حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

افزونه جلالی را نصب کنید. ساعت تعداد کل نوشته ها : 6286 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
عاشق جانباز قطع نخاعی بودم
2

خاطرات جانباز شهید قیاسعلی نجفی راد برگرفته از کتاب راحله به قلم مریم توکلی یک سـاعتی به اذان مغرب مانده بود که آمبولانس جلوی در خانه ایسـتاد. همـۀ چراغ ها را روشـن کـردم. در حیـاط را هـم باز گذاشـتم. آمبولانس در مقابل خانه ایستاد. بچه ها با داد و فریاد به سمت در دویدند. انگار […]

پ
پ

خاطرات جانباز شهید قیاسعلی نجفی راد

برگرفته از کتاب راحله به قلم مریم توکلی

یک سـاعتی به اذان مغرب مانده بود که آمبولانس جلوی در خانه ایسـتاد. همـۀ چراغ ها را روشـن کـردم. در حیـاط را هـم باز گذاشـتم. آمبولانس در مقابل خانه ایستاد. بچه ها با داد و فریاد به سمت در دویدند. انگار حالا که پدر به خانه برگشـته بود، انتظار داشـتند درحالی که سالم و سرحال است با او روبه رو شوند. خستگی راه و تکان های آمبولانس، رنـگ بـه چهرۀ قیاس نگذاشـته بود. زمان زیادی طول کشـید تـا او را با چند پتوی ضخیم بپوشانند و با احتیاط پیاده کنند. با دیدن این احوالات، دیگـر لازم نبـود مرتب بـه بچه ها یادآوری کنم که عقب بایسـتند و در مسـیر نباشـند. هرکدام شان با یأس و ترسی که در چهره داشتند، به خانه برگشتند و از پشت پنجره به صف ایستادند و تماشا کردند. 

غیرت به خرج دادم تا خودم را سـرپا نگه دارم و کمرم خم نشـود. بغـض، خفـه ام مـی کـرد. چادر به سـر کـردم به اسـتقبالش رفتـم. جثّه نحیفـش مثـل پسـر چهارده سـاله ای بود کـه لای پتو پیچیـده بودند.دو پرستار به همراه آقاابراهیم و آقااسماعیل، دادا و پدرم، به زحمت توانستند قیاس را روی برانکارد بگذارند و وارد خانه کنند. شب اول ورود قیاس، شب سختی بود.

به هر قسمت از بدنش دست می زدند، چهره اش درهم کشیده می شد. مشـخص بود درد زیادی را متحمل می شـود. تصورش هم برایم مشـکل بـود کـه در مدت چند روزی کـه ندیده بودمش، این گونـه از پای افتاده باشـد. به قدری لاغر شـده بود که اسـتخوان های گونه اش برجسته تر شده و قیافـه اش را مردانه تـر کرده بود. زخم هایش خونریزی زیادی داشـت، به طوری که هر یک ساعت کل ملافه ها و پانسمانش باید عوض می شد.

پسـرعموها و پسـردایی های قیـاس، شـب را ماندنـد. مدام مشـغول شستن ملافه بودند. دادا طناب گرفته بود. دورتادور حیاط را بند کشیدند تا برای خشک کردن ملافه ها مشکلی نداشته باشیم.

آخر شـب، بچه ها را خواباندم. با اینکه هوا سـوز سـردی داشـت، بـرای چنـد دقیقـه در تاریکـی گوشـه ای از حیاط نشسـتم. بـه هر طرف نـگاه می کـردم، ملافه های سـفیدرنگی را می دیدم که زیـر نور مهتاب می درخشـیدند و بـا بـاد سـوزناکی کـه می وزیـد، تـکان می خوردنـد. دیدن آن صحنه اصلا برایم خوشـایند نبود و قلبم با هر تکان ملافه، تیر می کشید. نمیدانسـتم بایـد برای آمدنش ذوق کنـم یا برای حال ناخوشش، بغضم را تکه تکه بیرون بریزم. یک لحظه پشـیمان شـدم از کاری که کرده و قیاس را با این حال به خانه آوردمش… ولی نباید خودم را گول می زدم. حال قیاس خوب نبود و ماندنش در تهران بیشتر اذیتش می کرد.

