حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

چهارشنبه, ۶ خرداد , ۱۴۰۵ ساعت تعداد کل نوشته ها : 6431 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
سردارشهید محمدحسن مرادی کشک آبادی
18

  زندگینامه سردار شهید محمدحسن مرادی کشک آبادی   محمدحسن مرادی فرزند حاج محمد مرادي در سال 1337 در خانواده اي كاملا مذهبي در روستاي بيهود  چشم به جهان گشود وكانون گرم خانواده خود را بيش از پيش مصفا نمود.پدر و مادر غلامحسين  او را در كنار سه فرزند ديگرشان در نهايت محروميت تربيت كردند. […]

پ
پ
 
شهید محمدحسن مرادی کشک آبادیزندگینامه سردار شهید محمدحسن مرادی کشک آبادی
 
محمدحسن مرادی فرزند حاج محمد مرادي در سال 1337 در خانواده اي كاملا مذهبي در روستاي بيهود  چشم به جهان گشود وكانون گرم خانواده خود را بيش از پيش مصفا نمود.پدر و مادر غلامحسين  او را در كنار سه فرزند ديگرشان در نهايت محروميت تربيت كردند. و راضي به تحصيل او در اوج مشكلات مادي بودند ايشان تا كلاس اول راهنمايي مشغول به تحصيل بودند كه تابستانها براي تأمين مخارج تحصيلي خودشان به كار در نانوايي شهر تهران مي پرداختند.
 
