حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

یکشنبه, ۹ بهمن , ۱۴۰۱ ساعت تعداد کل نوشته ها : 6020 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 362×
معلم شهید سید صفی الدین صفوی
2

صفی الدین صفوی مجری آرمان های پیامبر اعظم(ص)که به حقیقت پیوسته واقعیت های جهان هستی را درک نموده بود. در سال ۱۳۳۷ در شهر سلطانیه در یک خانواده ی متدیّن و مذهبی دیده به جهان گشود. وی در سای هی پدری مهربان و شجاع از نسل ابراهیم خلیل(ع) و در دامن پاک مادری شیرزن و […]

پ
پ

شهید صفی الدین صفویصفی الدین صفوی مجری آرمان های پیامبر اعظم(ص)که به حقیقت پیوسته واقعیت های جهان هستی را درک نموده بود. در سال ۱۳۳۷ در شهر سلطانیه در یک خانواده ی متدیّن و مذهبی دیده به جهان گشود. وی در سای هی پدری مهربان و شجاع از نسل ابراهیم خلیل(ع) و در دامن پاک مادری شیرزن و شهیدپرور با روحی مالامال از عشق حسی نبی علی(ع)نشو و نما یافت. وی از همان آغاز زندگی در محیط خانواده ی متدین خود با فرهنگی کاملا اسلامی خو گرفت و پیوسته آوای دلنشین قرآن نوازشگر گوش جانش بود.
در همان دوران کودکی با بسیاری از مسائل دینی آشنا گشت. در این مدت به لحاظ برخورداری از معلمان فرهیخته، دلسوز و مذهبی، شور و شعور اسلامی او رو به فزونی گذاشت.
او تا دوران ابتدایی در سلطانیه درس خواند و به دلیل فقدان امکانات آموزشی زادگاهش کلاس های دهم و یازدهم را در تهران به پایان برد. در طول تحصیل در تهران به خاطر داشتن زمین هی مناسب فکری با برخی از نیروهای انقلابی و مسلمان آشنایی پیدا کرده در مسیر پرخطر مبارزات سیاسی قرار گرفت. طوری که هنگام مراجعت به زادگاهش اعلامیه ها، کتاب ها و نوارهای امام خمینی (ره) و برخی از علمای آگاه و انقلابی را به عنوان بهترین سوغاتی برای خانواده و آشنایان به ارمغان م یآورد.

او به حدی دل باخت هی امام بود که پیش از علنی شدن قیام و عمومی شدن نهضت بارها به طور آشکار به مخالفت با رژیم طاغوتی مبادرت ورزید و مدتی نیز تحت تعقیب بود ولی به دلیل هوشیاری فوق العاده اش از دستگیری وی عاجز ماندند.

ایشان در سال ۵۶ برای ادام هی تحصیل راهی زنجان شد. به اتفاق دو نفر از همشهریانش در خیابان سعدی وسط -رختشویخانه-منزلی اجاره کردند. در خرداد ماه ۱۳۵۷ از دبیرستان صدر جهان سابق-شهیدمحمد منتظری-دیپلم طبیعی خود را اخذ نمود.
رسول بهرا مزاده دوست و برادر خانم شهید صفوی از آن موقع چنین یاد می کند: درآن زمان برنامه ریزی می کردیم که به در سهایمان رسیده تا بتوانیم از سخنرانان انقلابی که در مسجد سید فتح الله، مسجد ولی عصر ، چهل ستون و سایر مساجد می آمدند از جمله هادی غفاری فرزند شهید آیت ا.. غفاری، حاج آقا رضوانی و دیگران استفاده کنیم.
شهید صفی الدین از آن موقع روحیه ی دلیرمردی، شجاعت و اخلاص داشت. وقتی که نزدیک نماز می شد دو سه مسأله از احکام نماز را از روی رساله می خواند و روی آن بحث می شد.
در منزلی که ما مستأجر بودیم چندنفر دانشجوی دیگر نیز بودند. اتاق ما در ابعاد ۳×۴ بود که تمام بچ هها درآن جمع م یشدند و دربار هی موضوعات و مسائل آن زمان انقلاب بحث می کردیم.
شهید صفوی اولین تظاهرات و اعتراض های عمومی را در زادگاه خود به راه انداخت. او علاوه بر داشتن نقش هدایت و برنامه ریزی در تظاهرات با آگاهی کامل به خطرات راهپیمایی ها همواره در اول صف قرار می گرفت و آخرین نفری بود که میدان راهپیمایی را ترک می گفت و خود شعارگوی تظاهرات بود. شهید صفوی همواره پرخطرترین کارهایی را که معمولاً داوطلبان کمتری داشت به عهده می گرفت. او نه تنها در زنجان و سلطانیه، در تظاهرات تهران، قم و تبریز نیز شرکت می جست و تازه ترین پیام های امام و انقلاب را به منطقه ی خود انتقال می داد.

