حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

افزونه جلالی را نصب کنید. ساعت تعداد کل نوشته ها : 6281 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
شیرینی زیارت در تلخی اسارت
5

رفتم و جدی و محکم به سرهنگ گفتم بچه ها برای زیارت شرط و شروطی دارند. اگر قبول کنید می آییم سرهنگ هم گفت هر شرطی داشته باشیم قبول میکنه!  گفتم عکس صدام روروی شیشه اتوبوسها نزنید. فیلم برداری هم نکنید باید مخفیانه بریم و برگردیم در ضمن لباسهای زمستانی بچه ها را هم بدین […]

پ
پ

رفتم و جدی و محکم به سرهنگ گفتم بچه ها برای زیارت شرط و شروطی دارند. اگر قبول کنید می آییم سرهنگ هم گفت هر شرطی داشته باشیم قبول میکنه!  گفتم عکس صدام روروی شیشه اتوبوسها نزنید. فیلم برداری هم نکنید باید مخفیانه بریم و برگردیم در ضمن لباسهای زمستانی بچه ها را هم بدین که هوای موصل سرده میگفت سرهنگ از خوش حالی بغلش کرده و گفته بود:همین الان به بغداد اطلاع میدهم

سرمای دی ماه ،موصل استخوانهایم را می لرزاند. ساعت هشت شب عراقیها در آسایشگاهها را باز کردند. حدود سیصد نفر می شدیم سربازها مراقبمان بودند در محوطه جمع شدیم. انگار ماه در نزدیک ترین فاصله به زمین بود مثل یک توپ زرد و بزرگ به نظر می رسید بچه ها با هم پچ پچه میکردند باورم نمیشد میخواهم به زیارت بروم گیج و منگ به اطراف نگاه میکردم. اشکها و لبخندهای بچه ها قاتی شده بود مایع سردی روی گونه هام حس کردم. از خوشحالی دلم میخواست باصدای بلند نوحه بخوانیم و عزاداری کنیم اما نمیشد باید تابع دستور احمدی بودیم هر چه بود او صلاح ما را بهتر میدانست  با صدای حَرک الله سربازهای کابل به دست چند دقیقه بعد به صف، نزدیک در اردوگاه جمع شدیم. یکی ازنگهبانها حرف زد و عبدالکاظم ترجمه کرد درها که باز شد، به طرف اتوبوسها بدوید و اطراف را نگاه نکنید مثل پرنده ای که از قفس رها شده باشد، به طرف اتوبوسها پرواز کردیم اتوبوسها پشت سرهم قطار شده بودند صدای موتور اتوبوسها و بوی تند و خفه کنندۀ دود اگزوزشان در فضا پیچیده بود. سوار سومی شدم و نشستم پرده های اتوبوس را کشیده بودند دو سرباز باتوم به  دست جلو و عقب اتوبوس ایستادند. سرم را به صندلی تکیه دادم دلم میخواست عوضعلی هم کنارم بود مثل روزی که برای اولین بار با هم رفتیم امامزاده ام البنین(س)؛ تنها زیارتگاه نزدیک روستایمان شوهر عمه ام نذرش برآورده شده بود و میخواست در امامزاده گوسفند قربانی کند عمه معصومه ام برای پنجشنبه آخر هفته خانمهای همسایه و فامیل را دعوت کرده بود. فاصله روستا تا امامزاده زیاد بود. آقا محرمعلی شوهر عمه ام به روستای گوزل دره رفته بود تا مینی بوس کرایه کند. همه در میدان کوچک روستا که نزدیک مسجد بود، جمع شده بودیم من و عوضعلی کنار هم بودیم. زنهای فامیل و مادر عوضعلی با چادرهای گلدار و بقچه های چیت گل گلی و زنبیلهای پر از کاسه و بشقاب خوشحال و خندان منتظر مینی بوس بودند. من و عوضعلیبه جاده چشم دوخته بودیم دو طرف جاده خاکی روستا پر از خوشه های گندم بود و مردها بیل به دست مشغول کار بودند. کمی بعد از دور شکل و قیافه یک مینی بوس پیداشد که گردو خاک زیادی را دنبالش میکشید و می آورد یک دفعه داد زدم آی… مینی بوس …. عوضعلی خندید و گفت ساکت بابا… مینی بوس ندیده همه سوار شدیم با آن همه وسایل جابه جا شدیم. من و عوضعلی جا برای نشستن نداشتیم سرپا به صندلیها تکیه دادیم و وسط ایستادیم تازه کلاس دوم ابتدایی را تمام کرده بودیم و تابستان بود نگرانی درس و مشق هم نداشتیم راننده مینی بوس لنگ قرمز دور گردنش انداخته بود و با آن عرق سرو صورتش راپاک می کرد آقا محرمعلی هم کنارش نشسته بود و با هم حرف میزدند و میخندیدند صدای گریه چند بچه قنداقی هم مجال حرف زدن به کسی نمی داد خانمهای فامیل خوشحال سرحال بودند بعضی هاشان گاهی تا یک سال از روستا بیرون نمی آمدند حالا که آمده بودند داشتند لذت می بردند کمتر اتفاق می افتاد مادرم را این قدر خوشحال ببینم مرضیه خواهر کوچکم یک لحظه هم از مادرم جدا نمیشد

