نامش رحيم بود و نسبش تاران. دوازدهم آذر 1336 در روستاي محسن آباد در ميان خانواده اي مذهبي ديده به جهان گشود.
از همان سنين کودکي مورد توجه بيش از حد پدر و مادر و اطرافيان قرار گرفت. بطوري که مادرش نقل مي کند : وقتي من مي ديدم که پدرش توجه خاصي به او دارد به او گفتم : اينقدر نسبت به او نزد بچه هاي ديگر ابراز محبت نکند. خواهرانش نيز به دليل علاقه وافري که نسبت به او داشتند دائم برايش اسپند دود مي کردند.
او در سن 13 سالگي دوره هاي ابتدايي و راهنمايي را در محل تولد خود به پايان رسانيد و کتاب جوهر النضيد و گلستان سعدي و قسمتي از دورس حوزوي را نزد شوهر خاله خود ملارحمان که عالمي فاضل بود گذراند. در همين سنين بود که حساسيت های مذهبي پيدا کرد و امر به معروف و نهي از منکر مي کرد.
خود در بيان خاطراتي از آن دوران چنين ياد مي کند :
يکي از معلمان دوره راهنمايي، خانم متديني بود که تمام اهالي روستا از او حساب مي بردند. روزي مشاهده کردم که حدود 20 جوان مشغول قمار با ورق هستند. چون چاره اي نديدم و نمي توانستم با آنها به طور مستقيم روبرو شوم، فکري به ذهنم خطور کرد و چادر مادرم را روي سرم انداختم و رويم را گرفتم و به سمت آنها رفتم. يکي از آنها تا مرا با اين هيات ديد رو به بقيه فرياد کشيد : بچه ها بيچاره شديم! خانم معلم آمد و از ترس همگي ورق ها را پخش کرده ،متواري شدند. وقتي به محل قمار رسيدم، چادر را از سر برداشتم و آنها از دور ناباورانه و بهت زده مرا نگاه
مي کردند.
در دوران کودکي او ،اولين بارقه هاي ايمان در وجودش در دامان پدر و مادري صادق، شجاع و صميمي درخشيدن گرفت و در دوران نوجواني
سرچشمه هاي شخصيت او شکل گرفت و پس از آن بود که فعاليتهاي ضد رژيم و ضد مفاسد اجتماعي(درگيري با اراذل و اوباش) و … با آن پشتوانه هاي اوليه آغاز شد.
رحيم نوجوان از سن 14 تا 17 سالگي در تهران در مغازه برادر بزرگشان شهيد رحمان تاران مشغول کار شدند و در سن 18 سالگي به زنجان بازگشتند و در کنار ادامه تحصيلات و … ،در فعاليت هاي انقلابي نظير شرکت در راهپيمايي ها و پخش اعلاميه هاي حضرت امام (ره) حضور داشته، 2 بار توسط گارد شاهنشاهي جهت فعاليت ضد رژيم دستگير شدند.
رحيم جوان که اينک 22 سال سن داشت، صبح پيروزي را به چشم ديد و ميوه شيرين نصرت الهي را برچشيد، ولي شيريني آن تازه در کامش نشسته بود که تلخي دشمين گرگاني در لباس ميش او را وادار به هجرت از خانه و کاشانه اش نمود، هجرتي بس طولاني، 9 سال مجاهدت، از اولين عيد نوروز پيروزي (1/2/58) تا آخرين هجمه هاي دشمن (عمليات مرصاد) و از نوار مرزي ترکيه تا دهانه خليج فارس.
آري او نمود عيني مجاهد في سبيل الله بود.
او خود مي نويسد : اولين ماموريت در تاريخ 58/1/2 تحت فرمان امام خميني جهت سرکوبي نيروهاي ضد انقلاب در کردستان بود . او همانند تمام رزمندگان اسلام چشم بصيرت را فوق سلاحش حمل ميکرد. او با چشمي باز دشمن را شناخت و براي نجات مردم محروم کردستان بدانجا شتافت . او در خاطرات خود مي نويسد که سردمداران استکبار جهاني با توجه به چهار محور مناطقي را به آشوب کشيدند.