گاهی هم، گروهی از مردم منطقه را با خود همراه کرده به زنجان و تهران م یبرد. از جمله فعالیت های برجسته ای که توسط این شهید انجام گرفت ایجاد ارتباط بین نیروهای انقلابی منطقه با تهران و زنجان بود. اگر صبح در زنجان راهپیمایی بود خود در آن شرکت می کرد و بعد از ظهر همان روز در سلطانیه راهپیمایی را به راه می انداخت.
شغل معلمی
شهید صفوی پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی در خط مقدمِ «تداوم انقلاب» قرار گرفت و به لحاظ حساسیت مسائل فرهنگی، رسالت مقدس تعلیم و تربیت را بر عهده گرفت و در سال ۱۳۵۸ به عنوان «معلم چند پیشه » به استخدام آموزش و پرورش درآمد. با انتخابی آگاهانه خدمت در مناطق محروم و دور افتاده ای چون «دبستان جهاد تُرکانده » و «ارجین » را برگزید.

او تنها یک معلم در محدود هی یک مدرسه نبود بلکه ضمن خدمت عاشقانه در لباس مقدس معلمی احساس می کرد که باید رسالت پیامبر گونه ی خود را به خارج از کلاس های درس و به متن جامعه نیز گسترش دهد. به همین جهت در تلاش های جهادی، انقلابی و اجتماعی حضور فعال داشت و مشکلات هم نوعانش را متواضعانه با سر انگشت تدبیر حل می کرد. به انجام کارهای عمومی و گسترش فضاهای آموزشی و فراهم ساختن امکانات مورد نیاز عموم بسیار علاقه مند بود به طوری که کتابخانه عمومی سلطانیه و مسجد علامه -مسجدی که اول جای  در آن مکان مقدس به دین مبین اسلام – تشیّع – ایمان آورد( اولین مکان هایی بودند که با همت و تلاش های خستگی ناپذیر این شهید به پایگاه فعالیت های جهادی و انقلابی تبدیل شد.
حجت اله کلانتری دوست شهید از دیگر فعالیت های شهید چنین می گوید: شهید والامقام صفوی در امر تأسیس حزب جمهوری اسلامی، بسیج مستضعفین و سپاه پاسداران نقش اول و منحصر به فردی را ایفا نمود و این مراکز را به عنوان کانون سازماندهی نیروهای دلسوز و انقلابی مورد توجه خاص خود قرار داد.
معلم شهید عشق زایدالوصفی به شغل خود داشت. همیشه زودتر از وقت مقرر به مدرسه می رفت و دیرتر از همه خارج می شد. امور تربیتی آموزش و پرورش محل مناسبی بود که آن شهید با پذیرفتن مسئولیت در تاریخ ۲۰/ ۷/ ۶۰ با حفظ سمت آموزگاری در آن ارگان توانست به خدمات منظم فکری، نیروسازی فرهنگی و راهنمایی جوانان، تشکیل جلسات قرآن و کلاس های عقیدتی و نیز به هدایت برخی از جوانان ناآ گاه و فریب خورده ی فکری و سیاسی بپردازد.
در مورخ ۲۱/ ۱/ ۶۰ بخشدار وقت سلطانیه از استاندار زنجان تقاضای مسئولیت شهرداری سلطانیه را برای او می نماید که شهید صفوی قبول ننموده در نهایت به مسئولیت روابط عمومی راضی می شود و اوج تواضع و خدمت گزاری خود را در این مورد نشان می دهد.

