پیش به سوی بیت المقدس(قسمت آخر)

اولین نیروی ایرانی که در سوم خرداد۶۱ پا به خرمشهر گذاشت ما بودیم.جلوتر از ما کسی نبود.صبح که نمازمان را خواندیم آماده رفتن شدیم.زودتر از همه یگان ها ما حرکت کردیم.فرمانده مان حمید باکری نیزبا ما بود.به شوق فتح خرمشهر پاهایمان توان و قدرت بیشتری گرفته بود.محکم و استوار قدم برمی داشتیم.با اولین نیروهای دشمن در میدان مقاومت خرمشهر درگیر شدیم.نیروهای عراقی دراین میدان دو بار جنگ سختی داشتند؛بار اول در ۲۹ مهر ۵۹ بود وقتی که خرمشهر را اشغال کردند و بچه های خرمشهر مظلومانه در این میدان جلوی دشمن جانانه جنگیدند.اینجا به خاطر مقاومت بچه های خرمشهر اسم مقاومت به خودگرفته بود.دومین بارهم در سوم خرداددر این میدان رزمندگان اسلام به تلافی جنایات بعثی های متجاوز در خرمشهر پا به میدان مقاومت گذاشته بودند تا تجاوزگران بعثی را برای همیشه از خرمشهر بیرون کنند.عراقی ها به سختی می جنگیدند و حاضر نبودند یک قدم عقب نشینی کنند.

در اول خیابان ۴۰ متری بودیم.میدان مقاومت.عراقی ها از تمام سوراخ سنبه ها به طرف ما تیر می زدند.تانک عراقی در ابتدای خیابانی که به طرف گمرک می رفت لنگر انداخته بود و شلیک می کرد.چند نفر از بچه های آرپی جی زن درصدد شکارتانک بودند.یکی از بچه ها یک لحظه بلند شد و شلیک کرد.نشناختم کی بود.دیگر صدای تانک قطع شد.نیروهای دشمن به شدت درگیر بودند؛هم در خیابان ۴۰ متری که می رفت به طرف مسجد جامع و یکی هم در خیابانی که منتهی می شدبه گمرک.نیروی عمده دشمن در سمت گمرک بود.گمرک سالن های بزرگی داشت که نیروها به راحتی جابجا می شدند و هم اینکه لب اروند رود بود ودرموقع خطر می توانستند با استفاده از قایق، ازآب بگذرند و اگر قایق نشد شناکنان جان شان را نجات بدهند.

صدای شلیک تانک[۱]که قطع شد کشیده شدیم به طرف گمرک .درگیری ها خود به خود ما را به آن سمت و سو می کشاند.یعنی یقین داشتیم‌که‌کانون درگیری ها در‌گمرک است و نباید خودمان را در خیابان ها سرگردان کنیم.حمید با تعدادی از نیروها از مسیر دیگری رفت.

بعد از میدان مقاومت درگیری ها پراکنده بود.چند متر نرفته بودیم که یکی از پشت بام به طرف ما تیراندازی کرد، زدیم.درگیری چندان چشمگیر نبود.چشم مان همه جا دنبال سربازان دشمن بود.در‌خیابان‌که‌می‌رفتیم از پشت بام یکی از ساختمان ها به طرف ما تیراندازی شد.دیدم در ساختمان بسته است وتا حدودی ساختمان مرتبی به نظر می رسید، در حالی که بیشتر خانه های شهر ویران شده بودند.نتوانستم بیخیال شوم به بچه ها گفتم:«اینجا را یک نگاه بکنیم انگار خبرهایی هست.»

در بسته بود.بچه ها کمک کردند خودم را از دیوار خانه بالا کشیدم و یک نگاهی به دور و بر انداختم و افتادم داخل حیاط.در را باز کردم که نیروها بیایند تو.زودتر از بچه های ما یک نفر از داخل ساختمان بیرون آمد.می خواست با کلت کمری به طرفم شلیک کند فرصت ندادم و شلیک کردم، افتاد.فهمیدم که تشخیصم اشتباه نبود.دومی بیرون آمد، او هم افتاد.بچه های ما آمدند داخل حیاط و تقریباً تیراندازی ها شکل درگیری به خود گرفت.هر که بیرون آمد زدیم.به آنها فرصت شلیک ندادیم.شاید بیست نفر عراقی را داخل حیاط کشتیم.به دنبال آنها هر که بیرون آمد دیگر دست به اسلحه نبرد و تسلیم شد.سی تفر تسلیم شدند؛همگی از فرماندهان عراقی در خرمشهر بودند.