1- محروميت از نظر جغرافيايي 2- محروميت فرهنگي 3- محروميت مذهبي 4- محروميت مادي ، فلذا کردستان را اول انتخاب کردند و سپس ترکمنستان را و سوم خلق عرب بود ( از نظر جغرافيايي). چهارم خلق مسلمان را براي نابودي انتخاب کردند و… گروهک هاي از خدا بي خبر که دست آمريکا را بوسه مي زدند .
سپس مي نويسد : خدا را شکر که در چنين زماني ما را آفريده است . اميد است خداوند در هر زمينه ما را ياري کند.
او پس از اين مقدمه خاطراتش را بصورت روز شمار و از ابتداي ورود به سپاه در 58/1/2 و اولين اعزام در 58/1/7 به منظور اجراي فرمان حضرت امام (ره) براي سرکوبي نيروهاي ضد انقلاب در تکاب کردستان تا همکاري با شهيد هميشه پيروز سردار سپاه اسلام، شهيد دکتر چمران در پاکسازي پاوه و عمليات محمد رسول الله (ص) به تفضيل مي نويسد که خود سندي زنده از تلاش برادران رزمنده در مقطع بين پيروزي انقلاب تا شروع جنگ تحميلي مي باشد. (پيوست)
سردار جوان ، رحيم تاران از همان ابتدا قابليت هاي فکري، نظامي خود را بروز داد . او که در نوجواني فکر و حافظه نيرومند خود را در حل مسائل رياضي و مسائل ديگر و يادگيري کتب سنگيني چون کليله و دمنه و جوهر النضيد و … بکار انداخته بود اينک اين قوت فکر را در طراحي عمليات ها و جنگ هاي شهري نيز امتحان کرد بطوري که بواسطه شايستگي او ، بين سالهاي 58 و 59 به عنوان مسئول دسته در عمليات پاکسازي و جنگ شهري در شهرهاي مهآباد و مياندوآب و بين سالهاي 59 و 60
(آغاز جنگ تحميلي) در يگان هاي رزمي، با عهده داري مسئوليت گروهان در شهرهاي دار خوين و سومار و بخصوص در عمليات آزاد سازي سوسنگرد مقاوم، شرکت داشت.
او با شنيدن خبر شهادت برادر بزرگترش رحمان تاران در 59/12/15 در منطقه
سر پل ذهب و همچنين شهادت پسر خواهر گراميش شهيد يدالله بهشتي پور در 60/12/29 در عمليات فتح المبين، عزمش در جنگ با دشمن بيشتر جزم شده بود ، بطوري که در نتيجه ايمان و رشادت و همچنين قابليتهايي که از خود بروز داد، در چندين عمليات به عنوان فرمانده گردان و بالاتر از آن شرکت جست . در عملياتهاي
بيت المقدس و فتح المبين ،والفجر مقدماتي بين سالهاي 60 و 61.
سردار گمنام اسلام در چد عمليات نيز از روي اخلاص بصورت آزاد شرکت جست. در عمليات محرم سال 61، عمليات رمضان سال 62 و عمليات بدر سال 63. همچنين در سال 64، بار ديگر و اين بار با مسئوليت معاون گردان در سر پل ذهاب به مجاهدت پرداخت و هر گاه به شهر خويش باز مي گشت نيز دست از فعاليت بر نمي داشت و در شواري فرماندهي سپاه زنجان حضور فعال داشت.
حضور او در جبهه ادامه داشت تا آخرين لحظه هاي دفاع مقدس در عمليات نفاق سوز ” مرصاد” که با در آوردن چشم فتنه منافقان از کاسه و با بدني مجروح و بيماريش از هجرتي طولاني به آشيان خويش بازگشت.
