کاروان اسرا در زیارت کربلا

آزادی اسرا

چند ماه از پایان جنگ می گذشت که سرگرد مفید همه را جمع کرد و گفت: دیگر دشمنی بین ما تمام شده و صدام دستور داده که اسرا برای زیارت به کربلا اعزام شوند.
عده ب زیادی از ایران مخالف رفتن به زیارت بودند و آن را یک حیله و بهره برداری تبلیغاتی می دانستند ولی سرگرد مفید گفت: که امر٫ امر سیدالرئیس صدام است و کسی حق مخالفت ندارد و در صورت سرپیچی تا حد مرگ کتکش خواهیم زد. به ناچار قبول کردیم. ولی قرار شد اگر تبلیغاتی علیه جمهوری اسلامی ایران شود عکس العمل نشان دهیم.
آخرین گروه از اسرا بودیم که به کربلا اعزام می شدیم. در طول سه چهار مرحله ای که اردوگاه ما را به زیارت بردند حال و هوای وصف ناپذیری حاکم بود. گروهی که به زیارت مشرف شده بودند پس از بازگشت همه به استقبال شأن رفته و از سفر معنوی شأن می پرسیدند. آن ها نیز با خوشحالی می گفتند: تبلیغی در کار نیست فرصت را از دست ندهید و بروید.
روز موعود فرا رسید ساعت ۲بامداد بود. آمار گرفتند و سرگرد مفید هم آخرین توصیه هایش را کرد و گفت:نیم ساعت فرصت زیارت دارید. کسی حق ندارد موقع پیاده شدن کفش هایش را در بیاورد و یا به سجده و حالت های دیگری دربیاید صلوات بر خمینی ممنوع است و حرف های مزخرف دیگر.
تا سوار اتوبوس ها شدیم وقت اذان شد. نماز را داخل اتوبوس خواندیم. در مرحله اول به زیارت امام علی(ع) و بعد به زیارت حضرت امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) مشرف شدیم.
هریک از اسرا در حال و هوای خاص خود بودند. من محو تماشای طیعتاطراف رفت و آمد ماشین هاجاده ها و هیاهوی مردمان شهرها بودم که سال ها خاطراتش را از یاد بوده بودم.
سرباز عراقی اتوبوس ماهم در مورد بعضی مکان هایی که گذر می کردیم توضیحاتی می داد. وقتی رسیدیم به نجف و ازمقابل منزل امام علی(ع) که عبور می کردیم سربازگفت : هذا بیت امام علی(ع). برای اینکه از امام خمینی هم یادی شود برای سلامتی اش صلوات فرستادیم.
سرباز هم به خیال اینکه صلوات مان را به امام علی میفرستیم چیزی به ما نگفت.
پنج شش دقیقه به اذان ظهر مانده بود که به حرم مطهر وارد شدیم. جمعیت زیادی اطراف در ورودی حرم جمع شده بودند. بعضی از مردم با دیدن کاروان اسرا به گریه افتادند. بچه های ما نیز یکریز اشک می ریختند. موقع اذان که شد به‌طور غیرمنتظرانه از بلندگوی حرم برای اولین بار پس از روی کار آمدن صدام اذان به سبک شیعی پخش شد.
وقتی نام مولایمان برده شد بی اختیار ضجه و ناله ی بچه ها بلندتر شد و چه لحظات روحانی و معنوی ای.
محشری بود آن صحنه های باشکوه.
همه خادمان حرم متعجب بودند که چطور این اذان پخش شد. معلوم هم نشد موذن چه کسی بود.
اکثر بچه ها به احتمال اینکه مشکل کمبود آب برای گرفتن وضو باشد و نیز از فرصت کمی که برای زیارت در اختیارمان قرار داده بودند نهایت استفاده را کرده باشند از شب وضوی شان را نگه داشته بودند.
پس از اقامه نماز ظهر و عصر وزارت بارگاه مولای متقیان(ع) که که بیش از نیم ساعت طول نکشید برای صرف نهار به یک مکان سالن مانندی که در حرم بود رفتیم.

نهار چیزی شبیه به قیمه خودمان بود که در دیس های پنج شش نفره ریخته بودند. برای اولین بار در طول اسارت بود که یک دل سیر غذا می خوردیم و این به لطف و عنایت آقا علی بن ابیطالب بود.

پس از صرف نهار بارگاه اولین اسلام آورنده به رسول(ص) را به مقصد کربلا و زیارت فرزندانش امام حسین(ع) و ابوالفضل العباس(ع) ترک کردیم.  در راه کربلا و در داخل اتوبوس پی در پی برای سلامتی امام خمینی و دیگران صلوات می فرستادیم تا اینکه به کربلا رسیدیم.

