گم کرده(حکایت مادران مفقودالاثر)

مادر مفقودالاثر

اتاق ها را یکی پس از دیگری جارو کشید و لکه های فرش را با دستمالی خیس پاک کرد و شیشه های پنجره ها را برق انداخت آهی کشید و برگشت سر وقت قابهای عکس ، و دوباره با نگاه به عکس ها آهی عمیق کشید و شروع کرد به برق انداختن قاب عکس ها ، کار هر روزش بود می گفت محمدم بر می گردد انگار رفته سر کوچه نون بگیره یا میوه بگیره می دونم محمدم بر می گرده و زل می زد به عکس و با او درد دل می کرد محمد یادته رفته بودیم خونه گلین باجی افتادی تو تنور خوب شد تنور هیزم و آتیش نداشت و گرنه می سوختی دلم هری ریخت پایین .

به آمنه گفتم با قلاب تو رو درت آورد یادته در همون حین خاله هات اومدن ، کلی خندیدن بهت یادش بخیر عین برق و باد گذشت چا روزایی بود در همین حین صدای زنگ در شنیده شد گوشهایش را تیز کرد وقتی از محمد نامه می رسید دلش خبر دار می شد از آخرین نامه ای که از محمد دریافت کرده بود پنج سال می گذشت حساب روزها و ماه ها را داشت و هر روز لحظه شماری می کرد خبری از محمد بیاید ولی خبری نمی شد در را که باز کرد با قیافه ی عصبانی مامور آب مواجه شد بی مقدمه گفت مادر چرا در رو باز نمی کنین همیشه با شما داستان داریم ده بار زنگ در رو زدم رفتم ته کوچه بر گشتم همسایه هاتون گفتن خونه هستین نگران شدم دوباره اومدم نکنه واستون اتفاقی افتاده باشه
بعد از شنیدن حرفهای مامور آب گفت نگران من نباشین خوب بلدم گلیم خودمو از آب بکشم بیرون اگه محمدم بود هم قد شما بود رفت ، هی هی رفت و دیگه نیومد که نیومد مامور آب گفت مادر منم جای پسرتون کاری داشتین بگین شمارمو نوشتم روی در رو در وایسی نکنین در خدمتتون هستم .
با قیافه ای جدی گفت نه پسرم راضی به زحمت نیستم برو به زندگیت برس به کارت برس نگران منم نباش خدا کریمه منتظر محمدم هستم امروز حتما میاد .
در بسته شد و دوباره برگشت و به قاب عکس نگاه کرد و گفت بی معرفت کی میای پس اگه امروز افتادم مردم میای ؟ اگه بمیرم هم نمیای بالای جنازم ولی پسر من بی معرفت نبود بد قول هم نبود قول داده بود بر می گرده هم بی معرفت شدی هم بد قول آخه من چی بگم بهت مادر ، قرار بود واسم عروس بیاری چی شد ؟ قرار بود واسم نوه بیاری آخ چی می شد تو رو تو لباس دومادی می دیدم ؟ آخه واست آرزوها داشتم هی چه روزایی که با درد دوریت سر کردم بیچاره پدرت همه ی جبهه ها رو گشت ، دست خالی برگشت و می دونی که اونم رفت اونم رفت و دیگه بر نگشت ، می گم محمدم بگو کی میای بگو دردت به جونم بگو کی میای خونه بگو ، گریه هایش سرازیر شده بود قاب عکس خیس اشک بود سرش را بلند کرد هوا تاریک شده بود و صدای اذان به گوش می رسید جا نماز را باز کرد و رفت دم حوض ماهی ها دسته جمعی به این طرف و آن طرف حوض می رفتند ، وضو گرفت و خواست داخل شود یا کریمی از زیر پایش پر کشید تصویر محمد را روبرویش دید دستش را روی قلبش گذاشت و پاهایش لرزید ، زبانش بند آمد و روی زانوهایش نشست و به زحمت گفت اومدی محمدم اومدی مادر به قربونت بره اومدی بالاخره ….نفسهایش با دیدن محمد بند می آمد …

نویسنده: کاظم رستمی

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code