مگر جان چه ارزشي دارد که در راه اسلام نتوان از آن گذشت
شهيد بهرام حيدري در سال 1342 در يک خانوداه کاملا مذهبي ديده به جهان گشود او دروان ابتدائي در مدرسه خاقاني و راهنمائي را در انوري و سپس دوره دبيرستان را در دبيرستان منتظري صدر جهان سابق به پايان رسانيد و ديپلم گرفت و ضمن اينکه مشغول تحصيل بود با مخالفت شديد پدر و مادر به جبهه دشت عباس براي اولين بار عازم شد با گذراندن 4 يا 5 ماه در جبهه و بعد از آن ديگر فاصله زيادي ما بين خانوداه و بهرام به وجود آمد او سه سال مدام در تمام جبهه ها در غرب و جنوب در اکثر عمليات ها محرم والفجر مقدماتي و در آن زماني که به عنوان بسيجي به جبهه مي رفتند نزديک عملياتها مي رفتند بعد از عمليات بر مي گشتند اما بعد از اينکه وارد سپاه پاسداران شدند مدام در جبهه حضور داشتند در خانواده به علت اينکه تنها فرزند بودند بيشتر مخالفت مي کردند اما به هر طريقي بود ايشان خانواده خود مخصوصاً مادرشان را قانع مي کردند که بايد بروند مادرشان هميشه آن پاسداراني را که مي شناختند که به جبهه نمي رفتند مي گفتند چرا هميشه يک عده بايد بجنگند يک عده پشت ميز باشند ايسشان مي گفتند من اين لباس را براي مقام و ميز و ريا نپوشيدم بلکه آرماني دارم که بايد ثابت کنم آن هم جنگ است و شهادت کلمه پاسدار بودن بايد معني داشته باشد بايد ثابت کرد که پاسداري .
حتي بهرام براي دانشگاه قبول شده بودند شده بودند وقتي که ما مطلع شديم که به دانشکاه راه يافته اند خوشحال شديم وقتي براي آنها گفتيم گفت که نه اول جنگ بعد دانشگاه اگر عمري باقي بماند از جنگ بعد به دانشگاهمان ادامه مي دهيم ولي خوب صلاح خدا در اين بوده که خون شهيد ادامه دهنده راهش باشد شهيد از منافقين خيلي نفرت داشتند وقتي در زنجان حضور داشتند با منافقان مبارزه مي کردند چندين بار منافقين خانواده ما را تهديد کردند و حتي خودشان هم مي دانستند و هميشه به ما مي گفتند نبايد از اين ها ترسيد هي سفارش مي کردند که اگر روزي من هم نباشم شما بايد با منافقان و آنها ئي که در رأس کارها هستند اگر چنانچه فهميديد متدين نيستند مبارزه کنيد و سفارش مي کردند که با افرادي که حتي فاميلها و همسايه ها اگر چه انقلابي نباشند نبايد رفت و آمد کرد در مورد نماز خيلي اسرار داشتند مخصوصاً نامز صبح را مي گفتند نبايد قضا بکنيد مي گفتند که کسي که نماز نمي خواند نبايد رفت و آمد کرد در مورد امام امت مي گفتند شما بايد قدر اين امام را بدانيد اگر قدرش را ندانيد او يک نعمت است آنوقت خدا نعمت را از ما مي گيرد و وقتي که امام برود آن روز روز بدبختي ما ملت مي شود مي گفتند نبايد شعار جنگ جنگ پيروزي را همينطوري در نماز جمعه ها با مشت ها داد بلکه بايد با رفتن به جنگ ثابت کرد تا پيروز شد .
علاقه شديدي که داشتند به بي سيم و گيرنده و لوازم الکتريکي از طريق نامه از کشورهاي ديگر برايش کتاب مي آمد و از روي آن کتاب انواع اقسام وسايل درست مي کردند از جمله بي سيم و گيرنده تلفن درست کرده بودند در انقلاب دستگاهي درست کرده بودند که در خانه مان مي توانستند کاملا شهرباني را بگيرند و هر چي در مورد خيابانها و درگيريها در شهرباني حرف مي زدند در خانه ما مي شنيديم .