رفتیم داخل ساختمان؛دیدم اینجا مقر فرماندهی عراقی ها در خرمشهر است و جلسه هم داشتند که ما کاسه کوزه شان را به هم ریختیم.به ساعت نگاه کردم هفت ونیم صبح بود.در و دیوار ساختمان پر از نقشه های نظامی بود.به قدری اسناد و مدارک بود که آدم توش گم می شد.چندتایی را با خودم برداشتم.کریم بیات با حمید آقاتماس گرفت‌وگفت:«مقر فرماندهی دشمن‌در خرمشهر را تصرف کردیم؛جلسه داشتند در همان حال ریختیم رو سرشان…»

حمیدآقا هم خوشحال شد و گفت:«بیایید به طرف در سنتو گمرک»

وقتی از مقر فرماندهی عراقی ها بیرون زدم صدای تیراندازی ها ازنقاط مختلف شهر به گوش می رسیدو معلوم بود بقیه نیروها هم درگیر شده اند.عراقی ها دیگر در خرمشهرمقر‌فرماندهی نداشتند.خیالمان‌که‌ازبابت‌مقر فرماندهی دشمن راحت شد به طرف در‌سنتو گمرک راه افتادیم.خرمشهر را آزاد شده می دیدم؛هرچند حضور دشمن متجاوز را حس می کردم و گلوله هایشان ار کنار سر و صورتم زوزه کشان می گذشت.

از دور در سنتو دیده می شد؛بزرگ بود و باز.عراقی ها جلوی در دژبانی زده و یک مسلسل ضدهوایی هم گذشته بودند.روی پشت بام ۱۰۰ متر مانده به در ‌سنتو،یک نفر عراقی خودش را به ما رساند و تسلیم شد.کنار من ایستاد.چیزی نداشت و به خاطر اینکه خودش تسلیم شده بود با مهربانی برخورد کردم.از صورتش بوسیدم.

گفتم:«برو به بقیه هم بگو بیایند تسلیم شوند.»

حرفهایم را نفهمید.از لحظه ورود به شهر یک روحانی جوان به جمع ما اضافه شده بود؛عمامه به سر داشت و لباس رزم پوشیده بود.فارسی حرف می زد.یک بلندگوی دستی هم دستش داشت که هر‌جا‌می‌رفتیم با خودش می برد.نه اسمش را پرسیدم و نه اینکه مال کجاست.دیدم این اسیر عراقی از گفته هایم چیزی نمی فهمد.این روحانی را صدا کردم و گفتم:«به این حالی کن که برود و بقیه را هم از داخل گمرک بیاورد.»

روحانی شروع کرد با عراقی عربی حرف زدن.دیدم خیلی خوب عربی حرف می زند.حرفهایم را به اسیر عراقی گفت.او هم برگشت رفت به گمرک ،که همه سر جای مان ایستادیم.به پنج دقیقه نکشید که دیدیم حدود سیصد نفر هر کدام یک گونی خالی سفید در دست می آیند به طرف ما.گونی های سفید را به نشانه تسلیم شدن تکان می دادند و می گفتند:«الله اکبر…الدخیل…»

بعضی ها کلت کمری داشتند.همه را خلع سلاح کردیم.فرصت دست دست کردن نبود.به ستون حرکت دادیم که به طرف‌عقبه و یکی از بچه ها را بالا سرشان گذاشتم که ببرد تحویل شان بدهد.حمید هم از خیابان دیگری خودش را به گمرک رسانده بود.حرکت کردیم و می خواستیم از دژبانی رد شویم که از داخل گمرک به طرف ما تیراندازی شد.تیراندازی ها در حدی نبود که ما را زمین گیر کند.در همان حال تیراندازی وارد گمرک شدیم.ساعت حدود ده صبح بود.تعداد ما کم بود اما چند نفر از نیروهای زنجان را آنجا پیدا کردیم؛از جمله آقای اسماعیلی که بعدها جانشین سپاه منطقه زنجان شد.آنجا معاون یکی از گردان ها بود.از خیابان دیگری خودشان را به گمرک رسانده بودند.با همدیگر خوش و بش کردیم.گفتند ما هم اسیر گرفته بودیم، فرستادیم عقب.

