حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

افزونه جلالی را نصب کنید. ساعت تعداد کل نوشته ها : 6312 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
فصل عاشقی با حضرت علی اکبر
5

عجیب بود رابطه میان این پدر و پسر. من گمان نمی کنم در تمام عالم، میان یک پدر و پسر، این همه تعلق، این همه عشق، این همه انس و این همه ارادت حاکم باشد. من همیشه مبهوت این رابطه ام. گاهی احساس می کردم که رابطه ی حسین با علی اکبر فقط رابطه ی […]

پ
پ
عجیب بود رابطه میان این پدر و پسر. من گمان نمی کنم در تمام عالم، میان یک پدر و پسر، این همه تعلق، این همه عشق، این همه انس و این همه ارادت حاکم باشد. من همیشه مبهوت این رابطه ام. گاهی احساس می کردم که رابطه ی حسین با علی اکبر فقط رابطه ی یک پدر و پسر نیست؛ رابطه ی یک باغبان با زیباترین گل آفرینش است، رابطه ی عاشق و معشوق است، رابطه ی دو انیس و همدل جدایی ناپذیر است. احساس می کردم رابطه ی علی اکبر با حسین، فقط رابطه ی یک پسر با پدر نیست؛ رابطه ی مأموم و امام است، رابطه ی مردید و مراد است، رابطه ی عاشق و معشوق است، رابطه ی محبّ و محبوب است و اگر کفر نبود می گفتم رابطه ی عابد و معبود است.
فصل¬های کتاب با عنوان «مجلس» نامگذاری شده و داستان متشکل از ده مجلس است که در هر مجلس، عقاب (اسب حضرت علی اکبر) با زبانی عاطفی و دلنشین، صحنه‌ای از زندگی حضرت علی‌اکبر(ع) را روایت می‌کند و مجالس پایانی، به شهادت حضرت در کربلا اختصاص دارد.
عقاب در هر مجلس به گوشه‌ای از این زندگی از زمان تولد تا شهادت می‌پردازد و البته انتهای هر مجلس را حتما به کربلا گریز می‌زند. همین هم باعث شده تا ناگزیر خیلی از صفحات کتاب زیر باران اشک خوانده شود.
شاید هیچ چیز بهتر از بخش¬هایی از کتاب نمی‌تواند گویای فضا و حس و حال این کتاب باشد.
بخش¬هایی از کتاب را برای شما روایت می¬کنیم:
یا علی اکبر حسین (ع)
 
مجلس یکم :
انگار چنین مقدر شده است که من هر روز مقابل تو بنشینم و بخشی از آن حکایت جانسوز را برای خودم تداعی و برای تو روایت کنم. جراحت، جای جای بدنم را شکافته بود و خون از تمامی جوارحم فرو می¬چکید. من زنده ماندنی نبودم. و اگر تقدیر چشمگیر خداوند نبود من به اینجا نمی¬رسیدم.
بنشین لیلا! این طور با چشم¬های غم گرفته و اشکبار، به من خیره نشو. من آتش این دل سوخته را؛ این نگاه غمزده را بیش از این تحمل نمی¬توانم کرد.
لیلا! بیا و تاب بیاور و آخرین ورق¬¬¬های حادثه را هم از چشم¬های من بخوان! من دیگر بنای زنده ماندن ندارم. مانده¬ام فقط برای ادای این دین؛ و کدام بارسنگین¬تر از خبر شهادت سوار؟ و کدام فریضه، سخت¬تر از خواندن مرثیه یک دلاور برای مادر؟! این است که عمر من هم با انجام این فریضه به سرانجام خواهد رسید.
زمانی بزرگترین آرزویم عمر جاودانه بود و اکنون مرگ، تنها آرزوی من است.
پس از پیامبر، مرکب علی شدم و پس از آن امام حسن و امام حسین. امام حسین که ذوالجناح را داشت، مرا به علی اکبر سپرد؛ یعنی دوباره پیامبر! چرا که شبیه ترین مردم به پیامبر علی اکبر بود. تمام این صد و ده سال انگار یک رویای شیرین بود که با دشنهء عاشورا به پایان رسید. ومن که در همه آن صد و ده سال، هیچ عمر نکردم، در این چند صباح پس از عاشورا، عمر همه اسب¬های تاریخ ر ا بر دوش می¬کشم. این است که خسته¬ام و فکر می¬کنم که مرگ، تنها مرهم همه خستگی هام باشد.