مصاحبه با برادر محمد اصانلو در رابطه شهيد بهرام حيدري
آشنايي بنده با ايشان در دوران انقلاب قبل از جنگ در پايگاههاي مقاومت و در راه پيمائي بود . ايشان تنها فرزند پسر خانواده حيدري است در ظاهر سن او کم به نظر مي رسيد ولي ايشان چه در عقبه و چه در جنگ در هر جا که بود فرد مؤثري بودند خلاق بود مي توانست ارهاي مفيدي را انجام بدهد آخرين مسئوليت او فرمانده گردان بود در عمليات خيبر پش جبهه و در همه صحنه هاي که مردم حضور داشتند حاضر مي شد سواد او چندان بالا نبود ولي مطالعات زيادي داشت در اکثر کلاسهاي شهيد نوري شرکت مي کردند سعي مي کردند چيزي کسب بکنند به نوارهاي شهيد بهشتي زياد توجه داشتند در اداره تشکيلات گروهان يک مديريت خوبي داشتند به نحوي که همه نيروها با اينکه از نظر سني از او بيشتر بودند بدون چون و چرا اجرا مي کردند هنر فرماندهي خوبي داشتند سعي مي کردند مسائل معنوي را در اختفا انجام بدهند عجول نبودند همه وجودشان توکل بود عاشق امام و ولايت بود . در وصيتنامه او آمده مگر جان چه ارزشي دارد که از آن نتوان گذشت .خيلي قاطع بود در حفظ بيت المال دقت نظر زيادي داشت در مسائل و مشکلات صبر زيادي داشتند در نظافت شخصي و عمومي خيلي دقت داشتند امر به معروف و نهي از منکر را به طور کامل انجام مي داد خيلي متواضع بودند به خانواده شهدا و اسرا سرکشي مي کرد خيلي شيوا خاطرات جنگ و جبهه را بيان مي کرد سرا پا حرکت بود لحظه اي خسته نمي شد آرامش نداشت همه وجود خودش را وقف انقلاب کرده بود در عمليات خيبر گروهان ايشان جهت پدافند به قسمت غرب جزيره رفتند که تو گردان ولي عصر که با پاتک دشمن مواجه شدند نزديک تقريباً ظهر ايشان به شهادت رسيده بودند با تلاش زيادي که انجام دادند متأسفانه موفق نشدند جنازه ايشان را بياورند با توجه شرايط آب و هوايي در همانجا مدفون شد و ماند اميدورام بتوانيم ادامه دهنده راه آنها باشيم .
يکي از نامه هاي شهيد بهرام حيدري
برادران عزيز مجيد و حميد بربري که واقعاً دوستتان داشته و حسين داودي که تو را نيز خيلي دوست داشته و بهمن اسکندري و … خدا پشتيبانتان باد .
اما آن دوستان يا دوستي که در اواخر بسيار بسيار صميمي شده بوديم برادران بهرام ملکي و عليرضا مولايي . بهرام جان خيلي دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت تو واقعاً همدرد خوبي بودي براي من و واقعاً درد مرا مي فهميدي هرچند سخت است دوري از تو ولي چاره اي نيست اميدورام بعد از ما کارهاي نيمه تمام ما را انجام دهيد تو مي داني واقعاً برادري باشي براي من و براي پدر و مادرم .همين قدر که خيلي دوستت دارم . و تو علي تو را هم بسيار دوست دارم فقط گاهي مرا رنجانيدي و آن محبت واقعي را که در دلم نسبت به تو بود سرد کردي ولي باز دوستت دارم . 26/10/1361
يکي از نامه هاي شهيد بهرام حيدري
آري برادران قدر همديگر را بدانيد و به همديگر ارج نهيد و از تفرقه و بدخويي و قيافه گيري نسبت به هم دوري کنيد که اغلب اوقات پشيماني زيادي در بر دارد زيرا موقعيت ما در حال حاضر چنان است که روزي هستيم و روزي نخواهيم بود پس قدر يکديگر را بدانيد به همديگر طعنه نزنيد از همديگر دوري نجوئيد از رنجانيدن همديگر بپرهيزيد در هيچ شرايطي مغرور و خود بزرگ بين نباشيد به همديگر محبت کنيد زيرا اسلام دين محبت است
درد اگر باشد يکي دارو يکي است جان فداي آنکه درد او يکي است
30/10/1361
يکي از نوشته هاي شهيد بهرام حيدري