مراسمی چون نماز وحدت و دعای کمیل از باقیات اعمال صالحه ی او در منطقه است. با همت او در بیش از ۲۰ روستا دعای کمیل برگزار می شد. برنامه ی سخنرانی مُبلّغین و مداحی با هماهنگی و مدیریت ایشان صورت می پذیرفت. او ضبط کوچکی داشت و در هر روستا که می رفت پس از مختصر صحبتی، نوار سخنرانی امام را برای مردم در مساجد پخش می کرد تا آ نها با صدا و کلام امام آشنا شوند. 
حضور در جبهه های جنگ
شهید نستوه در کنار فعالیت های فرهنگی و سیاسی هیچ گاه از مسئله ای که امام آن را مسئله اصلی می دانستند یعنی مسئله ی جنگ غفلت نورزید. هرگز به بهان هی کثرت مسئولیت در پشت جبهه مسئولیت خطیر و وظیف هی اصلی زمان خود را فراموش نکرد. به طوری که در شب های حمله خود را به گردان های آماده سپاه اسلام در اولین لحظات شروع عملیات می رساند.

در عملیات فتح المبین عده ای را برای گمراه کردن دشمن از مسیر اصلی عملیات به عنوان طعمه در مسیر مخالف نیروهای عمل کننده اعزام کرده بودند که ایشان نیز داوطلبانه جزء افراد طعمه قرار می گیرد. آنها در محلی بودند که هم نیروهای دشمن و هم نیروهای خودی آنجا را می کوبیدند. به هر حال به یاری خداوند، دشمن در آن عملیات از این تعداد اندک بسیجیِ فداکار فریب خورده و درگیر می شود و نیروهای اصلی عمل کننده از مسیر مخالف، دشمن را به محاصره  در می آورند.

شهید صفوی از ناحیه ی کتف زخمی شده و مدتی در یکی از بیمارستان های شهر اراک بستری گردیده اما خانواده را از مجروح شدن خود آ گاه نم یکند ۲٫ پس از مدت ها آنگاه که او را غسل شهادت می دادند متوجه زخم های او می شوند.
در عملیات رمضان نیز شرکت فعال و دلاورانه داشت و رشاد تها و مقاومت های کم نظیری را از خود نشان داد.
آخرین حضور خستگی ناپذیر او در عملیات مُحرم بود. از ساعت یک بعد از ظهر با دشمن بعثی درگیر می شود و با آرپی جی هفت و با سلاح ایمان قوی خویش بر دشمن می تازد و یکی پس از دیگری سنگرها و تپه های استراتژیک را همراه با برادران تسخیر می کند. با تلاش های فراوان و عارفانه بالأخره در ارتفاعات منطقه ی شرهانی در غروب سرخ یازدهم آبان ۱۳۶۱ همراه پدر دلاور و دو برادر بسیجی خود در گروهان دو گردان ولی عصر از تیپ ۱۷ علی بن ابی طالب بعد از چهار ساعت درگیری نابرابر با تانک های دشمن بر اثر اصابت گلوله به سجده گاهش به فیض عظمای شهادت نایل آمد و به آرزوی دیرین هی خود رسید.

پس از یک سال از شهادت سیدصفی الدین، برادرش سیدابوالحسن صفوی در عملیات خیبر شربت شهادت نوشید و در کنار ایشان به خاک سپرده شد.
سلام اولسون معلم شهیده
صف یالدین تان کلار ییخان رشیده
برنامه سی جهاد دور عقیده
نشان هسی مهدی او نور دیده

مرحوم سیدسجاد احمدی

خصوصیات ویژه ی شهید سیدصفی الدین صفوی
گر چه با بیان مطالب گذشته ویژگی های آن روح نا آرام و عاشق تا حدودی شناخته می شود ولی اشاره به برخی از توانمندی ها و صفات برجسته ی اخلاقی او در معرفی شخصیت آن شهید والامقام مفید خواهد بود.