بـه اتـاق برگشـتم. زیر نـور کمرنگ چـراغ، همه دورتـادور قیاس نشسته بودند. چشمان قیاس نیمه باز بود. نمی دانم از شدت درد بی جان افتاده بود یا واقعا در خواب عمیقی فرورفته بود. در دلم قربان صدقه اش رفتم. قلبم ترک برداشت برای دردی که اینطور بی رحمانه در جانش
ریشـه زده و قیـاس مـرا از پـای درآورده بـود. چقـدر دلتنـگ این طور خوابیدنش بودم. دو سال از خانه دور بود و فراموش کرده بودم که مرد خانه ام، با چشمان نیمه باز می خوابد. همه ساکت بودند. خواب با چشمان میهمانـان هـم بیگانه بـود. آخرین نگاهم را از صورت قیاس برداشـتم و وارد اتاق بغلی شدم.کنار بچه ها جایی برای خودم باز کردم و چادرم را از سرم برداشته مچاله اش کردم و زیر سـرم گذاشـتم. روی فرش به پهلو دراز کشـیدم. باید سـعی می کردم چند سـاعت بخوابم تا قوت داشـته باشـم که فردا میزبـان خوبی برای میهمانان بعدی باشـم. همانطور کـه حدس میزدم، از اول صبـح خیـل عظیمـی از اهالـی روسـتا بـه شـهر آمـده بودنـد و به خیـال اینکـه قیـاس بعد از دو سـال مداوا شـده و برگشـته، بـه عیادتش آمـده بودنـد. تقریبا تمام میهمانان آن روز بـرای ناهار ماندند. بعدازظهر همان روز، هنوز بساط میهمانی صبح جمع نشده بود که گروهی دیگر با سلام و صلوات و چشم روشـنی وارد خانه شـدند. تروخشـک کردن بچه ها را فراموش کرده و فقط مشغول پذیرایی از میهمانان بودم. تقریبا هـر دو سـاعت یکبار ملافه ها را تعویض می کردیـم. زخم های قیاس را شست وشو می دادیم و پانسـمان می کردیم. سـاعت دوازده شب بود که آخرین سـری از اقوام را بدرقه کردیم و به خانه برگشـتیم. احسـاس می کردم دست ها و پاهایم در کنترل خودم نیستند. به قدری خسته بودم که پشـتم خشـک شده بود و کمرم به شـدت درد می کرد. پسرعموها و پسردایی ها بلافاصله به حیاط رفتند تا مشغول شستن و پهن کردن ملافه ها شوند. خاله آرام که آرامش را از اسمش به ارث برده بود، همراه مادرم و رقیه در گوشه ای نشسته و خسته از میهمانداری، گرم گفتوگو بودند.

قیاس در اتاق تنها بود. از فرصت استفاده کردم و لبۀ تختش نشستم. نـگاه بی رمقـی بـه صورتم انداخت و بـا صدای ضعیفی گفـت: «راحله، شـرمنده ام. امـروز از پـا افتـادی.» می دانسـتم رنگ به صورت نـدارم اما لبخندی تحویلش دادم که رضایتم را از بودنش نشان می داد.

دلـم میخواسـت بدون اینکـه حرفی بزنم، سـاعت ها به صورتش خیره شوم و این بار با این روش، خستگی را از تن بیرون کنم. دوباره با صدای ضعیفتری ادامه داد: «دعا کن شهید شوم.»

با شنیدن این حرف، رشتۀ افکارم پاره شد و سرمای عجیبی وجودم را فراگرفت. اشک با چشمانم آشنایی دیرینه ای داشت، به همین دلیل، دون اینکه خودم بخواهم، در چشمانم حلقه زد. صدایم می لرزید. آهسته گفتم: «بعد از تو، ما چه کار کنیم؟» خواسـت نفس بلندی بکشـد کـه نفس بلندش مثـل نفس کودکی شـیرخوار، به بازدم تبدیل شـد. ریه هایش دیگر همراهی نمی کرد. آرام گفت: «از خدا غافل نشو و حضرت زینب را زیاد یاد کن.»

گفتم: «کاش بچه ها هم مثل خودت باشند.» گوشـۀ لبش به خنده باز شـد و گفت: «می شـوند. حتما می شوند. در خانۀ ما همیشـه سـجاده روی زمین بوده، پس، از آیندۀ بچه ها نترس راحله.»

