پیش به سوی بیت المقدس(قسمت ششم)

شهید علیرضا مولایی-خرمشهر

خاطرات سردار محمدتقی اوصانلو از عملیات فتح خرمشهر(۶)

در برخی اسناد و نوشته ها مرحله سوم عملیات بیت المقدس را مرحله آزادسازی خرمشهر می نویسند در حالی که این گونه نیست.ما در‌مرحله سوم خرمشهر را محاصره کردیم و تا دروازه خرمشهر رسیدیم.انجام دو مرحله عملیات و کسب موفقیت های لازم در این مرحله هم بچه ها را از لحاظ روحی تقویت کرده بود و هم تجربه نیروها را بالا برده بود.احمد کاظمی در توجیه مرحله سوم عملیات گفت:«ما شلمچه را دور می رنیم و از نخلستان های شلمچه می آییم می رسیم به پلیس راه خرمشهر یا همان دو طبقه هایی که در سمت راست ورودی خرمشهر هستند.در واقع از طرف مرز به جاده خرمشهر-اهواز می رسیم.»

در مرحله سوم به نخلستانهای خرمشهر می رسیدیم.یعنی ما یک مرحله از جاده رفته بودیم به سمت مرز و حالا هم می خواستیم با حرکت به سمت جنوب دوباره از مرز بیاییم به سمت جاده خرمشهر- اهواز.بعد از نخلستان ها، عراق دوخاکریز مستحکم ایجاد کرده بود؛یکی از جلوی نخلستان شروع می شد و تا عمق تخلستان ادامه داشت و یکی هم قبل از اینکه به نخلستان برسیم ایجاده شده بود.جلوی خاکریز اول میدان مین بود.

چند روز فاصله این اجازه را به دشمن داده بود که سر و سامانی به ضعیت نیروهایش بدهد.بنابراین جنگ سختی در پیش داشتیم. شامگاه اول خرداد ۶۱ حرکت برای شروع مرحله سوم عملیات آغاز شد.توی مسیر عوارض خاصی نبود.چند متر مانده به خاکریز ما نشستیم و نیروهای تخریب شروع کردند به معبر زدن.مواظب بودیم تا رسیدن به خاکریز دشمن ،از آسیب تیرهای دشمن در امان بمانیم.اما این گونه نشد ونیروهای دشمن متوجه ما شدند.وقتی تیراندازی ها شدت یافت تعدادی از نیروهای ما که داخل معبر بودند، افتادند روی مین ها.وقتی به سمت خاکریز اول حرکت کردیم چند تیربار به صورت مداوم شلیک می کردند.تلاش مان این بود که به هر نحوی شده به تیربارها برسیم.به بچه ها گفتم:«مواظب باشید خودتان را حفظ کنید باید تیربارها را خاموش کنیم.»

تیربارها بدجوری شلیک می کردند.دیدم اگر دست روی دست بگذاریم تا صبح یک نفر از ما را زنده نمی گذارند.با چند نفراز بچه ها در امتداد خاکریز حدود صد متری رفتیم.از یک بریدگی خاکریز را دور زدیم ، از پشت سر تیربارها آمدیم.بالای خاکریز بودیم ولی تیربارها همچنان شلیک می کردند و متوجه ما نبودند.

بسطامیان[۱]خودش را به ما رساند.بی سوال و جواب رگباری خالی کرد و سرو صدای تیربار خوابید.جنازه عراقی ها افتادند روی خاکریز.با خاموش شدن تیربارها، بچه ها خودشان را به خاکریز رساندند و شروع کردیم به پاکسازی خط.دشمن بدجوری آتش می ریخت و بچه ها یکی پس از دیگری می افتادند.شدت تیراندازی های دشمن نیروهای ما را پراکنده کرده بود، همه یکجا جمع شدیم.

دیدیم تعدای از نیروهای گردان های دیگرپراکنده هستند:هر کدام تعدادی را جمع کردند و برای ادامه عملیات حرکت کردیم.تاکید شد پراکنده نشوند.

از راست شهید محسن چهل امیرانی و طاهر اجاقلو

در دو ستون به سمت نخلستان حرکت کردیم.سر یکی از ستون ها من بودم و سر ستون دیگر«طاهر اجاقلو[۲]».

بعد از خاکریز اول میدان نبود.تا ما برسیم اول نخلستان سلاح های سنگین و نیمه سنگین عراقی ها، شروع به تیراندازی کردند.همزمان ده ها مسلسل ضدهوایی و تیربار به سرمان آتش می ریختند و با توپ های ۲۳م.م به سوی ما آتش می گشودند.یک لحظه آسمان بالای سرمان پراز منور شد و همه جا را دیدم.جلوی نخلستان محوطه بازی بود حس کردم اینجا را برای ما قتلگاه ساخته اند.دیدم وضعیت پیچیده تر از آن است که فکر می کردم.اگر بی‌گدار به آب می‌زدیم،یک نفرمان‌‌جان‌ سالم به در نمی برد.با‌خاکریز‌جلوی نخلستان،حدود یک کیلومتر فاصله داشتیم.خاکریز بلندتر بود و از روی آن به راحتی ما را می زدند.در این فاصله سنگرهای کمین عراقی ها هم موی دماغ شده بودند، هم باید کمین ها را از سر راهمان بر می داشتیم و هم با نیروهای مستقر در خاکریز می جنگیدیم.