مردم از کوچک و بزرگ و چیر و جوان اطراف، اتوبوس و پیاده روها ایستاده بودند و ما را تماشا می کردند. عده ای هم به صورت پنهانی اشک می ریختند و در حالی که دست به آسمان بلند می  کردند، با زبان اشاره می گفتند: خدا کریم است و ان شاالله آزاد می شوید و به ایران برمی گردید.

شیشه های اتوبوس بسته بود و صدا نمی آمد ولی از حرکاتشان می شد فهمید که چه می گویند. با ان که نیروهای امنیتی زیادی در اطراف و میان جمعیت با لباس مبدل و شخصی همه را تحت نظر داشتند ولی ان مردم ستمدیده به هر طریق با ما ابراز همدردی می کردند.

قبل از اینکه از اتوبوس پیاده می شویم دوباره تاکید کردند که کسی حق ندارد به سجده برود، صلوات بفرستد و … ولی اسرا به حرف های ان ها اعتنایی نداشتند و با پای برهنه و با حالت چهار و دست و پا به سمت صحن و سرای مولایمان امام حسین(ع) حرکت می کردیم. سربازان عراقی از ترس اینکه مردم تحریک شوند، سریع بلندمان می کردند. بغض چندین ساله مان ترکیده بود و اشک هم یکریز ازز گوشه ی چشمان مان می ریخت.

در بین الحرمین و در راه حرم امام حسین(ع) پشت سر هم با صدای بلند به امام و شهدا و مسئولین نظام و…صلوات می فرستادیم و بعضی از مردم عراق نیز همراه ما به صورت پنهانی و کمی با ترس صلوات می فرستادند. بعثی ها هم با توچه به جمعیت زیاد اسرا و از ترس شورش احتمالی خیلی به ما گیر نمی دادندن ولی می گفتند که بعدا به حساب تان می رسیم.

با اذن دخول و قرائت زیارت نامه توسط یکی از خدام وارد حرم شدیم. نگاه حیس مان به ضریح مطهر که افتاد دیگر از خود بیی خود شدیم. بعضی ها از شدت گریه از حال رفتند. حرم خلوت بود و درها بسته. فقط چند نفر خادم داخل بودند و کنار درها نیز افرادی مراقب بودند تا احیانا کسی هوس فرار کردن به سرش نزند. نیم ساعت فرصت داشتیم تا با مولایمان حسین(ع) در و دل کنیم. دست هایمان را به ضریح قفل کرده بودیم و همان طور اشک می ریختیم.

زمان مقرر زود فرا رسید.دل مان می خواست ساعت ها کنار آن ضریح مطهر بمانیم. اما سربازان با بی رحمی اسرا را بیرون می کردند. بچه ها از دست سربازان فرار می کردند تا شاید چند لحظه ای بیشتر در آن سرای عشق بمانند. ولی افسوس که از دست کسی کاری ساخته نبود و به ناچار باید از حرم خارج می شدند.

آخرین تماس حرم علمدار کربلا حضرا ابوالفضل العباس(ع) بود که پس از اذن دخول با گریه و زاری و فرستادن صلوات برای سلامتی امام وارد حرم شدیم. زیارت نیم ساعته که تمام شد سربازان همه را با زور بیرون کردند. دو سه نفر مانده بودیم و دل کندن از آقا سخت بود. سرباز عرلقی دستم را گرفت و گفت: یالا برو بیرون. در آن لحظه به فکرم آمد که عراقی ها بیش از هر کس از عظمت و ابهت نام مبارک حضرت عباس بن علی (ع) ترس و واهمه دارند. بنابراین رو کردم به سمت ضریح و آقا را صدا زدم و گفتم: یاابالفضل این سرباز چی داره میگه؟!

یکدفعه سرباز بیچاره با شنیدن نام مبارک آقا سراسیمه دستم را رها کرد و به حالت تسلیم دستانش را بالا بردو به صورت عقب گرد برگشت. وقتی رهایم کرد. دقایقی خیس نگاهم را به ضریح اقا گذاشتم و با ابشان درد و دل کردم و بعد علی رغم میلم خداحافظی کرده و از حرم خارج شدم. بعثی ها پس از جمع نمودن همه اسرا را به صف کرده و امار گرفتند و سپس سوار بر اتوبوس راهی اردوگاه شدیم.

راوی: آزاده مرتضی تحسینی برگرفته از کتاب کمپ هشت

به قلم سیدمهدی موسوی بابایی

 

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code