عملیات های آبی – خاکی منطقه را از بن بست خارج کرد

علی اصغرمحمودی،سرهنگ بازنشسته سپاه پاسداران انقلاب اسلامی امروز در گفتو با خبرنگار موج رسا,از روزهای حماسه و ایثار دفاع مقدس خاطراتی بیان رکده که در ادامه با هم می خوانیم :

از سال ۱۳۵۵ رسما در انقلاب فعالیت داشتم و با پخش اعلامیه و حضور در راهپیمایی ها تا سال ۱۳۵۷ به انقلاب کمک کردم در این زمانی همه مردم به انقلاب با حضور در برنامه های مساجد کمک می کردند.

سال ۱۳۶۰ در تهران در خیابان شادمان مغازه ای نزدیک مسجد محله اجاره کردم، هر روز برای شرکت در نماز به جماعت به مسجد رفت و آمد می کردم، همانجا یک جوانی به من پیشنهاد داد وارد کمیته شوم، باتکمیل کردن برگه های استخدام و شرکت در امتحان ورودی قرار است در کمیته مشغول به کار شوم اما با مخالفت مادرم مواجه شده و نرفتم.
پس از آن به زنجان آمدم در سال ۶۱ در سپاه استان زنجان که همزمان با سال دوم جنگ بود ثبت نام کردم در همان موقع حضرت امام دستور اصلاح پذیرش ها را داد که شامل حال من شد و هفت ماه طول کشید تا این اصلاحیه انجام شود. در ۱۰ خرداد سال ۶۲ نامه پذیرش آمد و من قبول شدم و ۸۰ نفر پاسدار از زنجان به پادگان منتظری قم رفتیم که این منطقه کویر و شوره زار و بسیار گرم بود و سخت ترین آموزش ها را گذراندیم، اگرچه پس از حضور در جبهه و اینکه حتی در یک عملیات هفت روز نتوانستیم بند پوتین خود را باز کنیم این دوره آموزشی سخت برایم آسانتر بود.
پس از این دوره آموزشی   30نفر به جنوب و تعدادی به غرب و تعدادی هم در زنجان مستقر شدند من سوم شهریور ماه سال ۱۳۶۲ در لشکر ۱۷ علی ابن ابیطالب که زنجانی ها جزو این لشکر بودند وارد شدم و در مرکز انرژی اتمی که در ۳۵ کلیومتری آبادان مستقر بود به دلیل نقل مکان لشکر به سرپل ذهاب رفت، در لشکر ۱۵۰ نفر پاسدار بودیم که یک گردان ضد زره را تشکیل دادیم هر سال یک عملیات گسترده انجام داده می شد و در این مدت آموزش های لازم به رزمندگان داده می شد . سربازان نیز به عنوان پاسدار وظیفه جذب می شدند و با مشخص شدن فرماندهان دو ماه منطقه برای عملیات آماده سازی می شد اما به دلیل وجود ستون پنجم عملیات ها لو می رفت و انجام نمی شد،رزمندگان خسته شده بودند و هیچ وسیله ارتباطی برای اینکه حال خود را به خانواده گزارش دهیم وجود نداشت.
در یکی از شب های مهر ماه در ساعت ۴:۲۰ دقیقه که مشغول نماز بودم احساس کردم بمباران شد بیرون که آمدم دیدم در اثر این بمباران بسیاری از رزمندگان شهید شدند، این امر موجب شد تا مقر را تغییر داده و به مقر تاکتیکی نزدیکترین جا برای انجام عملیات رفتیم در مقابل دشمن کمبود مطرح نبود بلکه نبود تجهیزات موج می زند، در این مقر، شب ها بیشتر برای شناسایی می رفتیم.
 شهید رحیم جوادی نوجوان ۱۷ ساله یکی از همرزمان من بود- پدرش فوت کرده بود و سه بردار داشت که مادرشان خیلی به آنها حساس بود-  لباس فرمش را آورده بود،گفتم لباس فرمت را بده تا عکس بندازیم خیلی تند گفت نمی تونم بدم دلم ازش شکست.یک مدت از این موضوع گذشت یک روز برای تجدید وضو تقریبا یک ساعت مانده به غروب رفتم، شهید جوادی صدایم زد و گفت شما از من بزرگتر هستید و من باید به سراغ شما بیایم اما بیاید اینجا یک آب روان و زلال پیدا کرده ام که برای وضو مناسب است من رفتم پیشش و مصاحفه کردم گفت از من که ناراحت نیستی؟ در ظاهر گفتم نه اما در درون از وی ناراحت بودم به من گفت من اولین شهید گردان هستم و می خواهم لباس فرم را بپوشم و شهید شوم، حتی زمان و مکان و ساعت عملیات را گفت.
وقت عملیات فرا رسید و وصیت نامه ها را رزمندگان نوشتند،یکی از پاسداران قم، علی اصغر شاد جعفری با سواد بود و با هم شب نشسته بودیم عکس فرزندش را به من نشان داد به او گفتم انشالا عملیات نزدیک است پیروز می شویم و برمی گردیم گفت برو بابا من دنبال این نبود که دلداریم بدهی، من با همه وجودم به جبهه آمده ام و ناراحت این نیستم که شهید شوم و فرزندم بماند.

