پیش به سوی بیت المقدس(قسمت چهارم)

نقش تانک ها در بیت المقدس

خاطرات سردار محمدتقی اوصانلو از عملیات فتح خرمشهر(۴)

ما در یک ساعت اول شروع درگیری حدود بیست ،سی تانک دشمن را از رده خارج کردیم.وضعیت که پیچیده شد حس کردم از فشار تانک ها کاسته می شود.تانک ها عقب نشینی می کردند چیزی نگذشت که از کمند تانک ها رها شدیم ولی از همه سو گلوله و ترکش می بارید و ده ها و شاید صدها تیربار و مسلسل ضدهوایی بر سرمان آتش می ریختند؛آن هم چه آتشی!

هنوز تا رسیدن به محل الحاق فاصله داشتیم دوباره به راه‌مان ادامه دادیم.مقداری رفته بودیم‌که این بار توپ ۵۷٫م.م ضد هوایی دشمن و چندتیربار و پدافند ۲۳٫م.م سد راه ما شد. لوله اش را پایین آورده بود و تیر مستقیم می زد.ما هم به سویش آتش گشودیم اما کاری از پیش نبردیم.مصطفی را پیدا کردم و گفتم:«چاره ای بیندیش.»

شعار مصطفی در هدف گیری با آرپی جی همان آیه شریفه «وما رمیت اذا رمیت ولکن الله رمی…»بود شاید هیچ کدام مان تاثیر این آیه را به اندازه مصطفی درک نکرده بودیم.اینجا صحنه ای زیباتر از صحنه شکار تانک خلق کرد.چشم دوخته بودم ببینم این بار با آرپی‌جی چه می‌کند.موشک آرپی جی را شلیک کرد و در تاریکی گلوله رفت، درست داخل لوله توپ۵۷ و منفجر شد.

با دیدن این صحنه تکبیر بود که از حنجره هامان بیرون زد و دشت را پر کرد.همه این ها را لطف و عنایت خداوند نسبت به رزمندگان اسلام می دانستیم.در همه لحظات حس می کردم دست غیبی ما را هدایت می‌کند.امکان نداشت کسی بتواند در روز روشن چنین صحنه زیبایی بیافریند.این فقط لطف خداوند بود.این بار در امتداد دژ مرزی به سمت جنوب می رفتیم.حدود۵کیلومتر با دژ مرزی فاصله داشتیم ولی هر چه پیش‌ می‌رفتیم از یگان های دیگر خبری نبود.مجبور بودیم به راه مان ادامه دهیم و ادامه دادیم.

موانع دشمن یکی دو تا نبود.از یکی رد می شدیم به آن یکی می رسیدیم.در جایی از موانع دشمن ضد هوایی ۲۳م.م با تیراندازی های بی امان خود ما را زمین گیر کرد. مثل اینکه ضدهوایی قفل شده بود روی مسیرحرکت ما و نمی گذاشت از جایمان جنب بخوریم.در این مواقع همه چشم ها برمی گشت سمت مصطفی.فرصت سربلند کردن نداشتیم. این بار خود مصطفی گفت:«من رفتم ببینم چه کار می توانم بکنم.»

تند و تیز رفت و در حدود چهارضد متری ضدهوایی نشست و نشانه گیری کرد.اما تقریبا غیرممکن بود که موشک آرپی جی از آن فاصله مستقیم به هدف بخورد.مصطفی هم این را می دانست اما مهارت و توانش اجازه نداد بگویم که از این فاصله نمی شود به هدف زد؛آن هم در‌تاریکی شب.یک لحظه موشک از آرپی جی رها شد و پس از طی یک مسیر منحنی درست افتاد بر روی ضد‌هوایی.صدای تیرانداری ضدهوایی برید و توانستیم سرمان را بلند کنیم.تا آن شب وحتی بعد از آن من شلیک آرپی جی به آن شکل ندیدم.تقریبا امکان پذیر نیست و با منطق نظامی هم سازگاری ندارد.اما مصطفی حمیدی این کار را در تاریکی شب انجام داد.

