حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

افزونه جلالی را نصب کنید. ساعت تعداد کل نوشته ها : 6296 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
عطر برادر
0

خاطراتی کوتاه از شهید نصرت الله شکوری به روایت خواهر برگرفته از کتاب روی تل انتظار به قلم مهسا سیفی هدیه دوست داشتنی چند روزی کارش شده بود الک کردن خاک در گوشه حیاط هر بار که میپرسیدم داری چه کار میکنی از جواب دادن طفره میرفت مدتی بعد در حالی که چیزی را پشتش […]

پ
پ

خاطراتی کوتاه از شهید نصرت الله شکوری به روایت خواهر

برگرفته از کتاب روی تل انتظار به قلم مهسا سیفی

هدیه دوست داشتنی
چند روزی کارش شده بود الک کردن خاک در گوشه حیاط هر بار که میپرسیدم داری چه کار میکنی از جواب دادن طفره میرفت مدتی بعد در حالی که چیزی را پشتش قایم کرده بود وارد اتاق شد. به طرفم آمد. لبخند بامزه ای روی لبانش بود شتری که با گل درست کرده بود را به سمتم .گرفت گفت این را برای تو ساخته ام. غافلگیر شدم. گفتم واقعاً برای من؟ وقتی شتر را در دستم گرفتم باورم نمیشد با آن سن کمش بتواند چیزی به این زیبایی بسازد. انگار آن شترجان داشت. محکم بغلش کردم صورتش را بوسیدم از خوشحالی کم مانده بود گریه ام بگیرد.
تا مدتها آن شتر گلی اسباب بازی ما و بچه های همسایه بود.

یک بغل نان
آخرین دکمه پیراهنش را بست زانوی شلوارش را که آردی شده بود با دستش تکاند. نیم خیز شد و به آینه کوچکی که روی دیوار آویزان شده بود، نگاه کرد. دستی روی موهایش کشید رو به من گفت: «برویم».
جلوتر از او از نانوایی خارج شدم. خودش هم با یک بغل نان پشت سرم آمد. نان ها را به دستم داد تا در نانوایی را قفل کند. سمت خانه راه افتادیم چند قدمی دور نشده بودیم که یکی از آشنایان را دیدیم دوتا از نان ها را برداشت و به سمت او گرفت بفرما نون تازه»
باز به راه رفتنمان ادامه دادیم. چند قدمی بیشتر نرفته بودیم به پیرمردی برخوردیم که جلوی مغازه ای نشسته بود نصرت الله دو تا از نان ها را هم به سمت آن پیرمرد گرفت.
این اولین بار بود که با نصرت الله از نانوایی اش هم مسیر می شدم. انگار کسانی که نان میگرفتند احسان برادرم برایشان تکراری شده بود. و باز هم نفر سوم و دونان دیگر… نفر چهارم …. به خانه که رسیدیم چیزی از نان ها باقی نمانده بود. 

حافظان سنگر
هرچه بیشتر اصرار میکردم او محکم تر روی حرفش پافشاری میکرد گفتم هنوز بچه هایت کوچک هستند. همسرت به تو احتیاج دارد نگاه معناداری به من کرد و در جوابم گفت مگر خون من از بقیه رنگین تر است؟ مگر آنهایی که می روند، زن و زندگی ندارند!
گفتم: «شکر خدا که وضع مالیات رو به راه است. می توانی مقدار زیادی از اموالت را وقف جبهه کنی . بانگاهی که پر از غیرت ،بود به چشمانم زل زد و گفت «خواهرم، پول را باد به راحتی میبرد. این آدم ها هستند که میتوانند محافظ سنگر باشند». چند روز بعد به جبهه اعزام شد.

اجاره خانه
انگشتم را از روی زنگ برداشتم. عقب تر رفتم. منتظر ایستادم تا در را باز کنند از وقتی همسرم برای کار به بندر رفته بود، فرصتی پیش نیامده بود تا کرایه خانه را پرداخت کنم. حالا که پول زیادی به دستم آمده بود، باید کرایه را می دادم.
صدایی از پشت در گفت «آمدم». در باز شد. صاحب خانه مان در چارچوب در ایستاد گفت: «سلام، خوش آمدید. بفرمایید» گفتم: «ببخشید که خیلی دیر شد. کرایه را برایتان آورده ام.
ابروهایش را با تعجب به هم نزدیک کرد و گفت: «کرایه؟ ولی کرایه چندماه را آقا نصرت الله حساب کرده. انگار قبل از اینکه به منطقه ،برود، حواسش به همه چیز بوده.