پدر شهيد مي گويد : فرزندم خيلي مشتاق ادامه تحصيل بود و من نيز اميد وار يودم كه او بتواند تحصيلات خود را ادامه دهد تا اينكه انشاء الله در آينده  آموزگار شود.
غلامحسين از همان دوران نوجواني كه براي مخارج تحصيليش در نانوايي كار مي كرد بعد از ترك تحصيل نيز تا سال 61 كه به جبهه اعزام مي شوند در نانوايي مشغول كار بوده است ، كه پس از چند سالي كه كار ميكند موفق به خريد يك منزل با كمك برادر خود (غلامرضا) در تهران ميشوند ، و در تاريخ 60/6/19 با دختر دايي خويش ازدواج مي كند .
غلامحسين در اخلاق مورد رضايت كامل والدين قرار گرفته بودند ، ايشان براي سلامتي پدر و مادر خويش خيلي زحمت مي كشيد و از آنجا كه مادرش براي كسب درآمد به نان پختن در روستا مشغول بودند . روزي يكي از آشنايان براي درخواست  پختن نان  به منزلشان مراجعه مي كند ولي غلامحسين به علت اينكه مادرش مريض بوده و از توانايي جسمي برخوردار نبوده راضي به رفتن مادر براي پختن نان در منازل مردم نبودند لذا از رفتن مادر ممانعت ميكنند و پس از اين ماجرا از آشنايان و همسايگان خويش عذر خواهي كرده و علت مخالفت خويش را براي آنها مطرح مي كند.
برادر جاويد الاثر (غلامرضا)ميگويد : برادرم خيلي به حق و حقانيت  حساس و از غيرت والايي بر خوردار بود .
مادر غلامحسين مي گويد : فرزندم به صله رحم  اهميت زيادي مي داد . ازآنجا كه در ماه رمضان به ديدن اقوام مي رفت و از كمبودها و كاستي هاي آنان اطلاع پيدا ميكرد و در صورت نياز امكانات مورد نياز زندگيشان  را تأمين  ميكرد .
مادرش در ادامه مي گويد فرزندم چند مرتبه من و پدرشان را براي زيارت به مشهد بردند و درآنجا هر گونه سؤالات شرعي و غير شرعي داشت از آيت الله شيرازي مي پرسيد .
غلامحسين موقعي كه پدرشان روانه حج بود  به من وعده حج مي داد و با اين حرف مرا دلداري ميداد و اين آرزو بر دل خودش و من ماند .از آنجا كه برادران و غلامحسين در دوران پيروزي انقلاب اسلامي در تهران مشغول كار كردن بودند تا حدودي ار مسائل و تحولات جامعه آگاهي داشتند لذا برادران به اتفاق همچون ساير ايرانيان با غيرت در اكثر راهپيماها و ميدانها شركت مي نمودند .
غلامرضا ( برادر كوچك غلامحسين ) از فعاليتهاي دوران انقلاب مي گويد : غلامحسين با يكي از دوستانش (محمد گلي) فعاليتهاي چشم گيري در اوايل انقلاب داشتند ، از آنجا كه برادرم به همراه دوستش در محله عباسي تهران بر روي در و ديوار شعارهايي از قبيل { نه ترسي نه باكي گور پدر ساواكي } مي نوشتند .
غلامحسين در اوايل جنگ مشغول خدت سربازي در نيروي هوايي اصفهان بوده و بعد از شهادت آيت الله بهشتي به برادران خود مي گويد ديگر من طاقت ماندن ندارم و با پيام امام خميني مبني بر اينكه پادگانها را خالي كنيد و جبهه ها را پر كنيد ايشان از طريق بسيج مسجد رضوي (پايگاه القارعه ) در تاريخ 12/2/1361 به اعزام ميشود و در تبپ محمد رسوا الله (ص) گردان شهيد بهشتي در عمليات بدر ( آزاد سازي شهر خرمشهر ) به عنوان آرپيجي زن به همراه چند تن از دوستان و همشهريان ( رضا رحيمي ، اسحاق اسحاقي ،عباس اسماعيلي ، رضا نصري ) مشغول خدمت مي شوند
غلامرضا ( برادر غلامحسين ) از زبان يكي از همرزمان مي گويد : برادرم قبل از عمليات در نگر خوابيده بوده كه ناگاه از خواب بلند مي شود و به همسنگر خود مي گويد { من آقاي خود را ديدم و به آرزوي دراز مدت خود رسيدم } و خيلي از اين ماجرا خوشحال بود و به قول اين همسنگر وي بعد از اين خواب رفت و ديگر چشمانمان جمال قامت رعناي او را نديد .بعد از مدتي همين همرزم به سراغ خوانواده غلامحسين مي آيد و مي كويد : نگران نباشيد از غلامحسين نامه اي رسيده است كه حكايت از اسيري او دارد ولي با مراجعه غلامرضا همراه همرزم به بنياد شهيد اثري از نامه را نيافتند . يكي ديگر از همرزمان غلامحسين مي گويد ايشان شهيد شده اند ولي ما به خاطر حال مادرشان چيزي نگفته ايم . ديگر همرزم شهيد ، {شهيد داود ابراهيمي } از اعضاي پايگاه القارعه در مراسمي كه براي يكي از شهداء در مسجد رضوي برگزار شده بود به دوستان غلامحسين مي كويد : چند روزي ديگر نيز بدن غلامحسين را براي تشييع به تهران خواهند آورد  ولي ديگر همرزمها با ديدن غلامرضا {برادر غلامحسين } به شهيد ابراهيمي مي كويند : ساكت شويد و چيزي نگوييد .
سرانجام غلامحسين در تاريخ 1361/3/5 در عمليات بدر از نظرها پنهان شد و همه همرزمان و خانواده خود را به انتظار نشاند . و اكنون مادر شهيد با زبان گريه ، شكوه از همرزمان فرزندش كه خبرهاي متفاوتي را از او اوردند مي كند .
