پاره های تن روی کانال

صبح روز عملیات کربلای چهار، وقتی از ام الرصاص برگشتیم. پس از استراحتی کوتاه برای دیدن دوستانم از سوله خارج شدم.
ابوالفضل خدامرادی بیرون سنگر بود. از او سراغ بچه های گروهان آبی – خاکی را گرفتم. دورتر به چند کانال اشاره کرد و گفت: ” بنده خداها دیشب از موقعی که شما رفتید، داخل کانال ها منتظر فرمان حرکتند.”
به طرف کانال ها رفتم. نیروهای زیادی در کانال های اطراف متمرکز شده بودند.
به کانال اول نیروهای گردان خودمان رسیدم. بعد از سلام سراغ مرتضی و تقی را گرفتم. آنها در آن کانال نبودند. به طرف کانال دوم حرکت کردم. هر دو را در آن کانال پیدا کردم.
داخل کانال تا چشمش به من افتاد گفت:” خوش گلدین قهرمان!” وقتی همدیگر را در آغوش گرفتیم، او سراغ علیرضا را گرفت: ” پس علیرضا کو؟” مانده بودم چه جوابی بدهم. حرفی برای گفتن نداشتم. حالم گرفته شد و اشکم در آمد. بغض مرتضی هم شکست. …
… وقتی آرام شدیم،  مرتضی گفت: ” آ سید، تعریف کن ببینیم دیشب چی شد.”  من پای مجروحم را دراز کردم و نشستم کنار تقی و نعمت و شروع کردم به تعریف آنچه دیشب اتفاق افتاده بود.
داشتم لحظه تیر خوردن حسن پام را توضیح می دادم که یک گلوله خمپاره ۱۲۰ افتاد روی کانال و با صدای مهیبی منفجر شد. من سریع پایم را جمع کردم، که در این لحظه ترکش بزرگی درست افتاد جایی که پایم را دراز کرده بودم!
چند دست و پای قطع شده هم افتاد کنار ما. رنگ همه ما پریده بود!
سراسیمه به بالای کانال آمدیم. صحنه دلخراشی بود. گلوله خمپاره افتاده بود کنار پنج نفر از بچه های اصفهان، ترکش خمپاره بدن آنها را تکه تکه کرده بود. یکی دست نداشت، یکی پا، یکی نه دست داشت و نه پا، یکی سر نداشت، یکی هم که پیشانی بند یاحسین مظلوم را بر سر داشت، از وسط نصف شده بود!
شهادت بچه ها تلخ بود، اما با دیدن آن صحنه ها مصصم تر می شدیم. بعد از دقایقی، تویوتایی آمد تا جنازه ها را ببرد. نعمت رضایی که پردل و جرئت تر از همه ما بود، جنازه ها را جمع و جور می کرد و پشت وانت می گذاشت. هرجنازه ای را که می گذاشت روی تویوتا، می گفت: ” این دست مال این پیکره … این پا مال این یکیه … این سر از این پیکر جدا شده …” تویوتا پیکر شهدا را با خود برد، من هم راه افتادم سمت سوله.

 

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code