنبهامتما صبر و ثباتقدمبدهو ما را در جوار خود و شهدا و صالحينو ائمهو محمد (ص) قرار بدهو عاقبتهمگانرا ختمبهخير از شفاعتمحمد (ص) و آلمحمد (ص) بينصيبنفرما.
در آخر باز هماز امتحزبا… ميخواهمكهتنها وصيتمكهمينويسم، پيروياز امامو ادمهدهندهراهشهدا و اگر قدرتتواناياسلحهبرداشتنداشتيد، بهجبههبياييد و جنگو قتالكنيد و اگر نتوانستيد و قدرتنداشتيد در پشتجبههبهندايحسينزمانجوابدهيد و اگر امامهر فرماندادند با اشتياقو شور و حالو عشقبيچونو چرا اطاعتكنيد كههمانا امامبهحق، نايبامامزمانو نمايندهايشانهستند و امر ايشانهمانا امر امامزماناستو خدايناكردهقلبامامامترا جريحهدار و ناراحتنكنيد و بهوسوسههايدروغينمنافقينو ضد انقلابگوشفرا ندهيد و مشتمحكمبر دهانآنها بزنيد.
در آخر از امتحزبا… برايامامامتو رزمندگاناسلامو شفايمعلولينو آزادياسيرانو ختمجنگبهنفعجمهورياسلاميدعا كنيد. و در مراسمو اياما… و عزاداريو تماممراسمشركتفعالانهداشتهباشيد و هيچنقطهضعفبهدشمنو آمريكا و شورويو ديگرانندهيد و از همگانالتماسدعا دارمو حلاليتاز همهامت، شهروندان، اهلپايگاه، اهلمدرسهانوريو اهلمحلو تمامدوستانو آشنايانو اقوامو همهكسانيكهمرا ميشناختند و شايد در حقآنها كماحتراميكردمو يا احيانا خداينكردهاز منبديديدهباشند، از صميمقلبحلاليتو عفو ميخواهم. از برادران، احمد شهبازي، عليمحمدي، حسينرضايي، حسينچرمي، داوود و موسيو محمود و همگانميخواهمكهمرا حلالكنند و در تشييعجنازهامشركتكنند و شبهايجمعهبرايمدعايخير كنند.
از پدر و مادر بزرگو اقوامو فاميلها و پدر و مادر، برادرانو اهلخانوادهو خواهرانمميخواهمكههمگيمرا حلالكنند. در نمازهايجماعتيادياز منكردهو يكفاتحهبرايمبفرستند و هر كسدر خطولايتفقيهو خطامامنيستو از دشمنو ضدانقلابو منافقيننبريده، حقشركتدر هيچكداماز مراسممنرا ندارد و در مراسمهايمننگذاريد، شركتكنند.
در ضمنمرا با همانلباسو وسايلنظاميدر مزار شهدايپاييندفنكنيد. جانسيزون، جانرهبرين.
والسلام. منگرمهاميدانالتماسدعا واريم. خداحافظ
بندهحقير و ملتمسدعا مرسلمحمدي(امضا)
بهتاريخ/6/30 ساعت شنبههشتمماهمحرمحسيني
نهشرقينهغربيجمهورياسلامي
خدايا، خدايا تا انقلابمهديحتيكنار مهدي، خمينيرا نگهدار. منتظرينستوهمحافظتبفرما. از عمر ما بكاهبر عمر هر دو افزا. رزمندگاناسلامنصرتعطا بفرما. مجروحينو جانبازانشفا عنايتفرما. اسيرانحزبا… آزادشانبگردان. زيارتكربلا نصيبما بفرما شهادتدر رهتنصيبما بفرما. مرگبر آمريكا، اسرائيلو شوروي، انگليسشيطان، پير عراقفريبخورده. درود بر خميني، منتظرياميد رهبر و امام. درود بر كشور برادر ليبي، سوريه، الجزاير، و ننگو شكستاز آنسردمدارانكفر آمريكا.
والسلام
***
وصيتنامه دوم
بسما… الرحمنالرحيم
انا… و انا اليهراجعون
بازگشتهمهبهسوياوست
بهناما… پاسدار حرمتخونشهيدان. با درود بر امامزمانو نايببرحقايشان، امامامت، رهبر كبير انقلاباسلاميو با سلامبر تماميرزمندگاناسلامو با آرزويطولعمر امامامتو با سلامبر فرماندهيكلقوا، خمينيروحخدا و با آرزويپيروزينهاييرزمندگاناسلامو با سلاممخصوصبهخانوادههايمحترمشهدا، اسرا، مفقودينجانبازانجنگو انقلاباسلاميو با درود و سلامبر امتحزبا… و شهيدپرور و مقاومايرانكهچنينمصممهستند تا فتحكربلا و قدسو نابوديكفر جهانياز پا ننشستند و با سلاممخصوصبهمردمشهيدپرور و حزبا… زنجانو خانوادهو اهلمحلو پايگاهو مسجد. اميدوارمكههمگيما را حلالكنند. پدر و مادر و برادرانو خواهران! سلاممرا پذيرا باشيد. اميدوارمكهحالتانخوبو خوشباشد. اينجانبپسر حقير شما چونسهو چهار دفعهوصيتنامهنوشتهبودم، وليهر دفعهشهيد نشدمو با خود گفتمكهايندفعهشايد عنايتخدا نصيبما و منروسياهشود، چند كلمهايبهقلمميآورم.