شکرانه
بعد از ده سال تازه پدر شده بود از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم هر روز به بهانه های مختلف خودم را به خانه شان میرساندم و بچه اش را میدیدم
کلی هم قربان صدقه اش می رفتم.
یکی از روزها که باز هم به قصد خانه نصرت الله بیرون زدم دسته عزاداری را .دیدم بی اختیار به سینه زنها پیوستم و چند دقیقه ای مشغول تماشای آنها شدم. قبل از جدا شدن از عزاداران پانزده تومانی را که توی کیفم داشتم درآوردم و به شکرانه تولد پسر نصرت الله به مداح دادم تا برایش دعا کند.
راهی خانه برادرم شدم برایش از احسانی گفتم که به هیئت داده بودم نصرت الله بدون اینکه به صورتم نگاهی کند، گفت: «خواهر عزیزم انصاف نیست وقتی شوهرت با این مشقت کار میکند و پول در می آورد، تو برای سلامتی فرزند من احسان بدهی!
دستش را توی جیبش کرد و پانزده تومان پول به سمت من گرفت گفت: «اگر من را دوست داری این را قبول کن.

چشمان گودافتاده
دوست نداشتم حتی یک لحظه هم چشم از او بردارم وقتی صحبت میکرد و از خاطرات دوران آموزشیاش میگفت بیش از آنکه به حرفهایش گوش بدهم محو تماشایش شده بودم چقدر دوستش داشتم و برای دیدنش بیتاب بودم . ضعیف شده بود گونه هایش از فرط لاغری فرورفته بود. زیر چشمانش گود افتاده بود گفتم: «خواهرت بمیرد چرا این قدر لاغر شدی؟ گفت: «نه درست مثل سابق هستم».
آن قدر اصرار کردم تا اینکه بالأخره آرام توی گوشم گفت: «در دوران ،آموزش به خاطر شرایط سخت و طاقت فرسا، خیلی از بچه ها از مقدار غذای کم سیر نمی شدند. من غذایم را با آنها نصف میکردم شاید دلیل لاغری ام این باشد».

عطر برادر
خبر ورود شهدای عملیات بیت المقدس در شهر پیچیده بود. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید چادرم را سر کردم به سمت خانه نصرت الله دویدم. وقتی شلوغی جمعیت را دیدم شستم خبر داد که چه اتفاقی افتاده از همان جا مسیرم را به سمت معراج شهدا که در سپاه بود تغییر دادم نمیدانم چطور خودم را به آنجا رساندم. تمام مسیر اشک جلوی چشمانم را گرفته بود.
وارد سپاه شدم خودم را به سالن بزرگی رساندم که همه پیکرهای مطهر شهدا را روی زمین چیده بودند. نه گریه می گذاشت تابوت ها را ببینم و نه سواد خواندن نام آنها را داشتم راه می رفتم و بلند بلند گریه می کردم یاد حضرت زینب افتادم که چطور دنبال جنازه برادرش ی گشت. جمله آخر نصرت الله یادم افتاد که میگفت: «اگر لباسهایم را برایتان آوردند، مبادا بترسید». انگار خودش از همه چیز خبر داشت.
در کنار یکی از تابوتها پاهایم سنگین شد. روی زانوهایم فرود آمدم به زحمت اشک چشمانم را پاک کردم سرم را به سمت یک نفر که با لباس بسیجی در سالن بود .چرخاندم پرسیدم: «کدامیک از اینها نصرت الله شکوری است؟ کمی خودش را بالا کشید و اطراف را با دقت نگاه کرد. سرش را به سمت من چرخاند و گفت: «این همان تابوت نصرت الله است که بالای سرش نشسته ای».

دلتنگیهای علی
بعد از شهادت نصرت الله علی به هر بهانه ای سراغ پدرش را میگرفت هیچ چیز و هیچکس نمیتوانست جلوی گریه هایش را بگیرد سعی میکردم بیشتر از قبل به آنها سر بزنم. گاهی اوقات برای اینکه آب و هوایش عوض بشود، دستش را می گرفتم و او را به گردش می بردم . در یکی از روزها که با هم در خیابان قدم میزدیم از دور یک جوان را که لباس بسیجی به تن داشت دیدیم. علی چادرم را کشید و گفت: «عمه آن آقا از دوستان باباست . باید از او بپرسیم که از بابا خبری دارد یا نه». گفتم: «نه علی جان از کجا معلوم؟ این بار علی با صدای بلندتری حرفش را تکرار کرد خم شدم و دستم را دور گردنش انداختم. گفتم: «نه»! علی گوشه ای نشست و به گریه اش ادامه داد. بغلش کردم. هر دو با چشمان پر از اشک به آن بسیجی نگاه می کردیم که از ما دور و دورتر می شد.

ایستاده نفر دوم شهید نصرت الله شکوری

 

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.