آري چه زيبا گفت مولوي : زين همرهان سست عناصر دلم گرفت . بله از اين دوستان بظاهر همرهان دلم خون شد . زماني اين چنين زماني نه چندان دور اينقدر صميمي مي شوند که انسان آنها را از خود و خود را از آنها مي داند و بدين چشم بدانها مي نگرد ولي افسوس و صد هزار افسوس که ما نيز بي گدار به آب زديم و دلباخته آنان گشتيم نه دلباخته اي چون اوانان که از دقيقه اي رنگ عوض نمائيم چه پستند آناني که روبه صفتند و چه بي فکريم که زود اسير عواطف و احساسات مي گرديم . البته اين بي فکري و ناداني ما از ناحيه ما نيست بلکه از چاپلوسي و روبه صفتي آنهاست اي کساني که وقتي به مقام و منصب و ميز و ماشين و اسلح و پول و درجه و لباس و … رسيدند تغيير موضوع نسبت به اطرافيان و دوستان مي دهيد بدانيد واقعاً ذليليه ارزش در نزد خدا ندارد و در نظر من پست تر از آينه که خودتان فکرش را بکنيد و اما آنهايي که بدانها نيز نرسيديد شما چرا ؟مي گويم آنها بدان ها قحر مي کنند شما به چي حتماً به داشتن دوستاني بدانيد کاري جز چاپلوسي نمي کنيد . محبت آتشي است که زود روشن مي شود و خيلي دير خاموش مي شود يا اصلاً خاموش نمي گردد و اگر غير اين باشد حتماً تظاهر بوده است انسان نمي تواند از کسي زود و يکي ديگر دل ببندد آنهم چه دلي خداوند هادي است از او سخت بخواهيد که هدايتتان نمايد اي مردم . 30/10 /61
*****
من چنين حالتي دارم در ميان دو حرف قرار گرفته ام نميدانم بروم يا نروم کدامش را انتخاب کنم بروم مشقات زيادي در بر دارد بي خوابي گرسنگي و تشنگي آزار و اذيت دوري از خانوده ندادن امتحان نيمه تمام گذاشتن کارها و احتمال زخمي و مجروح گشتن و… تطهير مي شويم و اگر شهيد شويم به خدا مي رسيم به مهماني ا… مي رويم و اگر نروم راحتم از بي خوابي تشنگي و گرسنگي آزار و اذيت و دروي از خانواده و … ولي و اما محرومم از ثواب و اجر اخروي . ميان خدا و خود قرار گرفته ولي نه من خدا را انتخاب خواهم کرد . به ريسمان خدا چنگ خواهم زد . 30/10/61
يکي از نوشته هاي شهيد بهرام حيدري
آفتاب شرمگين و خجالت زده در صبح نصر بدر آمد شرمگين از خونها که به خونين رنگي آنها نيست خجالت زده از اينکه ديگر به سر آنانن نخواهد تابيد که با تابيدن به سر آنها بر خود مي باليد و مغرور بود و از داشتن چنان آينه هايي که بازتابش چشم خورشيد را کور مي کرد ولي کنون ديگر مغرور نيست ديگر به داشتن چنين آينه هايي که روزي بازتاب نورهايش چشمان خورشيد را خيره مي کرد نمي بالد اکنون غم زده است از آنهايي که از دستش رفته اند و ديگر اميدي به بازگشت آنان نيست آناني که بهترين وجه رسيدند و ملاء اعلي پيوستن و هجرت کردند از خود به خويشتن و هجرت کردند از خويشتن به خدا و مهمان کسي شدن که هر کسي نمي تواند سر سفره وي نشيند تنها انسانهايي به مهماني خدا دعوت مي شوند که از اعلي العليين باشند. 29/10/61
*****
اين دفعه که مي خواهم به جبهه بروم اگر خدا خواهد تا چند روز ديگر حالت ديگري دارم به طوري که مثل اينکه ديگر شهر را نخواهم ديد ديگر کساني را نخواهم ديد که طاقت دوريشان راحتي براي لحظه اي ندارم چه رسد به اينکه ديگر نبينم کساني را نخواهم ديد که اگر يک روز آنها را نبينم نمي توانم دوريشان را تحمل کنم برادر بسيار بزرگوارم بيوک ملايي که به عنوان يک دوست صميمي و يک برادر بزرگتر هميشه خاطرش را گرامي مي داشتم و بر او ارج مي نهادم برادر بزرگوارم ابوالفضل نوري که هميشه و همه جا در فکرش بودم و خيلي دوستش داشتم برادرم محمد اصانلو که بسيار بسيار دوستش داشتم و او را يک دوس صميمي مي دانستم و هميشه و همه جا ذکر خيرش را کرده ام .
