حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

دوشنبه, ۴ خرداد , ۱۴۰۵ ساعت تعداد کل نوشته ها : 6431 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
روحانی شهید فیروز(حسین) رستمی
13

زندگینامه روحانی شهید فیروز(حسین) رستمی در دومین روز از خرداد ماه 1343 در ملالر از توابع شهرستان زنجان در يک خانواده مذهبي و متوسط ديده به جهان گشود، تحصيلات خود را تا ديپلم در زنجان گذراند. همزمان با تحصيلاتش در دبيرستان بود که مردم مبارز و‌ايثارگر و فداکار عليه رژيم شاه تظاهرات مي‌کردند او به […]

پ
پ

زندگینامه روحانی شهید فیروز(حسین) رستمی

در دومین روز از خرداد ماه 1343 در ملالر از توابع شهرستان زنجان در يک خانواده مذهبي و متوسط ديده به جهان گشود، تحصيلات خود را تا ديپلم در زنجان گذراند. همزمان با تحصيلاتش در دبيرستان بود که مردم مبارز و‌ايثارگر و فداکار عليه رژيم شاه تظاهرات مي‌کردند او به طور فعال شرکت و وقت خود را تمام روز صرف جريانات انقلاب مي‌کرد. با پيروزي انقلاب اسلامي‌کار اصلي و اساسي شهيد شروع مي‌شد و خود را وقف انقلاب نمود.
قبل از انقلاب که درس و مشق خود را به خاطر تظاهرات و فعاليتهاي مذهبي و ضد رژيمي‌کنار گذاشته بود، دوباره به سر کلاس بازگشت و در مدرسه و در سنگر انجمن‌هاي اسلامي‌به فعاليت خود ادامه داد.
شهيد مرغ سبکبالي بود که با ‌اين فعاليتها و خدمات، در خود احساس رضايت نمي‌کرد؛ تا ‌اين‌که بانگ‌الرحيل جبهه و جنگ به صدا درآمد و‌ايشان که دلباخته‌اي عاشق بود، قدم به سوي جبهه عشاق گذاشت تا آن‌چه را داشت در مقدم دوست تقديم نمايد. بدين ترتيب چندين بار به جبهه‌هاي حق عليه باطل شتافت. او شيفته سالار عشق يعني امام حسين- عليه السلام- بود؛ او منظومه بلند لحظه‌هاي دود و آتش بود.
اي سبزترين خاطره بهار!‌اي خاطره خيس باران! سراغت را از کدام ‌ايينه بگيريم؟ ‌اي تکبيرصميمي‌ انقلاب و ‌اي بي‌شکل‌ترين بعد حجم در قفس!‌ اي داستان تازه ی زمين و ‌اي آبروي داستان! سراغ تو را که از ‌ايينه مي‌گيريم قلب‌ ايينه به درد مي‌آيد، تو را از کدام سوي شاخه پرواز چيدند که ميوه زمين بار نداد؟
آري بعد از اخذ ديپلم سر به سوداي يار داد و در کلاس درس صادق آل محمد-صلي الله عليه و آله وسلم- قرار گرفت و به عنوان طلبه‌اي عاشق در حوزه علميه زنجان مشغول به تحصيل گرديد. بعد از يک‌سال تحصيل مرغ دلش هواي جبهه کرد؛ از‌اين رو جهت اعزام به زادگاه خود بازگشت و دوستان خود را براي خداحافظي و ديدار آخر براي صرف شام دعوت کرد. گويي به او الهام شده بود که بايد با دوستان وداع کند. بعد از صرف شام با تک تک دوستان براي آخرين بار خداحافظي کرد و فرداي آن روز با خانواده خود نيز خدا حافظي کرد رفت.
اين قامت بيدار دل که بود؟ ‌اين شهامت يگانه و ‌اين تماميت عشق, چه کسي او را به نام صدا زد؟ که ‌اين چنين بي هراس با ابرهاي شبانه سفر کرد و در کوچه‌هاي ستاره ره پيمود. چه کسي او را به سوي خود خواند و ‌اينچنين قد برافراشت که ‌اينگونه سرود بيداري را با خون خويش در در عملیات والفجر هشت در تاريخ چهارده اسفندماه 1364 در فاو سرود؟ او خون را ارمغان بخشيد تا سرخ شود و چنين بود که پيکر شهيدش مورد اصابت ترکش قرار گرفت و روح بلندش يه آسمان دوست پرواز کرد.
«يادش گرامي ‌و راهش پر رهرو باد»

