همای شهادت


شهید بهمن مصائبی در تاریخ ۲۲ بهمن ۱۳۶۲در روستای مزید آباد شهرستان خدابنده زنجان و در یک خانواده مذهبی چشم به جهان گشود. پدرش حاج باب الله نام او را به یمن یوم الله بیست و دو بهمن، بهمن نهاد.وی دارای چهار خواهر و شش برادر بود.
او دوران کودکی را در زادگاهش، روستای مزید آباد گذراند و تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در همین روستا و دوره دبیرستان خود را در شهر قیدار سپری کرد.او در تمام مقاطع در زمره ی شاگردان ممتاز بود.


پس از اتمام دبیرستان و شرکت در آزمون ورودی دانشگاه ها در دانشگاه تربیت معلم قبول شد ولی او عاقبت به خیری خود را در جای دیگری جستجو می کرد بنابراین در آزمون داخلی دانشگاه امام حسین علیه السلام شرکت نمود و در رشته ی مدیریت دفاعی دانشکده پیاده علوم و فنون این دانشگاه قبول شد. او همزمان با تحصیل در رشته مدیریت دفاعی، در دانشگاه پیام نور نیز در رشته  مدیریت بازرگانی قبول شد و پس از چند سال در هر دو رشته مذکور موفق به اخذ مدرک کارشناسی خود گردید.

پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه امام حسین علیه السلام به صورت داوطلبی در یگان ویژه صابرین نزسا مشغول به کار شد و پس از گذراندن دوره ی طاقت فرسای صابرین(تربیت نیروی مخصوص) در گردان هوایی این یگان مشغول به خدمت گردید و پس از گذراندن دوره های مختلف پروازی از جمله پاراگلایدر، پاراموتور و جایروکوپتر مدرک خلبانی خود را از سازمان هواپیمایی کشور دریافت نمود. پس از آن تحصیلات تکمیلی خود را در دانشگاه امام حسین علیه السلام و در رشته اطلاعات استراتژیک ادامه داد .
شهید زنده یاد اقدام به مجاهدت های فراوان  درمناطق شمالغرب، جنوب شرق و همچنین کشور سوریه به عنوان مستشار نظامی و مدافع حرم نمود و نهایتا درتاریخ ۱۱ آذر ۱۳۹۵ در منطقه سیستان و بلوچستان در حین انجام ماموریت گشت و شناسایی با جایروکوپتر به درجه رفیع شهادت نائل گردید و در گلزارشهدای روستای مزید آباد در کنار مزار برادر پاسدارش جعفر مصائبی آرام گرفت.

شهید والا مقام نه تنها در میدان های مجاهدت ستاره ی درخشانی بود بلکه در عرصه ی جهاد اکبر و تزکیه نفسانی در زمره ی افراد زبانزد بود. وی دارای سجایای اخلاقی فراوان من جمله مهربانی و ایثار با خانواده ی خود بود. حسن رابطه و محبت وی نسبت به خانواده و ارحام خود زبانزد عامه بود.
شهید بهمن مصائبی در ۸ مهر ۱۳۸۹ با تأسی به سنت رسول اکرم صلوات الله علیه اقدام به تشکیل خانواده نمود و از وی سه فرزند دختر خردسال به نام های زینب (سه ساله) زهرا(دو ساله) ضحی(شش ماهه) به یادگار مانده است.

بهمن مصائبی به روایت همسر

بهمن عزیزم بسیار خوش اخلاق بود. رمز شهادتش اخلاق زیبایش بود. در ارتباط با بچه ها بسیار صبور و پرانرژی بود. و در مقابل کج خلقی های زینب و زهرا آنقدر صبوری به خرج میداد که آرام می شدند.

بعد از عقدمان پرسیدم : آقا بهمن لحظه جاری شدن خطبه عقد چه آرزویی کردید؟ لبخند زد و پاسخ داد: شهادت، و بعد گفت: شما چطور: من که حسابی از این اشتراک آرزو جا خورده بودم پاسخ دادم: خدای من!! منم دقیقا همین آرزو را کردم. از همان لحظه فهمیدیم که عاشقانه ی زندگی ما با شهادت گره خورده.