در امتداد اروند به طرف سالن های اصلی و بزرگ گمرک رفتیم.حمید اول ستون بود و من هم پشت سرش.بقیه هم به دنبال ما آمدند.حدود سیزده نفر بودیم.درگیر که می شدیم بچه ها پراکنده می شدند و دوباره همدیگررا پیدا می کردیم و چند دقیقه بعد دوباره به هم می رسیدیم.

در حال حرکت به خاکریز عراقی‌ها در امتداد اروند زُل زده بودم که یکهو دیدم ستونی از نیروهای دشمن از خاکریز رد شدند.به حمیدآقا گفتم ،گفت:«برو ببین چه خبر است؟»بدو رفتم و نگاه کردم؛بیست، بیست و پنج نفر از نیروهای دشمن در یک ستون تند و تیز می رفتند که از پشت سر بیایند و ما را دور بزنند.تنها بودم،بچه ها را خبر کردم و درگیر شدیم.چندنفرشان کشته شدند و چندنفر هم اسیر.برای نیروهای عراقی در خرمشهر چنان عرصه راتنگ‌کرده بودیم که راه دیگری نداشتند؛یا باید کشته می شدند یا اسیر.تعدادی هم از اروند رود می گذشتند.آنهایی که شنا بلد بودند فرار می کردند و کسانی هم که بلد نبودند درآب غرق می شدند.دوباره حرکت کردیم.دربین راه دو عراقی دیدیم.صدایشان کردیم‌آمدند‌کنار‌ما‌نشستند.هر‌دو‌پیرمرد‌بودند.آدم‌های جنگنده و درنده ای نبودند.روحانی گروه ما این ها را به حرف کشید،پرسید که از کجا آمده اند و به کجا می روند.گفتند:«ما جیش الشعبی هستیم.»

در این حیص و بیص یکی از اینها بلند شد و به طرف سنگرشان دوید.تعجب کردیم.راه فراری نبود، بنابراین هیچ کدام زود ازکوره در‌نرفتیم.صبر‌کردیم که می خواهد چکار بکند.

رفت وارد سنگر شد، وقتی بیرون آمد،بقچه ای تو دستش بود.دوباره برگشت پیش ما.بقچه را چسبانده بود به سینه اش.بقچه ها را از دستش گرفتم و نگاهش کردم توش غیر از لباس چیز دیگری نبود.

روحانی پرسید:«این ها را می خواهی چکار بکنی؟»

گفت:«لباسهایم است ،حالا که اسیر شده ام لازم می شود، برای روز مباداست!»

بیچاره می ترسید لباس ندهیم.

هوا گرم بود و ما هم تشنه و گرسنه.همگی تشنه بودیم.از شدت تشنگی زبان در دهانم نمی چرخید و از تک و تا افتاده بودیم.در عملیات وقتی به سنگرهای عراقی می رسیدیم معمولا خورد و خوراک پیدا می کردیم؛نان‌های فانتزی تو سنگرهاشان پیدا می شد که زیاد قابل خوردن نبود ولی از شیر خشک ها و کنسرو ماهی و گوشت که بسته بندی شده بودند و امکان مسموم کردنشان نبود می خوردیم.درخرمشهر هنوز چنین فرصتی برایمان مهیا نشده بود.عطش بدجوری اذیت مان می‌کرد.البته من تنها نبودم، همه بچه ها چنین وضعی داشتند.پرس و جو کردیم یکی از رزمنده ها نصف قمقمه آب داشت.در حدی بود که فقط گلویی تر کنیم.قرار شد روحانی آب را بین همه تقسیم کند.به هر نفر به انداره در قمقمه می رسید.اولین نفر هم من بودم.وقتی آب را به دهانم بردم یکی از عراقی ها دهانش را باز کرد و گفت:«ماء…ماء…»

او هم تشنه بود و له له می زد.آب را دادم به حمید آقا گفتم:«من نمی خورم.»

