حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

افزونه جلالی را نصب کنید. ساعت تعداد کل نوشته ها : 6289 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
چریک مبارز زنجانی در فلسطین
3

زندگینامه شهید مبارز و چریک عاشق، محمدحسن رحیمی ان الارض لله یورثها من یشاء من عباده والعاقبه للمتقین همانا زمین از آن خداست وارث دهد به هرکه از بندگان خود بخواهد اما عاقبت آن برای متقیان است. برامام است خمینی بت شکن سلام بر پویندگان راه شهادت و درود بر روان پاک شهیدان. به گوشه […]

پ
پ

شهید محمدحسن رحیمی مزار درهویزهزندگینامه شهید مبارز و چریک عاشق، محمدحسن رحیمی

ان الارض لله یورثها من یشاء من عباده والعاقبه للمتقین همانا زمین از آن خداست وارث دهد به هرکه از بندگان خود بخواهد اما عاقبت آن برای متقیان است.
برامام است خمینی بت شکن سلام بر پویندگان راه شهادت و درود بر روان پاک شهیدان.
به گوشه ای از زندگانی یکی از شهیدان به نام شهید محمد حسن رحیمی مروری می کنیم باشد که سلاح شان را برگیریم و راه شان را ادامه دهیم.
محمدحسن ۲ آذر ماه ۱۳۳۶ در شهر زنجان به دنیا آمد و زندگانیش را با رنج وسختی گذراند. کلاس پنجم را تمام کرده بود که خانواده اش بودجه تحصیلی او را نتوانسته برسانند در نتیجه در دکان دوچرخه سازی شاگرد شد و بعد از چندی تلاش به شغل خیاطی رفت و چند سال نیز در آن جا کارکرده بود که شاگرد راننده شد و بعد از چندی به سربازی رفت.
در دوران سربازی نیز نمی توانست محیط خفقان آنجا را تحمل کند . سربازی اش را در پادگان باغ شاه سابق در هوابرد در سال ۱۳۵۷ به پایان رساند. زمانی که انقلاب کم کم می خواست جان بگیرد او نیز از انقلاب بی ثمر نماند. برای پیروزی آن کم کم قدم بر می داشت تااینکه انقلاب به مرحله تظاهرات خیابانی کشیده شد. در این شلوغی ها او نیز شرکت فعالی داشت تا انقلاب پیروز شد. مستضعفان پیروز و خوشحال و امیدوار بودند ولی او همچنان در فکر واندیشه بود. گویی گمشده ای دارد دنبالش می گردد. به فکر برادران مسلمان بود که در زیر چکمه های آمریکای جنایتکار و صهیونیست بین المللی له می شدند. فریاد الله اکبر شان گوش های تمامی مسلمانان مسئول را کر می کرد. در فکر مسلمانانی بود که بی گناه کشته می شدند و تنها گناهشان تسلیم نشدن به زورگوئی ها بود. تا اینکه یک روز به خانواده گفت من می روم در سوریه کارکنم. با همین بهانه رفت و بعد از ۶ ماه بازگشت. اصلا هم اظهار نمی کرد به کجا رفته تا اینکه یکی روزکارت سازمان الفتح را در جیب لباسش پیدا می کنند؛ تازه معلوم می شود که برای کمک به برادران فلسطینی از وطن رانده شده به جنوب لبنان رفته بود. بعد رو شدن آنچه که بر سرش آمده بود و فداکاریهای مردم قهرمان لبنان و فلسطین و دیگر مسلمانان مستقر در لبنان توأم با عکسهایی که نشانمان می داد حرف می زد.