مجلس دوم:
دیشب چگونه به خواب رفتم؟ نیمه¬های شب از صدای گریه تو بیدار شدم. و از گریه شبانه تو به یاد گریه¬های شبانه حسین افتادم در فراق پیامبر. و یاد ولادت آن عزیز- علی اکبر- را در دلم زنده کردم. یادت هست وقتی علی اکبر به دنیا آمد، چند نفر بی اختیار تو را آمنه صدا زدند و علی را محمد! عجیب بود این شباهت علی اکبر به پیامبر، محمد بود ! به واقع محمد بود!
در کربلا هم همین شد. وقتی نقاب به چهره داشتند کسی او را نمی¬شناخت در همین لحظه¬ها بود که باد، نقاب را از صورت او کنار زد و قرص ماه تماما نمایان شد. فغان از سپاه دشمن برخاست که :” و گفتند این رسول ا…است. این پیامبر خاتم است!
هول در دل ” ابن سعد” افتاد. او سوار را خوب می¬شناخت، فریاد زد که : ” این کجا و پیامبر؟ عقلتان کجا رفته مردم؟ – دست بردارید از این گمانهای باطل! این که پیش روی شماست، علی اکبر است، همان که برای قتل او جایزه¬های کلان، معین شده است.
این کلام اگر چه پرده از واقعیت برداشت، اما باز هم کسی پا پیش نگذاشت.
مجلس سوم:
وقتی دشمن گمان می¬برد که دو نفر را اگر از سپاه جدا کند، کمر امام می¬شکند، یکی عباس بن علی و دیگر علی بن حسین.
سپاه امام ، همه گوهر بودند، همه عزیز بودند، اما گمان دشمن این بود که امام با این دو بال است که پرواز می¬کند و جولان می-دهد. و به این هر دو بال، پیشنهاد امان نامه کرد. خواست این دوبال را پیش از وقوع جنگ از امام جدا کند و امام را بی بال در زمین کربلا… و چه گمان باطلی! کور خوانده بود دشمن و در جهل مرکب دست و پا می¬زد.
علی تو همان دم اول، شمشیر یأس را برسینه شان فرو نشاند و فریاد زد :” من نسب به پیامبر می¬برم. آنچه افتخار من است، قرابت رسول ا… است. باقی همه هیچ.”
شب عاشورا هم که امام، اصحاب را رخصت رفتن فرمود و بیعتش را برداشت، اول کسان که بر ماندن خویش را تجدید و تشدید کردند، همین دو بزگوار بودند. عباس و علی اکبر برخاستند، بر امام خویش سلام گفتند و این مضمون را به دامان محبوب ریختند ” جهان بی حضور تو خالی است، زندگی بدون تو بی معناست. دنیا پس از تو نباشد.”
مجلس چهارم:
مقام سقایت در کربلا از آن عباس است؛ ماه بنی هاشم. دراین تردید نیست، اما آنچه شاید تو ندانی این است که شب عاشورا، آب را ما آوردیم. من و سوارم علی اکبر با سی سوار و بیست پیاده دیگر. بانی ماجرا هم علی اصغرشد؛ علی دردانه.
من بیرون خیمه ایستاده بودم و صدای گریه او را می¬شنیدم. گریه اندک اندک تبدیل به ضجه شد و بعد ناله و آرام آرام التماس و تضرع.
از گریه¬های مظلومانه او دل من طوری شکست که اشک به پهنای صورتم شروع به باریدن کرد. خدا خدا می¬کردم که سوارم ازجا برخیزد و داوطلب آوردن آب شود. هنوز تمام آرزو بر دلم نگذشته بود که سوارم – علی اکبر- ازمقابل دیدگانم گذشت.
از پدر رخصت خواست برای آوردن آب و اشاره کرد به دردانه، که من بیش از این تضرع این کودک را تاب نمی¬آورم. امام رخصت فرمود، اما سفارش کرد که تنها نه، لاقل بیست پیاده و سی سوار باید راه را بگشایند و شمشیرها را مشغول کنند تا دسترسی به شریعه میسر باشد.
سوارم دو مشک را بر دو سوی من آویخت و ما به را افتادیم . شب پوششی بود و مستی و غفلت دشمنان، پوششی دیگر، اما حصار شریعه هیچ روزنی برای را بسته بود. همه چیز می¬باید در نهایت سرعت و چابکی انجام می¬شد. ناگهان برق شمشیرها در فضا درخشیدن گرفت و صدای شمشیرها سکوت شب را در هم شکست. من و سوارم در میانه این قافله راه می¬سپردیم و اولین برخورد شمشیرها در پیش روی قافله بود.
