ورق بزن روزهای چشم های انتظاری ات را. دوباره تماشا کن خاطره تبسم های کودکانه اش را. حس کن ترنم بهشت وجودش را. از جولان گاه عاطفه رد شو و به رازهای بی شکیبت چشمانت فرصت بارش نده، از اینک به یادواره بیندیش؛ یادواره ای برای قربانی؛ قربانی فرزند برای عشق!
بپوشان جامه عاشقی بر قامت لایقت؛ قامتی که لایق بندگی است و خاکساری. شیطان برای تبخیر اراده ات به دلت هجوم خواهد آورد. غفلت و تردید محاصره ات می کنند، اما لحظه ای نهراس! عاشقی پیشه کن؛ که عشق سزاوار دلت است و بس؛ که مهربان فرزندت اسماعیل است و بس!
به بردباری اسماعیل بیندیش و هزاران نوری که از بازتاب اطاعتش آن سوی کهکشان ها را روشن کرده است و این سو دل عاشق تو را. خنجر در دست بگیر و به روشنای گلویش نگاه کن، به تصنیف بندگی گوش کن. دخیل ببند به یاری پروردگارت. آری، تکلیف شانه هایت بسی سنگین است، اما محبوب تو آن قدر بزرگ است که با موج موج مهربانی تو را در آغوش رحمتش شگفت زده خواهد کرد.











































































ثبت دیدگاه