شير مرد پيکار و شهيد زنده
اينکه مي گويند ” البلاء للولاء” حقيقتا در مورد اين سرداران بزرگ سپاه اسلام صدق مي کند، آنان که تا قبل از پيروزي، طعم عافيت را نچشيدند و پس از پيروزي تنها چند روزي نفس راحتي کشيدند، آنهم در درگيري با ضد انقلاب در داخل شهرها و پس از آن از عيد سال 58 تا پاييز سال 67 مشغول رزم و مجاهدت و پاسداري از ميهن اسلامي بودند (از عيد پيروزي تا پاييز و خزان دشمن ) ،اينک پس از پايان جنگ و با پيکري که در 21 ناحيه از آن مدال خونين جانبازي آويخته بود و همچنين مشکلات و عوارض شيميائي و … (در جريان عمليات خيبر در جزيره مجنون) فصل جديدي از مجاهدت را مي گشود .
يعني : فصل در راه شهادت . شمع وجودش که با جرقه انقلاب افروخته گشته، با جنگ شعله ور گرديده بود، اينک ذره ذره آب مي شد.
جراحت ها، عوارض شيميائي و بيماري هپاتيت B از يک سو ديگر و حکايت
مظلوميت ها از سوي ديگر. او حتي حاضر نبود از خدمات درماني بنياد جانبازان استفاده کند.
از مجاهدت مخلصانه شهيد همين بس که امثال او سپاه را پايه گذاري کردند
( در مناطق خود) و با مجاهدتهاي خود براي خدا به آن عزت و اعتباري ويژه بخشيدند که دشمن با شنيدن نام آن بر خود مي لرزيد و در پايان جنگ و هنگام کام گيري از آن چون سيل جوانان را بسويش روانه ديدند و موقعيت خويش را در آن ممتاز يافتند، تکليفي بر خود نديده، اين سنگر مستحکم شده را به همرزمان واگذار نمودند.
آري او نيز اسلحه بر زمين گذاشته سلاح سازندگي بر کف به کشاورزي مشغول گرديد و مناعت طبع او باعث گرديد که نه از سپاه و نه از بنياد جانبازان، وجهي دريافت نکند و نزديک به 30 ميليون ريال مخارج درمان خود را با عرق جبين بپردازد تا شايد بيت المال مسلمين را ياري نموده باشد.
تا اينکه هزينه هاي درمان و ضرورت انتقال او به تهران ، وي را به اضطرار کشانده، مجبور به مطالبه حق خويش نمود که خود داستاني مفصل از مظلوميت شهيد در جامعه اي که او قهرمان ميدانش بوده دارد.
قبل از ذکر اين ماجرا، شايسته است فهرستي از جراحات وارده بر اين شير مرد زخمي را مرور کنيم.
1- مصدوميت شيميايي از گاز خردل در نواحي معده، مري، ريه و کبد، که دائما دچار خونريزي هر دو ماه يکبار مي شد و کبد او نيز کاملا از کار افتاد.
2- بيماري هپاتيت B بر اثر تزريق خون آلوده در منطقه عملياتي تنگه چزابه ، که دچار عوارض ناشي از آن شد و بنا به تشخيص پزشکان فوق تخصص کبد، درمان آن
صعب العلاج مي نمود.
3- بر اثر موج انفجار بين مهره هاي سوم و چهارم ستون فقرات فاصله ايجاد شده بود.
4- بر اثر موج انفجار و شليک مشکوک براي شکار تانکهاي دشمن دچار مشکل اعصاب روان و همچنين 50 درصد آسيب ديدگي از ناحيه هر دو گوش گرديده بود.
5- بر اثر اصابت ترکش، استخوانهاي پا شکسته و پاي چپ قطع عصب گرديده بود .
6- بر اثر اصابت تير به قسمت صدري سينه، (بالاي قلب) موجب شکستگي يکي از دنده ها شده و به شدت آسيب ديده بود.
