پدرم داماد آسمان شد

شهر را آذین بسته اند
نمی خواهی عبور کنی؟
راهی به وسعت نگاهت تو را میخواند
گوارا ترین پدر
دعوت راه را لبیک نمیگویی؟
همت بلندت کوه را شرمسار میکند ،
گامهای رنگینت
بهار می آفریند
نمیخواهی عبور کنی؟
عبور کن
کاسه ی آب و گل مریم در دستهایم خشکید،
لبهایم غبار گرفته اند
نمی خواهی عبور کنی؟
شهر به امید عبورت سبز پوشیده است
کوچه ها گل می دهند ،
عبور کن…
مادرم لباس عروسی اش را پوشیده ست ،
برایت حجله بسته اند ،
نمی خواهی عبور کنی؟
آه این انتظار سرد طولانی
جان کندنی مداوم است .
من به همکلاسی هایم قول داده ام تو را به آنها نشان دهم ،
یادت هست در آخرین رفتنت قول دادی برایم کفش بیاوری ،
من با پای برهنه آمده ام
بیا پدر ،
میخواهم کفش نو بپوشم ،
دلت برای پاهایم نمی سوزد.
عبور کن ستاره ی سهیل شهر ،
میگویند امشب عروسی خوبان است
تمام دامادها امدند
تو نمی آیی؟
سیب ها بیقراری میکنند
دستهای تو را میخواهند و
نگاه عاشقانه ی مادر…
شهر سکوت کرد ،
مردمی از دور می آیند ،
دسته گل مادرم پژمرد
پاهای من تاول زد
تو روی دست مردمی
عبور میکنی ولی دستهایت نیست
نگاه میکنی ولی چشم هایت نیست
صدای استخوان می اید
بیزارم از این تابوت خسته ی خالی
قامت رعنایت کو ،
من این عبور را قبول ندارم
پدر…
من چشم میبندم دوباره بیا
ولی با پاهای خودت…
روی دستهای مردم
خیلی از من دوری
پایین تر بیا
بگو استخوانهایت بغلم کنند…
شهر عزا دار است.
پدرم داماد آسمان شد
من کفش ندارم….

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code