علامه جعفری و حادثه شگفت در عید غدیرخم

علامه جعفری

یکی از نوه های مرحوم مورخ الدوله سپهر ، نویسنده کتاب ناسخ التواریخ به منزل ما آمد و اظهار داشت که آقای جعفری! در شب عید غدیر در منزلی در شمال تهران، جشنی برقرار است و علاقه مندم شما هم در آن شرکت کنید. من به ایشان گفتم که آقا ! من دعوت نیستم و در ضمن ، نمی دانم که چگونه مجلسی است. گفت: در این جشن ، تعداد زیادی از رجال لشکری و کشوری هستند . من تصور می کنم که اگر شما تشریف بیاورید و در آن محفل، مطالبی نیز بفرمایید ، موثر واقع شود.

حضرت علامه فرمودند که به هر حال ، بی دعوت که نمی شود. آن فرد گفت که من اگر اجازه دعوت نداشتم ، خدمت شما نمی رسیدم . بالاخره، بعد از خواهش او علامه جعفری همراه با ایشان به آن مجلس می روند.

استاد می گوید: محل برگزاری جشن، منزلی بزرگ و تقریبا جنگل مانند بود و بخشهایی از آن ، به صورت آب نماهای بسیار بزرگ بود و به هر حال، باغی بود که کمتر نمونه آن را دیده بودم .گفتم: اینجا منزل کیست؟ گفت: اینجا منزل سر لشکر متدین است و یک سری از رجال لشکری و کشوری را دعوت کرده است . هنگامی که من این مطلب را شنیدم ، گفتم: آقای سپهر! جای من اینجا نیست، ولی ایشان اظهار داشت که حضور شما ان شا الله موثر خواهد بود.

به هر حال ، بالاخره وارد جلسه شدیم. دیدم سالنی بسیار بزرگ است که انواع و اقسام میوه ها و شیرینی ها جهت پذیرایی از حضار در آن چیده شده است.

پس از ورود ، آقای سپهر یک به یک همه را به من معرفی نمود. تمامی آنها از شخصیتهای بلند پایه لشکری و کشوری بودند. در ادامه برنامه ، برخی از اینها آمدند و در وصف امیر المومنین (ع) اشعاری خواندند. برخی از شعرها خوب بود و برخی نیز سطحی نداشت.

خلاصه ما هم نشسته بودیم و می شنیدیم ؛ در عین حال، در خلال برنامه چند بار از آقای سپهر تقاضا کردم که چون من در اینجا نقشی ندارم، اجازه بدهید بروم؛ چرا که هیچ روحانی غیر از بنده در جلسه حاضر نبود و هیچ علاقه ای هم به حضور ما نشان نمی دادند . تنها موقع ورود برخی از آنها احترامی گذاشتند.

علامه در ادامه فرمود که من دیگر خسته شده بودم و بنا داشتم که بلند شوم که به یک باره دیدم از در مجلس سیدی با ظاهری بسیار ساده وارد شد و حتی کفش خود را برداشت و به داخل آورد که البته در آنجا این کار ، خلاف عادت بود و پیدا بود که صاحب مجلس و تعدادی دیگر ناراحت شده اند . خلاصه ، تیمساری که دم در بود ، در حالی که چهره اش از فرط ناراحتی بر افروخته شده بود . به بیرون رفت و بعد از مدتی با قیافه همچنان ناراحت ، به محفل بازگشت ، اما در عین حال به کسی چیزی نگفت، عموم حضار به سید نگاهی تحقیر آمیز داشتند. کسی به او احترام نگذاشت ؛ ولی من در مقابلش به احترام برخاستم و او نیز سری تکان داد. سید جوان بود و با طمانینه و اطمینان خاصی بر روی زمین نشست و کسی هم تعارف نکرد که روی صندلی بنشیند.

بالاخره، نوبت به اشعرالشعرا رسید و از او دعوت کردند که بیاید و اشعارش را بخواند . این شاعر بایک طمطراقی آمد و شروع به قرائت اشعار نمود. وقتی بیت اول را خواند- هر چند بد نبود ؛ ولی سید، یک اشکال جدی به ان وارد کرد. اشعر الشعرا محل نگذاشت و شروع کرد به  بیت دوم و آن را خواند . دوباره ، سید ایراد گرفت . شاعر ، همچنان توجه نمی کرد . وقتی بیت سوم را خواند سید گفت: این هم اشکال دارد. شاعر عصبانی شد و گفت: چرا؟ سید گفت: خوب ، این را اول می پرسیدی . الان برایت توضیح می دهم.