خاطره

«آرزوي شهادت»

يکي از هم‌حجره‌اي هايش مي‌گفت:
روزي در حجره حرف از شهادت به ميان آمد. طلبه ها هر کدام به نحوي آرزوي شهادت مي‌کردند. وقتي که نوبت به شهيد رستمي رسيد. گفت: دوست دارم قطعه قطعه شوم
تا هم به امام حسين و هم به ابوالفضل و هم به حمزه – عليهم السلام- شباهت داشته باشم.
»به نقل از يکي از طلاب»

«شام آخر»

در آخرين سفري که به زنجان آمد. شب آخر همه دوستان و آشنايان را دعوت کرد و با آنها تجديد ديدار نمود، تا اين که آخر شب با يک يک مدعوين خداحافظي کرد. گويي ميدانست آخرين ديدارش است.
«به نقل از دوستان شهيد»

«خاطره 1»

هر گاه که از مشغله های روزانه و فعالیتهای پر بارش فارغ می شد و به منزل می آمد اولین سلام پرمعنا و با محبتی که می داد به من بود. آنهم با خوشرویی و سیمای نورانی و سلامی که از دل برخیزد حتما بر دل می نشیند. در کارهای خانه حتی المقدور به من کمک می کرد و راضی نبود که کارهای شخصی اش را من انجام دهم. لباسهایش را خودش می شست تا در توان داشت در رفع مشکلات خانه تلاش می کرد تا من راحتتر باشم. هیچگاه صدایش بلندتر از من نمی شد و نشد وقتی را ببینم که برمن پرخاش کند. بچه هارا خیل دوست داشت . با آنها همبازی می شد. برای گردش آنها را بیرون می برد. و در اثنای گردش پند و اندرز را فراموش نمی کرد.
عملش امر به معروف بود و تایید گفتارش. سعی می کرد کسی را نیازارد. به اقوام تا آنجا که در توان داشت کمک می کرد. مثلا در بنائی خانه دائی اش. به مستمندان توجه خاصی داشت. اگر مشکل مالی داشتند سعی در برطرف کردن آنها داشت. مثلا در تابستان برای یکی از خانواده های فقیر یخچال تهیه کرده بود.

«خاطره 2»

هیچ گاه لباس نوئی نمی پوشید. اگر هم نو بود اول آنرا می شست سپس می پوشید. علاقه ی زیادی به کارهای فرهنگی داشت. مثلا در مراسم شهادت دوستانش همکاری می کرد.
در مورد چیزی که از دست داده بود (مادی) ناراحت نمی شد. یکبار برادرش موتوری را که تازه خریده بود سوار می شود و پس از چند ساعت برمی گردد. ما دیدیم چراغ جلویی موتور شکسته و شیشه ی کیلومتر شمار آن خورد شده بود و کمی موتور آسیب دیده بود. این شهید عزیز حتی یکبار معترض این مسئله نشد و به قولی به روی خودش نیاورد که مبادا برادرش خجالت بکشد و شرمنده شود.

«خاطره 3»

یادم هست خواهرش که به مدرسه می رفت و ابتدایی هم بود با دستانی سرخ شده و چشمانی اشکبار به خانه آمده بود و بعد از پرس و جو معلوم شد معلم وی را به خاطر نبردن دفتر کتک زده. او با شنیدن این مسئله به مدرسه مراجعه می کنند و این مسئله را به معلم گوشزد می کند که کودک را با کتک زدن نمی شود تربیت کرد. آن هم به خاطر مسئله ای کوچک.