مدیریت قوی و محوریت وی در مسائل اجتماعی و سیاسی توانایی های دیگر او در زمین ههایی چون ورزش، هنر )نقاشی، خطاطی، طراحی( و نظامی را تحت الشعاع خود قرار داده بود. ایشان برای ادامه مبارزه کادرسازی کرده بود و بعد از شهادتش حضور فعال بسیجیان سلطانیه در جبهه های حق علیه باطل شاهد این برنام هریزی اوست. 
روزی یکی از مسئولین اداره کل آموزش و پرورش زنجان برای بازدید و سخنرانی به سلطانیه آمده بود. ایشان در خلال صحبت هایش گفت: اگر مشکلاتی دارید بفرمایید بلافاصله شهید صفوی که مسئولیت امور تربیتی را بر عهده داشت با متانت خاصی گفت: «ما خودمان مشکلش کنیم! » که با گفتن این جمله حال و هوای خاصی بر جلسه حاکم شد که نشانگر روح بلندپرواز شهید بود.

ایشان روحیه ی کم کرسانی به محرومین و نیازمندان به صورت پنهانی داشته و بعد از شهادتش بعضی از خانواده ها اظهار می نمودند. همچنین خطرپذیری، شهامت اخلاقی، عدم توقع، گریز از ریاست طلبی، عدالت خواهی و جذابیت و برخورد گرم با مردم، دقت بسیار در حفظ و نگهداری بی تالمال و عدم استفاده شخصی از آن حتی در یک مورد و داشتن یک زندگی ساده و کاملا بی آلایش از جمله صفات برجسته ی اخلاقی آن شهید بود. به لحاظ آمیختگی مدیریت و توانمندی های گوناگون با این صفات برجسته ی اخلاقی وی به منزله ی یک الگوی جوان مسلمان و انقلابی زبانزد عام و خاص بود.
بارها مشاهده می شد که خالصانه در دل شب با خدایش مناجات می کرد. گویا شهادت می طلبید. در وسط نمازهای جماعت و در پایان، نماز قضا می خواند. نماز جماعت اول وقت را بر هر کار مهمی ترجیح می داد. خودش می گفت: «ای خدا اگر زنده ماندن ما خدمت به اسلام است که زنده نگه داشته ای ولی اگر خون ناچیز من کمکی به اسلام رساند شهادت را دوست می دارم.» عشق او به امام راحل از زمانی که امام در نجف بودند یعنی از سا لهای ۵۵ و ۵۶ سرچشمه می گرفت. کتا بهای امام را پخش م یکرد و این عشق روزافزون به امام تا آنگاه که در تپه ای از تپه های موسیان -عین خوش-به فیض شهادت نایل آمد باقی بود. او سه بار امام را از نزدیک زیارت کرده بود. در آخرین بار پس از زیارت امام به دوستش می گوید دیگر در این دنیا هیچ آرزویی ندارم.

ولی،از همسرش صر فنظر کرد
صف یالدین، پسر را بی پدر کرد
بگیر این مهدی کوچک در آغوش
دو چشمش بوس لب نه، نیز بر گوش
بگو مهدی!صفی پیش حسین است
که او ما را عزیز و نور عین است

