نماز شب با چهره عارفانه

فقط من و عزیز در خانه مانده بودیم. یک شب از عزیز خبری نشد. گفتم: شاید در پایگاه مشغول است. چون می دانستم بی خبر جایی نمی رود. رختخواب هایمان را پهن کردم و خوابیدم.نیمه شب بود که بیدار شدم، دیدم عزیز سر جایش نیست. خیلی دیر کرده بودم. دلم شور می زد رفتم تا دم در و به کوچه نگاهی انداختم. اما کسی نبود. من تا نیمه های شب در آن خانه دراندشت تنها بودم و این از عزیز بعید بود که مرا تنها بگذارد.خیلی می ترسیدم ناگهان صدایی به گوشم خورد وحشت کردم، صدا از اتاق آن سمت حیاط بود.پاورچین، پاورچین رفتم ببینم چه کسی در آنجاست. صخنه ای که مقابل چشمم بود برایم مثل خواب بود. حاج عزیز با قبای سفید رنگی که از مکه آورده بود و با عرق چین سفیدی که به سر داشت نماز شب می خواند چهره اش عارفانه و نورانی بود. دست هایش را تا بالا برده و بر پهنای صورت اشک می ریخت.آن حاج عزیزی که خنده از لبانش دور نمی شد اکنون در حضور پروردگارش خطاکارانه نشسته و طلب عفو داشت.

(شهید عزیزالله امیریان)

 

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code