امروز ششم ماه مبارک رمضان است يعني شش روز از مهماني ما بخدا مي گذرد يعني شش روز است که به خدا نزديکتر شديم آيا واقعاً چنين است آيا اينهايي که گفتم حقيقت دارد آيا در اين چند روز معصيت و گناه نکرديم آيا دراين ايام واقعاً روز بودم خدا مي داند از آن حدود چهار دقيق به افطار مانده است تا لحظاتي ديگر افطار خواهيم کرد خدايا از ما ببذير اين اعمالمان را خدايا از ما قبول کن اين کارهايمان را من به اين فکر ميکنم که آيا سال آينده يعني ششم ماه رمضان 63 باز دراين دنيا خواهيم ماند يا نه آيا شهيد نخواهيم شد خدايا خودت کمک کن و به داد ما برس پارسال شهدائي بودند که ميان خانواده شان بودند و دور سفره شان بودند ولي امسال در پيش خدا و در بهشت اند
نمي دانم چه بنويسم اصلاً فکرم کار نمي کرد فقط قلم هست که به دو دسته پيچ مي خورد خدا يا از چه بنويسم ديگر مگر پ چيزي دارم که از آن بنويسم به خدا قسم همه چيز از دست رفت ( درسته که معتقدم همه چيز خداست ) ولي باز چيزي از دستم رفت بياد روز گرم جمعه مي افتم راه پادگان کرخه فريد آمد و در آغوش گرفت دوستش داشتم عاشق شده بودم به خدا وجودم به وجودش بسته شده است نمي توانم از او جدا شوم اما افسوس که آن دو روز است نمي بيني آيا واقعاً شهيد شده استخاره کردم خداوند امتحان مي کند خداوند شکل چيزهاي را تغيير مي دهد تا بندگانش شايد نشناسد با مثنوي استخاره کردم نمي داند اينها را باور کند يا آنها را با چشم ديدم کاش زنده باشد خدا يا ازت عاجزانه مي .خواهم اگر قرار است در دنيا در اين طول عمرم که يا کوتاه است يا زياد يکي از آرزوهاي مرا برآورده سازي
ارکان تحليل علمي :
استدلال در مورد علت سه رکن دارد 1- تاثير 2- تصور 3- انضباط يا پيوندي که ميان تاثير و تصور ايجاد مي کنيم امر دوم خود به خود خاطر مي آيد مثلا در مورد قتلي پس از ديدن مقتول انسان به ياد قاتل مي افتد و يا اگر در مقتول زخمي باشد به ياد کارد يا تفنگي مي افتد که مقتول به وسيله آن به قتل رسيده است و حال اگر هيچ زخم و نشاني بر قتل نباشد باز ذهن استدلالهاي مختلفي از وسيله قتل و قاتل دارد مي گويند باد ديد که چرا اين امر به خاطر مي آيد زيرا که تاثيرات و تصورات هيچ کدام امري را ايجاب نمي کند سپس بايد ديد علت وقوع اين امر يا به عبارتي دنبال قتل کشتن چيست به هر حال او نتيجه مي گيرد شايد به علت اينکه ذهن ان دم را با هم ديده است علت همان سابقه ذهن باشد ارتباط دائم با بر نظر مي دهد ارتباط دائم امور است که باعث استنباط از علت قتل شده يعني انسان در زندگي چيزهاي را هميشه با هم ديده است حال که يکي به ذهن خطير مي کند قاتل به علت قتل ذهن به مي آيد مي رم مي گويد که اين امور در نتيجه تصور دو امر با هم ايجاد مي شود حال بايد ديد که چرا تجربه چنين چيزي را به ما مي دهد به عبارتي اين مسئله شايد تداعي معنايي بوده باشد اما بايد گفت اگر چنين قانوني صحيح باشد ما بايد هميشه ببينيم يا اينکه اين قانون در آينده هم صادق باشد ولي آيا مي شود گفت که اين قانون حتماً در آينده صادق است هيوم ميگويد معلوم نيست شايد باشد و شايد نباشد