 مدتی بعد مینی بوس وارد یک راه باریک شد جلوتر که رفت ایستاد. آقا محرمعلی در را باز کرد من و عوضعلی پایین پریدیم و بعد همۀ خانمها و بچه ها پایین آمدند نگهبان امامزاده به طرف مینی بوس آمد و با راننده و آقا محرمعلی دست داد همه رفتیم توی ساختمان امامزاده خنکی وبوی خوشی به صورتم خورد و حالم را جا آورد نور خورشید از پشت شیشه  پنجره توی امامزاده می تابید پارچه سبزی روی مزار آن حضرت کشیده بودند. همه نشستند به فاتحه خوانی عمه ام با گلاب پاش و خرما پذیرایی میکرد کسی باگریه دعا میخواند و بقیه هم آمین میگفتند.

 با عوضعلی بیرون رفتیم و مشغول بازی شدیم. هر کدام یک چوب برداشتیم و رفتیم گردش از زیر سنگها، عقربی، مارمولکی بیرون می آمد دنبالش میکردیم و با چوب راهشان را دور میکردیم واجازه نمی دادیم فرار کنند بعضی از خانمهای روستا چادر به کمر بسته بودند و از اطراف امامزاده گل گاوزبان و تره کوهی می چیدند صدای آقا محرمعلی بلند شد زود باشین بیاین ناهار حاضره آن قدر. مشغول بازی بودم که متوجه نشدم کی گوسفند نذری را سر بریدند همه دور سفره ای که زیر سایه درخت کهن سال توت پهن کرده بودند نشستیم ابگوشت چرب و قرمزرنگ را توی کاسه های مسی تیلیت کنیم و با پیاز تند و تیز خوردیم صدای به به و چه چه همه درآمده بود نمیدانستم آبگوشت نذری این قدرخوشمزه می شود. مادرم و عمه ام آخر از همه غذا خوردند بعد کتری روی آتش گذاشتند که چای بدهند من و عوضعلی سایه دیوار امامزاده نشستیم و با هم حرف زدیم بعد از خوردن چای بعضیها گوشه و کناری استراحت کردند بعد هرکسی هر چه آورده بود جمع کرد و دم غروبی سوار مینی بوس شدیم و برگشتیم ده به یاد آن روز ناخوداگاه لبخند زدم از بهترین روزهای عمرم بود جای خالی عوضعلی را در صندلی کناری ام احساس کردم شب حدود ساعت ده به راه آهن موصل رسیدیم از کیف آن سفرزیارتی که با عوضعلی رفته بودم بیرون آمدم سوار قطار اتوبوسی شدیم اطراف راه آهن سربازان مسلح ایستاده بودند باصدای سوت داد و فریاد سربازها بلند شد و با نوک کلاش ما را هل دادند داخل قطار وقتی همه سوار شدند قطار راه افتاد. سربازها با فاصله وسط صندلیها ایستاده بودند و چارچشمی می پاییدند. با صدای تق تق قطار نتوانستم چرت بزنم بعضی ازبچه ها سر روی شانه هم تکیه دادند و خوابیدند. سربازی جلوی من ایستاده بود نماز صبح را با تیمم و در حالت نشسته خواندیم. از تکانها و صدای قطار سردرد گرفته بودم سپیده دم قطار ترمز کرد و بااشاره  سربازها پیاده شدیم هوا گرگ و میش بود. سوز باد تنم را لرزاند و کمی هم چشم زخمام را اذیت کرد دستم را روی چشمم فشار دادم دورتادور ریل راه آهن سربازان مسلح شانه به شانه هم ایستاده بودند. سوار اتوبوسها شدیم و به طرف بارگاه حضرت علی(ع) راه افتادیم بچه ها دیگر نتوانستند تحمل کنند نوحه ها و زمزمه ها را شروع کردند زیارت حضرت علی(ع) قسمتم شود. بعضی بچه ها آرام آرام اشک میریختند. باورم نمیشد در اسارت وقتی اتوبوسها ایستادند پیاده شدیم به طرف سرویس بهداشتی بردند و وضو گرفتیم همه مان سینه خیز به طرف حرم حضرت علی(ع) رفتیم عراقیها از یقه مان میگرفتند و بلندمان میکردند که راه برویم می گفتند نیم ساعت بیشتر وقت نداریم؛اما گوش کسی بدهکار نبود. به پهنای صورت اشک میریختیم وقتی وارد حرم شدم سینه ام را از آن هوای عطراگین پر کردم تابه حال چنین عطری را حس نکرده بودم هر کس برای خودش زیارت نامه و نماز میخواند. اشک امانم نمیداد بغض گلویم رافشار میداد زیارت نامه و نمازم را زود .خواندم زیارتمان که تمام شد این بار مقصدمان کربلا بود. از زیارت حرم امام علی(ع)بچه ها انگار جان گرفته بودند. دیگر سوز و سرمایی احساس نمیکردم حتی چشم زخمیام هم درد نمیکرد فاصله میان نجف وکربلا را متوجه نشدم که چطور اتوبوسها آمدند سفر برایم مثل یک رویا بود این بار اتوبوسها در خیابان کنار بین الحرمین نگهداشتند

