عجب حکایت تلخی ست…

«غزل زهرا شعبانی برای پدران صبور شهدا»

همیشه خواستم از روزگار، سر باشی
میان جمع چنان شمع شعله ور باشی

تمام عمر به دوشم نشاندمت با عشق
همیشه خواستم از من بزرگتر باشی

به راه زندگی ات گرچه آشنا کردم
روا نبود که اینگونه رهگذر باشی
 
شکسته پشت من از دوری ات، خدا نکند
که کوه بوده ولی دست بر کمر باشی
 
خوشا که خون به جگر سر کنی ولی تنها
به فکر مرهم زخم دو چشم تر باشی

دو چشم تر که… نبودی ولی گمان نکنم
ز حال مادرت از دور بیخبر باشی

عجب حکایت تلخی ست، بعد اینهمه سال
دوباره آمده ای راهی سفر باشی

به روی دوش پدر می روی و حالش را
نمی شود که بفهمی مگر پدر باشی

 

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code