حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

چهارشنبه, ۶ خرداد , ۱۴۰۵ ساعت تعداد کل نوشته ها : 6431 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
کوچه نقاش ها
6

وضعيت قرمز، اعلام حمله هوايي، آژير، صداي مهيب انفجاري در همين نزديكي يا كمي دورتر. شنيدن مارش حمله، گوش چسباندن به راديو و شنيدن خبر پيشروي بچه‌ها؛ داشتن احساسي دوگانه، دويدن شادي زير پوست از اين پيروزي، رخنه غمي در دل، از زخمي كه بر تن عزيزان‌مان نشسته، در دشت‌هاي جنوب يا شيارهاي ارتفاعات غرب؛ […]

پ
پ

وضعيت قرمز، اعلام حمله هوايي، آژير، صداي مهيب انفجاري در همين نزديكي يا كمي دورتر. شنيدن مارش حمله، گوش چسباندن به راديو و شنيدن خبر پيشروي بچه‌ها؛ داشتن احساسي دوگانه، دويدن شادي زير پوست از اين پيروزي، رخنه غمي در دل، از زخمي كه بر تن عزيزان‌مان نشسته، در دشت‌هاي جنوب يا شيارهاي ارتفاعات غرب؛ از به خون نشستن قامت سروهاي رشيد ميهن.
شايد حالا مردمي كه آن روزها در شهرهايي دور از مرزها مي‌زيستند از 8 سال دفاع مقدس، چيزهايي از اين دست را به ياد داشته باشند.
اما آنها كه در معركه زيستند و قد كشيدند، آنها كه در دل ميدان مين معبر زدند براي گام‌هاي محكم دليران ايران زمين، آنها كه در طوفان شب اروند، به آب زدند كه دل سياهي را بدرند، چيزهايي مي‌دانند كه شنيدنش هم روحي مي‌خواهد به وسعت مردانگي؛ حرف‌هايي كه هوش از سر عقل مي‌ربايد و دلت را مي‌برد تا شهر زلال‌ترين عشقي كه انسان معاصر شناخته است.
عشقي كه بر مهر مادري هم چيره شد؛ دل پر مهر مادران را با همه تلاطمش آرامش بخشيد، چشم منتظر همسران را طاقتي سخت‌تر از دوري و تنهايي داد و تحملي براي ياد و خاطره شيرين سخني فرزندان كوچك، در دل سنگرها شد.

***
اين خاطرات در سخن دلير رزمندگان ايران فراوان است؛ سخن‌هايي كه بايد نوشته و منتشر شوند.
البته اين كار سال‌هاست كه شروع شده و كتاب‌هاي زيادي در اين موضوع به چاپ رسيده است، اما «كوچه نقاش‌ها» گويا از جنس ديگريست.
خاطرات سيد ابوالفضل كاظمي، فرمانده گردان ميثم كه با لهجه اصيل تهراني و ادبيات پهلواني بيان شده است.
نكته ديگر اين گفتگو در آغازش نهفته، از آمدن پدر سيد ابوالفضل به تهران كه با خواندنش گويي تو مروري‌داري بر تاريخ اين شهر؛ از دروازه‌هاي تهران قديم تا محله گارد ماشين دودي، كاروانسراها و… در گذر يكم كتاب چنين مي‌خوانيم.
در محله «گارد ماشين دودي»، بين خيابان صفاري و خيابان خراسان، در كوچه نقاش‌ها به دنيا آمدم.
پدرم، آسيدابوتراب كاظمي طباطبايي، ازطايفه كلاه‌مخملي‌ها بود. آقا، روزگار جواني را در شهر زواره، نزديكي‌هاي اصفهان گذرانده و جد اندر جد كشاورز بود، اهل ريا نبود، جوانمرد بود و مهمان‌نواز و سفره‌دار. خانه‌اش هميشه پر از مهمان‌هاي خوانده و ناخوانده بود. او راهي تهران مي‌شود و به شغل كاروانسراداري روي مي‌كند. آقا، خانه‌اي در محله گارد ماشين دودي مي‌خرد و مادرم و همه خانواده‌اش را به آنجا مي‌برد. حقير در همان خانه قديمي به دنيا آمدم. ما هفت بچه‌ايم و من بچه پنجم هستم.