راه بلافاصله باز شد و من، سوارم را برق آسا به کناره شریعه رساندم. علی اکبر پیاده شد و گلوی مشک¬ها را به دست آب سپرد و به من اشاره کرد که بنوشم .
مشک¬ها پر شد بی آنکه او لبی به خواهش آب تر کند. وقتی برمن نشست، دوباره صدای شمشیرها در گوشم پیچید.
آب به سلامت رسید، سرخی سمهای ما همه از خون دشمن بود. سرخی سمهای ما همه از خون دشمن بود. سد آدمها شکسته بود و خون، زمین را پوشانده بود. علی اکبر دو مشک را پیش پای امام بر زمین نهاد و در زیر نگاه سرشار از تحسین امام، چیزی گفت که جگر مرا کباب کرد،
پدر جان ! این آب برای هر که تشنه است و اگر چیزی باقی ماند من نیز تشنه ام.
آرام بگیر لیلا! من خود از تجدید این خاطره آتش گرفته¬ام.
مجلس پنجم:
عجیب بود رابطه میان این پدر و پسر. من گمان نمی‌کنم در تمام عالم، میان یک پدر و پسر، این همه تعلق، این همه عشق، این همه انس و این همه ارادت حاکم باشد. من همیشه مبهوت این رابطه‌ام. گاهی احساس می‌کردم که رابطه‌ی حسین با علی‌اکبر فقط رابطه‌ی یک پدر و پسر نیست؛ رابطه‌ی یک باغبان با زیباترین گل آفرینش است، رابطه‌ی عاشق و معشوق است، رابطه‌ی دو انیس و همدل جدایی‌ناپذیر است. احساس می‌کردم رابطه‌ی علی‌اکبر با حسین، فقط رابطه‌ی یک پسر با پدر نیست؛ رابطه‌ی مأموم و امام است، رابطه‌ی مرید و مراد است، رابطه‌ی محبّ و محبوب است و اگر کفر نبود می‌گفتم رابطه‌ی عابد و معبود است.
مجلس ششم:
” آرام باش لیلا، تا برایت از میدان رزم بگویم:
من بودم و علی و یک میدان دشمن و تا چشم کار می¬کرد، سلاح، و تا دید می¬رسید، سوار. نمی¬دانم چقدر. آن قدر که بیابان در پس و پشت و اطرافشان پیدا نبود. آن قدر که انگار خط پشت دشمن به افق می¬رسید، پیاده¬ها بماند. من در عمرم این همه اسب، یک جا ندیده بودم. اما این¬ها را فقط من می¬دیدم. سوار من انگار چشم به جای دیگر داشت و گرنه باید ترسی، تردیدی، لرزشی یا لااقل تأملی… هیچ، از این خبرها نبود.
با تحکمی بی سابقه به من گفت: بچرخیم! و شروع کرد به رجز خواندنی! چه صدایی! چه صلابتی! چه جوهره¬ای! چه جلال و جبروت و عظمتی!” آنچنان که من وحشتم گرفت از سواری که برخود حمل می¬کردم.
مضمون رجز تا آنجا که به یاد دارم چنین بود:
” این منم، علی، فرزند حسین بن علی”
من با این شمشیر به حمایت پدر ایستاده¬ام.
و آنچنان که شایسته یک جوان هاشمی است است،جنگ می¬کنم”
ما همچنان چرخ می¬زدیم و علی همچنان رجز می¬خواند و یک نفر از سپاه دشمن پا پیش نمی¬گذاشت.
تا ابن سعد به طارق بن تبیت که مشهور بود به بی باکی، کسی که دل دارد اما کله ندارد. ابن سعد به طارق می¬گوید برو و کار این جوان را بساز تا حکومت موصل را برایت بسازم.
طارق با هزار خواهش و تمنا  و وعده و وعید ابن سعد به میدان رفت، بعد از لحظاتی نیزه علی اکبر بر سینه طارق فرو رفت و به قاعده دو وجب درآمده است .
مقتول بعدی طلحه بود سپس مصراع که اورا به دو نیم قسمت کرد .وحشت مرگ بر سپاه دشمن سایه انداخت.لشکر دشمن مثل یک پیکری که نفس نمی¬کشید شده بود.کیفیت قتل گاهی به مراتب رعب انگیز تر از تعداد مقتول است..