غلامحسين هنگام اعزام يك فرزند پسر تقريبا يك ساله داشته كه ثمره زندگي  دو ساله  او بوده است . ايشان در سيزدهم عيد نوروز بود كه همه خانواده روانه تفريح بودند ايشان با همسرشان به نماز جمعه رفته و در برگشت از نماز جمعه با بازگويي  لذتها و حال روحاني كه از نماز كسب كرده بود براي برادر خود {حاج علي } مي پردازند كه با اين كار آنا را نيز تحت تأثير قرار ميدهد . غلامحسين هميشه به همسر خود توصيه مي كرده كه شما بايد زينب وار زندگي كنيد و حجاب و عفت خود را از زينب (س) الگو بگيريد .ايشان همواره به خانواده سفارش مي كردند كه مبادا از كمبودها براي ديگران گلايه و شكوه اي داشته باشيد و با همه مشكلات و كمبود هاي زندگي با صبر و شكيبايي برخورد كنيد و بسازيد . او يك روز براي خريد شير بيرون مي رود و در بين راه به كتابي را روي زمين مي ببيند و آن را بر ميدارد و مي بيند كه در آن كتاب حاوي ادعيه و اذكاري بوده . همسر شهيد با باز كردن كتاب صفحه اي را مي يابد كه در آن اين مطلب نوشته شده بود : ((من براي مدتي از شما دور مي شوم )) .
همسر حاج علي مرادي مي گويد :غلامحسين روز اعزام ساعت  5/4 صبح بود كه براي خدا حافظي به منزل ما آمد و پس از خداحافظي با برادرشان من ايشان را از زير قرآن رد كردم  و بغض گلويم را گرفته بود كه با خدا حافظي غلامحسين شروع به گريه كردن كردم . غلامحسين برگشت و به من نگاه كرد و گفت : من از شما توقع گريه كردن را نداشتم شما چطور مي خواهيد به همسر و فرزندم دلداري دهيد در حالي كه خود برايم گريه مي كنيد . مواظب خانواده ام باشيد  و خدا حافظ . ولي من به ايشان گفتم كه شما جاي برادرم هستيد و من نگران شما هستم و خدا حافظي كرديم و غلامحسين روانه جبهه شد و ما دو باره صداي گرم و قامت زبايش را نديديم .
غلامرضا ميگويد : همان روز اعزام به علت بيماري من  غلامحسين براي عيادت و خدا حافظي به منزلمان آمد و با لباس نظامي و پوتيني كه پوشيده بود وارد اتاقي كه من در آن بستري بودم نشد و به من گفت كه داداش ببخشيد من عجله دارم و بايد بروم او به من گفت كه: (( داداش نگاهم كن كه من لباس عشق پو شيده ام )) و اگر چيزي لازم داريد بگوييد برايتان از بيرون بگيرم و خداحافظي كرد و روانه كربلاي ايران كشت .
پدر غلامحسين در مقابل سؤال ما كه پرسيديم از فرزندتان براي ما بگوئيد او  با كشيدن آه عميق زبان از دل پر درد خود گشود و گفت :اصلا پسرم قابل تعريف نبود ، هر موقع من مريض مي شدم او مرا به چندين بيمارستان جهت مداوا مي برد و من كاملا از او راضي هستم ، او از دست دادن قدرت بينايي و شنوايي خود را مديون انتظار فرزندش ميداند ، او در ادامه مي گويد : غلامحسين فرزندي كاملا مطيع و با ادب بود و من موافق دئرس خواندن او بودم ولي شرايط با ما ناسازگار بود ، من چند شب پيش (8/10/81) در منزل حاج علي غلامحسين را در خواب ديدم كه با امام حسن و امام حسين بودند .
مادر غلامحسين از فرزندش چنين تعريف ميكند : فرزندم در پنچ سالگي نماز مي خواند و گاهي هم روزه مي گرفت و من با او مخالفت مي كردم ولي او به كارش ادامه ميداد .مادر غلامحسين با گريه مي گويد شبي كه فرزندم مفقود شده بود در خواب ديدم كه چوبهاي سقف خانه ما به شدت مي لرزد و در اتاقي ديگر چند لاشه گوشت روي زمين بود غلامرضا (برادر غلامحسين ) مي گويد : من بعد از مفقودي برادرم خيلي ناراحت بودم ، از آنجا كه شبي غلامحسين به خوابم آمد و به من گفت : { برادر  چرا بي تابي مي كني ؟و اينقدر ناراحت هستي ، من كه به وظيفه خودم عمل كردم و كسي من را در اين امر اجبار نكرده است }
همسر غلامحسين در جواب سؤال ما ( آيا از شهادت يا اسيري همسرتان راضي هستيد ؟ و در صورت نياز اسلام به فرزندان شما آيا آمادگي دارند راه پدرشان را ادامه دهند ؟ ) مي گويد : بله من به قضا و قدر الهي راضي هستم و فرزندانم هر دو (دختر و پسرم ) در بسيج فعاليت دارند و در صورت نياز آمادگي كامل دارند كه راه پدر را ادامه دهند .ايشان توقع خود را از مردم خاصه جوانان و نوجوانان اينطور مطرح مي كند كه جوانان عزيز بايد دنباله رو مسير و خط شهداء باشند و مواظب باشند كه خداي نكرده خون مقدس شهداء را پايمال نكنند ، همسرم و امثال او براي اسلام به جبهه رفته است و بيست سال است كه از ايشان هيچ خبري در دست نداريم ، لذا بايد حق خون شهداء را محفوظ نگه داريم .
 