«خاطره 4»

یادم هست هنگامی که از ناحیه ی پا در سال 63 مجروح شده بود و پایش در گچ بود. هیچگاه به خاطر دردش اوقات تلخی نمی کرد. کارهایش را خودش اگر می توانست انجام می داد. هنگامی که نام آقا امام زمان عج می آمد با وجود درد پایش ، تمام قد بلند میشد و سلامی خدمت آقا عرض می کرد.

«خاطره 5»

یادم هست شب جمعه ای قرار بود عروسی برویم و می خواستند عروس را در خیابانها بگردانند. آماده شدیم و قرار شد که شهید عزیز ما را ببرد ولی هنگامی که مطلع شد قضیه گشتن در خیابانهاست و افتادن دنبال ماشین عروس خیلی ناراحت شد و گفت: من فقط شما را می برم و آنجا می گذارم ولی حوصله گشتن ندارم چون او شب جمعه ها دعای کمیلش ترک نمی شد و حتی المقدور در دعای کمیلی شرکت می کرد. شاید دلیل دیگری هم داشته باشد که بنده مطلع نیستم.

«خاطره 6»

خواهرش در یکی از اعزام ها یا در آخرین اعزام یادم نیست. خیلی بی تابی می کرد و ناراحت بود. او دستی بر سر خواهر کوچکش کشید و او را دلداری داد و گفت: ناراحت نباش. ان شاءالله به زودی با پیروزی برمی گردیم.

«خاطره 7»

چون در قم درس حوزه می خواند هنگام مراجعت از آنجا برای خواهرانش سوغاتی می آورد. جانماز و تسبیح و مخصوصا کتاب که هم خود علاقه داشت و هم دوست داشت خانواده با کتاب انس بگیرد.

«خاطره 8»

یادم هست در مسجد که پای سخنرانی یک روحانی نشسته بود سخنی خلاف امام یا سخنی بر نفع شاه ملعون شنیده بود. در همان جا برخاسته و به روحانی اعتراض کرده بود.(مربوط به دوران انقلاب)

«خاطره 9»

سعی می کرد به خانه های کسانی که از انقلاب و جنگ فاصله گرفته بودند و سرشان در لاک خودشان بود رفت و آمد نداشته باشد و در خوردن مال حلال بسیار حساس بود. دقت داشت در چگونگی به دست آمدن روزی که آیا حلال است یا حرام که مبادا لقمه ای به ناحق وارد خونش شود و او را از فیض الهی و راه حق دور کند.

«خاطره 10»

نظم و انضباط فوق العاده ای داشت. لباسهایش همیشه تمیز و خوشبو بود و زیاد از عطر استفاده می کرد. موهایش همیشه کوتاه بود. اینکه بخواهد کاکلی بگذارد و غیره نه.
برای ضبط صوت از پارچه با دستان خودش با دقت زیاد قابی درست کرده بود. سعی می کرد کتابهایش را جلد کند تا کمتر آسیب ببیند.
با فامیل و دوستانش آداب معاشرت خوبی داشت وصله ارحامش زبانزد عام و خاص بود. طوری زندگی می کرد که گویا تا ابد در این دنیاست.(به قول حدیث) سعی می کرد از کمترین امکانات بیشترین استفاده را ببرد. شوخ طبع و راز دار بود.
روزی ما دیدیم که در خانه صدای خوش می آید. با کمی دقت متوجه شدیم که صدای صوت قرآن شهید عزیز است که گوشهایمان را می نوازد.

«خاطره 11»

از زمان انقلاب هم بگویم. روزی بعد از تظاهرات که گاردها او و دوستش ار دنبال می کردند زخمی می شود و او را به خانه می آورد و به مداوا می پردازد.

 

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.