حمیدآقا هم قمقمه را به عراقی داد.او هم گرفت چند جرعه خودش خورد و چند جرعه هم دوستش.آب تمام شد.آب را که خوردند تازه فهمیدند ما چه ایثاری کرده ایم.برادر روحانی هم تفهیم کرد که ما خودمان تشنه بودیم ولی آب را نخوردیم و به شما دادیم.انگار فهمیدند که طرف حسابشان کیست.آنها شهرهای ما را اشغال کرده بودند و حالا به عنوان متجاوز از شهرمان بیرونشان می کردیم.

اما آبی که در نهایت تشنگی خودمان می توانستیم بخوریم و رفع تشنگی بکنیم، نخوردیم و به دشمن دادیم.این ها همگی ناشی از آموزه های مکتب ما بود.این رفتار ما به قدری در این دو نفر تاثیر گذاشت که به حال گریه گفتند:«ما می خواهیم همین جا شیعه بشویم.»

به صورت همدیگر نگاه کردیم و لبخند زدیم.برادر روحانی هم با خوشرویی تمام از پیشنهاد عراقی ها استقبال کرد و گفت:«من هر چه می گویم تکرار کنید.»

کلمه شهادت به شیوه شیعیان را گفت و آنها هم تکرار کردند.حدود ده دقیقه در دل صحنه جنگ در خرمشهر یک صحنه بسیار زیبای معنوی شکل گرفت و کل فضا را برای ما عوض کرد.هیچ کدام فکر نمی کردیم با ایثار نصف قمقمه آب چنین چیزی صورت بگیرد اما حالا که پیش آمده بود همه راضی بودیم.از این دو اسیری که شیعه شده بودند پرسیدم:«نیروهایتان کجا قایم شده اند؟»

گفتند:«داخل سالن ها پر از عراقی است.»

به طرف سالن ها نگاه کردم.جلوی سالن ها دو ردیف خاکریز زده بودند.ازپشت خاکریزی که جلوی سالن ها بود پارچه های سفیدی تکان می خورد به نشانه تسلیم شدن.

اشاره کردم بیایند،کسی نیامد.گفتم این ها که می خواهند خودشان را تسلیم کنند پس چرا نمی آیند؟

احتمال دادم می ترسند.از پشت خاکریز بیرون آمدم و به طرف عراقی هایی که می خواستند تسلیم شوند حرکت کردم.کف گمرک آسفالت بود و جلوی خاکریز سیم خاردارهای حلقوی کشیده بودند.از وسط دو خاکریز و سیم خاردارها می رفتم که عراقی ها را وادار به تسلیم بکنم.در بین راه یک دفعه به طرفم تیراندازی شد.تیراندازی از سمت آنهایی بود که پارچه های سفید تکان می دادند و می خواستند خودشان را تسلیم بکنند.حالا دیگر از پارچه های سفید خبری نبود. اسلحه به دست گرفته بودند و شلیک می کردند.فهمیدم که اینها می خواهند کلک بزنند.

جلدی برگشتم. غلت زدم افتادم کنار خاکریز.در این حال که از سیم‌خاردار رد می شدم پایم گیر کرد به سیم خاردار.هر چه تقلا کردم نتوانستم پایم را از سیم خاردار رها کنم.بچه های خودمان متوجه شدند‌که‌گیر افتاده ام.

جعفر کرمی[۲] تند و تیز به کمکم آمد و پایم را از سیم خاردار جدا کرد و برگشتیم پشت خاکریز.حمید پرسید:«پس تو چرا این جوری می‌کنی؟»

گفتم:«خُب نیامدند. آنها می خواستند تسلیم بشوند ،من رفتم بیاورم ،نیامدند.»

