مسافر پنجشنبه ها

نهار را که خوردیم ما را به پل سه راه زنجان- تهران بردند. اسرای شهرهای دیگر را به شهرهایشان رهسپار کردند. میکائیل علیجانی، ابوالحسن داوودی، خداورد رشیدی، سعید ارفعی زرندی و من سوار یک مینی بوس شدیم. موتورسوارهایی که برای استقبال ما آمده بودند اطراف مینی بوس ویراژ می دادند. شادابی شان مرا یاد روزهای جبهه می انداخت.

بعد ما رابه پادگان مالک اشتر بردند. خانواده های ما هم آنجا بودند. پدرم وقتی مرادر آغوش گرفت، شانه هایم قوّت پیدا کرد. نگاهش انگار جزء وجود مرا می کاوید و جست وجو می کرد. دس تهایش را روی شانه هایم می فشرد ومثل آدمی که بچه اش زمین خورده باشد، روی دست و پای من دنبال جایزخم می گشت.

مادر اما حدیث دیگری بود. خیلی بااحتیاط با من روبوسی کرد. انگار میان بازوانش چیزی بلوری داشته باشد. وقتی هم کسی به سمت من می آمد او را به عقب هل می داد. انگار می ترسید استخوان های پسرش تاب فشار محبت خویشانش را نیاورد. مادرم از سال هایی که همین استخوان ها زیر بار گرزهای آهنین بعثی ها تاب آورده بود، چیزی نمی دانست. جای کابل ها را روی شانه های من نمی دید. فقط از رنگ پریدگی و لاغریم می پرسید.

نجوای مادرانه اش زیر گوشم پیچید: میدانستم، همیشه می دانستم تو زنده ای و یک روز برمی گردی. تمام آن سال هایی که بر مزار خالیت اشک می ریختم، مطمئن بودم پسر من زنده است و یک روز برمی گردد. سالها برای مظلومیت تو گریه می کردم اما نگذاشتم کسی زجر مادرانه ام را دریابد.
من با صبوری مقابل مردم، پای شهادت تو ایستادم. در خلوت مزار خالیت نشستم و گریستم اما وقتی بلند شدم، اشکهایم را پاک کردم که مبادا دل دوستان انقلاب را به غم بنشانم و شادی را به قلب دشمنان انقلاب بیاورم.
من تمام اشک ها و ناله های مادرانه ام را در خلوت شب ها با عکسهای تو تقسیم کردم و هرگز و هرگز گلۀ نبودن و داغ رفتنت را بر زبان جاری نکردم.
صدای قربان صدقه های دخترانی که اطراف مادرم بودند، خنده را به لب هایم می آورد. آ نها بر دست و پای من می پیچیدند. خواهرانم بودند. من اما آنها را نمی شناختم. فقط خواهر بزرگم را شناختم. جعفر را گرم درآغوش کشیدم. مردی شده بود.
خانوادۀ میکائیل هم آمده بودند. بر شانۀ خویشانش نشسته بود. بانگاهم دنبال کردم. به قدری سبک شده بود که انگار قاصدکی در باد بود.

قاصدکی که دانه دانۀ پرهایش داستان هزار حدیث رنج بودند.داخل ماشین که نشستم اعضای خانواد هام خودشان را به من معرفیمی کردند.  لیلا برای خودش خانمی شده بود. جبار هم حسابی قد کشیده بود و صدایش دورگه شده بود. شبیه وقت یکه من برای رفتن به جنگ،بال بال می زدم. نرگس کوچک هم که آن موقع شیرین زبان خانه بود. حالا هشت ساله بود و در سکوت، چهرۀ تکیدۀ مرا می کاوید. سارا هم که وقت رفتنم شیرخواره بود حالا چهار _ پنج ساله شده بود. دستم را روی گونه اش کشیدم. خجالت کشید و سرش را عقب برد. شاید هم ترسید. چهره ام بیشتر شبیه روح بود. جعفر هم مرا می دید اشکش جاری می شد. مدام اسامی را با چهره ها تطبیق می دادم و در ذهنم ثبت می کردم.
مثل هر باری که به زنجان می رسیدم، دوست داشتم به مزار شهدا بروم. آنها قبول نمی کردند و می گفتند نمی شود امروز پنجشنبه است و آنجا شلوغ است. اما من زیر بار نمی رفتم و اصرار داشتم هر طور شده به مزار پایین برویم.
عجیب بود. دوباره پنجشنبه بود که رسیدم. راز این پنجشنبه ها را نمی دانم. پنجشنبه های رسیدن من، همیشه در مزار بود، کنار دوستانشهیدم. انگار این عهد نانوشت های بود میان من و آنها.
مزار به قدری شلوغ بود که به من اجازۀ پیاده شدن ندادند. ماشین از در دیگر مزار خارج شد و ب هطرف امیرکبیر به راه افتاد. آدرس خانه مان عوض شده بود. ماشین مقابل ازدحام مردم توقف کرد. هر کس چیزی می گفت و دیگری حرف او تمام نشده در میان حرف او می دوید و … حرف بود و کلمه و نگاه هایی که مقابلم پلک نمی زدند. باورم نمی شد این همه آدم برای استقبال از من آمده باشند. فضا شلوغ بود و پر از نگاه های مهربان.پر از کلمات دوست داشتنی.