7- بر اثر اصابت ترکش به قسمت پشت سري جمجمه، موجب شکستگي و غالبا دچار اختلالات و سرگيجه اي مي شد.
8- اصابت ترکش به پيشاني
حکايت ناگفته ها
به دور از چشم نامحرمان
اين مجاهد استوار حداقل 8 بار تحت عمل جراحي قرار گرفت و به تشخيص پزشکان بايد براي معالجه کبد به خارج از کشور مي رفت. با اينکه 8 بار هزينه عمل جراحي را خود تامين کرده بود ديگر توان پرداخت هزينه ها را نداشت و اضطرار موجب شد اين عزيز به بنياد جانبازان و سپاه ناحيه زنجان مراجعه و آنان را نسبت به وظيفه خويش در رسيدگي به اوضاع وخيمش مطلع سازد ولي با نهايت تعجب برخوردي ناشايست
با اين انسان شايسته صورت گرفت که قلم از بيان آن شرم دادر.
لذا عين کلام شهيد را در اينجا ذکر مي کنيم.
اين شهيد که حق ، خود را (در دست عده اي تازه به دوران رسيده که از برکات مجاهدت ها و خون بهاي اين شيرمردان بر مسند غرور و نسيان تکيه زده بودند) پايمال شده مي ديد و از ديگر سوي مبارزه براي حفظ جان را واجب و احقاق حق را لازم مي دانست، لذا عزم خود را جزم نمود تا حقوق از دست رفته اش را باز گرداند.
در نامه نگاري هاي متعددش براي سرداران و مسئولان نظام پس از شرح حضور در جبهه ها و مجروحيت، چنين مي نويسد : هفت بار تحت عمل جراحي قرار گرفتم و تمام هزينه هاي بيمارستاني را يکجا پرداخت نموديم که در حال حاضر بر اثر عوارض ناشي از مجروحيت جنگي هيچگونه توانايي و فعاليتي ندارم.
شايان ذکر است که کمترين مسئوليت را در راستاي دفاع مقدس داشتم، (ليکن) از فرماندهي گروهان گرفته تا فرماندهي گردان و بالاتر بودم و در پشت جبهه نيز در دوران مجروحيت بعنوان فرماندهي عمليات ناحيه و عضو شوراي فرماندهي سپاه زنجان بودم که متاسفانه در حال حاضر ناحيه سپاه زنجان نسبت به من نظر لطفي داشتند ؟ که فقط سه ماه جبهه در جهت درجه بندي به ستاد مشترک سپاه به عنوان يک فرد ساده و عادي و بي مسئوليت معرفي نموده است و هيچگونه وجهی به اينجانب پرداخت نشده است ، در حاليکه بنده در آن زمان جهت مداوا و عمل جراحي در بيمارستانها بسر مي بردم و مدارکي در همه موارد ذکر شده موجود
مي باشد.آيا سزاوار است با آسيب ديدگان جنگي اينگونه برخورد شود.
در نامه ديگري اينچنين مي نويسد : متاسفانه سپاه زنجان نسبت به اين جانب فقط 3 ماه حضور در جبهه را به مرکز منعکس کردند واقعا جاي تشکر دارد از اين عزيزان پشت جبهه اي که اينقدر به اينجانب لطف داشتند. در صورتي که همرزمان بنده مدت 5/79 ماه جبهه را تاييد و گواهي نموده اند و يکي از آنها را جهت رويت خدمتتان ارسال مي نمايم .
و اما اگر از وضعيت روحي بنده جويا باشيد، از نظر روحي از همان روحيه سال 58 برخوردار مي باشم و از نظر جسمي دچار مشکلات عديده اي هستم و مدارک آن به پيوست ارسال مي گردد. آيا در طول 3 ماه حضور در جبهه اينهمه جراحات مي تواند (بر کسي) وارد شود ؟ آيا اين کمال ذي شعوري دست اندرکاران سپاه زنجان را
نمي رساند . لازم به ذکر ايست تمامي مدارک و اسناد عضويت در سپاه توسط اين
عزيزان از بين رفته است حتي مدراک تحصيلي اينجانب و مدارک حوزوي .