حمیدآقا رو به روحانی رزمنده گفت:«با بلندگو به این ها بگو یک ربع فرصت دارند که خودشان را تسلیم کنند بعد از این سالن ها را منفجر می کنیم!»

با خودم پرسیدم:«با چی منفجر می کنیم؟»

ما هیچ چیز برای انفجار سالن ها نداشتیم ولی در آن شرایط برخورد حمید آقا از موضع قدرت، ترس را ریخت تو دل عراقی ها.

خدا خدا می کردیم که بیایند تسلیم شوند و الا چیزی برای انفجار سالن ها نداشتیم.پنج دقیقه گدشت خبری از عراقی ها نشد.ته دلم شور می زد.روحانی هم دقیقه به دقیقه اعلام می کرد ۱۰ دقیقه ماند…۸ دقیقه…

دقیقه هفتم بود که یک لحظه در سالن ها بازشد و جمعیت بسیار زیادی بیرون ریختند؛شاید چیزی حدود سه هزار نفر.از دیدن ان همه جمعیت دهانم باز مانده بود.گفتم:«خدایا این به غیر از لطف و عنایت شما نمی تواند چیز دیگری باشد!»

این یکی از زیباترین صحنه های بیت المقدس بود.ما هم ده دوازده نفر بودیم.بقیه نیروها هم پراکنده بودند.هر چند نفر در یک خانه و یا خیابانی درگیر بودند و عمده نیروها هم رفته بودند به سمت مسجد جامع شهر.حدود سه هزار نفر یک جا بیرون آمدند.همگی شعار می دادند:«الله اکبر!»

زیرپوش سفید به تن داشتند و گونی سفید در دست.همه شان گونی سفید در دست گرفته بودند.نظامی بودند گروهان به گروهان و به ردیف نشستند روی زمین.

حالا مانده بودیم این همه اسیر را کی به عقب ببرد.اما این ها دیگر اسیر‌شده بودند و‌کاری‌از‌دست شان‌برنمی آمد.راه را نشان دادیم ،گفتیم که بروید برسید به جاده اهواز- خرمشهر و بعد هم مستقیم به راه تان ادامه دهید.

پیاده راه افتادند.ستون بسیار عظیمی بود.شعار می‌دادند و می خواستند زنده بمانند.فقط توانستیم دو نفر همراهشان بفرستیم تا ببرند تحویل دهند.حوالی ساعت یک ظهر بود‌که این ها را فرستادیم عقب.حالا‌در‌جایی‌که چیزی نمانده بود به نهر عرایض برسیم ،ده نفر بیشتر نمانده بودیم.

گمرک را تصرف کردیم.تصرف گمرک پایان عملیات فتح خرمشهر بود.دیگر خرمشهر در دست ما بود.سقوط گمرک و به اسارت درآمدن حدود سه هزار نفر از دشمن به صورت یک جا شور وشعف را به اردوگاه نیروهای اسلام آورد. هرچند شهر به طور‌کامل‌پاکسازی نشده‌بود‌و پاکسازی خانه ها و بعضی مراکزتا دو سه روز بعد هم ادامه داشت.عراقی ها می آمدند و تسلیم می شدند ولی این ها اهمیتی نداشت عمده کارها تمام شده بود.

کنار شط زیر واگن قطار‌سنگر عراقی ها بود.همین سنگر شد مقر موقت ما.هوا بسیار گرم بود و ما هم تشنه.از صبح یک قطره آب نخورده بودیم.همه جا چشمم به دنبال آب بود.در سایه واگن نشستم.

وقتی نشستم تازه فهمیدم چقدر خسته ام.درگیری ها تا حدودی فروکش کرده بود.کنارم پتویی روی زمین افتاده بود وسوسه ام کرد کمی دراز بکشم.دست به پتو زدم نرم بود مثل بالش.ساعت یک و پانزده دقیقه ظهر بود.سرم را گذاشتم روی پتو و زیر تیغ آفتاب سوم خرداد خرمشهر دراز کشیدم.بی خیال دشمن و تیر و ترکش.از شدت خستگی و تشنگی بی حال شده بودم.بسطامیان هم آمد کنارم دراز کشید.