طبيعت انسان هيوم از مطالعه انسان چنين نتيجه مي گيرد که شايد اين امر از طبيعت رواني خاص انسان بر مي خيزد و به عبارتي ساخت طبيعي انسان است که اين مسئله را به وجود مي آورد به هر هالاو نتيجه مي گيرد که اين استباط شايد در نتيجه عادت شب 18 بود تقريباً صبح فريد را در خواب ديدم به نظرم جلوي سپاه بود ني دانم چطور بود من مي خواستم بروم داخل نمي گذاشتند بعد مي گفتم نجم الدين يا مجيد يا سيد جواد را صدا کنيد بيايند فريد رسيد با همان هال تقريباً دوان خود ازمن جدا شد رفت داخل سپاه به نظرم مي رسيد که پاسدار شده لباس کار پاسدار تنش بود
دوباره مي خواهم بنويسم ولي اينبار نمي دانم چي بنويسم ولي اين را ميدانم که فقط نوشتن است که به من آرامش مي دهد و قلم و کاغذ بهترين غم خواران من هستند و نوشتن تنها راهيذ است که به من تسکين روحي و قلبي مي بخشدو مقداري هر چند ناچيز و کم از اندوه و غم وغصه ام مي کاهد چه خوب بود اگر يک دوست واقعي داشتم که عوض اين که دردهايم وغم ها و غصه هايم را مينوشتم به او مي گفتم و از او چارهايي مي خوکاستم و او مرا راهنمايي مي کرد نمي گويم دوست ندارم چرا که به نظر من علي بهترين و عزيزترين دوستمن در حال حاظر است اما نمي دانم چرا و به چه علت نمي توانم با او درد دل کنم شايد علتش اين است که کمتر مرا ميبيند هم طرفداران مکتب عقلي اشتباه مي کنند که مي گويند تنها طريق شناخت ما عقل است و به هوس چندان اهميت نمي دهند در حالي که امر بين اين دو قرار دارد زيرا که نم ي تواند منکر تاثير حواس شود عقل زيرا که معلومات اوليه هر کس از طريق حواس و تجربيات حاصل ميشود و سپس انسان به وسيله عقل آنها را در هم مي آميزد و از معلوماتي که قبلا در ذهن داشته استفاده کرده و به تصوير کنوني چيزي مي آفزايد و معلومات انسان تجربه چنين برخورد حس و عقل است به عبارتي امري در تصورات پنهان و ناپيدا هستند تا که وقتي بوسيله معلومات عقلي سجنيده شدند آشکار مي شوند و به قول اوسطوا از قوه به فعل ميآيند براي روشن شدن مسئله مثالي مي زنيم فرض کنيد ب روي سنگي عکس آدمي را با مداد يا چيز ديگر کشيده اند بعبارت اين فقط تصويري از انسان درسنگ است. نتيجه بحث آنها به اينجا مي انجامد که هرچه هست در تصورات و يا ذهن ما است بعبارتي به چيزي مانند اوهام و خواب و خيال مي رسيدن زيرا زيارا ما به وسيله حواس خود درک م کنيم بجز کيفيات نيست مانند رتگ بو ها و غيره که اينها کيفيتند همان طور که رنگي نشان دادن در خارج از ذهن چيزي وجود ندارد که تصور به آن تعلق بگيرد به هر حال پيروان مکتب تجربي به مر حله شديد شکاکيت و ترديد رسيدن يعني بر خلاف اي نهل مي خواستند د اين مطمئن برايدرک امور به ما ما علاوه بر اينکه به اين کار موفق نشدند يقينات ما را هم منکر گرديدند و همه چيزهايي را که پيرامون مکتب عقلي مدعي شناخت آن شده بودند دينها منکر شدند پيرامون مکتب عقل مي گقتند که انسان ميتواند جهان خارج را از ذهن بطور کامل و دقق دريابد در حالي که پيروان تجربي منکر آن شده و گفتند که تنها طريق مطمئن شناخت امور همان حواس و تجربيات حسي است و ديديم که به کجا کشيد نتايج اشتباهات لاک و بر لکي د ظريات ظاهر شد و در انگيليس همين نظر در قرون معاصر فجا يعي را به بار اورد تا جايي که دانشمنداني به قبول آن و عده اي ديگر به اصلاح آن بر خواستند از جمله کساني که به اصلاحئ نظريه تجربي مذهبان پرداخته است شخصي به نام امانوئل کافت و لايک نيتي .