آخرین روزهای شهید به نقل از دکتر سیدزین العابدین صفوی-برادر شهید-هر روز که می گذشت و شب حمله نزدیک می شد بر نورانیت چهره اش افزون می گشت. آن روزها آخرین راز و نیازها را با خدایش می کرد و چهر هاش روز به روز بشاش تر می گشت. به چابکی با کمری بسته و با کتان یها و جورا بهای تا زانو کشیده، از تپ هها و کانال هایی که دیگر یارانش را در عبور عاجز م یکرد بالا و پایین می رفت. هم رزمانش در عین خستگی وقتی می دیدند که او به سرعت برق از کنارش عبور می کند و م یرود از طاقت و شور و اشتیاق و سرعت عمل او روحیه می گرفتند. دوستانش به همدیگر می گفتند: «ما که فقط راه م یرویم این جور خسته هستیم ولی صفی الدین که با این همه شتاب و سرعت تمام از این طرف به آن طرف خیز برم یدارد احساس خستگی نمی کند.
بهتر است ادامه ی خاطره را به نقل از روزنامه ی کیهان که توسط ایشان نگاشته شده بخوانیم:
اشاره: آنچه در پیش روی دارید خاطر هی یکی از رزمندگان اسلام است که در عملیات محرم شاهد پرپر شدن برادرش بود با هم می خوانیم…
«خورشید » در قُله ی آسمان، بر مدار ظهر ایستاده بود و لحظه لحظه توفان را تماشا می کرد و جان ب یقرار عُشّاق را یکی پس از دیگری به «سَماوات » فرا می خواند. عملیات محرم آغاز شده بود.
نیم روز یازدهمِ آبان ماه سال ۶۱ بود، گردان ولی عصر؟عج؟ در خط الرأس نظامی منطقه شرهانی یا یکی از زبده ترین یگان های دشمن بعثی درگیر شد.
«او » بندهای کفش کتانی اش را محکم تر کرد جورا بهای مشکی و ساق بلندش را از روی شلوار نظامی تا نزدیک زانوهایش بالا کشید. کول هپشت یاش را- که نام خود را بر روی آن نوشته بود- با عجله از پیکرش جدا ساخت و بر زمین گذاشت و آن را در معرض دید دیگران قرار داد و با سرعت به قلب دشمن زد.
پس از دو ساعت ستیز بی امان با پیروزی نیروهای اسلام، توفان از تپه ها فرو نشست و باران آتش قطع شد و تنها خون بود که از پیکر شهیدان در سینه کش تپه ها جاری بود.
چیزی نگذشت که ستون متراکم تانک های دشمن از دشتِ رو به رو نمایان شد تا از «بقیه السیف » ولی عصر (عج) انتقام ستاند. جنگ آدم و آهن آغاز شد و تپه های خاک به یک باره به تل هایی از آتش تبدیل شد.
«او » دیشب را نخوابیده بود و د هها ساعت متوالی در جَست و خیز بود و همچون پلنگ کوهساران تپه های ستیز را زیر پا می گذاشت. آن قدر آرپی جی زده بود که گوش هایش دیگر هیچ نمی شنید. هر لحظه که می گذشت جبهه ی دشمن قوّت می گرفت. آتش دشمن سنگین تر و غبار و دود غلیط تر می شد.

