حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

شنبه, ۱۲ آذر , ۱۴۰۱ ساعت تعداد کل نوشته ها : 5988 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 362×
پرستاری در جنگ تقدیرم شد
0

نوجوان بودم و سال سوم دبیرستان را میخواندم. اوضاع کشور نا آرام بود. انقلاب تازه پیروز شده و هنوز همۀ کارها سامان پیدا نکرده بود. یکروز پدرم به خانه آمد و گفت: «تو مسجد اعلام کردن که کادر بیمارستان تحصّن کردن و دیگه کار نمیکنن. مردم بیچاره هم موندن همون جور سرگردون و بدون کمک. […]

پ
پ

نوجوان بودم و سال سوم دبیرستان را میخواندم. اوضاع کشور نا آرام بود. انقلاب تازه پیروز شده و هنوز همۀ کارها سامان پیدا نکرده بود. یکروز پدرم به خانه آمد و گفت: «تو مسجد اعلام کردن که کادر بیمارستان تحصّن کردن و دیگه کار نمیکنن. مردم بیچاره هم موندن همون جور سرگردون و بدون کمک. از مردم عادی خواستن که اگه میتونن به بیمارستانها کمک کنن.»
من و خواهر بزرگترم توی خانه از بقیه زبر و زرنگتر بودیم و دلمان میخواست هر لحظه به انقلاب کمک کنیم. وقتی شنیدیم شرایط نامناسب است، سریع آماده شدیم و با هم به بیمارستان «شفیعیه»  رفتیم. به آنجا که رسیدیم، دیدیم غیر از ما افراد دیگری هم برای کمک جمع شده اند. وقتی به بخش های مختلف سر زدیم، حالمان گرفته شد، روی تختها و زمین پر از بیمارانی بود که ناله میکردند و وضعیت مناسبی نداشتند. آنجا بود که برای اولین بار، با فضای بیمارستان و کار پرستاری آشنا شدیم.

هرچند چیزی از کار درمانی نمی دانستیم، آماده شدیم و با همان تعداد کمی که مشغول کار بودند، همراهی کردیم. من برای اولین بار بود که آمپول زدن به داخل رگ را میدیدم، یکی از بهیارها این کار را کرد. همینکه خون بیمار داخل سرنگ شد، فکر کردم به کارش وارد نیست و اشتباهی تزریق کرده. شوکه شدم و دیگر حال خودم را نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم، همه دورم جمع شده بودند.
رفته رفته با کارهای درمانی آشنا شدیم و چند ماهی آنجا مشغول بودیم. اگر کوچکترین کاری از دستمان برمی آمد، کوتاهی نمیکردیم.
با همۀ اینها، به خاطر فضایی که قبل از انقلاب بر شغل پرستاری حاکم بود، من اصلاً فکرش را هم نمیکردم که روزی سَمت این حرفه بروم. یکروز بعد از مدرسه، یکی از دوستان صمیمی ام، که اوضاع مالی خوبی هم نداشت، پیشنهاد داد که با هم به مدرسۀ بهیاری برویم و شرایط پذیرش را جویا شویم؛ تا هم کاری یاد بگیریم و هم درآمدی کسب کنیم.
وقتی با هم به مدرسۀ بهیاری رفتیم. مسئولی را دیدم که هنوز حجاب کاملی نداشت، دوستم را ملامت کردم.
 – دختر تو عقلت کجاست؟ واقعاً میخوای تو این شرایط کار کنی؟
آن روز دوستم را از تصمیمش منصرف کردم .
اوایل پیروزی انقلاب، بعد از تشکیل بسیج بیست میلیونی، جهت آموزش کمکهای اولیه، یک گروه به عنوان نیروی بسیج به تهران اعزام شدیم. همان جا آموزش کمکهای اولیه را گذراندم. از طرفی، تعدادی از زخمی های جنگ را به بیمارستان ۵۳۰ ارتش می آوردند. دیگر با جان آدم ها سر و کار داشتم. نیروهای پرستاری قدیمی هم به چشم کسانی به ما نگاه می کردند که آمده اند جای آنها را بگیرند. به همین خاطر، برخورد خوبی با ما نداشتند.
بعد از گرفتن دیپلم، که همزمان با انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاه ها همراه بود، تصمیم گرفتم برای ادامۀ تحصیل به آموزشگاه بهیاری بروم. با تجربه ای که از بیمارستان به دست آورده بودم، میتوانستم در کادر درمانی و پرستاری که تأثیر چندانی از انقلاب نگرفته بودند، تحوّل ایجاد کنم. برای همین، با تعدادی از بچه های آموزشگاه، انجمن اسلامی تشکیل دادیم. در مرحلۀ اول، لباس یونیفرم کارآموزها را که هنوز شکل غیر اسلامی داشت، تغییر دادیم. سپس کتابخانۀ کوچکی راه انداختیم و سعی کردیم مجلات و کتاب های انقلابی را به دست کادر پرستاری برسانیم. همچنین در مناسبت های مختلف، ویژه برنامه هایی ترتیب می دادیم و اهدافمان را پیش می بردیم.
سال ۶۱، از طرف سازمان بهداری، به آموزشگاه ما اطلاع دادند که تعدادی نیروی درمانی به مناطق جنگی اعزام خواهند کرد. من و دوستانم با شنیدن این خبر، ذوق زده شدیم. سر از پا نشناخته و فوری اعلام آمادگی کردیم. به همراه تعدادی از مربیان آموزشگاه، با یک مینی بوس، راهی سازمان مرکزی بهداری تهران شدیم. در کمال تعجب، آنجا مربیان برای رفتن به مناطق جنگی، ابراز نارضایتی کردند و دوباره ما را به زنجان برگرداندند. حسابی توی ذوقمان خورد، اما کوتاه نیامدیم.
 بالأخره پیگیری هایمان نتیجه داد و در تابستان سال ۶۱، با تعدادی از کارآموزان بهیاری، عازم مناطق جنگی جنوب شدیم. نزدیک ظهر به فرودگاه اهواز رسیدیم؛ هوای خرماپزان جنوب، داغ و نفس گیر بود. از همان لحظۀ ورود، دنبال سایه می گشتیم تا پناه بگیریم. آنجا ما را سوار مینیبوس ها کردند و به شهر آبادان بردند. به دو گروه تقسیم شدیم و در بیمارستان شهید بهشتی کارمان را شروع کردیم.
بعدها در بیمارستان «حکیم هیدجی»  استخدام شدم و آنجا هم به فعالیت های انقلابی ام ادامه دادم.
حالا که به آن روزها فکر میکنم، میبینم توانستیم به چیزی که می خواستیم برسیم. هرچند زمان زیادی ازمان گرفت. ولی حرکتمان رو به جلو بود و گاهی فکر میکنم، کار پرستاری توی تقدیرم بوده است.  

راوی: ناهید شکری
نویسنده: معصومه اکبری

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.