‍ ‍ بعد از عقدمان(تاریخ ۸۹/۷/۸) نوبت خرید حلقه ازدواج شد. قیمت برایمان مهم نبود چون هر دو خانواده توان خرید گرانترین حلقه ها را داشتند، من یک حلقه نقره رینگ ساده برا خودم خریده بودم که در دانشگاه دستم می انداختم که همه بدانند ازدواج کردم وقتی بهمنم حلقه را دید گفت خیلی ساده و زیباست، منم جفت همین رو میخرم. و به همین سادگی حلقه های ازدواجمان را خریدیم. حلقه من ۹ هزار تومان شد و حلقه بهمنم ۱۳ هزار تومان شد. حلقه ازدواج با این قیمت کم و تو این دوره زمونه تعجب همه را برمی انگیخت ولی ما هر دو با افتخار به همه میگفتیم که حلقه ارزان خریدیم چون ارزش زندگی به حلقه گرانبها نیست بلکه باید عشقتان از جنس جواهر باشد. با اینکه آقا بهمن طلاهای زیادی برایم هدیه خرید ولی حلقه ام از همه برایم عزیزتر بود و هست. بهمن عزیزم عاشق ساده زیستی بود و این اعتقاد خود را به زیباترین شکل در زندگیمان پیاده می کرد.

آقا بهمن همیشه بر نماز اول وقت تکیه داشت و هر وقت در مسیرهای بین شهری و یا مسافرت بودیم و وقت نماز میشد بیقرار میشد و تمام سعی خود را میکرد که به اولین نمازخانه برسیم و بعد از خواندن نماز میگفت: آخیش چقدر سبک شدیم، آدم وقتی نمازشو میخونه خییییییلی سبک و آروم میشه.

کار سنگین محل کار و امورات خارج منزل که ریز و درشت همگی را بر عهده داشت باعث نمیشد که از کمک در امور منزل دست بکشد. وقتی از سر کار برمیگشت و از در منزل وارد خانه میشد نشاط و طراوت و انرژی مثبت را وارد منزل میکرد و با وجود خستگی فراوان به هیچ وجه خستگی را به زبان نمی آورد و در کارهای خانه با رویی گشاده و لبخند به لب کمک میکرد و وقتی میگفتم فلان خرید یا کار منزل را عقب بیاندازیم شما خسته ای میگفت: مگر چکار کردم که خسته باشم، وقتی خنده رضایت شما را میبینم تمام خستگیهایم در میرود. وقتی کنارم بود دیگر به کمک کسی نیاز نداشتم. در همه جهات یارو یاورمان بود. بی منت و از ته دل و به بهترین نحو کاری را که بر عهده میگرفت انجام میداد.

روز عروسیمون بود. وارد سالن مراسم شدیم و آقا بهمن بعد از احوالپرسی با میهمانها رفت گوشه ای و شروع کرد به نماز خوندن. همه نگاش میکردن. بعدها پرسیدم: چه نمازی خوندی؟ پاسخ داد: دو رکعت نماز شکر بجا آوردمحتی روز بعد از عروسیمون هم رفت و تو نماز جمعه شرکت کرد
حتی تو پر هیاهوترین لحظات زندگی از یاد و شکر خدای مهربون غافل نمیشد این کارهای بهمن عزیزم به من آرامش خاصی میداد و منو مطمئن میکرد که تو انتخاب شریک زندگیم اشتباه نکردم.

همن عزیزم همیشه زینب و زهرا خانم رو با هم بغل میکرد، من ناراحت میشدم و میگفتم: بهمن جان با هم بغلشون نکن کمرت درد میگیره، میگفت: اشکال نداره، این طفلی ها منو خیییییلی کم میبینن باید کمبود محبتشونو جبران کنم. تا میرسید خونه برا بعدظهرمون برنامه گردش میریخت و میرفتیم پارک و مهمانی و حسابی بهمون خوش می گذشت. ماموریت زیاد میرفت ولی وقتی پیشمون بود چنان جبران میکرد که زندگیمون سرشار از عشق و شادی و محبت میشد.

