مقاله ای از شهید تجلی | رویش سرخ یک بهار جاودانه
شهید محمدحسین تجلی در یکی از ماندگارترین نوشتههایش از ایمان، تفکر و رویش سرخ در بهار زندگی مینویسد؛ مقاله ای از شهید تجلی که روایتی احساسی از یک شهید دانشجوی اهل اندیشه در واپسین روزهای عمر میباشد.
شروع مقاله شهید تجلی با شعری زیبا
با نوایی که دمد از سر کوه
با نسیمی که درآید فردا
با بهاری که بلغد به چمن، بگشایم به امید
پنجرهی بسته که زندانی آن، جان من است.
متن مقاله با توضیحی بر ابتدای آن
شهید محمدحسین تجلی، جوانی از دیار ایمان و اندیشه، در واپسین روزهای عمر دنیاییاش، نوشتاری بر جای گذاشت که گویی انعکاس صدای فطرتی بیدار است؛ فطرتی که در هیاهوی زندگی روزمره، صداقت و شور را فریاد میزند.
او با زبانی ساده اما سرشار از معنا، از رفتن میگوید؛ از تصمیمی که نه حاصل احساسات زودگذر که ثمرهی تأملی عمیق در فلسفهی زندگی و مرگ است. وقتی از او پرسیدند «کجا میروی؟»، پاسخش نه توجیهی بود و نه تعارف، بلکه آشکارا حقیقتی بود که دلش یافته بود:
گفت: کجا می روی. گفتم: همانجایی که میدانی. گفت: بگذار دیگران بروند. گفتم: مانعشان نیستم. گفت: آنها نمی روند، آنها مشغول زندگی اند و شما را می فرستند. گفتم: گوش به حرفشان نیستم…
گفت: خیلی ساده لوحی! گفتم: آنها را تو چنین فکر می کنی! گفت: تو فکر می کنی درباره ات چه خواهند گفت؟(جوانی که در بیست و چندمین بها زندگی دار فانی را وداع گفت).
هر چه بگویند برایت مهم نیست. اصلا من کجا بیست و چند بهار عمر کرده ام! این صحیح نیست. من فقط یک بهار عمر کرده ام و آن بهار زندگی بود، بهار یعنی رویش، و زندگی نیز رویش است. به من مربوط نیست کسی که در این بهار و در این رویش آب زیادتری به خود بگیرد، میدانید ثمره اش بد بو شدن و متعفن شدن است.
آری بهار یک بار است و آن بهار زندگی است و بهار فصل رویش است، بگذار آنان تا زمستان بمانند، سرانجامی جز انجماد نخواهند داشت و من در بهار خواهم رفت ولی دوباره خواهم روئید.
رویشی به بلندی سرو و به گستردگی ابر، رویشی به رنگ سرخ.
رویش سرخ را دیده اید؟ آری من دیده ام، جوانی در جزایر مجنون چنین روئیده بود. سفیدی مغز خویش را در کنار نیزارهای جزایر مجنون گسترده بود و از تلالو برق آن سپیدی سرخ شده بود و در این سرزمین مجنون، خود مجنون شده بود و لیلی را یافته بود و او سرخ روئیده بود، و من ساقه ای از آن رویش سرخ را برداشتم و با سرخی خون خود سیرابش کردم. آنچنان که آن ساقه احمر سراسر وجودم را فرا گرفته بود و من نیز سرخ شدم.
من سرخ روئیدم و قبل از اینکه به زردی گرایم ساقه ای از سرخی وجودم را به آنکه خواهد،
خواهم سپرد و او نیز سرخ خواهد شد، و او نیز سرخ خواهد روئید. شاید که او تو باشی…
شرحی کوتاه دربارهی مقاله ای از شهید تجلی در میان واژگان شهید، «رویش سرخ» استعارهای است از شکفتن جان در مسیر حق، تولدی دیگر پس از شهادت. او جزایر مجنون را نماد جنون عاشقانهای میبیند که در آن، شهیدان لیلی حقیقت را یافتهاند.
وقتی از جوانی مینویسد که «سفیدی مغزش را در کنار نیزارها گسترده» است، بهواقع از روشنایی فکر و عمق ایمان سخن میگوید؛ ایمانی که خون میشود، جوهر قلم میشود و در تاریخ ماندگار.
شهید تجلی، در نهایت، خطاب به خواننده مینویسد:
«و من ساقهای از آن رویش سرخ را برداشتم و با سرخی خون خود سیرابش کردم… و شاید که او، تو باشی…»
دعوتی است از دل به دل. دعوتی به بیداری، به اندیشیدن، به انتخابی عاشقانه.
او رفت تا ما بمانیم و بفهمیم. و شاید روزی، ما هم سرخ روئیدیم…
منبع: مقاله ای از شهید تجلی (معلم و دانشجوی شهید)(فروردین ۱۳۶۵)
بیوگرافی شهید محمدحسین تجلی
محمدحسین تجلی در چهاردهم خرداد ماه ۱۳۴۱ درشهر زنجان به دنیا آمد. و در بیست و چهارمین بهار زندگیش، چهارم اسفند سال ۱۳۶۵ در منطقه شلمچه سرخ رویید. پیکرش چند روز بعد بر شانههای شهر تشییع شد و اکنون محمدحسین درگلستان شهدای پایین شهر زنجان آرمیده است.
پیشنهاد میشود که برای دریافت خاطراتی از شهید بزرگوار محمدحسین تجلی وارد شوید. [۱.خاطره– ۲. خاطره]











































































ثبت دیدگاه