حالا دیگر فکر و ذکرمان رسیدن به بالای دژبود.باعراقی ها درگیر بودیم و باران خمپاره بر سرمان می بارید.جا به جا خمپاره های ۶۰ ، ۸۲،۱۲۰ می افتاد و منفجر می شد.زوزه ترکش ها فضا را پرکرده بود.چندنفر دورهم جمع شدیم که برویم سمت دژ.تعدادمان زیاد‌نبود.ازسرشب‌تا ۵صبح مدام جنگیده بودیم و تلفات مان زیاد بود. نیروهایمان شهید و زخمی شده بودند.شب سختی بود و نمی دانستم چقدراز همرزمانم شهید شده اند.تعدای هم به خاطر شدت درگیری ها در تاریکی شب پراکنده شده بودند.حتی فرصت نکرده بودیم زخمی ها و شهدا را جمع کنیم.چیزی به روشن شدن هوا نمانده بود که گفتم باید برویم بالای دژ.در حالی که دورهم بودیم خمپاره ای افتاد درست وسط جمع مان.خمپاره که افتاد من بی اختیار و ناخودآگاه پرت شدم روی محمود تاران.محمود فرمانده دسته بود.با خودم این جور فکر کردم که آسیبی هم به محمود نمی رسد.تا خودم را جمع و جور کنم و از روی محمود بلند شوم محمود گفت:«آخ!»

خیال کردم که با پرت شدن من آسیبی، ضربه ای به جایی از بدنش رسیده که این طور آه وناله کرد.پرسیدم:«چی شد؟»درتاریکی دستم را گرفت و کشید به طرف خودش یک لحظه دیدم دستم رفت داخل شکم محمود.تمام روده هایش را با دستم لمس کردم.خونش گرم بود.فهمیدم ترکش خمپاره شکمش را دریده است.با چفیه زخمش را بستم و کشیدیم پشت دژ.

عراقی ها از بالای دژ متوجه ما شده بودند و می زدند.به چند قدمی دژ مرزی ایران رسیده بودیم درست نقطه صفر مرزی.دستور بود ما بعد از اینکه از کوشک تا شلمچه ادامه دادیم و دشت را دور زدیم برگردیم بر روی دژ.حالا هم می خواستیم چنین کاری بکنیم.

وقتی خواستیم بالای دژبرویم نیروهای دشمن که به طرف ایران پدافند کرده بودند برگشتند به سمت ما شلیک کردند.تیراندازی ها شدت گرفت.با اینکه تعداد ما کم بود ولی برای تسخیر دژ سر از پا نمی شناختیم.جنگ که شدت گرفت عراقی ها دیدند این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست؛عده ای تسلیم شدند،تعدادی پا به فرار گذاشتند و بقیه هم کشته شدند.با یک یورش دژ به دست ما افتاد.رفتیم روی دژ و موقعیت مان را تثبیت کردیم.

تاطلوع خورشید چند دقیقه بیشتر فرصت نمانده بود و ما نمازمان را نخوانده بودیم.لباس هایم سر تا پا خونی بود.برگشتم داخل دژ پیش محمود که زخمی بود و به سختی نفس می‌کشید.پشت محمود را از دیوار کانال گرفتم و چسباندم به سینه ام.گفتم:«می خواهم نماز بخوانم.»

محمود با ایما و اشاره فهماند که کمک کن من هم نماز بخوانم.رمقی برایش نمانده بود و نمی توانست حتی تیمم کند.دست هایم را به عوض او به خاک زدم و کشیدم به صورت و دست هایش.لحظات سختی بود.کمک کردم با آن حال نمازش را بخواند.کلمات را نمی توانست به درستی ادا کند.فقط اشاره می کرد.

وضوی من وضوی خون بود.خون محمود تاران.نمازم را با سر و روی خونین خواندم.