یکی از ویژگی های بسیار شاخص آقا بهمن علاقه وافر ایشون به مطالعه و کارهای علمی بود. از کمترین فرصتها برای مطالعه و بررسی اوضاع سیاسی منطقه و سایر ممالک استفاده میکردند حتی خیلی از ساعات شب رو به مطالعه اختصاص میدادند و همین تلاشها باعث شده بود که قدرت تحلیل سیاسی بالایی داشته باشن و به روشنگری ما و خانواده و دوستاشون میپرداختند با تلاش بسیار و علارقم مشکلات زیادی که سر راهشون قرار میگرفت موفق شدند برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد وارد دانشگاه جامع امام حسین (ع) تهران بشن و از تحصیل در این دانشگاه بسیار لذت میبردند و موفق به نگارش مقالاتی شدند و در نهایت قبل از دریافت مدرک فارغ التحصیلیشون به فیض شهادت نائل شدند، و چند وقت پیش طی مراسم باشکوهی مدرک آقا بهمن رو به بنده هدیه دادند.
شهید بهمن عزیز دانش پژوهی آگاه و با بصیرت بود و در تمام طول مدت زندگی دست از بصیرت افزایی بر نداشت.

آقا بهمن به طور خاصی خوش اخلاق بودن و هرگز ندیدم و یا از کسی از آشنایان و دوستان نشنیدم که ایشون با کلام و رفتارشون باعث رنجش کسی شده باشن. لبخند، میهمان همیشگی لبهایش بود. در مسائل پرتنش زندگی  آرام و صبور عمل میکرد. سختی کارها را به جانش میخرید ولی هرگز راضی به زحمت عزیزانش نمیشد. در مواجهه با مشکلاتی که همه میگفتند چاره ای ندارد، یا راه حلی می یافت و یا راهی نو میساخت و مسیر رسیدن به هدف را ادامه میداد. بسیار سخت کوش و خستگی ناپذیر بود. هرگز کلمه خسته ام را از زبان مهربانش نشنیدم. از کلمات مثبت در کلامش استفاده میکرد. در مواجهه با رفتارهایش همیشه در قلبم میگفتم خدایا بهمنم که اینقدر مهربان است پس ببین تو چقدر مهربانی!! اخلاق زیبایش زبانزد همه بود. هم وقتی بود و هم اکنون که در برم نیست هر چه میگشتمو میگردم نظیرش را نمی یابم مگر در شهدا. آری شهدا اینگونه اند، مهربان نسبت به همه.

بهمن مصائبی در تعقیبات نماز، توصیه عارف وارسته مرحوم نخودکی اصفهانی به حضرت امام(ره) را عمل میکرد، داستان به این شرح است که حضرت امام در دوران جوانی روزی خدمت مرحوم نخودکی در حرم امام رضا(ع) می رسند و طلب علم کیمیا می کنند. آن عارف وارسته می فرمایند: مطلبی یاد می دهم که از علم کیمیا بهتر است و آن این است که بعد از نماز:
 ۱-  آیات مبارک آیت الکرسی تا والله سمیع علیم
۲- ذکر تسبیحات حضرت زهرا(س)
۳-سه مرتبه خواندن سوره قل هوالله احد
۴- سه بار صلوات بر محمد و آل محمد
۵- سه بار آیه ۲و۳ سوره مبارکه طلاق( و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بالغ امرهی قد جعل الله لکل شی قدرا)   را بخواند.
آقا بهمن بر این ذکر مداومت داشتند و به دوستان و عزیزانشان مداومت بر این ذکر را توصیه میکردند و میگفتند: عجب دارم از افرادی که گرفتارند و این عبادت را برای گشایش امورشان انجام نمیدهند.