تپه ای که او در آن موضع گرفته بود با شدت بیشتری مورد اصابت گلوله های تانک قرار می گرفت چون بیشترین آرپ یج یها نیز از همان نقطه به سوی دشمن شلیک می شد و من هر از چندی در میانه دود و آتش جَست و خیزهای او را مشاهده می کردم.
نیروهای تازه نفس دشمن در پناهِ تان کها به سرعت وارد معرکه شدند و از سه طرف بچه های خسته گردان ولی عصر؟عج؟ را مورد حمله قرار دادند. در یک لحظه نیروهای عراقی را دیدم که ما را دور می زنند و در پشت سر ما موضع می گیرند و بدین ترتیب حلقه تنگ محاصره را کامل می کنند و هر لحظه که می گذرد بر شمار به خون غلتیدگان و مجروحان افزوده می شد. قرص خورشید در پشت کو ه های مغرب پنهان شد و سرخی خون یاران با فضای سرخ گون افق در آمیخت و زمین و آسمان را به هم دوخت و غربت غروب، انبوه دشمن و پیکر پاره پاره خیل شهیدان، عصر عاشورای حسینی را مجسم کرده بود و بُغض و اندوه گلویمان را سخت می فشرد ولی «غرور مقدس » و «عشق به شهادت » به «ماندن » تشویق مان می کرد.
در ضمنِ مقاومت برای آنکه پیکر پاک شهیدان پایمالِ تانکها نشود سعی می کردیم جنازه ی شهدا را از دسترس دشمن دور سازیم. در اوج درگیری بودیم احساس وظیفه کردم که من هم به نوبه ی خود به حمل جنازه ای کمک کنم. لذا گوشه ای از یک «برانکارد » را بر دوش گرفتم ولی درگیری شدید و باران گلوله مُهلتم نمی داد تا بدانم چه کسی را بر دوش خود حمل می کنم. در کشاکش درگیری هر از چندی جنازه را بر زمین می نهادیم و با کماندوهای عراقی- که در حال تعقیب ما بودند- درگیر می شدیم و مجدداً جنازه را برمی داشتیم. خون این شهید تمام لباس هایم را به خود آغشته کرد حتی پوتین هایم پر از خون شد.
دستش… دست راستش از برانکارد بیرون آمده بود با خود گفتم دست این شهید چقدر شبیه دست «او »ست! نکند خودش باشد؟ نمی خواستم باور کنم… سعی می کردم به سیمایش نگاه نکنم و نگاهم را به تأخیر م یانداختم و می ترسیدم حدسم درست باشد ولی ناخودآ گاه چشمم به سینه اش افتاد که با خط درشت بر روی لباس نوشته بود. «………………..اعزامی از زنجان » آری خود خودش بود.
این نیم نگاه هزاران خاطره را در دلم جاری کرد. یک لحظه به فکر فرزند خردسالش مهدی- که آن روزها چهار ماهش بود- افتادم به فکر خیل محرومان و مستضعفانی افتادم که او را پناهگاه خود می دانستند. به یاد بچه های محجوب روستاها که او را معلم و یار و غم خوار خود می دانستند. به یاد دوران کودکی و نوجوانی خودم و همه ارشادها و راهنمایی های ارزنده او افتادم.
دیگر بار ، چشمانم را به دقت در چهره به خون آغشت هاش خیره کردم، دیدم گلول های بر پیشانیش اصابت کرده و پیشان یبند سبزش را سوراخ و محاسنش را با خون سرش خِضاب کرده است. پیش بچه ها به روی خود نیاوردم و بچه ها نیز به این گمان که من هنوز او را نشناخته ام مرا به بهانه ای از جنازه جدا کردند. در آن لحظات تنها با خود و خدای خود سخن می گفتم و هیچ کس نمی دانست در اندرون من چه غوغایی بر پاست و در دل طوفانیم چه می گذرد. در آن فضای ذینَ قالوا رَبُّنَا لََّسرخ و خون فشان آیاتی از قرآن کریم به طور ناخود آ گاه در زبانم جاری می شد: ﴿اللهُ ثُمَّ استَقاموا تَتَنََّزلُ عَلَیهِمُ المَلائِکَه…﴾
هیچ کاری از دستم برنم یآمد او سر به دامان حق نهاده بود سخت به حالش غبطه می خوردم و مأوای او را در «اعلی علیین » م یدیدم و تنها زمزمه قرآن بود که اندرونم را در آن لحظات پر اضطراب آرام می ساخت. ﴿ََاِیّن مِن نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رَِبّیّونَ کَثیر…﴾
همچنان بر تعداد زخمی ها و شهدا افزوده می شد آن شب را در محاصره کامل دشمن و در کنار شهیدان گذراندیم و فاصله من و جسم خسته او تنها یک تپه بود و فاصله جسم من با روح بلند او تا بی نهایت، با او با نگاه سخن م یگفتم. صبح برادرم ابوالحسن  را دیدم که او هم از شهادت برادر بزرگترمان آگاه شده بود به من تبریک و تسلیت گفت و سراغ پدر را از من گرفت.
می رفت طوری او را خبر کند تا شاید به تشییع جنازه اش برسند.

