حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

یکشنبه, ۳ خرداد , ۱۴۰۵ ساعت تعداد کل نوشته ها : 6431 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
اولين بمباران زنجان و به ياد شهداي محله زينبيه
15

“توجه، توجه،صداي آژيري که مي شنويد علامت وضعيت قرمز است،به پناهگاه برويد” اين آژير تمامي کودکي مان را پرکرد.آژيري که پيغام مي داد بمب هاي پرکين دشمن همين نزديکي ها بر سر هموطنان بي گناهمان خواهد ريخت و آنگاه زيرزمين ها بود که جان پناه همه مي شد.گوش ها را مي گرفتيم. دهان ها را […]

پ
پ

“توجه، توجه،صداي آژيري که مي شنويد علامت وضعيت قرمز است،به پناهگاه برويد”

اين آژير تمامي کودکي مان را پرکرد.آژيري که پيغام مي داد بمب هاي پرکين دشمن همين نزديکي ها بر سر هموطنان بي گناهمان خواهد ريخت و آنگاه زيرزمين ها بود که جان پناه همه مي شد.گوش ها را مي گرفتيم. دهان ها را باز مي کرديم و چشم ها را مي بستيم تا راديو مدتي بعد پيغام وضعيت سفيد را اعلام کند.

اين گونه روزها و شب ها براي هموطنان ما مي گذشت و خرابي ها و مرگ و ميرها را به ارمغان مي آورد. يادم هست همه زمان مدرسه را مادرها و پدرها دعا مي خواندند تا بچه ها سالم و سلامت به خانه برگردند.مدرسه ها پر بود از سنگر و خيلي وقت ها به صدا درآمدن زنگ مدرسه صداي زنگ تفريح نبود.ديگر ما منتظر همهمه شادي بچه ها نبوديم.منتظر بوديم مدير مدرسه راهنمايي مان کند که کجا برويم تا در امان باشيم.اما يک روز (2 بهمن 65)بدون اينکه آژيري شنيده شود، صداي مهيبي به گوش رسيد. نزديکتر از آن که در پناهگاه هم در امان باشيم.روز پنجشنبه يک ربع مانده به ساعت يک بعضي ها از مدرسه بيرون مي آمدند و برخي ديگر با کيف و کتاب شان راهي مدرسه مي شدند

.بچه ها همين چند دقيقه پيش در مدرسه از بمباران شب گذشته دزفول حرف مي زدند. ناگهان انفجار چند بمب کوچه زينبيه را لرزاند و از کوچه گرد و خاک و دود بلند شد. همه به آن سمت مي دويدند و از زينبيه حرف مي زدند، از بمب کلماتي مي شنيديم در همهمه، که اگر در کنار هم مي نشاندي مي شد بمباران کوچه اي که مسجد زينبيه در آن واقع شده است.

صداي فرياد مي آمد و گاه ضجه اي تبديل مي شد که روح آدم را از بدن جدا مي کرد . هر چه نزديکتر مي شديم، حرکت آدم ها تندتر مي شد و خون هاي سر و صورت پررنگ تر. زن و مردها مي دويدند. برخي هاج و واج مانده بودند و انگار توانايي انجام هيج کاري را نداشتند، فقط راه مي رفتند و گاهي هم مي دويدند. بعضي ها هاي هاي گريه مي کردند و بعضي سنگ ها و آجرها را کنار مي زدند به اميدي که شايد عزيزانشان را زنده بيابند.

در خانه ها باز بود. صاحبخانه و مهمان از هم شناخته نمي شدند. يادم هست وارد خانه اي شديم. درست نزديک زينبيه. همه اهالي خانه گريه مي کردند، همه صورت ها زخمي بود و پيرزني شيشه خانه را نشان مي داد و مي گفت: خدا همه مان را حفظ کرده.

در طرف ديگر کوچه پشت مسجد زينبيه در فاصله حدوداً شصت و هفتاد متري محل اصابت بمب دو دانش آموز دختر ابتدايي(زهرا معارفي و زهرا توابي) در حالي که يکديگر بغل کرده بودند بر زير يک درب چوبي غرق در خون افتاده بودند.
شش روز بعد همهمه اي دیگر، اين بار محله نصراله خان را در برگرفت و اين اتفاق هم کشته و زخمي هايي هم داشت. به خوبي به ياد دارم امير کاووسيان يکي از مجروحان آن اتفاق بود که  تصوير مجروحش هيچگاه از يادم نرفته. امير را از دوران کودکي مي شناختم نوجوان 14 ساله اي که بر اثر اصابت ترکش راکت بخشي از استخوان جمجمه اش را از دست داده بود. او را داخل يک ژيان گذاشته بودند. ماشين روشن نمي شد که عده اي از جوانان حاضر ماشين را هل دادند تا اين که روشن شد و از کوچه منتهي به مسجد مهديه به سوي بيمارستان حرکت کرد. در اطراف چمن تکيه نصراله خان هم اجسادي ديده مي شد که عابرين در حال انتقال پيکر بي جانشان به بيمارستان بودند.يکي از آن چند انسان بي گناه مهرداد شجاعي هم مدرسه اي خودم بود و …..

فرید احدیان

 

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.