دم دمای صبح از بالای دژ دیدم تانکی از سمت ایران به ما نزدیک می شود.گفتم:«مصطفی آماده باش که تانک عراقی می آید.»

هنوز عراقی ها تو منطقه بودند و به طور کامل منطقه پاکسازی نشده بود.به بچه ها گفتم:«آماده باشید اما نزنید.یکهو دیدید عراقی است هوشیار می شود و فرار می کند.نباید بگذاریم از چنگ مان در برود.»

تانک نزدیک تر آمد.دیدم آنکه سرش از تانک بیرون است باندپیچی شده ،به دقت نگاه کردم که چیزی از چشمم دورنماند.کم کم حس کردم آنکه سرش باندپیچی شده و با تانک می آید آشنا به نظر می رسد.قیافه اش را دقیق نمی دیدم اما حسی به من می گفت شلیک نکنید.آشناست.به بچه ها گفتم:«هیچ کس شلیک نکند.»

نزدیک و نزدیک تر آمد.احمد کاظمی فرمانده تیپ مان بود.خودش را با تانک غنیمتی عراقی به ما رسانده بود.ما را که دید به دژ رسیده ایم خوشحال شد ما هم خوشحال شدیم.دست دادیم وخوش و بش کردیم.از ناحیه سرش زخمی شده بود.پرسید:«شما اینجا رسیدید؟»

گفتم:«بله.»

با دیدن احمد آقا شور وشعفی در بین رزمنده ها موج برداشت.به آخرین نقطه ای که قرار بود در این مرحله نیروها عمل کننده و برسند ما رسیده بودیم.هنوز از بقیه یگان ها که باید می آمدند خبری نبود.از نقطه الحاق تیپ نجف با حضرت رسول چند کیلومتر بیشتر رفته بودیم.

به بچه ها گفتم:«محمود را به اورژانسی ،آمبولانسی می رسانم و برمی گردم.»

درست و حسابی جایی را نمی شناختم.در تاریکی شب و زیر باران گلوله آمده بودیم و حالا که آفتاب آرام آرام از مشرق بالا می آمد،جاهایی را می دیدیم که پیش از این ندیده بودیم.آمدیم حرکت کنیم که احمد کاظمی پرسید:«کجا می روید؟»

گفتم:«این دوستم زخمی است، دارد از دست می رود، او را به جایی می رسانم و زود بر می گردم.»

گفت:«خیلی خب برو این کار را بکن.موقع برگشتن هر که را دیدی با خودت بردار بیار اینجا.»

اما بردن محمود کار یک نفر نبود.با چندنفراز بچه ها محمود را برداشتیم و به سختی آوردیم به اولین پست امدادی مستقر در منطقه و سپردیم دست آنها.[۱]دیگر کاری درآنجا نداشتیم.تعدادی از نیروها آنجا بودند که زخم شان سطحی بود اعم از نیروهای زنجان ودیگر شهرها همه را جمع کردم و گفتم:«باید برویم جلو، احمد آقا گفته بیایید.»

تند و تیز برگشتیم توی خط. احمد کاظمی تو خط بود.وضعیت گردان ما آشفته و سازمانش به هم خورده بود.تعدادی‌از‌نیروهای ما شهید و زخمی شده بودند.آمار گرفتیم و حساب دستمان آمد که چی به چی هست.بایستی قبل از اینکه عراقی ها پاتک‌کنند به وضعیت‌مان سر و سامان می دادیم.شروع کردیم به کندن سنگرهای دفاعی.البته عراقی ها از ،زحمت ما در‌کندن سنگرهای اجتماعی کم کرده بودند.از لحاظ سنگرهای اجتماعی مشکلی نداشتیم.کم کم نیروهای تیپ محمد رسول الله (ص) هم به ما رسیدند و الحاق صورت گرفت.

ادامه دارد…

راوی:سردار محمدتقی اوصانلو فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا

[۱]-پس ازیکی دو ساعت محمود همان جا شهید شده بود.

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code