 27 مهر ماه شب عملیات والفجر ۴ آغاز شد تا بتوانیم از تاریکی شب استفاده کرده و عملیات موفقیت آمیز باشد به دلیل کمبود تجهیزات اکثر عملیات ها شب انجام می شد.شب ساعت ۱۱و نیم عملیات شروع شد و فرمانده اجازه نداد من وارد عملیات شوم حتی گریه کردم اما قبول نکرد و گفت: صبح مهمات و غذا به ما برسان.

حمل و نقل و ایاب و ذهاب با قاطر انجام می شد قاطرها را بار بستم اما نیروها را پیدا نکردم. از یک جای دیگر رفتیم و بازهم پیدا نکردیم برگشتم دیدم بچه ها بار قاطرها را پیاده کرده و در حال بازگشت بودند اسلحه را رویشان کشیدم و گفتم برگردید، ساعت چهار عصر بالاخره نیروها را پیدا کردیم، دشمن می زد اما راه می رفتیم. وقتی به منطقه رسیدم بلافاصله از رحیم پرسیدم گفتن شهید شده است، رفتم کنارش و دیدم رحیم با لباس فرم و همانگونه که خودش گفته بود از روی آرم و زیر قلبش گلوله رد شده و شهید شده بود.

علیرضا سعادتمند یکی از رزمندگان ۱۷ ساله بود و همیشه در حال نجوا و راز و نیاز بود زیاد حرف نمی زد و وقتی سئوالی می پرسیدی فقط جواب بله یا نه می داد. موقع عملیات دفترچه ای می دادند که خاطرات خود را می نوشتیم و روی کوله پشتی می گذاشتیم تا بدانند که چه کسی شهیده شده است. در این عملیات کوله پشتی را پیدا کردم که دفترچه به اسم این شهید بود هر چیزی که زمین ریخته شده بود در کوله پشتی خود جمع کرده بود و با خود آورده بود تا رزمندگان استفاده کنند،در وصیت نامه اش نوشته بود -خداوندا می دانم که به آن جایی که باید نرسیده ام اما مرا به حرمت افرادی که قبول کرده ای قبول کن- در این عملیات مناطق بیشماری آزاد و بعد از عملیات منطقه در اختیار ارتش قرار گرفت.

 پس از بازگشت به زنجان چند روزی را استراحت کردیم  و در یک عملیات دیگر شرکت کردیم نیروهای زنجانی در دو گردان امام حسین (ع) و ولیعصر حضور داشتند،محمد ناصر اشتری فرمانده گردان امام حسین و در گردان ولیعصر نیز حسن باقری فرمانده بود که ما زیر نظر این فرمانده بودیم.