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

تشییع جنازه ی شهید
خبر آمد که پیکر پاک شهید سیدصفی الدین می آید. در سر کوچه ها پِچ پِچ خواهران بود که  به همدیگر می گفتند دو شهید آورده اند. همه آه سردی می کشیدند و گریان و اشک ریزان به سر و صورت می زدند و م یگفتند: آه… سیدصف یالدین… و سیدنصرت اله شهید شده اند. مردم خوب و مهربان روستاها هم به تشییع آمده بودند چون یکی از بزرگ ترین یاران صمیمی و دلسوز خود را تقدیم به مکتب و رهبر کرده بودند. مردم حزب الله و شریف سلطانیه با تشریفات و احترامات خاصی برای استقبال از بهترین فرزندانشان عازم زنجان شده بودند و این چنین پیکر مطهر معلم شهید،مرد ایمان و عمل، معدن صداقت و دریای شجاعت بر دوش مردم گریان سلطانیه به سوی جایگاه ابدی خود روان گشت.
وصیت نام هی شهید سیدصفی الدین صفوی
بسم الله الرحمن الرحیم
﴿وَ لَنَبلُوَنَّکُم بشَیءٍ مِنَ الخَوفِ وَ الجوعِ وَ نَقصٍ مِنَ الاَموالِ وَ الاَنفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابرین﴾
ذینَ اذا اصابَتهُم مُصیبَهٌ قالوا انّا لله وَ انّا الَیهِ راجِعون﴾ )سوره ی بقره،آیات ۱۵۵ و ۱۵۶
لََّما آزمایش می کنیم شما را به وسیل ههای گوناگون مانند: ترس،گرسنگی و نقص اموال و جانها و میوه ها و شکیبایان را مژده ده؛ همان کسانی که وقتی به آنان مصیبتی وارد شود،گویند: ما از خداییم و به سوی او باز خواهیم گشت.«اکنون که مرگ حتمی است بگذار مرگی را انتخاب کنیم که آبستن زندگی باشد. »امام خمینی
اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمداً رسول الله، اشهد ان علیاً ولی ا لله. این جانب با نام الله و فرمان رو حالله به این راه قدم نهادم.

اکنون که اسالم از طرف چکمه پوشان،این جنایتکاران شرق و غرب مورد تجاوز قرار گرفته و مسلمین و مستضعفان دنیا زیر سلطه این جانیان هزار هزار از بین می روند و کسی غیر از جمهوری اسلامی و رهبر کبیر انقلاب اسلامی به فریاد آنان نمی رسد با فرمان پیر جماران وظیفه شرعی خود دیدم که باید به جبهه بروم شاید با این همه گناه راه نجاتی باشد و این جان ناقابلم را فدای اسلام عزیز نمایم و با این همه گناه درِ چه کسی را می توانیم بزنیم و با چه خداوند در گناهانمان تخفیف نماید و الرویی جواب گناهانمان را خواهیم داد؟ خداوند به حق محمد و آل محمد(ص) گناهان ما را ببخشد و ما را در مسیر حق تعالی قرار دهد. ان شاءالله…. و کسانی که حقی برگردن این جانب دارند می خواهم به حق شهدای کربلا و به حق زهرای اطهر عفوم نمایند.
سخنی با پدر، مادر، همسر و مهدی عزیزم
از اینکه نتوانستم فرزند خوبی بر شما پدر و مادرم و همسرِ خوبی برای همسر عزیزم و پدری برای مهدی جانم باشم مرا می بخشید. شما را به خدا قسم به فرامین امام زیاد گوش کنید و عمل نمایید و به تبلیغ صحیح اسلامی بپردازید و یار و یاور ضعیفان باشید و همیشه در صحنه باشید و در مراسم نماز وحدت و دعا یکمیل و دعاهای دیگر فعالانه شرکت نمایید زیرا این تَجمّعات رمز پیروزی است.
سخنی با آموزگاران آنان که رسالت بزرگی را بر دوش دارند.

