پیش به سوی بیت المقدس(قسمت پنجم)

عملیات بیت المقدس

خاطرات سردار محمدتقی اوصانلو از عملیات فتح خرمشهر(۵)

هفدهم اردیبهشت ماه مرحله دوم عملیات را به پایان رساندیم و منتظر پاتک عراقی ها بودیم.مصمم بودیم اگر پاتک کردند جلویشان جانانه بایستیم.با حمید باکری تماس بی سیمی داشتیم و موقعیت وضعیت مان را به یکدیگر می گفتیم.حمید از جمله فرماندهانی بود که نیروهایش را از اول تا اخر گم نکرد.از اول تا اخر در صحنه جنگ بود هم زنده ماند و هم خوب فرماندهی کرد.نقش بسیار موثری در پیشروی رزمندگان اسلام داشت.

درمرحله سوم چندتا از فرماندهان را دیدیم که نیروهایشان را گم کرده بودند، می گفتند نیروهایشان راه را اشتباهی رفته اند ولی حمید باکری این گونه نبود همیشه کنار نیروهایش بود.

از اول صبح دنبال حسن آندی می گشتم.نگرانش شده بودم.مرتب از خودم می پرسیدم :«پس حسن آقا کجا رفته؟»بعد آن هیجان و شادابی اش در اول درگیری ها به خاطرم آمد که چهره اش در تاریکی شب می درخشید.دلم برای دیدنش بی تاب شده بود.قبل ظهر دیدیم،دو نفر از سمت عراق می آیند.نزدیکتر شدند.از نیروهای خودمان بودند.گفتند:«ما با حسن آندی رفته بودیم سمت نخلستان های تنومه.تا آنجا با هم بودیم ولی بعد حسن آقا را ندیدیم.حالا می خواهیم برگردیم نخلستان بچه ها آنجا هستند.»

قبل از نخلستان دژ مرزی عراق بود.گفتم:«شما باید الان برگردید اینجا چکار می کنید؟»

یکی از دو نفری که از دژمرزی عراق برگشته بود پدر مصطفی حمیدی بود.گفت:بچه های ما آنجا هستند باید برگردیم.تازه انگشترم موقع وضو گرفتن ماندکنار نهر، باید بروم و آن را بیاورم.»

به احمد کاظمی گفتم:«تعدادی از نیروهای ما رفته اند سمت نخلستان.»

گفت:«باید برگردند هنوز اجازه ورود به خاک عراق داده نشده برای این کار باید امام اجازه بدهند.»

امام به قدری از لحاظ روحی به رزمنده ها نزدیک بودند که حس کردم این حرف ها را از خود امام می شنوم و خود امام عملیات را فرماندهی می کنند.

آن روز تماس های بی سیمی برای برگرداندن بچه ها از نخلستان ثمری نبخشید.

روز بعد موقع عصر هوا به شدت طوفانی شد.بهترین فرصت برای رفتن بود.دشمن در آن هوا دید کافی نداشت.در آن هوای طوفانی یک تیم از بچه ها به همراه دو نفری که از نخلستان برگشته بودند، فرستادیم بروند ببینند چه خبر است.از بچه هایی که رفتند پدر مصطفی و بهمن نوری یادم هستند.

تا بروند و بیایند طول کشید.بیشتر از همه از حسن آندی نگران بودم.چند ساعت بعد برگشتند.فهمیدم دلشوره ای که به جانم افتاده بود چندان هم بی دلیل نبود.آنها جنازه حسن آندی را با خود آوردند.چهره نورانی حسن در شب اول عملیات لحظه ای از جلوی چشمانم کنار نمی رفت.

او با آمدنش به سپاه زنجان توانست انسجامی قوی بین نیروهای حزب اللهی به وجود بیاورد.با اینکه مسئولیتی در سپاه زنجان داشت اما هیچ وقت پای بست،پشت جبهه نشد و پا به پای رزمندگان در جبهه ها حضور پیدا کرد.حسن آندی در وصیت نامه اش نوشته بود:«پاسداری شغل نیست، مقام نیست، شهرت نیست، نون داری نیست، پاسداری قبول فرهنگ شهادت است تحت لوای حسین بن علی(ع).»

هنوز که هنوز است شهید حسن آندی را با همان چهره در یاد دارم؛نورانی،پرهیجان و در حالی که تکبیر می گوید به تانک های دشمن حمله می کند.

گردان ما سخت جنگیده و‌خسته شده بود.فردای‌ آن‌ روز‌ به‌دستور‌ احمد‌کاظمی به دانشگاه جندی شاپور برگشتیم.اینجا مطلع شدیم که آقا مهدی باکری زخمی شده و برگشته عقب.

در اهواز به استراحت پرداختیم.به خورد و خوراکمان هم می رسیدند.با وجود تمامی خستگی ها و تلفاتی که داده بودیم ادامه عملیات اجتناب ناپذیر می نمود.

دو یا سه روز در عقبه ماندیم و برای شروع مرحله بعدی عملیات بیت المقدس با هفت گردان به منطقه عملیاتی برگشتیم.

ادامه دارد…

راوی:سردار محمدتقی اصانلو فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا

 

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code