دلسوزی و عشق را می شد از چشم هایشان خواند. هنوز پایم به زمین نرسیده بود که دیدم روی دوش داوود احمدی هستم. چهره ها را انگار جایی دیده بودم. اما نامشان را به یاد نمی آوردم. مردم بامحبت زیادی برایم دست تکان می دادند. خودم را لایق این همه محبت آنها نمی دیدم. حتی لحظه هم احساس غرور نکردم. سال های اسارت و زندگی در بین بسیجی ها غرورم را از من گرفته بود. من کنار رزمنده ها منیّت هایم را سر بریده بودم. این مردم به استقبال شخص من نیامده بودند.
آنها به استقبال مردی از مردان جنگ آمده بودند. مردی که سال ها اسیر زنجیرهای اسارت دشمن شده بود. دستهایم را که می گرفتند، صدای محبت شان را زیر انگشتانم می شنیدم. داوود جمعیت را می شکافت و پیش می رفت.

کنار دیوار خان همان که اولین بار بود می دیدم، نردبامی گذشتند و مرا به بالای آن هدایت کردند و گفتند چون خدا تو را دوباره به ما داده است، مثل اینکه از آسمان افتاده باشی باید از پشت بام وارد خانه شوی! بالای دیوار برگشتم و دوباره به جمعیت نگاه کردم. صدای همهمه و شادی شان بلندتر شده بود. من لابه لای شعارهایی که می دادند؛ کلمۀ آزاده را بیشتر می شنیدم. کلمه ای که جانشین خوبی برای اسیر بود. دستی برای جمعیت تکان دادم و از آن طرف دیوار پایین آمدم. مهمان های زیادی برای دیدن من می آمدند. به قدری با آنها روبوسی کرده بودم که جای سبیل ها و ریش های آنها در پوستم فرومی رفت و جای زخم های تیغ کند اسارت را به درد می آورد. با این همه  آن همه محبت برایم خیلی شیرین بود.
مادرم که با دیدن وضع جسمانی من نگران شده بود، مدام مرا از میان مهمانها صدا می زد و هر بار لقمه ای و یا تکه ای میوه در دهان من می گذاشت و می گفت: بخور قربونت برم. تو باید تقویت بشی. خیلی ضعیف شدی. دلم میخواست ساعت ها کنارش بنشینم و او به من محبت کند و من نگاهش کنم. او برایم لقمه بگیرد و من طعم دست هایش را بو بکشم. اما مهمان ها زیاد بودند و من باید به جمع مردها می رفتم. یکبار که برگشتنم به نزد مهمان ها کمی طول کشید، داوود احمدی دنبالم آمد و گفت کجایی جواد …؟ مهمونا منو با تو عوضی گرفتن و تا می رسن من و میگیرن و می بوسن. گفتم؛ خُب بگو صاحبش اینجا نیست. خندید وگفت اصلاً مجال نمیدن حرف بزنم و …
سه روز متوالی مهمان داشتیم. خودم را درخور این همه محبت نمی دیدم. پدر حسابی به خرج افتاده بود. شام مفصلی به مهمانها داد. حدود هزار و پانصد نفر مهمان داشتیم. می گفت من بارها برای مراسم یادبود تو احسان داد هام و حالا باید به شکرانۀ برگشتن تو ولیمه بدهم.

دو روز بعد میکائیل را دیدم. او برایم از استقبال مردم روستایش گفت.روزی که خبر زنده بودن و آزادی اش را به مادرش می دهند، مادرش سر تنور در حال پختن نان بوده است. از او م یپرسند که اگر میکائیل برگردد توچه کار میکنی؟ مادرش اخم میکند و میگوید من میکائیل را در راه خدا به انقلاب هدیه کرد ه ام، منتظر برگشتنش نیستم. پدرم هم سرِ زمین بوده. مردم روستا یکدفعه به خانۀ ما می ریزند و غوغایی می شود.

میکائیل می گفت وقتی مادرم را در آغوش کشیدم بوی نان تازه می داد. بوی لحظه های کودکیم که کنار دستش می ایستادم و او نان داغ از تنور بیرون می کشید و به دستم می داد. وقتی دست هایش را بوسیدم هنوز تکه های خمیر، لای انگشت هایش بود. یک لحظه فکر کردم پنج ساله شد ه ام و خودم را انداختم به آغوش پرمهر او …
از آغوش پدرش می گفت: وقتی که صورتم را به نفس های گرمش تکیه دادم. عطر خدا درجانم ریخت. بوی خاک می داد، بوی درخت.

یک لحظه یا امام حسین  از زبانش نمی افتاد. حتی لحظات شاد یاش را هم با یا اباعبدالله سپری میکرد. سرم را روی کف دستش گذاشتم. هنوز پر از پینه بود. وقتی پدر بزرگوار شهیدان خان بابالو  را دیدم، اشک بر چشمم حلقه زد.میکائیل هم خواهرانش را نشناخته بود. میگفت همه می آمدند ومی گفتند من و میشناسی؟ گیج و منگ نگاه می کردم… بابا من فلانی ام!سلام می کردم و دو دقیقه بعد یادم می رفت او که بود!ازدحام تصاویر بود و میز ما که در مقابل ثبت این همه تصویر جدید در
یک روز، قفل کرده بود.

خاطرات آزاده دکتر محمد جواد میانداری

برگرفته از کتاب روزهای خاردار به قلم فاطمه شکوری

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code