وصیت نامه شهید محمدحسن مرادی
 
وصیت اینجانب غلام حسین الله مرادی در تاریخ 64/9/20 عبارت از این است که می گویم : ” اشهد ا ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله و اشهد ان علیاً ولی الله .”
شهادت می دهم ، خدائی نیست ، بجز پروردگار عالم و گواهی می دهم که محمد رسول خدا و پیامبر برای راهنمائی از جانب پروردگار فرستاده شده است و شهادت می دهم که علی (ع) و یازده فرزند پاک او تا امام زمان ، امامان وپیشوایان دین ما هستند ، حمد و سپاس پروردگاری را که بر من منت گذاشت تا بتوانمآن راهی را که شهدا انتظار داشتند . طی کنم و گوش به فرمان رهبر عالیقدر باشم و آن عهد و پیمانی را که با او بسته بودم توفیق آن را داد که ثابت قدم باشم . وصیتم را با سفارشات حضرت امیر المومنین (ع) آغاز می کنم ، که فرموده است : شما را به تقوی و ترس از خدا سفارش می کنم و از اینکه دنیا را نخواهید هر چند دنیا شما را بخواهد به کالای دنیا دل نبندید . هر چند در دسترس شما باشد و اندوهناک نشوید بر چیزی که از شما گرفته شده باشد . راست و درست سخن بگوئید و برای آخرت کار کنید و ستمگر را دشمن و ستمدیده را یار و مددکارباشید . برای شما وظیفه ای جز سفارشات امام و وصیت شهدا ندارم ولی چند نکته را قابل تذکر دیدم . پدر ، مادر ،پدران ، مادران ، خواهران ، برادران هنوز اجساد مطهر  شهدای مظلوم کربلای ایران ماها بلکه سالهاست که با چهره خون آلود نقش بر زمین می باشد . هنوز اسرای ما در چنگال دژ خیمان بعثی می باشند . هنوز اطفال و همسران و مادران  که عزیزانشان در یکی از عملیات ها مفقود الاثر شده اند . چشم به راه می باشند . هنوز حرم ابا عبدا… (ع) و قدس عزیز در چنگال صهیونیستها می باشد . هزار وسیصدواندی سال بود که ما از خدا می خواستیم که ای کاش خداوند ما را در زمان امام حسین (ع) خلق می کرد تا جانمام را فدایش کنیم . خدا دعایمان را جابت کرد تا جانمان را فدایش کنیم . خدا دعایمان را اجابت کرد تا جانمان را فدایش کنیم. خدا دعایمان را اجابت کرد و فرزند رشید او را درمیان ما قرار داد .حال موقع امتحان عمل است . تفرقه و جدایی مایه تاسف و بدور از انصاف است که بعد از این مدت سال که از انقلاب می گذرد ، هنوز نتوانستیم وحدتی را که بارها امام عزیز ، گوشزد کرده است بدست آوریم . بیدار باشید که غفلت شما را نگیرد . نکند اختلافی در شهر و روستا ها باشد و مبادا اختلافی بین نهاد ها و ارگانها باشد . سفارش بعدی عفو و بخشش طلبیدن از کسانی است که باعث اذیت و ناراحتی آنها شدم و اگر بکسی بدهکارم باشم پیش پدر و یا برادران رفته حق خود را بگیرند تا حقی در گردن من نداشته باشند .
در رابطه با تربیت : فرزندانتان را تا می توانید با احکام و قوانین اسلام آشنا سازید . امکانات و تسهیلات تدریس را برای آنها فراهم آورید . در آخر از پدر و مادرم ، خوهران و برادرانم و همسرم سپاسگزاری میکنم که با رفتن من به جبهه موافقت و بلکه ترغیب نیز نمودند . اصرا ندارم که برایم گریه کنید و بلکه خیلی بهتر است برای سرور شهیدان ابا عبداله … الحسین (ع) گریه کنید و اشک بریزید . هیچ ناراحت نباشید چون خداوند به شما امانتی داده بود و آنرا پس گرفت و چه خوب هم پس گرفت .چون همه از خدائیم و بسوی خدا می رویم . خدایا مرگ ما را شهادت در راه خودت  قرار ده . از خداوند طلب موفقیت در امورتان را دارم
 
والسلام علیکم ورحمه الله وبرکاته                 
 
غلامحسین الله مرادی

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.