یک روز عکس یک مسلمان سیاه پوست را نشان داد و توأم با آهی از درون گفت با این برادر همسنگر بودیم ، در سنگر با هم می جنگیدیم که خمپاره ای افتاد و شهید شد. اما شهادت نصیب من نشد. قبل ازاینکه جنگ صدام و ایران شروع بشود خواسته بود به افغانستان برود تا دین خود را نسبت به برادران افغانی ادا کند. بعد از این جریان مدتی بیکار ماند. در این مدت گواهی نامه پایه یک رانندگی را گرفت و در جهاد سازندگی استخدام شد اما در آنجا با اکیپ راهسازی به عنوان کارگر کار می کرد تا اینکه سال ۵۹ صدام با حمله به ایران جنگ را آغاز کرد. محمدحسن درنگ کردن و تماشاکردن در مقابل دشمن بعثی را خیانت می دانست به هر جا سرمی زد تا شاید بتوانند او را به منطقه جنگی بفرستند. تا اینکه به سپاه حمیدیه اعزام شد. کسانی که فقط یک بار با او به مأموریت رفته بودند ازشخصیت خوب محمدحسن تعریف می کنند. چنان شهرتی در سپاه پیدا کرد که همرزمش می گوید ستون فقرات سپاه حمیدیه بود آنجا شجاعت و مردانگی را در دو طایفه آموخته بود در انقلاب ایران نتیجه کوشش را دیده بود واز لبنان جنگ و استقامت و چگونه جنگیدن را آموخته بود. آری این چریک های گمنامی همچون آتشفشانی هستند و هیچکس هم آنها را نمی شناسد اما وقتی لب به سخن باز می کنند شعله هایشان تمامی کفر را می سوزاند.
بالاخره روزهای فراق نزدیک می شد. شب ۱۵ دی فرا می رسد. حسن به همسنگرش می گوید دیشب من درخواب دیدم که قرار است فردا جریاناتی بشود. بعد به آنها خبر می دهد که ۱۵ دی روزحمله است. شب تاریک پایش را از گلیم رزمندگان برمی دارد و فلق می زند حمله آغاز می شود.
روزهای قبل رزمندگان مجبور بودند با وانت در منطقه تردد کنند اما آن روز می خواستند با نفربر پیش روی کنند به همین منظور داخل نفربر پر بوده و چهار نفرشان مجبور می شوند به روی نفربر بروند که یکی از آن ها حسن بود. اینها چون در خط اول حمله بودند ترجیح می دهند که به پیشروی کنند تا رزمنده های پشت سری، بتوانند اسیرها و مهمات را جمع کنند تا اینکه به ۲ کیلومتری دهکده ای می رسند که از طرف دهکده موشک به آنها پرتاب می شود. یک موشک به تانک اولی می خورد. با انفجار بعدی موشک بعدی ، دود اطراف نفر بر را می گیرد و دیگر رزمندگان موفق می شوند جان سالم به درببرند ویک موشک نیز به نفربر می خورد که مهمات خودشان توام با نفر بر منفجر می شود و نفر برآتش می گیرد و آتش به بدن حسن سرایت می کند و قسمتی از بدن او می سوزد.
ودر آن روزپرافتخار، دفترحیات زندگی او بسته می شود .اینگونه پرافتخار و غرور آفرین حدود ۱۵۰۰ اسیر جنگی گرفته می شود و تنها ۲۵ کیلومتری پیشروی در جبهه دب حردان با اهدای چند شهید که حسن هم یکی از آن ها بود آن روز به پایان می رسد. روز بعد برای جمع آوری اجساد می روند. از پیکر شش شهید فقط خاکسترشان را جمع می کنند.
اما خاطره های او انسان را به عبرت وا می دارد در زندگانیش به تجملات پوچ اهمیتی نمی داد لباس ساده می پوشید، با مستضعفان و پینه به دستان خیلی گرم بود وآنچه از دستش برمی آمد برایشان کمک می کرد که چرا خود را هم کیش وهم طبقه آنها می دانست. رنج و زحمت آن ها را به خوبی حس می کرد بلکه با پوست و گوشت خود آن را لمس کرده بود.
به امید آنکه سلاحهایشان را برداریم راهشان را ادامه دهیم تا شاید هرچه زودتر وعده خدا تحقق یابد روحشان شاد
ونریدون نمن الذین استتضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین
پرتوان تر باد بازوان توان ملل مسلمان جهان
بریده باد دستهای جنایتکار ابولهبی در هر زمان
درود به روان پاک شهیدان راه اسلام
والسلام

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.