ناجی من،کنسرو بادمجان

سال ۱۳۶۲ از سپاه ناحیه‌ی ابهر به مناطق عملیاتی شمال‌غرب اعزام شدیم و در تیپ ویژه‌ی شهدای مهاباد مشغول خدمت شدیم. آنجا برای پست‌های مختلف، نیروی داوطلب می‌خواستند. من داوطلب تیربار شدم، مسئولیت تیر‌بار را به من دادند. عملیات والفجر۲، با هدف تضعیف پایگاه حاج عمرانِ عراق طراحی شده بود بود. این عملیات در اوایل تیرماه سال ۶۲ انجام شد. شب عملیات ما را با هلی‌کوپتر به ارتفاعات کَدو که مشرف به عراق بود، بردند. نام این ارتفاعات بعدها به ارتفاعات الله‌اکبر تغییر کرد. ما مسیری را با پای پیاده رفتیم تا در تاریکی شب به عراقی‌ها رسیدیم. آنها در تاریکی شب با تیربار بی‌هدف شلیک می‌کردند.

هوای کردستان غیرقابل پیش‌بینی است. آن‌ زمان هم یک‌دفعه بادی وزید و چند بوته‌ی خار را با خودش آورد. بر حسب اتفاق گلوله‌ای از تیربار هم به این خارها خورد و خارها را شعله‌ور کرد. آن‌شب همه چیز دست‌به‌دست هم داده بودند تا ما دیده شویم. عراقی‌ها بلافاصله آتش تیربارشان را زیاد کردند. آقای هادوی، فرمانده گردان، دستور عقب‌نشینی دادند؛ ولی من و مسئول آر‌پی‌جی زیاد عقب نکشیدیم. آقای الماسی، یکی از رزمنده‌ها که مسئول آرپی‌جی بود، به من گفت: شما تیربار را مسلح کنید و تیراندازی کنید تا من بتوانم با آرپی‌جی آنها را بزنم. من نیز همان کار را کردم و آقای الماسی با اولین خمپاره‌، توانست سنگر عراقی‌ها را بزند. تیربارعراقی‌ها از کار افتاد.۲۰۰ متری از آن سنگر عراقی فاصله داشتیم؛ با سرعت این فاصله را طی کردیم و خودمان را به آنجا رساندیم. جمعیت ما در آنجا حدود یک گردان بود و جمعیت عراقی‌هایی که آن‌جا بودند به مراتب کمتر بود. درگیری تا صبح ادامه داشت و و عراقی‌ها پاتک می‌زدند. حوالی ظهر که وضعیت کمی آرام‌ شد؛ توانستیم نمازمان را بخوانیم. از شب قبل چیزی نخورده بودیم. چند نفر از بچه‌‎ها پیشنهاد دادند دور هم بنشینیم و چیزی بخوریم. من داخل کوله‌ام یک کنسرو بادمجان داشتم. دستم را داخل کوله‌ام بردم تا قوطی کنسرو را دربیاورم که احساس کردم، دستم به چیز نرمی خورد. داخل کوله‌ام را که دیدم، کنسرو بادمجان باز شده و کوله‌ام را حسابی کثیف کرده بود. قوطی کنسرو را که برداشتم، متعجب شدم. جراحتی نداشتم. گلوله به کوله‌پشتی اصابت کرده بود، لباس رزم و زیرپوشم را در داخل کوله‌پشتی سوزانده و به قوطی کنسرو برخورد کرده بود، ولی به بدنم نرسیده بود. بچه‌ها پشتم را بررسی کردند، جراحتی نداشتم. آن‌روز کنسرو بادمجان جانم را نجات داد.
راوی: شعبان مولایی

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code