8 سال و اندي است که هيچگونه حقوقي دريافت نکرده ام . مبلغ 30 ميليون ريال هزينه بيمارستاني پرداخت کرده ام . در سال 69 طرح تفکيک نيروها از طريق ستاد مرکزي سپاه تحت عنوان اينک اشخاصي که برادر شهيد يا جانبازند، نبايد جزء طرح قرار گيرند و آنها بايد در منطقه خودشان مشغول خدمت باشند ولي متاسفانه به محتواي بخشنامه توجه نکردند و ما را نيز جزء طرح براندازي قرار دادند.
در صورتي که من در بيمارستان بودم، پس از ترخيص از بيمارستان با هماهنگي سازمان قضايي شعبه زنجان حکم دستگيري دريافت و به منزل اينجانب وارد شدند و با همان وضعيت نامطلوب جسمي ما را به سازمان قضايي کل نيروهاي مسلح، اعزام نمودند. اين هم يکي از بزرگواري هاي اين آقايان است ولي خدا هميشه همراه ما بود و از اين به بعد نيز همراه ما خواهد بود.
در اين راستا بازپرسي مرکز با استناد به مدارک پزشکي موجود، به مدت 5 دقيقه به پرونده اينجانب رسيدگي کرده و احکام برائت را صادر نمودند و پيشنهاد نمودند که در صورت تمايل مي توانيد اعاده حيثيت نماييد و ما آن را تحت پيگرد قانوني قرار
مي دهيم ،ولي از آنجايي که نوبت عمل جراحي من يکماه بيشتر نمانده بود، از اين کار صرف نظر نمودم.
آري حضور عده اي سودجو و فرصت طلب مي تواند چنين آبروي يک نهاد کاملا انقلابي را تهديد کند. نهادي که در راس آن شهيدان باکري، زين الدين و چمران و سردار رشيد اسلام حاج رحيم صفوي و …. از همرزمان اين جانباز عظيم القدر بودند.
اين حادثه به راستي توصيه امام را در گوشها طنين انداز مي کند که نگذاريد پيشکسوتان جهاد و شهادت در کوچه پس کوچه هاي زندگي گم شوند.
و اما حکايت ايشان با بنياد جانبازان استان زنجان و مسئولين آن نيز خود و حکايت ديگري است که ايشان در نامه اي مي نويسند :
.. و اما در خصوص برخورد بنياد جانبازان در رابطه با درصدي جانبازي، من مدت يکسال و اندي مراجعه نموده ام و شخصي بنام آقاي دکتر … که در بنياد تصدي امور آماده سازي پرونده را براي ارائه به کميسيون پزشکي دارند چندين بار توسط ايشان مورد توهين قرار گرفته ام.. ايشان هيچگونه مدرک مشاوره پزشکان فوق تخصص را که توسط بنياد جانبازان معرفي شده اند، قبول ندارد و اظهار ميدارد چه کسي به شما گفته به جنگ برويد و اگر بيش از اين اصرار داشته باشيد، پرونده و مدارک شما را گم خواهم کرد…
در ضمن اينجانب تا کنون هيچگونه از امتيازات و مزايا از هر لحاظ که به اين نهاد مربوط مي شود استفاده نکرده ام و با اين همه مجروحيت و صعب العلاج بودن درمان کبد، فقط 30 درصد مجروحيت جنگي در سال 1375 منظور نموده اند که از همان تاريخ تا کنون مبلغ 39000 ريال جهت خريد قرص اعصاب (لاميناگادين) با پول قرض پرداخت مي نمايم و متذکر ميشوم هيچگونه درآمدي ندارم و از طرف سپاه حقوقي دريافت نمي کنم و تنها امرار معاش زندگي از طريق حقوق معلمي خانم است که مبلغ 570000 ريال با 5 سر عائله مي باشد.