از این گفت و گو قلبم به شـدت گرفت و حس کردم قفسـۀ سـینه ام گنجایش آن را ندارد. پشـت لبم داغ شـد. دسـتم را روی لبم کشـیدم. گرمـی خونـی را که از بینی ام آمده بود، حس کردم. چشـم های نگران قیاس در تاریکی اتاق درخشـش قشـنگی داشـت. با اضطراب و صدای نسبتا بلندی گفت: «چه شد راحله!؟» برای رفع نگرانی اش، لبخندی زدم و با پشـت دسـت، خون دماغم را تمیز کردم و گفتم: «چیزی نیست. احتمالا از خستگی ز یاد است.» به سـمت حیاط رفتم. هوا سـرد بود. چند مشت آب سرد به صورتم زدم. سرم را بالا گرفتم و با دو انگشت بینی ام را فشار دادم. پدر و مادرم به حیاط آمدند. دادا هم از اتاق پرسید: «چه شده عروس!؟» همانطور که سـرم به سـمت آسـمان بود، با اشـارۀ دست گفتم که برویـد داخـل. چنـد دقیقه بعد، طعم خـون را در گلویم احسـاس کردم و سـریع سـرم را پایین آوردم. دوباره مشغول شستن سر و صورتم شدم. انـگار قصـد بندآمـدن نداشـت. هرچـه به صورتـم آب مـیزدم، حجم زیـادی خون از بینی و چانه ام سـرازیر می شـد. کمکـم همۀ اهل خانه به حیـاط آمدنـد. به پیشـنهاد مادرم، لباس پوشـیدم و بـه اورژانس نزدیک خانـه رفتیـم. روسـری و چادرم خونی شـده بود. بعد از سـاعتی بالاخره خون قطع شـد و به خانه برگشـتیم. آرام در را باز کردم که مبادا کسـی بیـدار شـود. همین کـه وارد اتـاق شـدم، نگاه آشـفتۀ قیـاس را دیدم که به ِ سـمت در ورودی دوخته شـده بود. تا لب باز کنم و توضیح بدهم که چیزی نبوده، با صدای بلند و لرزان خطاب به پسـرعموهایش گفت که میخواهد به بیمارسـتان برگردد. چنان بی تابانه حرف می زد که کسـی جـرأت متقاعدکردنـش را نداشـت. بازهم خـودم پادرمیانی کـردم و با گریه التماسش کردم که: «حالم خوب است و در کنار خودمان بمان.»

به هیچ عنوان راضی نمی شد. چشم های نم شده و مضطربش را به صورت رنگ پریده ام دوخت و گفت:«تو داری به خاطر من از بین میروی. اگر برای تو اتفاقی بیفتد، تکلیف بچه ها چه می شود؟»

حالـش منقلـب شـده بـود. دسـتهایش می لرزیـد. وقتـی دیـدم مشـت های گره کرده و مردانه اش چنگ به ملافه ها انداخته، فهمیدم که وقت اصرار و پافشاری نیست. گوشۀ ملافه خونی بود. زخم هایش دهان باز کرده بودند و با فشـار عصبی ای که در نبود من به او وارد شـده بود، بی رحمانـه خونریزی می کردند. در میـان گفتگو و همهمۀ اقوام، با صـدای بلنـد گفتم: «زنگ بزنیـدآمبولانس بیاید.»طولی نکشـید که از بیمارستان آمدند. هق هق گریه امانم را بریده بود. پنبه ای که داخل بینی ام گذاشته بودند، راه نفسم را بسته بود. وسایل ضروری اش را داخل ساک کوچکی جمع کردم و به پرستاری که آمده بود، تحویل دادم.

برانـکارد را بلنـد کردنـد تـا از خانـه خارجـش کننـد. دسـتم را در دستش گرفت. خیلی سال بود که اشکش را به این وضوح ندیده بودم. از فشاری که دست سردش به انگشتانم داد، جانی تازه گرفتم. قطره های عرق روی پیشـانی اش، جلوۀ خوبی به چهره اش داده بود. بریده بریده و با زحمت گفت: «تو را به جان هرکسـی که دوسـت داری، حلالم کن راحله.»