در دو کوهه مهمان لشکر رسول الله با فرماندهی متوسلیان بودیم چون جا نبود در ساختمان،در چادر مستقر شدیم و با سازماندهی و تعیین فرماندهان و پشتیبانی انجام شد، شهید رضوانی آمد و به من گفت پشتیبانی را برعهده بگیر و من جانشین تو شوم، دوره جدید در منطقه فتح المبین، دشت عباس، عین خوش؛میشداق حضور داشتیم و ۲ هزار و ۵۰۰ کیلومتر در عملیات فتح المیبن توسط دشمن آزاد شد.

 در این دوره حاج میرزاعلی به عنوان فرمانده محور آمد و من از وضعیت رزمندگان گلایه کردم شروع کرد به سخنرانی به اندازه ای ما را به گریه انداخت که سردرد گرفتم.پس از برگزاری دوره عملیات خیبر که پس از عملیات الی بیت المقدس در چهار مرحله انجام و خرمشهر آزاد شد مناطق عملیاتی با ایجاد موانع بزرگی از سوی دشمن با بن بست مواجه شده بود.شهید علی هاشمی از بچه های اهواز و نصیر آباد طرحی با عنوان اجرای عملیات آبی – خاکی داد تا منطقه از بن بست خارج شود این فرد در قالب های مختلف به عنوان ماهگیر و کشاورز محسن رضایی و سران سپاه را با خود همراه می کرد و به مدت یک سال به شناسایی منطقه پرداختند. منطقه که آماده شد قرار شد گردان ما شب در جزیره شمالی در این عملیات شرکت کند قایق ها راه را در شب پیمودند و پس از پیمودن این مسیر پیاده شدیم و قرار شد از این منطقه عملیات انجام شود اما دستور آمد با آمدن کمپرسی ها یک گروهان به اضافه یک دسته را به جزیره جنوبی فرستاده شود چرا که عراق نیروها را محاصره کرده بود.منطقه طوری شده بود که هر کس وارد می شد توسط دشمن قیچی می شد و با وجود اینکه شهدای زیادی داده شد اما منطقه نگهداشته شد .

یکی از برادران رزمنده یدالله ندرلو معروف به  “ورام اولدریم”،بود در اوایل انقلاب رادیو اعلام کرد که این فرد دستگیر شده و هر کس شکایتی دارد به کمیته مراجعه کند، وی را در عملیات خیبر دیدم موهایش را از ته زده بود و من بی اختیار از وی خوشم می آمد،یکی از پاسداران به نام اسماعیل حسینی پرسیدم این کیست؟ گفت این یدی است گفتم یدالله ندرلو گفت آره،این شهید خیلی خوب کار کرد وقتی زخمی شد رفتم سرش را روی پایم گرفتم با اشاره گفت که از جیبش عکس امام را در آورده و بر روی قلبش بگذارم، این کار را کردم با چهره نورانی شهید شد.پس از ۲۴ ساعت از این عملیات برگشتیم اما در این عملیات جزیره جنوبی و شمالی آزاد شد و دست عراق برای ادامه فعالیت متوقف و منطقه از بن بست خارج شد.

عملیات بدر در ۲۰ اسفند سال ۶۳ آغاز شد، فرمانده گردان ما شهید حمید احدی بود،ما را شب برای عملیات نبردند صبح کاظمی راد ما را با قایق به منطقه عملیاتی برد – اگر می توانستیم منطقه هور العظیم را بگیریم نیروهای عراق دو شقه می شدند و ارتباط عراقی ها با هم قطع می شد- در این منطقه شهدای بسیاری تقدیم شد و حتی حمید احدی نیز شهید و جهانبخش کرمی فرمانده گروهان مجروح شد و من به عنوان فرمانده گروهان شدم، منطقه بسیار طولانی و نیرو بسیار کم بود و مهمات خیلی کمی داشتیم تا پاتک های عراقی را جواب دهیم،نزدیک ۷ روز حتی نتوانستیم پوتین های خود را از پا در آوریم اما با عنایت خداوند متعال که در آیه ۹۶ سوره اعراف به زیبایی بیان شده است،- و اگر مردم شهرها ایمان آورده و به تقوا گراییده بودند قطعا برکاتى از آسمان و زمین برایشان مى‏ گشودیم –  رزمندگان، شهدا و جانبازان به این آیه آنچنان عمل کردند که خداوند متعال می خواست و این موجب شد تا درهای لطف الهی به روی رزمندگان باز شود.