من و سوارم که پشت به دشمن و روی به امام داشتیم، برگشتیم و ناگهان دو سپاه هزار نفری را دیدیم که از دو سو به سمت ما پیش می¬آیند.ابن سعد که دیده بود عاقبت چنین جنگی شکست محتوم است، دو هزار تن را به نبرد با یک تن گسیل کرده بود .
سرت را درد نیاورم لیلا .در تمام این مدت جنگ با این لشگر دو هزار نفری با خودم فکر میکردم که سوار من تشنه است، خسته است. مصیبت دیده است و اینچنین معجزه آسا می¬جنگد .اگر این بلاها نبود او چه می¬کرد با سپاه دشمن؟!
جنگ اندک اندک به سردی گرایید و به سمت وقفه¬ای موقت نزول کرد. برای انتقال مجروح¬ها و جنازه¬ها. برای تجدید قوا. برای سامان دادن دوباره سپاه . واین فرصتی بود تا علی دوباره نفس در نفس با پدر رو به رو ¬شود.
مجلس هفتم:
اما چه روبرو شدنی ! پسری زخم خورده، مجروح، خون آلود و لبها از تشنگی به سان کویر عطش دیده و چاک چاک؛ با پدری که انگار همه دنیاست و همین یک پسر. سوار من، دلاور من، از من فرود آمد و تا پاهای به پیشواز آمده پدر را ببوسد. امام نیز با همه عظمتش بر زمین نزول کرد. دو دست به زیر بغل¬های پسر برد و او را ایستاند و درآغوش گرفت.تشنگی با تمام وسعتش حضور داشت و باتمام بی رحمی¬اش تا اعماق جگر نفوذ کرده بود .
من که اسبم و بیابانها قدر طاقتم را می¬دانند از شدت تشنگی داشتم از هوش می¬رفتم .دشمن درست محاسبه کرده بود. در بیابان برهوت، در کویر  که خورشید به خاک چسبیده است، که از آسمان حرارت می¬بارد و از زمین آتش می¬جوشد، فولادها را هم ذوب می¬کند. اما یک چیز را دشمن نفهمیده بود  وآن جنس این ایمان این عزم و اراده بود که با همه اراده¬ها فرق داشت.
و در این میانه، زینب حاکیت دیگر بود. در آن کربلای آتشناک ، زینب به اندازه تمام عمرش پیاده رفت  و حرفی از عطش نزدکلامی از تشنگی نگفت. این زن چقدر جنازه بر دوش کشید، چقدر بچه درآغوش گرفت، چقدر زمین خورد، اما … اما… خم به ابرو نیاورد.
حرف ، سر تشنگی بود ، سوار من کسی نبود که پیش پدر از تشنگی ناله کند. گمان کردم شاید با اشاره به غیب، آب می¬طلبد. معجزه¬ای ، کرامتی، … چرا که سابقه داشت.
اما به خودم نهیب زدم که مهال است بیان چنین توقعی وقتی پدر ، خود در نهایت تشنگی است. وقتی که کودکان، دختران، و زنان، مهر سکوت برلب زده¬اند، نزدیکتر رفتم. آنچنان که سرم و دو گوشم در میانه دو محبوب قرار گرفت. با خود گفتم اگر من این راز را بفهم کربلا را فهمیده¬ام و گرنه هیچ از اسب¬های دیگر، بیش ندارم . و دیدم که دنیای دیگری است در میانه¬ای این دو محبوب. دنیایی که عقل آدمها به آن قد نمی¬دهد چه رسد به اسب. دنیای که دنیای عقل نبود، عشق زلال و خالص بود.
علی اکبر به امام گفت ” پدر جان عطش دارد مرا می¬کشد” اما آن عطش کجا و تشنگی آب کجا؟ماجرا، ماجرای وصال و دیدار بود. روح او با خدا پیوند خورده بود، روح او با خدا یکی شده بود و جسم این فاصله را برنمی¬تافت .اما مشکل او با پیوند نبود بلکه دل کندن از پدر بود. علی اکبر در میدان می¬جنگید، اما چشم به پدر داشت.با شمشیر نه، که با برق نگاه پدر بازی می¬کرد اصلا او زخم چه می¬فهمید چیست. یادت هست لیلا! یکی از این شبها را که گفتم:” به گمانم امام، دل ازط علی نکنده بود.”