مذهب عقل و تجربه گفتيم که مطابق با عقل انسان مي تواند جهان بطور يقيني و حتمي بشناسند و نيز بنا بر نظريه تجربي مختبان انسان تنها از طريق هواساست که امور را ميفهمد و خارج از اين راه درک نمي کند قبل از ظهور کانت ملايک خواست بين اين دو مذهب متضاد و اصلا حي ايجاد کند بعبارتي لايک مي گفت هم طرفداران مذهب اشتباه ميکنند که مي گويند تنها طريق شناخت همان حواس است و معلومات ما تصورات ماست
تعاقب نمي واند علت و يا خود علت باشد مثلاً شب و روز به توالي و تعاقب و پي در پي هم مي آيند ولي آنمها علت . معلول همديگر نيستند و نيز گاهي اتفاق مي افتد که علت و معلل هيچ تعالي و تعاقب د کارشان نيست يعني با هم ظاهر مي شون مثلاً دست و/انگشتر که حرکت دست باعث حرکت انگشتر مي شود به عبارکتي بنابر قله يوم آنده به توالي هم ظاهر مي شوند در حالي که مي بينيم اين حرف درست نيست زيرا که اول دست وبعد انگشت حرکت نم کند تا بگويم که امر اول يعني دست علت و انگشتي که امر تعالي است معلول مي بلشد بلکه مي گوييم که در اينجا علت و معلول توالي و تعاقبي در کارشان نيست بالاخره يوم بين شرط کافي و علت هم فرق نمي گذرد مثلاً شايد بتواند گفت که براي پيدا شدن علت شرطي ضروري باشد ولي کافي نباشد مثلا وقتي که باران ميآمد خيابان خيس مي شود از خيابان دليل آمدن باران نيست زيرا ممکن است ماشين آب پاشي خيابان را خيس کرده باشد ب هر حال بر عکس نظر هيوم مي شود که علت اعتقاد بر علت عبارت است از ارتباط امور به تجربه و سپس تعميم و گسترش آن امر به صورت قانون به راه صحيح است که علت نه در تصور و نهدر تاثرات ما هيچ کدام نيست ولي بايد گفت همين گسترش و تصميم قانون و حاصل تجربه است که معتقد به وجود علتشان است خلاصه نظريه تجربي و نتيجه اين بحث : پيران مکتب تجربي معتقد بودند که تنها طريق اممور حواس و تجربيات حسي ما است
ودا
کارهاي شايسته انجام دهيد تا برايتان دوستي و مهربان قرار دهيم
اين را در لحظاتي مي نويسم که اولين روز سال جديد است و همه خوشحال و شادند از اينکه سال کهنه را پشت سر گذاشته و پا به سال جديد گذشته اند اما خانواده هاي شهدا و خانواد هاي اسرا و مفقودين غمگين و گرفته و ناراحتند سال گذشتهد با فرزندشان بودند با پدرشان و با برادرشان بودند ولي امسال جاي آنها خالي بود جاي آن عزيزان جاي پاکان خالي بود و جاي آنها مردم حزب الله مي آمدند براي چه ؟ بلي براي تبريک و تسليت اغولين آن عزيزان اي واي خدا انيان چقدر مي تواند پاک باشد يا پست
درو د به امام زمان عج و سلام ب خميني بت شکن خميني کبير بر عظيم الشان انقلاب و بنيانگزار جمهوري اسلامي ايران و درود به روان پاک شهداي اسلام و امت حزب الله