 آقا مهدی باکری ۱۸ روز بود استراحت نکرده بود ارتش فرار کرده بود و لشکرها همه شکست خورده بودند آمد در بین رزمندگان و سخنرانی کرد پس حمد ثنای الهی گفت شما به وظیفه خود عمل کرده اید امشب همانند شب عاشورا است اگر می خواهید راه را ادامه دهیم فردا به من برای پاکسازی منطقه کمک کنید- عملیات بدر به نوعی ادامهِ عملیات خیبر در منطقهِ هورالعظیم و با هدف نزدیکی به بصره بود که مهم ترین هدف عملیاتهای ایران در جبهه جنوب محسوب می شود. تقریبا یک گردان به فرماندهی اکبر توفیقی حاضر شدند شب میرزاعلی اتوبان را به تنهایی گرفته بود و مهدی نیز جلو رفته بود و نیروها نیز پیش روی کردند “در حین عملیات بدر و در حالیکه نیروهای عراقی‌ با محاصره کامل سربازان تحت امر مهدی باکری در جزیره مجنون در حال زدن تیر خلاص به سربازان مجروح باقی ‌مانده بودند، احمد کاظمی و محمود دولتی با اصرار از وی می‌خواهند که با عبور از دجله و پیمودن فاصله۷۰۰ متری که میان خط اول و خط دوم حمله جان خود را نجات دهد؛ ولی این درخواست هر بار با جواب منفی وی روبرو می ‌شد تا اینکه بر اثر اصابت تیر مستقیم سربازان عراقی در تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۶۳ شهید شد. در این هنگام در حالی که یاران او سعی در انتقال پیکرش بوسیله قایق به عقب را داشتند قایق هدف اصابت شلیک مستقیم آر پی جی یکی از سربازان عراقی‌ قرار گرفت و در اروند رود غرق شد و همانگونه که خودش خواسته بود حتی یک وجب از خاک را اشغال نکرد. این عملیات موجب شد تا عملیات های بزرگتری انجام شود.
از سال ۶۲ وارد جنگ شدم ۲۵ سال در گردان رزمی امام حسین بودم و به مدت پنج سال نیز به آموزش جوانان پرداختم به جوانان توصیه می کنم به آیه ۹۶ سوره اعراف عمل کنند تا درهای الهی به روی آنها بسته نشود،در جنگ عقیده، ایمان، عشق به ولایت، کشور، ناموس و خاک مبارزه می کرد خداوند متعال اراده کرده بود که تاوان خون شهید نواب صفوی، سید جمال الدین اسد آبادی، کاشانی ها و مدرس ها توسط امام خمینی (ره) گرفته شود.
دیروز جوان ۲۴ ساله فرمانده قرار گاه بود چرا که عمل درست این جوانان موجب شده بود تا درهای لطف الهی باز شود و صداقت و نبرد خالصانه در راه خداوند متعال موجب شد تا امروز همان مناطق عملیاتی به عنوان کربلای ایران مورد بازدید هزاران نفر از مردم ایران از کربلای ایران شود.

الان جنگ سخت است دیروز خط مشخص بود،اما امروز مرزها مشخص نیست، دیروز یک دنیا بر علیه یک ملت بود اما با عنایت الهی و فداکاری رزمندگان و اخلاص پیروزی از آن ملت ایران شد.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code