حدود ۵ دقیقه خوابیدیم.یک لحظه حس کردم پتوی زیر سرم آرام آرام بالا و پایین می رود؛مثل اینکه کسی نفس می کشد.شک برم داشت از جایم بلند شدم نشستم پتو را کنار زدم.سرباز عراقی زیرپتو پنهان شده بود.یک چشمش باز بود و یک چشمش بسته.سرم را گذاشته بودم روی شکم عراقی.مواظب نفس کشیدنش بود.لو رفت.شاید هیچ وقت فکر نمی‌کرد که یک‌ایرانی بیاید و‌سرش را بگذارد روی شکم او و این گونه لو برود.به تته پته افتاده بود.تا اسیرش کردیم و فرستادیم رفت عقب.از سوراخ سنبه ها عراقی ها را همین طور بیرون می کشیدیم.

هنوز از فکر و خیال اسیر عراقی بیرون نیامده بودم که سر و کله بالگردهای دشمن بالای سرمان پیدا شد که در آسمان خرمشهر جولان می دادند.دو سه تا موشک به نزدیکی های ما زد و چند نفر هم تلفات گرفت.دوباره چرخی در آسمان زد وبرگشت پشت به ما ایستاد.چون همیشه از عقب موشک هایش را رها می کرد فهمیدم می خواهد موشک بزند.

گفتم:«مصطفی الان می زند.»

مصطفی آرپی جی را برداشت و دوید بالای خاکریز و بلافاصله هم شلیک کرد.موشکی که از آرپی جی مصطفی شلیک کرد، رفت درست جایی خورد که موشک از آنجا بیرون می زد.با اصابت گلوله آرپی جی بالگرد با کله به داخل اروند سقوط کرد.[۳]همه با هم تکبیر گفتیم وبا نگاه های تحسین برانگیز مصطفی را نگاه می کردیم.مصطفی حمیدی اگر در عملیات بیت المقدس ده تا آرپی جی شلیک کرده هرده تا به اهداف مهم و کلیدی خورده است.تا به حال کسی از کارهای منحصر به فرد او حرفی نزده خودش هم جایی بازگو نمی کند.

ساعت یک ربع به دو بعدظهر سر و صدا بلند شد که تانکر آب آورده اند.جای دست دست کردن نبود.همه رفته بودند آب بخورند.من هم بدو رفتم کنار تانکر، آب خوردم و حالم بهتر شد.کسی کاری به کار ما نداشت و با اینکه در خرمشهر بودیم و تقریباً حضور نیروهای ما پر رنگ شده بود اما نمی دانستیم که خرمشهر به طور کامل آزاد شده فکر می کردیم خسته شده ایم و دیگر توان ادامه کار را نداریم.

یک خودروی تبلیغاتی آمده بود توی خرمشهر، اولین صدایی که از بلندگوی ماشین پخش شد، مارش عملیات بود.یک لحظه مارش قطع شد و خبر ساعت دو بعدظهر اعلام کرد:«خرمشهر آزادشد!»

از خوشحالی پر درآورده بودیم و به همدیگر تبریک می گفتیم.انگار خرمشهر را خودمان آزاد نکرده بودیم.تازه فهمیدیم که آزاد شده است.

بعد از سوم خرداد دو شب دیگر در خرمشهر ماندیم.از صبح چهارم خرداد توپخانه دشمن خرمشهر را به شدت زیر آتش گرفت.دوباره هواپیماهایش بمباران کردند.بعد هم بالگردهایش آمدند، شهر را زیر موشک گرفتند.پدافند درست وحسابی نداشتیم و بالگردها به راحتی موشک هایشان را می زدند.ازروز دوم همراه یکی از بچه ها با موتور در شهر این طرف ، آن طرف می رفتیم.گاهی گلوله های توپ پا به پای ما منفجر می شدند.وقتی در جاده ساحلی اروند حرکت می کردیم نیروهای دشمن با تیربار به ما شلیک کردند.با موتور دنبال نیروهای گردان مان بودم که در شهر پراکنده شده بودند.خوشبختانه جمع کردیم وآمدیم در نزدیک دو طبقه ها مستقر شدیم.فرصت نشد به مسجد جامع بروم.