منورها در آسمان می سوختند و یکی نیفتاده، ده تا شلیک می شد.به سختی پیشروی می کردیم.نرسیده به خاکریز اصلی دیدم کار برای ما بسیار سخت شده ،دشمن نمی‌گذارد به این راحتی به خاکریز برسیم.با شلیک های بی امان خود راه ما را بسته بودند.با کریم و عبدالله همفکری کردیم که باید کاری بکنیم تا درگیری زیاد‌کش پیدا نکند.تصمیم گرفتیم چند نفری با سرعت به خاکریز نزدیک شویم، بعد بقیه نیروها بیایند.عبدالله ،مصطفی ومن حرکت کردیم و زیر باران گلوله به سرعت به طرف خاکریز دویدیم.

در چند قدمی خاکریز بودیم که یکهو صدای تیراندازی ها قطع شد.باور‌کردنی نبود.کمی نگران شدم.یعنی چه خبرشد؟تیراندازی ها فرصت سر بلند کردن نمی داد پس چرا یک لحظه صدایشان برید؟!بعد این گونه خودم را توجیه کردم که ترسیدند و فرار کردند.

خاکریز شیب تندی داشت.وقتی دویدم بالای خاکریز در گام اول نتوانستم خودم را به بالای خاکریز برسانم. برگشتم پایین.بار دوم با قدرت و سرعت عمل بیشتر دویدم این بار خودم را روی خاکریز رساندم.طوری نشستم که انگار سوار اسب شده ام؛یک پایم سمت دشمن بود و یک پایم سمت ایران.مصطفی حمیدی و بسطامیان هم آمدند.سه نفر روی خاکریز بودیم و هیچ کس به طرف ما شلیک نمی کرد.تا یکی دو دقیقه پیش از شدت تیراندازی ها پرنده نمی توانست در هوا پر بزند اما انگار حالا جنگی در کار نبود.

از خاکریز سر خوردیم پایین. بقیه نیروها هم پشت سر ما آمدند.تعجب مان صد برابر شد.تا چشم کار می کرد جنازه بود.نمی دانستم چه بگویم؛یعنی این همه جنازه را ما کشته ایم؟ولی ما که تیراندازی درست و حسابی روی این ها نداشتیم.آتش توپخانه هم نبود چون خیلی نزدیک هم بودیم و همه چیز را می دیدیم.از تعجب دهانمان باز مانده بود.خدایا چه اتفاقی افتاده؟غیر از ما کسان دیگری هم پایشان به اینجا رسیده؟شاید هم توپخانه خود عراقی ها به این حال و روز انداخته شان!در طول خاکریز همه شان مرده بودند.به تک تک سنگرها سرک کشیدیم تک و توک در بین شان یک نفر زنده بود.

وقتی دقت کردم دیدم همه از یک طرف، سمت راست یا چپ بودنش را حالا فراموش کرده ام ،زخم برداشته اند.زخم هایشان اصلا شبیه زخم گلوله یا ترکش نبود.نتوانستم هیچ تعبیری برای این اتفاق بیابم.تقی لو،کریم بیات، حمیدی، حافظ سودی ،محمد نجفلو و بسطامیان را صدا کردم و جنازه های عراقی را نشان دادم.آنها هم حیرت کردند.هر چه جلوتر رفتیم جنازه بود.در جایی بیش از صد جنازه از نیروهای دشمن یکجا روی هم تلنبار شده بود.از دور مثل یک تپه به نظر می رسید.لحظه به لحظه بر حیرت مان افزوده می شد.

در ادامه راه از حدود ۳۰۰ متر جلوتر از داخل نخلستان به ما تیراندازی شد.داخل نخلستان یک جایی بود مثل خانه باغ ،از پنجره همان خانه باغ و چند جای دیگر تیراندازی می کردند.مصطفی حمیدی را صدا کردم و محل تیراندازی را نشانش دادم.گفتم:«می توانی بزنی؟»

مصطفی هدف گرفت.با همان شعار همیشگی خود«ومارمیت اد رمیت…»شلیک کرد موشک آرپی جی از پنجره رفت داخل؛با انفجارخانه باغ تیراندازی هم قطع شد.به راه مان ادامه دادیم و رفتیم به محل انفجاررسیدیم.همه شان کشته شده بودند.

ستونی که طاهر اوجاقلو می آورد بی هیچ درگیری از خاکریز گذشتند و آمدند به ما پیوستند. ساعت دو نیمه شب بود.بیشتر نیروهایی که انجا رسیده بودند بچه های زنجان بودند.ازبچه های نجف آباد اصفهان هم حضور داشتند.

ادامه دارد…

راوی:سردار محمدتقی اوصانلو فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا

[۱]-شهید عبدالله بسطامیان و برادرش اصغر هر دو شهید شدند.

[۲]–طاهر اوجاقلودر عملیات خیبرجانشین عملیات قرارگاه کربلا بود که به شهادت رسید.برادرش ناصر هم در والفجر۸ به کارون شهیدان پیوست.

 

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code