آري میتوان بار ديگر فهرست جراحتهاي تير وترکش و هپاتيت و موج انفجار و پرتاب موشک و .. .را از نظر گذراند و نابودي کبد و طحال را در نظر داشت آنگاه نگاهي به درصد جانبازي او انداخت. آيا ديگر از او چيزي مانده بود که قابل درصد گذاري باشد. البته با تلاش و پي گيري برادر محرمي و سردار ميراحمدي و کادر ايثارگران اداره خدمات ستاد مشترک سپاه توانست حدود 80 ماه سابقه حضور در جبهه و 90 درصد جانبازي از سپاه بگيرد و بالاخره بنياد جانبازان نيز به او 70 درصد جانبازي دادند البته او اين تلاش را نيز از سر احقاق حق خود کرد که در نامه اي به يکي از مسئولان عاليرتبه نظام مي نويسد :
گرچه اين همه تعريف و خودستايي از نظر اسلام قابل نکوهش است ولي ناچار شدم فشارهاي چندين ساله را به حضرت عالي بازگو نمايم تا بعضي افراد سودجو و فرصت طلب در ارگانهاي ياد شده مورد پيگرد قانوني قرار گيرند.
جا دارد که پيام 9 ماده اي امام (ره) جهت بازسازي پس از جنگ را که در تاريخ يادزهم مهرماه سال 67 صادر گرديد بار ديگر مرور کنيم تا اولين ماده از اين پيام مهم و شايد اولين پيام امام جهت تعيين تکليف مسئولان را پس از جنگ نظاره کنيم ،آنجا که مي فرمايد : با اين که اطمينان داريم که خانواده معظم شهداء و جانبازان و مفقودين و اسرا هيچگاه راضي نشده و نمي شوند که در برابر ايثار عزيزانشان که فقط بخاطر خدا و رسيدن به کمال بوده است سخن از رفاه و ماديات به ميان آيد و همت آنان بلندتر از اين مقوله هاست ولي بر دست اندرکاران نظام است که همه ذوق و استعداد و توان خود را در هر چه بهتر رسيدن به امور معنوي و مادي و فرهنگي و ارزشي اين يادگاران هدايت و نور بکار گيرند و از خدمت بي شائبه و بي منت به آنان دريغ نکنند که هر چه انقلاب اسلامي ايران دارد، از برکت مجاهدت شهدا و ايثارگران است.
من ميدانم که بسياري از خانواده هاي شهدا و جانبازان و اسرا و مفقودين بخاطر مناعت طبع و بزگواري و اخلاق کريمه خود در مصائب و مشکلات زندگي به مسئولين مراجعه نکرده اند و يا مراجعه شان حداقل بوده است و همه نيز مي دانيم که اکثريت اين قشر و رزمندگان عزيز اسلام از طبقه محروم و کم درآمد بوده اند و مرفهين ، کمتر دل بر انقلاب سوختند ولي وظيفه ماست که در حد توان و مقدورات قدرشناس زحمات آنان باشيم و من ميل ندارم که اين قدرشناسي فقط در حد تعريف و تمجيد ظاهري خلاصه شود بلکه بايد در همه نوع امتيازات اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي به آنان بها داده شود و ضروري نمي بينم که به اين عزيزان نصيحت و سفارش کنم و رسالت بزرگ حفظ امانت خونهاي مقدس را بازگو نمايم که بحمدالله خانواده هاي شهدا و مفقودين و اسرا و جانبازان خود حافظ و نگهبان ارزش شهادت و ايثار بودند و بعد از اين نيز به ياري دا پاسدار آن خواهند بود…(صحيفه نور ج 21/ص 36 به بعد)
ثبت دیدگاه