دستنوشته شهید محمدرضا مهرپاک یکی از شهدای عملیات والفجر هشت
آیا برای وصالت مهریه ای بالاترازاین خواستاری؟
پس کی بر من ناتوان نظر خواهی افکند؟
پس کی مرا خواهی پذیرفت؟
همه خوبانت را قبول کردی ومن جاهل هنوز بردرگهت نشسته ام که چه کنی؟
آیا تا وقتی خونی دررگم باقی است، روحی در بدنم باقی است،
تا وقتی چشمانم می بیند، گوشهایم می شنود، پاهایم حرکت می کند، دستانم می جنبد، قلبم می تپد، تو مرا هرگز قبول خواهی کرد؟؟؟
پس ای شمشیرها مرا دربر گیرید.
ای نامردان جاهل مرا بکشید.
ای خون فوران کن
ای تن پاره شو
ای چشم کور شو
بگذار دستانم بشکند، پاهایم قطع شود، مغزم پریشان شود.
مگر تو این را نمی خواهی؟ مگر تو این را قبول نمیکنی؟ پس تو میگویی چه کنم؟
بهای دیدنت را این جان ناقابل قرارداده ای، پس ای خصم مرا بکش.
بر درگهت انتظار تلخ است.
برای دیدنت انتظار سخت است.
برای وصالت صبر نتوان کرد.
مرا به انتظار نگذار
هرکسی خواسته است بر شیطان پشت پازند، هر کسی خواسته است راه میانبر را انتخاب کند، هر کسی خواسته است باتودمساز شود، هرکسی خواسته است با تو هم سخن شود به اینجا شتافته است.
ومن نیز از آنها تبعیت کردم. آیا مراهم قبول خواهی کرد؟
هیچکس وقتی بدن پاره پاره ام را دید گریه نکند، احدی وقتی چشم بر تن بی روحم دوخت گریه نکند که این تن جز قفسی نیست، که این پوست و استخوانی بیش نیست.
مرواریدش را تقدیم یار کرده ام وحقش هم همین است.
بر من قبری نسازید، مرا از یادها ببرید، منی نبوده ،منی وجود نداشته.
میخواهم همه جزاو مرا از یادها ببرند، میخواهم بااو تنها باشم وشما مرا از این تنهایی باز ندارید.
هرکسی میخواهد بهترین راه را انتخاب کند باید بیشترین بها را بدهد.
من نیز چنین کرده ام پس مرا بر این ناراحت نشوید که بسیار سود برده ام.
والسلام. دوشنبه 64/6/18
هورالهویزه











































































ثبت دیدگاه