قیاس آن شب، قصد جان مرا کرده بود، ‌که این‌گونه بی‌رحم بر قلب نازک و شکسته‌ام زخم می‌زد. صدای گریۀ ‌بقیه را خیلی گنگ می‌شنیدم. چیزی نمی‌دیدم، جز چهرۀ ‌زیبایش که پشت قاب اشک‌هایم ‌تار بود. دوباره صدایش در گوشم پیچید:«تو را به جان حضرت زینب، حلالم کن.» زبانم بند آمده بود. چانه‌ام می‌لرزید. با نگاهم التماسش می‌کردم که با این حرف‌ها آزارم ندهد.

قیاس با صدای ضعیفی که گویا تمام توانش را برای حرف‌زدن به کار بسته بود، گفت: «از روزی که من به جبهه رفتم، تو ماندی و اذیت بچه‌ها… حلالم کن راحله…»

مادربزرگ با گریه، خطاب به من گفت: «عروس، حلالش کن.»

معنای این حرف‌ها را نمی‌فهمیدم. من جز خوبی، چیزی از قیاس در ذهنم نداشتم.

اصلاً چرا حلالیت می‌خواست؟!

مگر قرار بود چه اتفاقی بیفتد؟!

صدای مادربزرگ دوباره در گوشم پیچید: «راحله حلالش کن تا با خیال راحت برود.»

صدای گریه در خانه بلند شد. نمی توانستم حرف بزنم دستان بی‌پناهم از دستان سردش سُر خورد و برانکارد حرکت کرد.

تمام دنیای من با رفتنش فرو ریخت. دلم گرمی دست های مردانه اش را می خواست. نفسش برایم کافی بود تا تکیه گاهی برای تمام روزهای باقی مانده عمرم باشد. حضورش در خانه ام واجب بود. من بدون قیاس می مردم. پابرهنه دنبال برانکارد دویدم که شاید آخرین تلاشم برای نگه داشتنش، نتیجه دهد. دویدم که به پاهایش بیفتم و التماسش کنم که بماند. جلوی در که رسیدم در تاریکی کوچه چراغ های رنگی آمبولانس را دیدم که در انتهای کوچه محو شدند. قیاس از خانه رفت. من ماندم و جای خالی تکیه‌گاهی که تمام امیدم بود. من ماندم و بهانه‌گیری‌های بچه‌ها که صبح می‌بایست جوابگویشان بودم.

قیاس به بیمارستان شفیعیه منتقل شد. در اتاقی، کنار یک جانباز قطع‌نخاعی، بستری شد. 

امکانات بیمارستان طوری نبود که در ساعت مخصوص ملاقات، ‌به‌راحتی و با بچه‌ها ‌به دیدنش برویم. با این‌ حال، برای آرام کردنشان هر روز یک نوبت، ‌به‌طور پنهانی بچه‌‌ها ‌‌را به بیمارستان می‌بردم و از لای نرده‌‌های ‌‌آهنی پنجره‌ای ‌که به حیاط پشتی باز می‌شد، وارد اتاق می‌کردم و دقایقی را در اتاق نگه می‌داشتم. باز با کمک میرزاعلی  هادیون جانباز  قطع‌نخاعی که با ویلچر حرکت می کرد و هم‌اتاقی قیاس بود، بچه‌ها را از آن‌جا بیرون می‌آوردم و به خانه برمی‌گشتیم. آن‌ها ‌‌را به مادرم می‌سپردم و دوباره به پیش قیاس برمی‌گشتم.

روز پنجـم، دیگر نفس کشـیدن برایش سـخت شـده بود. دسـتگاه اکسـیژن را آوردنـد و بـا یـک کلاهک و شـلنگ بـه دهانـش وصـل کردنـد. مجبور به تزریق مسـکن های قوی بودند. اکثر سـاعت هایی که در بیمارسـتان بودم، قیاس در خواب بود. من هم به تماشـای چشـم های نیمه بازش در آخرین لحظات نشسته بودم.