گنبد طلایی حرم امام حسین (ع) می درخشید. با خودم گفتم این همان حرمی بود که آرزوی زیارتش را داشتی. حالا خوب نگاه کن و به یاد بچه هایی باش که در جبهه شهید شدند و پایشان به این حرم .نرسید همین گنبد صدای ناله مان را به آسمان میبرد رفتیم توی حرم خلوت بود. دوباره تا حرم سینه خیز رفتیم در گوشه ای از حرم نشستم و زیارت نامه خواندم . دلم میخواست پدر و مادرم و عوضعلی پیشم بودند. حتی برادرم صفر که نمیتوانست راه برود. با بچه ها خاک های کنار فرشها را جمع کردیم توی دستمال تا در آسایشگاه مهر درست این حرم هم حال و هوای خوبی داشت که با همۀ سلولهایم آن را احساس کردم و لذت بردم

صدای نگهبانهای عراقی بلند شد: حرک… یا الله بچه ها دلشان نمی خواست از حرم بیرون بیایند، اما سربازها از حرم بیرونمان کردند. به عشق حرم حضرت ابوالفضل(ع) بیرون آمدیم. دلمان می خواست این یک تکه راه بهشتی را پیاده برویم ولی اجازه ندادند و با اتوبوس بردند از توی اتوبوس میدیدم که عربها با دشداشه بلند و زنان سیاه پوش در حال رفت و آمد به هر دو حرم هستند. وقتی وارد حرم حضرت ابوالفضل(ع) شدم به خودم گفتم محمدعلی تو زنجانی هستی و یک عمر اسم حضرت ابوالفضل (ع) ورد زبانت بود حالا هر چه دلت میخواهد به ایشان بگو. زیارت کردم گریه کردم خدارا شکر کردم که تلخی اسارت را با زیارت بهترین بندگانش برایم شیرین کرده است . ناگهان یکی از بچه ها با صدای بلند شعار داد ابوالفضل علمدار خمینی رانگهدار با شنیدن اسم امام دلم هوایی شد همگی سینه زدیم و بلند و یک صدا چند بار شعار دادیم. سربازها به هول و ولا افتادند و به سروکله چند نفر با توم زدند و گفتند: اسکتوا! به اجبار ساکت شدیم نماز ظهر و عصر را بی سروصدا درحرم حضرت ابوالفضل (ع) خواندیم بعد ما را برای ناهار به مهمانسرای آن حضرت بردند بچه ها روحیه شان از این رو به آن رو شده بود گفتند و میخندیدند ناهار قیمه پلو ،بود ولی قاشق نداشتیم و با می دست خوردیم بعد از ناهار سربازها بین بچه ها خرما پخش کردند من هم یک مشت برداشتم نگاه بچه ها به طرفم چرخید خجالت کشیدم و گفتم بچه هاسفارش کردن برایشان خرما تبرک ببرم

قبلاً هم از خجالتی بودنم عذاب کشیده بودم برای همین زود جواب بچه ها را دادم که خیالم راحت شود

بعد از ناهار، دوبار اتوبوسها ظاهر شدند دل کندن از کربلا سخت بود به اجبار باید به اردوگاه بر میگشتیم وقتی روی صندلی نشستم آن قدر سبک شده بودم که سنگینی اسارت را دیگر احساس نمیکردم

 

 

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.