اگر علی اینهمه وقت در میدان چرخید و جنگید و زخم خورد و نیفتاد، اگر علی تا مرز شهادت رفت و بازگشت، اگر علی آنهمه را کشت و کشته نشد، همه از سر پیوندی بود که هنوز از دو سمت نگسسته بود..
امام برای التیام خاطر علی، جمله¬ای گفت که علی را به این دل کندن ترغیب کند.- پسرم ! عزیزم! نورچشمم! سرچشمه رسول ا… در چند قدمی است. چشم بپوش از این چشمه!
این برای التیام علی بود. حسین را چه کسی باید التیام می¬داد؟ کدام کلام بود که بتواندحسین را به این دل کندن ترغیب کند؟
باز هم خود او، – من نیز به شما می¬پیوندم.
آبی بر آتش! انگار هر دو آرام گرفتند. اما یک چیز مانده بود که اگر محقق نمی¬شد، کار به انجام نمی¬رسید. شهادت سامان نمی-گرفت. و آن بوسه وداع بود. زمان انگار ایستاده بود و بر زمین انگار آرامش سایه انداخته بود. هیچ صدایی نمی¬آمد و هیچ نسیمی نمی¬ورزید. هیچ تحرکی در آفرینش صورت نمی¬گرفت. من از هوش رفتم و دیگر هیچ نفهمیدم چه شد.
مجلس هشتم:
علی، آشکارا سبکتر شده بود.من که حامل اوبودم به وضوح این سبکی را در می¬یافتم. گفت : بچرخیم
علی دیگر تشنه نبود. آنچه او داشت شادمانی و طربی غیر قابل وصف بود. تفاوتی میان رزم و بزم تفاوتی میان ستیز و معاشقه. این حال خوشش مرا نیز به وجد آورده بود. چرخ می¬زدیم و چرخ می¬زدیم. شمشیر ش با تمام شانه و کتف، در هوا می،چرخید. اما گردن هیچ گردنکشی  داوطلب تماس با این شمشیر نمی¬شد.
سپاهی که به محاصره¬اش آمده بود، به هرنقطه¬ای که او می¬رسید، عقب نشینی می¬کرد. انگار که او حلقه¬ای را دوردست می-چرخاند. گشت زدیم و چرخیدیم و سوار من هی رجز خواند و مبارز طلبید، اما هیچ کس پا پیش نگذاشت برای جنگیدن یا کشته شدن. و سوار من آشکارا کلافه شد. همیشه دوست داشت که رقیبش جنگیدن را انتخاب کرده باشد، اما اکنون چاره¬ای نبود. زمان می¬گذشت و از خیل دشمنی که به کشتن او آمده بود، هیچ کس جلو نمی¬آمد.
این بود که ناگهان علی به من هی زد . ازمن سرعتی بیشتر طلب کرد و شروع کرد به ددرو کردن سرها¬ی رسیده. اکنون فقط شمشیر او بود که به هوا می¬رفت و سر و پیکر و جنازه بود که بر زمین می¬افتاد. حلقه محاصره اندک اندک، بازتر و باتر شد تا آنجا که ما ماندیم و حلقه¬ای از جنازه و اسب و خود و نیزه و سر و سپر.
بعضی از اسبها رم کردند و از مهلکه گریختند. اصولا هر اسبی جگر مانذن در معرکه را ندارد.اسب اگر خون ندیده باشد ، صدای شمشیر نشنیده باشد و چشم و گوشش از جنگ و ستیز پر نباشد.در این آشوبها دوام نمی¬آورد.
برخی از اسب¬ها را از پیش می¬شناختم . بیشتر وسیله تمرین بچه¬ها بودند تا مرکب جنگ و ستیز. این بود که بعض سواران را ناخواسته، اسب¬ها از میدان به در می¬بردند. اگر سوار هم قصد مقاومت داشت ، اسب تن نمی¬داد.
بالاخره پیش روی ما خالی و خالی¬تر شد آنچنان که من به حسی غریزی وحشت کردم. این سکوت ناگهانی در میانه معرکه هیچگاه مقدمه خوبی نبوده است.
ناگهان رگبار تیرها که به سمت ما هجوم آورد، معنای شوم این سکوت ناگهانی را دریافتم. من چگونه می¬توانستم ببینم که یکی از این تیرها به گلوی سوار من نشسته است کاش یکی از آن تیرها بر جگر من می نشست و آن سوار دلاور را این¬چنین خمیده و افتاده نمی¬دیدم.