ظهـر روز ششـم برایـش سـیرابی پختـم. میدانسـتم نمیتوانـد غذا بخورد، اما دلم نیامد از غذای مورد علاقه اش سـهم نداشـته باشـد. وارد سـالن بیمارسـتان شـدم. در چندقدمی اتاق، صدای آشـنایی به گوشـم خورد. کمـی مکـث کردم. اشـتباه نکـرده بـودم؛ صدای گریـۀ رحیمه بود. وارد اتاق شـدم و دیدم با مانتو و شـلوار مدرسه و کوله پشتی ای که به پشـتش بـود، روبه روی قیاس ایسـتاده و با صدای بلنـد گریه می کند. چشـمان قیاس بسـته بود. جلوی در پاهایم قفل شـد. این بچه این وقت روز اینجـا چـه می کـرد!؟ چطور توانسـته بود از مدرسـه خـودش را به بیمارستان برساند!؟ نتوانسـتم نزدیکتـر بـروم. رحیمـه بـا ناامیـدی خطـاب بـه پدرش می گفت: «تو چرا خوب نمی شـوی؟ چرا زیاد توی بیمارسـتان ماندی؟دوست ندارم بروی پیش خدا.» بعد از هر سؤالش گویا منتظر جواب بود. سکوت میکرد و صدای گریه اش اش بلندتر میشد. نفسش انگار بند آمده بود. چانه و قسمت جلوی مقنعۀ سفیدرنگش از گریه خیس شده بود. من هم گریه میکردم.

**** 

اولیـن روز از بهمـن سـال ۱۳۶۴ بـود. ایـام هفته را گم کـرده بودم. فقط شـب و روزم مشـخص بود. روزهایی که با انتظار دیدنش به شـب می رساندم تا شب هایی که با کوهی از غم منتظر سپیده دم بودم. به خودم آمدم امروز سه شنبه بود. نُه روز از انتقالش به زنجان میگذشت؛ نُه روز کـه روی خـوش ندیدیـم. نُه روز که لبـم به خنده باز نشـد. زندگیمان مثـل دانه ِ های تسـبیح پاره شـده ای بـود که قابـل ترمیم نباشـد. از روزی کـه به زنجان انتقالی گرفتیم، رقیه، خواهـر قیاس به همراه مادربزرگ و خالـه آرام در خانـۀ ما بودند. رقیه کمک حالم شـده بـود. بچه ها هم مثل پدرشان، وابستگی عمیقی به عمه رقیه داشتند.
صبح زود، به سـختی از خواب بیدار شـدم. به اندازۀ دوسالی که در تهـران بود، خسـته و نگـران بودم. انگار تنم را کوبیده باشـند؛ سـلول به سلولم درد می کرد. 

از شـب قبـل، بـرف سـنگینی شـروع بـه باریـدن کـرده و همه جـا سـفیدپوش بـود. صبحانـه را آمـاده کـردم تا وقتـی بقیه از خـواب بیدار شدند، بخورند. خودم میلی به خوردن نداشتم. دهانم تلخ بود، با اینکه ضعف داشـتم، لباسـم را پوشـیدم تا راهی بیمارسـتان شـوم. خاله آرام و مادربـزرگ هـم کـه انـگار بیدار بودنـد از جا بلند شـدند تـا همراهم به بیمارستان بیاینـد. فلاکس چایـی را پر کردم تا بـرای دادا صبحانه ببرم.
بچه ها را به رقیه سپردم و به همراه مادربزرگ و خاله آرام از خانه خارج شـدیم. پاهایمان تا زانو در برف فرو می رفت. طول کوچه را به سـختی طی کردیم تا به سر خیابان رسیده و سوار ماشین شدیم.

حیاط بیمارستان خلوت بود. وارد اتاق که شدیم، از چشمان سرخ و بی خواب دادا میشد فهمید که اوضاع زیاد روبه راه نیست. پدر و مادرم قبل از ما به بیمارسـتان رسـیده بودند. دسـتگاه اکسیژن همچنان به دهان و بینی قیاس وصل بود. با هر دم و بازدم، سینه اش بالا و پایین می رفت.

چشمانش نیمه باز بود. پسردایی قیاس که ساکن زنجان بود، کنار تخت نشسته بود. یکلحظه گویا قیاس به هوش آمد و با اشارۀ چشم به سمت چپ پیراهنش، به پسردایی اش فهماند که قرآن را از جیبش دربیاورد. با زحمت، دسـتش را تا مقابل دهانش رسـاند و کالک اکسیژن را پایین کشید و بریده بریده گفت: «برایم یس بخوان.»

