شکنجه با چوب خیزران

در اردوگاه، دشمن یکى از برادران آزاده ما را زیر فشار قرار داد که او به امام خمینى توهین کند. آن دشمن کینه توز مى گفت: باید به رهبرت اهانت کنى وگرنه رهایت نمى کنم. هرچه فشار آورد، ایشان مقاومت کرد.

گفت: اگر از این بچه ها خجالت مى کشى ، من به رهبرت اهانت مى کنم، تو فقط سرت را پایین بیاور!

هرچه آن شکنجه گر اهانت کرد، او سرش را بالا گرفت. ( سرانجام، به خشم آمد) و با کابل کشید تو صورت آن برادر.

افسر بعثى، که خودش آمر و ناظر بود، دلش به رحم آمد و گفت: جوان چشمت دارد در مى آید سرت را بیاور پایین!

آن آزاده جواب داد: من با خداى خودم عهد بسته ام که تا آخرین قطره خون و آخرین لحظه حیات، وفادارى ام را حفظ کنم.

آن افسر بعثى این حالت را دید، تا این که روز عاشورا فرا رسید. ما روز عاشورا پابرهنه شده بودیم. آنها فهمیدند که این باپرهنگى به عنوان عزادارى براى آقا حسین بن على علیه السلام است. ناگهان با کابل و چوب ریختند داخل اردوگاه.همان افسر، یک خیزران دستش گرفته بود. ما تا آن روز(چوب) خیزران ندیده بودیم. افسر بعثى، خیزران را محکم کشید تو صورت همان برادرى که آن روز، زیر کابل، آن استقامت را نشان داده بود.

ناله آن جوان بلند شد و صدایش تمام اردوگاه را در بر گرفت.

افسر بعثى یک مرتبه، متحیر ماند و گفت: تو همان کسى هستى که آن روز، زیر ضربه هاى کابل صدایت در نیامد؟

او هم جواب داد: آخر امروز با خیزران شما به یاد لحظه اى افتادم که سر نازنین آقا حسین بن على علیه السلام، میان تشت بود و یزید با خیزرانى که در دست داشت، به لب و دندان مبارکش مى زد.

راوی: آزاده مرحوم سیدعلی اکبر ابوترابی

 

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code