نه، لیلا ! یقین داشته باش که اگر خدا را هم پیش چشمم بیاوری، این بخش ماجرا را از من نمی¬شنوی . همین قدر بگویم که اگر خون فرزندت چشمهای مرا نپوشانده بود، من اسبی نبودم که سوارم را به میانه سپاه دشمن ببرم. آخر چه توقعی است که از کسی که چشمهایش خاموش شده؟!
مجلس نهم:
امشب به قدر مجموع شب¬های گذشته، ازتو طاقت و تحمل می¬طلبم. دیشب که تو از هوش رفتی، با خودم می¬گفتم که کاش من در همان کربلا جان می¬سپردم و بار سنگین این ر وایت را بر دوش نمی¬کشیدم. کاش تو به هنگام خروج کاروان از مدینه، بیمار نمی-شدی، کاش خود در کربلا حضور پیدا می¬کردی و من شاهد پنهانی سوختن تو نمی¬شدم. و بعد با خودم فکر کردم که این چه مخالفتی است با تقدیر؟ چه شکوه¬ای است از سرنوشت؟ باید دل سپرد به آنچه رضای اوست. کاری که حسین، با همه مشقتش در کربلا کرد.
تو اگر بودی و می¬شنیدی صدای ناله¬های او را در پای جنازه پسر، می¬فهمیدی که این رضا شدن به رضای خداوند، چه کار مشکلی است:
• وای فرزندم! وای نورچشمم! وای علی اکبرم! وای تمام هستی¬ام!
امام، با دستها¬ی لرزانش، خون را از سر و صورت و لب و دندان علی می¬سترد و با او نجوا می¬کرد.
حسین از سر جنازه پسر برخاست، اما چه برخاستنی! انگار کوه را بر دوش می¬کشید،
• چگونه تو را کشتند؟ با چه جرأتی؟با چه قساوتی؟ و…. امام با خود زمزمه می¬کرد و چون کبوتر پر و بال شکسته¬ای به سمت خیام می¬رفت. من جرأت نکردم به خیمه¬ها نزدیک شوم . جوابی برای زینب نداشتم. گفتم می مانم . بگذاز خبر را امام ببرد. بگذار واقعه را چشم¬های گریان او بیان کند.
وقتی پیکر علی اکبر را در خیمه شهدا بر زمین گذاشتند، ناگهان چشمم افتاد به زینب که می¬دوید و روی می¬خراشید و سیلی به صورت می¬زد ،؛ این است که گفتم چه باک اگر تو در کربلا نبودی!  چرا که زینب مادری را در حق  فرزندت تمام کرد.
من گمان می¬کردم که وقتی اصل پیکر بیاید، کودکان و زنان، مرا ندیده می¬گیرند و با درد و داغ خودم راحتم می¬ گذارند. اما  وقتی امام آنان را از کنار جنازه تاراند، اکنون نوبت من بود که جوابگوی پشت خالی¬ام باشم.
اما مرا در تمام این مدت، این سوال نپرسیده بیش از هر چیز عذاب می¬داد که تو مانده¬ای برای چه؟ تو چرا بی¬سوار زنده¬ای؟!
مجلس دهم:
امشب آخرین شب عمر من است. و من نیز این بار سنگین تن را بر زمین خواهم گذاشت. از فردا شماتتهای مردم نیز به پایان خواهد رسید. دیگر کسی نمی¬تواند بگوید همسر حسین، مادر علی اکبر، دچار جنون شده است. ساعت¬ها، نفس در نفس، مقابل اسب فرزند خود می¬نشیند و هر دو با هم اشک می¬ریزند. فکر نکن که من این طعنه¬ها این نگاهها و این زخم زبانها را نمی¬فهم. من اگر چه اسبم اما با برترین خلایق امکان محشور بوده¬ام.
آن چه در این شب¬ها با هم گفتیم و شنیدیم و گریستیم تنها شرح یک منظومه از آن کهکشان بی نهایت بود.
روزهای سختی پیش روی توست لیلا! این چند شبانه روز همه یک تمرین بود برای صبوری. باید آماده می¬شدی برای شنیدن اصل ماجرا. مصیبت محبوبت، حسین!
و این، کار من نیست لیلا! من بار سفر بسته¬ام و این چند روز را هم در فراق سوارم بی عمر زیسته¬ام. خبر حسین را از سجاد باید پرسید. من خودم دیدم که او علی رغم بیماری، یال خیمه را کنار زده بود و از پشت پرده لرزان اشک، به تماشای عاشورا نشسته بود.
 

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.