برادران و خواهران می دانید معلم امانتداری است که دان شآموزان پاک و عزیز امانت اوست و معلم نقش انبیا را دارد. پس شما را به ناله کودکان پدر از دست داده و مادران فرزند از دست داده به وظایف عظیم خویش جامه عمل بپوشانید زیرا انقلاب اسلامی به کوشش شبانه روزی شما ها بیشتر احتیاج دارد.
برادران و خواهران معلم آخر چقدر در خواب باشیم و باز هم در فکر رفاه خود باشیم و به ساعت نگاه کنیم و هر موقع چند دقیقه هم به وقت مانده کلاس را ترک کنیم آخر مگر چقدر در این دنیای فانی خواهید ماند سخنم با آن بی تفاوت هاست و با آن رفاه طلب هاست. معلم باید به تمام ناراحتی های تک تک دانش آموزان آگاه باشد و خود را جدا از آنان نداند و غمخوار محصل باشد.
و سخنی با برادران و خواهران کوچکم که شما دان شآموزان، امید آینده انقلاب خون بار اسلام یمان هستید. در سنگر مدرسه به مبارزه بی امان خود با منافقین از خدا بی خبر و توده ای و فداییان ضدخلق و ضدانقلاب ادامه دهید.
برادران و خواهران و پدران از همه شما تنها تقاضایم این است که وقتی می توانید از این انقلاب و از خون مطهر شهدای گلگون کفن پاسداری کنید که همیشه در نماز جماعت و دعای کمیل و اگر لحظه ای از صحنه دور باشید امکان آن هست که به انحراف دیگر مراسم شرکت جویید. کوچک ترین گناه را بزر گترین گناه حساب کنید و مرتکب آن نشوید. خصوصاً به شایعه گوش نکنید و اما آنان که با این انقلاب اسلامی و پیر جماران مخالفت می کنند باید بدانند که تا بانگ لا اله الا الله و محمد رسول الله و علی ولی الله بر تمام جهان طنین نیفکند مبارزه هست
و تا مبارزه هست این سیل خروشان مسلمان هست. لحظ های این ملت شهید پرور و شهید داده شما را راحت نخواهند گذاشت.
از امت مسلمان خواستارم که اگر بخواهند راه شهدا را ادامه دهند از کوچک و بزرگ به جبهه ها بشتابند و دشمنان خارجی را سر جای خود بنشانند و محو و نابود کنند و سپس به سازندگی بپردازند و این را هم بدانید که زیاد هم سفارش شده اول جهاد با نفس )جهاد اکبر ( و جهاد اصغر که جنگ با کفار است )یعنی جهاد اکبر همگام با جهاد اصغر).
به تمام پدران و مادران و خواهران و برادران عزیزم وصیت می کنم که از رهبر عزیز و روحانیت متعهد در خط امام نگهداری کنید زیرا دشمنان م یخواهند که اینان نباشند. ولی با من و تو هیچ کاری ندارند و از برادران و خواهران می خواهم که غیر از کلاس های درسی در کلاس های عقیدتی که توسط برادران حزب جمهوری اسالمی گذاشته می شود شرکت فرمایند و با بسیج همکاری کنند زیرا همه ای نها برای شما فرزندان اسلام می خواهند خدمت کنند. اگر شهادت نصیب این حقیر گردید و جنازه ام به دستتان رسید به زادگاه خودم سلطانیه ببرید و در کنار شهدای عزیزمان دفن کنید و اگر جنازه ام نرسید یک مجلس برگزار کنید و به یاد شهید رسول زمانی هم می افتید که چگونه مظلومانه و غریبانه به شهادت رسید و من امید آن را دارم که ان شاءالله از رفتن من هیچ ناراحت نمی شوید زیرا این دنیا گذری است و باید توشه خویش را برداشت و آماده شد هر لحظه خداوند خواست باید برویم و از شما م یخواهم در موقع ناراحتی به معنای آیه ای که نوشته ام بیشتر دقت کنید و ببینید چه می گوید و اطاعت کنید و این را هم باید بگویم که اسداله حیدری چنین نوشته بود و اکنون هم در دیوار است و زیاد بخوانید شما را به خدا قسم به آن شعار : «اماما، اماما ما اهل کوفه نیستیم /طرفدار و مقلد تو هستیم » جامه عمل بپوشانید.
و سخن را خلاصه و خاتمه دهم. ای مردم که می گفتید چرا ۷۱ نفر به کمک امام حسین(ع) رفتند عین این مسئله بود که تمام مُبلغین و رادیو و تلویزیون و همه و همه حکم امام عزیزمان را به گوش شماها م یرسانند و باز بی تفاوتانه سر به زیر می کنید و بعد از دو روز از یادتان می رود به خدا قسم اگر پیام امام را بشنوید و به جبهه نروید و مسئله جنگ را یک سره نکنید عین آن کسانی هستید که به امام حسین(ع)کمک نکردید و خداوند ان شاءالله همه ما را از یاران امام حسین(ع) قرار دهد.
آمین یا رب العالمین. سید صفی الدین صفوی
اهواز ۶/ ۷/ ۶۱

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.