آزادی خرمشهر تثبیت شد.خرمشهر به شهر ویران شده می ماند.عراقی ها هم موقع تصرف با توپ و خمپاره به جان شهر افتاده بودند و هم پس از تصرف با لودر و بولدوزر خانه ها را ویران کرده و خاکریز زده بودند.حالا هم که ما شهر را فتح کرده بودیم دشمن باز هم از ریختن گلوله های توپ و خمپاره دریغ نمی کرد.می توانم بگویم خرمشهر به هنگام آزادسازی توسط رزمندگان اسلام یک شهر مخروبه بود.حتی مسجد جامع شهر نیز ازآسیب گلوله های دشمن در امان نمانده و نصف گنبدش فرو ریخته بود.با دیدن خرمشهر دل ها به درد می آمد.دشمن چه هاکه با خرمشهر نکرده بود.بر در و دیوار شهر شعارهای عربی به طرفداری از صدام و حزب بعث نوشته شده بود.

در عملیات بیت المقدس حدود نوزده هزار نفر از دشمن متجاوز اسیر گرفتیم.علاوه براین با تجهیزات و امکانات نظامی بر جای مانده از عراقی ها می شد چندین لشکر را مجهز کرد.انبارها پرازسلاح های نیمه سنگین و سنگین. بعضی مواقع با دیدن آن همه امکانات وحشت می‌کردیم.خودروهای پر از سلاح کامیون ها،تفنگ ۱۰۶‌و جیپ های فرماندهی همان طور مانده بودند.

با تدبیر‌فرماندهان بیشتر یگان های سپاه با تجهیزات و مهمات برجای مانده‌از‌دشمن‌در‌خرمشهر‌تجهیز شدند.امکانات و استعدادشان بالارفت و تیپ های سپاه بعد از عملیات بیت المقدس جان گرفتند و در عملیات محرم[۴]به لشکر تبدیل شدند و دست و بالشان از لحاظ تجهیزات باز شد.ساحل اروند خود عالم دیگری داشت.آنهایی که از اروند موفق به فرار شده بودند، هر چه داشتند و نداشتند روی زمین گذاشته و به آب زده بودند؛کلاه آهنی، اسلحه ،لباس نظامی، پوتین و…فقط جانشان را برداشته و فرار کرده بودند.نیروی تازه نفس آمد و خرمشهر را سپردیم دست آنها.خستگی جان و تن همه بچه ها را در هم پیچیده بود ولی پیام امام به مناسبت آزادسازی خرمشهر خستگی‌را‌ ازتن‌همه‌رزمنده‌هابیرون‌کرد.

امام درست ۲۴ ساعت بعد از آزادی خرمشهر در پیام خود فرمودند:«خرمشهر را خدا آزادکرد.»واقعا هم این گونه بود.در تمام مراحل عملیات دست خدا را در موفقیت هایمان می دیدیم.این جمله امام تفسیر آیه شریفه «یدالله فوق ایدیهم» است.همه رزمنده ها از اینکه توانسته بودیم قلب امام ومردم را شاد کنیم خوشحال بودیم.

راوی:سردار محمدتقی اصانلو فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا

[۱]-این تانک تا مدت ها همان جا مانده بود متاسفانه بعدها برداشتند.

۲۶-جعفر کرمی اهل زنجان از ناحیه دو چشم جانباز است و با وجود ۷۰ درصد جانبازی در دانشگاه زنجان مشغول تدریس می باشد.

[۳]-از این صحنه فیلمبرداری شده و تلویزیون بعضی مواقع نشان می دهد.رزمنده ای با موهای فرفری چفیه دور گردن انداخته و با آرپی جی شلیک می کندو بالگرئ هم سقوط می کند.در فیلم چهره مصطفی چندان نمایان نیست.

[۴] -عملیات محرم در تاریخ ۶۱٫۸٫۱۰ در ارتفاع مرزی حمرین با رمز یا زینب(س) انجام گرفت.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code