اولاينكه: اگر جنازهامبهدستتانرسيد در قبرستانكهشهداياينعملياترا در آنجا بهخاكميسپارند، دفنكنيد. در حقمنبسيار ذكر خير كنيد كهشايد مورد قبولرحمتالهيباشم.
در فراقمناصلا بيتابينكنيد و شيونو ناراحتينيز نكنيد. برادرانم! مواظبتبيشترياز پدر و مادرمكنند. خواهرانم! حجابخودشانرا حفظكنند. زينبوار زندگيكنند. درسشانرا بخوانند. دنبالهرو خطسرخشهدا و زينبزمانباشند.
برادرانم! بهپيامامامامتآمادهو بهگوشباشند. هر وقتباز حكميا فتوا و دستوريدادند، با جانو دلپذيرا باشند. برادراناهلپايگاه! در جامعهحضور فعالداشتهباشند. بهجبههبشتابند. امامامترا تنها نگذارند. با مشتمحكمبر دهانضدانقلابو منافقينو بيحجابها بزنند. همه برادرانو امتحزبا… خدارا، خدا را در نظر بگيريد.
در همه كارها تقوا را پيشهكنيد تا فردا بتوانيد، جوابگويشهدا و مظلومينباشيد و بالاتر از آنجوابگويخدا و امامزمانباشيد. لحظهايفكر كنيد كهيكلحظهفكر كردن، بهتر از هفتاد سالعبادتاست. بنشينيد فكر كنيد كهسعينماييد يكفرد مفيديدر جامعهاسلاميايرانباشيد.
برادران! بهقولاماماينسال، سالپيروزياست. سعيكنيد و بشتابيد و پيامو فرمايشامامرا جامهتحققبخشيد. برادران! قرن، قرنپيروزيحقبر باطلو ظهور اماماست. مطمئنباشيد، پيروزيد. با خلوصنيتبا تمامجديتو با تمامقوا بكوشيد. برادرانكارمند، كارگر، كشاورز، محصل، معلميا بازاري، روحانيدر تماممراحلبدانيد در مقامامتحانهستيد. شما همبا كار خود در معرضامتحانهستيد. سعيكنيد از امتحانموفقبيرونآييد..
منعرضديگر ندارم. 3 ساليا يكهفتهكفارهروزهو 4 سالنماز قضاياحتياطبرايمبگيريد. برايتانوصيتميكنم كتابهاييكهاز جهاد گرفتهبودم، سهسالپيشو نتوانستمبدهم. شما پولشرا بهحسابجهاد بريزيد. اگر كسيبهمنطلبكار بود، منحلالكردم. و احيانا اگر بهكسيطلبكار بودم، از سهمخودمبدهيد كهدر امور ماليتقريبا حقوقماهآخريرا نگرفتم. منديگر عرضيندارم. يككتاباز پايگاهمسجد آوردهبودم. (سفينالنجا) برادرانمآنرا قبولزحمتنمودهو تحويلبدهند.
در ضمنمنوكيلبودمكهپولبرادر شعبانمحمديرا بگيرم. اگر شهيد شدم، برادرمافضل، ترتيبشرا بدهند. كاغذ امور ماليدر ساكهست، بدهيد بهامور ماليلشکر يا خود همچنانكهآنروز آمد و با همنهار خورديمدر خانه. خوب، بهپدر و مادربزرگ، پدر و مادرم، خالهها و عمهو خانوادههايشان، خواهرانو برادرانبا اهلخانوادههايشان، اهلمحل، اهلمسجد و پايگاه، اهاليزنجانبههمهو همگيسلامدارم. بهدوستانو آشنايانسلامدارم. اميدوارمهمگيمرا حلالكنند. از برادرانپايگاهانتظار بيشتريدارمكهدر انقلابحضور فعالداشتهباشند. منديگر عرضندارم. بهغير از اينتا وصيتنامه. ديگر جانشما، جانرهبر، برادرانو خواهرانحزبا…. خداحافظ
والسلامالتماسدعا و حلاليت
مرسلمحمدياعزامياز زنجانپاسدار وظيفهبهتاريخ/9/65









































































ثبت دیدگاه