مادر سلام بر قلب مهربانت!
سلام بر دستان پرمهرت که در کودکی به شوق بالیدن من هواره را تکان دادی و آچه لازم بود پای نیازهایم ریختی.بذر محبت در دلم کاشتی و با نسیم مهربانی ات ، فضیلت های اخلاقی را در درونم بارور کردی.
مادر این تو بودی که به من آموختی در برابر ظلم سرخم نکنم و همیشه آزاده باشم و زمانی که داستان دلاوری حسین(ع) و یارانش را در رزو عاشورا با زبان ساده برایم بازگو کردی، آموختم که باید خدا را در خانه دلم جای ده و در راه عاشق سرو جان خود را هدیه کنم.
مادر! به پاس تمام خوبی هایت می روم تا جانم را فدای اسلام کنم و پیروزی برایت به ارمغان آورم.این هدیه را از من بپذیر.
*****
گرچه هنوز خبری نرسیده بود، اما دلم گواهی می داد که حسین شهید شده است.با همین غدغه خوابیدم و در عالم خواب حسین را دیدم که با لباسی تازه و هیبت و جلالت خداوندی کنار باغچه ی حیاط قدم می زد و از همسایگی با عرش خدا خبر می داد.نوری که ازکوچه به آسمان بلند بود و عطرهای خوشبویی از در و دیوار می پاشید و خانه ی ما را معطر می کرد.پرسیدم:این همهمه و سروصدا از کجاست؟
با تبسمی لطیف نگاهم کردو گفت:مادر!امروز میهمان داری، خود را برای میزبانی و پذیرایی از مهمانان خدا آماده کن.کلامش عطر یقین داشت و زلال نگاهش مسیر ایثار را ترسیم می کرد.
سر از پا نمی شناختم.خود را به کوچه رساندم.سربازانی را دیدم که فروغ حق در نگاهشان تجلی داشت و گام های استوارشان رهسپار وادی نور بود.پرسیدم اینان کیستند؟ او گفت:این ها سربازان سیدالشهدا(ع) و یاوران امام زمان(عج) هستند.
صبح که سپیده زد پیک شاهد مژده آورد که حسین به ابدیت پیوست و به ملکوت پرکشید.
شهید حسین بابایی 24 اسفند سال 63 در شرق بصره به شهادت رسیده بود.











































































ثبت دیدگاه