خيلي وقت بود که درد دلم را مي نوشتم ولي بعد از مدتها باز ياري نتوانمستم پيدا کنم و دوباره رو آوردم به نوشتن در اي مدت کوتاه ولي پر از ماجرا خاطراتي بر .من گذشت که گاهي تلخ بود و گهاهي شيرين و اما بيشتر اوقات سختي بر من چيرده و شيطان بر من غلبه مي کرد واي راه مبارزه با اي جر شود فساد بال بردن ايمان و تقوا است پس از خدا بخواهيم ولي بايد به اين همه گفتار مسائلي براي پيش آمد که مجبور شدم بنويسم تا براي آينده عبرتن باشد و يادم نرود بر حق پدر ومادر و مقدسي قسم ديگه از کسي حتي بهترين کسانم نخواهم گرفت به خدا قسم
سلام بر امام عصر مهدي منجي عالمبشريت و سلام بر خميني نائب بر حق امام زمان پيشرو تمامي ررهروان و خار چشم منافقين و مشرکين درود بر خونهاي گرانقدر شهيدان سلام بر رزمنگان صحنه هاي نبرد /حق عليه باطل درود بر امت هميشه در صحنه حزب الله و فائيان راستين اسلام اينها همه نوشته هاي کسي است که اميددارد که با کشته شدن در راه جهاد عليه ستمکاران گناهانش را شايد بتواند تحقيق بدهد در لحظه لحظه زندگي در کوچه پس کوچه هاي شهر انسان به کساني بر مي خورد و به انان دل مي بندد و مدتي کوتاه خود را با آنان دلخوش نموده و خودش را خوشبخت احساس مي کند که بعداً رنجها و درد خواهد خرما نشي که واقعيت جزء اينست من نيز بعد از مدتها و سالها گذراني را به کساني و افرادي گذار نيده ام م همان احسها را نيز شايد کرده باشم و مدتي با اين چرنديات عمرم را تلف نمودم با هر روي خوش ديدن با هر خلاق و کردار خوش شايد از راته پاکي قلب يا راه عاطفه و احساسات دل با آن شخص
امروز تقريباً بيتم مماه مبارک رمضان است ماهي که قران نازل شد ماهي که به احتمال قوي شب قدر در اين ماه است خواستم نکاتي چند بنويسم شايد مورد استفاده در آينده قرار بگيرد
1- در جمع بيشتر حرف نز نيم
2- مسائل سياسي و عقيدتي را بيشتر به ميان نکشيم
3- مسائل سپاهرا دربيرون پيش نکشيم
4- با برادر ايماني خود شوخي و فراح نکنيم
5- بهم ديگر دروغ نگويم حتي به شوخي به وعده هايمان حتماً عمل نمائييم حتي به وعده کوچک
باز دلم گرفته يعني هميشه دلم گرفته است ديگر براي چي بخنديم و ديگر شادوي براي چه انسان روي تا يک هدف اميدوار است به زندگي يکي به اميد پول و مقام و ثروت يکي به اميد ازدواج و شهرت و منصب يکي براي آسودگي و خلاصه هر کس براي يک چيزي زنده است و ززندگي مي کند امکا من چي من براي چي زندگي مي کنم و از يک ماه قبل درست 30 روز قبل هدفي داشتم چشم دنبالش مي گشت جستجو مي کردم تا که يافتم براي آن زنده بودم و براي آن زنده بودم و براي آن زندگي مي کردم ولي حالا چي حالا براي ي زنده ام و زندگي مي کنم ما را به سخت جانکي خود اين گمان نبود : ولي چه مي شود کرد روز اول به بچه ها گفتم اينقدر افسو/س مي خوريم ناراحتيم ولي باز ما ميخواهيم بود که فراموش خواهيم کرد ولي حالا مي بينيم اين حرف در مورد ديگرانن مي کشم صدق کرده ولينه در مورد من هنوز هم حتي يک لحظه خدا شاهد است حتي يک دقيقه از ذهنم گبيرون نمي رود بيپاره ام کرده است گيج شده ام خودم را گم کرده ام ديوانه شده ام گاهي کارها که ازردست خودم خارج است بعد خودم هم خجالت مي کشم اعصابم ضعيف شده که بدنم به لرزه افتاده.