‍ آقا بهمن عزیز بسیار خانواده دوست بود و با اینکه از نظر شغلی در موقعیت حساس و پر خطر و سختی قرار داشت ولی هیچگاه این استرسها را به محیط منزل انتقال نمیداد در طول ماموریتها از هر فرصتی حتی بسیار اندک برای احوالپرسی ما استفاده میکرد. این توجه به اندازه ای بود که تعجب خیلی از دوستانشان را هم برمی انگیخت. اکثرا بعد پروازهایشان تماس میگرفت و  میگفت خیالت راحت همه چیز خوبه و منم حالم خوبه خوبه همیشه میگفت: هیچ ملالی نیست جز دوری شما. حتی وقتی سوریه بود میگفت : ما تو هتلیم جامون گرم و نرمه. که بعدها فهمیدم که زیر آتیش دشمن یک لحظه استراحت نداشتن و برا تماس گرفتن با ما مسیر پر خطری رو طی میکردن ولی برای آرام بخشیدن به ما این مسیرو عاشقانه طی میکردن. هیچگاه نظامی بودن ایشون در ابراز محبتشان و زندگی آرام و زیبای ما خللی ایجاد نکرد. آقا بهمن توجه به خانواده رو در صدر امورشون قرار میدادن و در عین حال وظایف کاریشون رو هم با علاقه و جدیت دنبال میکردن. پر تلاش و خستگی ناپذیر در تمام جنبه ها و مظهر یک مرد واقعی بودن.
مدیریت عالی ایشون در امور خانواده و کار از ویژگیهای خاص آقا بهمن بود.
آری برای زیبا زیستن باید الگو داشت و شهدا الگوهای بی نظیری هستند از زندگیشان می توان درسهای بزرگی آموخت.
آقا بهمن علاقه ی شدیدی به درس خواندن داشت و سرعت پیشرفت علمی و تحصیلی ایشون بالاتر از قوانین و مقررات محل کارش بود. به خاطر همین مجبور میشد علی رغم میل باطنیش سرعت پیشرفت تحصیلیش رو کمی کند کنه و از این مسئله هم بنده و هم خودش بسیار ناراحت بودیم، باز با وجود این مسائل موفق شد در مدت کوتاهی که اجازه تحصیل داده بودن دوتا لیسانس بگیره و مشغول تحصیل در دانشگاه جامع امام حسین تهران در مقطع فوق لیسانس رشته اطلاعات استراتژیک بشه ولی باز از خودش رضایت نداشت و دوست داشت کارهای علمی بیشتری انجام بده. من مطمئن بودم بهمنم یکی از مغزهای متفکر و موثر کشور خواهد شد، چون بسیار عمیق و دقیق و علمی فکر میکرد و افکارش رو به بهترین نحو عملی میکرد. آقا بهمن تمام دوستانشون و برادرانشون رو برای ادامه تحصیل با جون و دل تشویق و کمک می کرد، یکی از دوستاشون میگفت: اگه بهمن نبود من حتی لیسانسم نمیگرفتم، او مرا بسیار تشویق و کمک کرد. حتی برای برخی دوستانش دفترچه آزمونهارو تهیه میکرد و بهشون میداد.
با وجود بچه ها و بنده که هر کدوممون هزارتا چیز ازشون میخواستیم، با صبوری و مهربانی هم به نیازهای ما پاسخ میداد و هم با جدیت درسش رو میخوند. و بیشتر شبها از خوابش میزد و درس میخوند. چون اکثر زمان روزش رو صرف کار و ما میکرد. ایشون در تحصیل بنده هم بسیار کمک حال بود و برای اجرای پایان نامه ارشدم با جون و دل کمکم کرد و پا به پای من میامد تا من خسته نشوم.
کم خوری، کم خوابی و کم صحبتی  از ویژگیهای بارز ایشون بود و حرفی نمیزد مگر اینکه عمل میکرد و قولی نمیداد مگر اینکه اجراش میکرد و در محیط منزل بسیار شاد و شاداب بود. با وجود ایشون، خستگی و کسالت جرات نمیکرد پا به خونه ما بگذاره…

در روزهای آخر قبل از شهادتشان آمدند منزل و از بنده اجازه رفتن مجدد برای سوریه خواستند….
تعریف آنچه گذشت و اینکه چگونه از همه زندگی خود گذشتم طولانیست ولی نهایتا بنده اجازه نامه ای برایشان نوشتم . اجازه نامه ای برای رفتن به سوریه و هم برای شهادتشان…… تقریبا یک هفته بعد از این اجازه نامه ایشون در سراوان شهید شدند.

 

 

 

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code