صدای گریۀ خاله بلند شد. دادا دستش را روی صورتش گذاشت و مادرم شـیون سـر داد. شـانه های پدرم می لرزید. من اما دورتر از همه آرام و بیصدا با تمام وجودم اشـک میریختم. به همان نقطه ای چشـم دوختم که قیاس خیره مانده بود. منتظر آمدن آیت الله موسوی، امام جمعۀ زنجان بودیم که در این نُه روز همدم لحظه های سخت قیاس در بیمارستان بودند.

صدای محزون و لرزانی که با گریه یس میخواند، همراه با هق هق افرادی که در اتاق بودند، پرسـتارها را به این سـمت کشـاند. اما هرکدام که وارد می شدند، مستأصل و بی هدف، با بغض اتاق را ترک می کردند.

قیـاس سـرش را بهسـمتی که مادرم ایسـتاده بـود، چرخاند. قطرۀ اشـکی در گوشـۀ چشـمش جا خوش کرده بود. برای ثانیه ای به صورت مادرم خیره شـد. انگار تمام نیرویش را جمع می کرد تا جمله ای بگوید. مادرم نزدیکتر شد. قیاس با صدای ضعیفی گفت: «جان شما و جان بچه ها.»

صـدای گریه بلندتر شـد. نتوانسـتم تاب بیـاورم. خـودم را نزدیک تختـش رسـاندم. گریه امان نمی داد. دسـت های سـردم را بین انگشـتان بی رمقش پناه دادم. حرفی برای گفتن نداشتم، جز اینکه با تمام وجود از درون فریاد بزنم: «من از تو سـیر نشـده ام. جواب بچه هایت را چگونه بدهم؟ چطور برایشـان هـم مادری کنـم و هم پدر باشـم؟ چطور دلت می آید مرا با پنج بچه که هنوز تشنۀ ‌مهر پدری هستند، ر‌ها ‌کنی و بروی؟ نگفتی نان ‌و نمک خورده‌ایم‌؟ نگفتی آن‌همه قول ‌و قرار که داشتیم چه شد؟ نگفتی نقشه‌‌هایی ‌‌که برای بچه‌‌ها ‌‌کشیدیم، ‌بدون تو شدنی نیست؟ همین‌جوری که نمی‌شود؛ تو عاشقانه بار ببندی و دست و پای مرا به زمانه گره بزنی!» ‌

یک‌لحظه چشم‌هایت را باز کردی. ‌رد خنده را روی لبانت که پشت ماسک اکسیژن پنهان شده بود، ندیدم. ‌چشمانت اما آرام بودند. ‌ثانیه‌ای ‌بدون آن‌که پلک بزنی، نگاهم کردی و ‌زیر لب گفتی: «راه باز کنید آقا بیاید.‌‌»

‌به خیال این‌که آیت‌الله موسوی وارد اتاق شده‌اند، همه به‌طرف در برگشتیم؛ اما کسی را ندیدیم… . همین یک جمله کفایت کرد و تو پرواز کردی.

صدای شیون از اتاقت به آسمان بلند شد. دقایقی بعد، امام‌جمعه با گریه وارد اتاق شدند. ‌نزدیک تخت آمدند و به‌شدت گریستند. قرآن جیبی خودت را برداشتند و چند آیه از قرآن را ‌تلاوت کردند.

بسم‌الله الرحمن الرحیم

یس

والقرآن الحکیم…

سه شنبه تلخی در تاریخ زندگی ام ثبت شد. ای کاش امروز صبح به ایام هفته فکر نمی کردم و به خاطر نمی آوردم که در چه تاریخ و روزی از سال هستم. دست های لرزانم را برای آخرین بار روی دستت می گذارم از عمق وجود بی کس ام را فریاد می زنم. سردی دست هایت تا مغز استخوانم نفوذ می کند.

بی‌اختیار نوحه‌‌هایی ‌‌که خودت می‌خواندی، به ذهنم آید: «من شهیدم، ‌من شهیدم، ‌روسفیدم/ با شهادت خدمت مهدی رسیدم»

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.