قسم به وليعصر (عج) که شاهد زيانکاري انسانهاست مگر آنان که ايان آوردند و عمل صالح انجام دادند و بشارت دادند همديگر را به اين راه و پايداري کردند در راه حق با درود فراوان بحضور رهبر کبير انقلاب بت شکن قرن ابراهيم زمان نائب مهدي پرچمدار حزب ا… مجتهد و ياور حزب ا… خميني روح ا… با نثار و درود فراوان به حضور شهداي جانباز و با سلام بر امت در صحنه حزب ا… اي شهيدان که عاشقانه جان باخته ايد و اي عزيزاني که دلاورانه بر کفار تاخته ايد اي دلاوراني که کشور اسلاميان را آزاد ساخته ايد و درود ما بر شما که لايق شهادتيد اي شهدا که لايق شهادتيد اي شهدا که رفتيد و ما را تنها گذاشتيد با اين همه درد و با اين همه رنج و با اين همه زخمهايي که از پشت به ما زدند اي شهدا ما را دعا کنيد تا بلکه ما هم شهيد بشويم زيرا فقط شهادت است که اين همه گناه را بر ما مي بخشاند و شهادت است که انسان را به کمال و ملاء اعلاء مي رساند ميدانيم که شهادت فوزي است عظيم و عضمت تاريخ سرخ و خونبار امام و تاريخ خونين تشيع خدايا خودت شاهد باش که تا توان و نيرو در بدن داشتم در راه تو بکار بردم و هيچگونه کوتاهي نکردم . خدايا تو خود گواه باش که اين بنده عاص و گناهکار تو سعي در پيشبرد اسلام داشتم و اين را در عمل نيز ثابت خواهم کرد که پيرو حسين و خون و شهادت هستم تمام اين حرفها خود ستايي شد و ليکن چاره اي ندارم جز اينکه بنويسم از دردها از رنجها از سعادتها از شهادتها و از خوشبختيها و از بدبختيها از ظلمهائي که بر اين مردم محروم رفته از قضاوتهاي دروغ از حيف و ميل بيت المال از کار شکنيها از آنهايي که بيت المال اين ملت محروم و بيچاره را غارت کردند بگذاريم اگر بگوئيم مثنوي هفتاد من کاغذ مي شود اما بگويم به دوستان و همرزمان خود سعي کنيد از اين به بعد مغرور نشويد با هم مهربان باشيد قساوت قلب تعريفي ندارد يکديگر را بزرگ نکنيد چون که از فلاني و فلاني بزرگتر نخواهيد شد که با سر به زمين خوردند فوراه چون بالاتر رود سرنگون شود يکديگر را ذليل و خوار نکنيد به يکديگر نيش و طعنه نزنيد . به پدر و مادر و خواهرم مي گويم اي پدر و مادر من من مي دانم که چه قدر براي بزرگ کردن من زجر کشيده ايد رنجها برديد تا شايد روزگاري براي شما مفيد واقع شوم مادرم مي دانم که مرا با مستأجري با فقر با کار کردن در روي زمين خودمان و کار گري از صبح تا شام براي ساختن خانه مان بزرگم کردي و اميد ها در دل داشتي و برايم آرزو هائي کردي من هم بسيار خواستم تا اميد و آرزوهاي تو را بر آورده سازم ولي زمانه طوري که وجود من براي انقلاب و براي اسلام و براي رهبر لازم تر از تو شد پس اي عزيزانم مي دانم که تحمل براي شما سخت و دشوار بلکه نا ممکن است اما شما بايد براي رضاي خدا تحمل کنيد شما تربيت شده اسلاميد بايد مقاومت و شکيبائي اين ادعا را براي دشمنان ثابت کنيد شما با صبر خود به تمام دوستان و فاميلان نشان دهيد که يک انقلابي واقعي و يک پيرو خط امام هستيد و بدانيد که شهادت براي من شربتر از تمام لذات بوده و شربتي گوارا تر از شربت شهادت نيافتم و اگر بيشتر از اين هم مي گشتم نمي ايفتم از خدا مي خواهم که جسم خونين من طوري باشد که خودم مي خواهم از خدا مي خواهم که چشمهايم باز بماند تا خيانت و جنايت و ظلمهاي دنيا را ببينم و شاهد باشم که اين دشمنان داخلي با چه نيرنگ و حيله هايي جنايت مي کنند از خدا مي خواهم که دهانم باز بماند که هميشه فرياد بر آرم مرگ بر ظالم مرگ بر آمريکا مرگ بر شوروي خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار و از خدا طلب آمرزش و مغفرت کنم مي خواهم مشتهايم گره کرده بماند تا هميشه شعر ا… اکبر بدهم و با ظلم و ظالم مبارزه کنم . اي خانواده هاي شهدا پيامي براي شما بزرگواران دارم با همديگر رفت و آمد کنيد و به همديگر تسلي دهيد براي همديگر اسوه باشيد چون زينب و چون ايوب که بفرموده رهبر انقلاب چشم چراغ ملتيد بايد هميشه هوشيار باشيد نگذاريد يک عده پفيوز و خائن در رأس کارهاي مربوط به امور خانواده هاي شهدا باشند شما بايد پيشرو اين ملت باشيد گفتنيها زياد است و ما را زباني قاصر .
ثبت دیدگاه