سید، بحثی از معانی بیان و صنایع ادبی را به صورت خیلی خلاصه بیان کرد. آن قدر دسته بندی او زیبا بود که از انسجام مطالب و تسلط او به شعر متعجب شدم. دیدم که دریایی است. بیکران . بعضی از حضار که مطالب علمی او را می فهمیدند ، کم کم دریافتند که او از نظر علمی چقدر قدرتمند است.خلاصه، بعد از آن ، چند نفر از حضار آمدند و احترام کردند و به زور سید را به بالای مجلس بردند. در این هنگام ، یکی از حضار به سید گفت: اولا خوش آمدید؛ هر چند که نمی دانیم چطور آمدید . دوم اینکه آیا خودتان هم شعر می گویید؟ سید گفت: گاهی اوقات گفتند : می شود یکی از سروده های خود را بخوانید . گفت ؛ آری و حتی می توانم همین الان شعر تازه بگویم . گفتند : پس بفرمایید . گفت : نه؛ چرا که ممکن است بگویید این اشعار را قبلا گفته ای . پرسیدند ؛ یعنی با البداهه شعر می گویید؟ گفت : بله . و ادامه داد که شما بگویید که چه بسرایم. اینها با حالت اعجاب آمیز نگاهی به یکدیگر کردند و گفتند : غزلی بگوید در مدح امیر المومنین که دو بیت اول عاشقانه باشد و بیت سوم این باشد که اگر علی به خاری نگاه کند، گلستان می شود و بیت چهارم این باشد که اگر معصیت کاران عالم ، حتی فرعون توسل به علی پیدا کنند ، بهره مند می شوند . خلاصه ، محدوده را برای او خیلی تنگ کردند.

سید قبل از شروع ، نگاهی به حضار کرد که کسی اشعار او را ننویسد . آقای جعفری گفت من زیر عبا خودکار و کاغذ را آماده کردم تا اشعار را یادداشت کنم . سید فهمید ؛ اما اعتراضی به من نکرد سید شعر را این گونه آغاز کرد؛

گر شمیمی ز سر طره جانان خیزد                        

                                      تـا قـیامت ز صبـا رایـحه جـان خـیزد

واله ام من که چو از خواب ، تو بیدار شوی

                                      ز چه رو از سر چشمان تو مـژگان خیزد

عـلی عـالی اعـلا که زبیم نهـلش    

                                      روح از کـالبـد عـالـم امـکان خـیزد

گـر به خـاری کند از قاعـده لطف نـظر   

                                      از بـن خـار، دو صد روضـه رضـوان خیزد

گر زند دشت به دامان ولایش فرعون  

                                      از لحد با دو کـف موسی عمران خیزد

داورا ! دادگـرا ! جـانب ” جـدّا” نظری  

                                      کـز پی مـدح تو چـون بـحر به طوفان خیزد

دارالایـمان قم از من شده رشک فردوس  

                                      حال ، این سان پس از این خانه ایمان خیزد

معلوم شد که اسمش جدّا و قمی است. پس از خواندن شعر، سید برخاست و خطاب به حاضران گفت: آقایان ! علی |(ع) از این جلسات که دور هم بشینبد و انواع غذاها را بخورید و چند بیت هم شعر بخوانید ، راضی نیست . علی مرد است و مردان را دئست دارد. اگر مرد هستید و مردانگی دارید، بروید سراغ محرومان ، درد مندان و فقرا؛ یعنی همان کسانی که مورد عنایت علی بودند.

اینجا نشسته اید و غذا ها ، شیرینی ها و شربت های خوشمزه  می خورید. بعد ، می روید خانه و فکر می کنید که در مدح علی شعر گفته اید. صریح بگویم که باید وضعتان را عوض کنید و بروید سراغ محرومان جامعه. ایشان این را گفت و کفش خود را برداشت و از مجلس بیرون رفت . پس از رفتن او تا مدتی همه بهت زده بودند . چند نفر از جمله من بیرون رفتیم تا بببینیم که ایشان که بود، اما کسی را ندیدیم . تلاش زیادی کردند و اطراف را گشتند ؛ ولی هیچ اثری از او نبود. چهار سال در قم سراغ جدّای قمی را گرفتم؛ ولی کسی او را نشناخت . خیلی گشتم؛ ولی او را پیدا نکردم . آن شب شاهد بودم که تعدادی از آنها بسیار گریه می کردند. آقای سپهر ، بعدها می گفت : تعدادی از انها زندگی شان را تغییر دادند و رفتند و به رسیدگی به محرومان پرداختند . ظاهراً سید که هیچ گاه ماهیت او را ندانستیم . برای هدایت حاضران در آن مجلس به آنجا آمده بود.

 

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code