***
صفحه‌هايي از كتاب زيرنويس‌هايي هم دارد تا خواننده با معناي لغاتي نظير كلاه مخملي، چاروادار، الك دولك و… آشنا شود.
خاطرات با كلام شيرين سيد ابوالفضل پيش مي‌رود تا به سال‌هاي پيروزي انقلاب مي‌رسد كه راوي در خدمت سربازي بوده و پس از آن از حوادث سلسله‌وار سال‌هاي ابتداي انقلاب مي‌گويد؛ از كردستان، شهيد چمران، شهيد صياد شيرازي، بروجردي و ديگران و حماسه‌هاي بي‌بديل آن روزها تا به دفاع مقدس مي‌رسد و يك دنيا خاطره.

***
عمليات در شب سوم اسفند با رمز «ياالله» شروع شد و فردايش از راديو شنيدم كه رزمندگان از آب دجله وضو گرفته‌اند.
شب سوم عمليات، نوبت گردان ميثم بود. لشكر27 مي‌بايست دژ «مايله» را مي‌شكست و عمليات را به سمت پل طلاييه مي‌كشاند و با لشكر 41 ثارالله الحاق مي‌كرد. آن شب، ساعت 12، از عقبه جفير تا لب هور با پاي پياده و به ستون رفتيم. سوز سردي مي‌آمد و سرماي كشنده‌اي بود كه سنگ را مي‌تركاند. من زير لباس خاكي‌ام، پيراهني را كه فاطمه برايم دوخته بود، پوشيده بودم و يك بادگير سبز تنم بود. هميشه دوست داشتم لباس‌هام تك خال باشند.
لب آب، هر هفت، هشت نفر سوار يك قايق شديم؛ همان قايق‌هايي كه ته‌شان قير مالي شده بود.
قايقران، مسيرها را خوب بلد بود. از لاي ني‌ها، بي‌سر و صدا گذشت و 3ـ2 ساعت بعد در ساحل جزيره پياده شديم. ابراهيم، سرستون بود و ما پي او مي‌رفتيم. در شانه يك سيل بند كه در تاريكي سر و ته‌اش پيدا نبود، ابراهيم دستور توقف داد. درجا نشستيم و نفس گرفتيم. زمين، خيس و گل‌آلود و چرب وچيلي بود و پاها در گل فرو مي‌رفت. يك نمه بوي نفت هم توي هوا بود. من كنار دست ابراهيم بودم و بچه‌ها در سكوت پچ‌پچ مي‌كردند. آن جا تيمم كردم و دو ركعت نماز خواندم. حواس همه پيش خدا بود. آن شب، شب جدايي بود و حلاليت طلبيدن. چندين نيروي كم سن و سال و تازه اعزامي در گردان بودند كه تك‌تكشان را ماچ كردم، خيلي معصوم بودند و نوراني. ازشان حلاليت طلبيدم.

***
«كوچه نقاش‌ها» خاطراتي خواندني و جذاب از تنها فرمانده گردان بسيجي و داوطلب از لشكر 27 محمدرسول‌الله(ص) است؛ «سيد ابوالفضل كاظمي» كه در چندين عمليات به صورت نيروي آزاد شركت داشته و در عمليات كربلاي 5 و 8 فرمانده گردان عملياتي ميثم بوده است.
مردي كه 78 ماه در مناطق مختلف جنگي حضور داشته و دچار چنان جراحات سخت و جانفرسايي شده كه آثار و عوارضش تا امروز بر تن و جانش باقيست.
«راحله صبوري» كه مسووليت گفتگو و تدوين اين كتاب را داشته و به يقين بخشي از موفقيت كتاب مرهون تلاش ايشان است، مي‌نويسد: او (سيد ابوالفضل كاظمي) در طي جلسات مصاحبه، دو بار به علت عوارض ناشي از گازهاي شيميايي در بيمارستان ساسان بستري شد اما با اتكا به نفس و اراده‌اي محكم، جلسات مصاحبه را پي گرفت.
«كوچه نقاش‌ها» را دفتر ادبيات مقاومت انتشارات سوره مهر چاپ و روانه بازار كرده است.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.