حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

پنجشنبه, ۲۴ اردیبهشت , ۱۴۰۵ ساعت تعداد کل نوشته ها : 6431 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
غواص شهید داود ابراهیم خانی
20

نام پدر: هدایت محل تولد: زنجان تاریخ تولد: 47/10/8   تاریخ شهادت: 65/10/21  نام عملیات: کربلای 5 منطقه‌عملیاتی: شلمچه محل شهادت: شلمچه مزار شهید: مزار شهدای بالای زنجان زندگینامه شهید داود ابراهیم‌خانی داود ابراهیم خانی فرزند وجیهه ابراهیم خانی و هدایت در بیست و هشتمین روز دی‌ماه 1347 در تهران دیده به جهان گشود او 2 […]

پ
پ

داود ابراهیم خانینام پدر: هدایت

محل تولد: زنجان

تاریخ تولد: 47/10/8  

تاریخ شهادت: 65/10/21 

نام عملیات: کربلای 5

منطقه‌عملیاتی: شلمچه

محل شهادت: شلمچه

مزار شهید: مزار شهدای بالای زنجان

زندگینامه شهید داود ابراهیمخانی

داود ابراهیم خانی فرزند وجیهه ابراهیم خانی و هدایت در بیست و هشتمین روز دی‌ماه 1347 در تهران دیده به جهان گشود او 2 خواهر و یک برادر داشت و دوران شیرین کودکی را در کنار خانواده سپری کرد و درسن هفت سالگی به مدرسه ابتدایی در تهران رفت و پس از اتمام تحصیلات ابتدایی به همراه خانواده به زنجان نقل مکان کردند و دوران راهنمایی را در مدرسه خاتم‌الانبیاء (ص) در زنجان گذراند و پس از اتمام این دوره دیگر ادامه تحصیل نداد و در بازار زنجان مشغول به کار شد او در کنار کار در پایگاه شهید رجایی در مسجد دروازه رشت فعالیت‌های فرهنگی داشت او که عاشق وطن و دینش بود با شروع جنگ تحمیلی ندای رهبر فرزانه‌اش را لبیک گفت و بیست و ششم مردادماه 1365 از طریق یگان اعزامی بسیج پایگاه شهید رجایی وارد صحنه‌های نبرد حق علیه باطل شد و پس از آموزش غواصی به عنوان غواص مشغول به خدمت شد و پس از تلاش‌ها و رشادت‌های فراوانی که در صحنه‌های نبرد داشت سرانجام در بیست و یکم دی‌ماه 1365 در عملیات کربلای 5 در اثر اصابت ترکش به گردن در شلمچه به خیل شهیدانی پیوست که جانانه مقاومت و ایثار کردند.

 پیکر پاک این شهید بزرگوار در مزار بالای شهدای زنجان در کنار خیل عشاق طریقت حق به خاک سپرده شد تا «عندربهم یرزقون» شود.

دستنوشته 

بسم ا… الرحمن الرحیم

خدایا از تو می‌خواهم که در این جهاد مقدس که رضای تو در آن است، کمکم کنی که بتوانم با شور و شوق زیادتر کار کنم. خداوندا نور ایمانت را در قلب ما بتابان تا بتوانیم در تاریکی‌ها از آن استفاده کنیم. خداوندا لذت عشق عبادت‌هایت را به ما بچشان که بهترین لذت‌هاست.

آیت‌ا… منتظری بهترین جمله را درباره امام عزیز گفته‌اند که:

«فرمانبر او باشید که او فرمانبر خداست.»

خدایا تو را شکر می‌کنم که مرا در عصری عمر دادی که رهبری آن پرچمی را برداشته است که حسین (ع) برداشته بود. از اسلام و احکام اسلام و از قرآن و از پیامبران که اول خدایا تو که بهتر می‌دانی من علاقه زیادی به پدر و مادرم و برادر و خواهرانم و اقوام و دوستانم دارم ولی برای من عزیزتر از آن‌ها اسلام است و وقتی که اسلام در خطر باشد، باید برای رضای خدا از همه این‌ها گذشت. دیر یا زود باید همه‌ این راه را بروند و چه بهتر است آنطور که حسین (ع) و یاران حسین (ع) رفتند ما هم برویم.

پدر و مادر عزیزم! ای کسانی که شب و روز برای من زحمت کشیدید و لقمه از دهان خود بریدید و در دهان من گذاشتید تا مرا بزرگ کنید، تا فردا عصای دست مبارکتان بشوم ولی حیف که من زحمات بی‌کران شما را نادیده گرفتم و شما را اذیت ‌کردم و حرف‌های نصیحت گونه‌تان را گوش نکردم. ای کاش زبانم لال بود تا با شما و دیگران تندخویی نمی‌کرد وچشمانم کور بود تا به چیزهای حرام نگاه نمی‌کرد و پاهایم چلاق و شل بود تا از راه راست به راه باطل نمی‌رفت.

پدر و مادر عزیزم! من به شما خیلی خیلی بد کردم و شما را زجر دادم ولی شما پدر و مادر من هستید و من فرزندتان، از شما و خداوند می‌خواهم که مرا مورد بخشش خود قرار دهید و از سر تقصیر گناهانم بگذرید. تا بلکه من در روز قیامت پیش شما و دیگران سرافکنده و خجل نشوم و از آتش دوزخ در امان بمانم من از تمام اقوام و دوستانم معذرت می‌خواهم و امیدوارم که مرا ببخشند. پدر و مادر! از شما می‌خواهم که بعد از مرگ من برایم گریه نکنید و به دشمن نقطه ضعف نشان ندهید و شما باید افتخار کنید که فرزند ناچیزتان در راه دینش، وطنش، امامش و ناموسش کشته شده است.

لباس‌های مرا به کسانی که مستحق آن‌ها هستند بدهید و مقداری هم پول دارم که بعد از مرگ من آن را به حساب 100 امام واریز کنید.

پدر و مادر! بعد از مرگ من هر شب جمعه بر سر مزارم بیایید و مرا فراموش نکنید. چون من جز خدا و شما کس دیگری را ندارم و شب‌های جمعه مرا چشم براه نگذارید. جسد مرا اگر برایتان امکان داشت پیش مزار غلامرضا دفن کنید چون او و من هر دو غریبیم. اگر مرا پیش او دفن کنید ما از تنهایی درخواهیم آمد و قلب دو جوان را شاد کرده‌اید.

پدر و مادرم! تنها خواهشی که دارم از شما، اینست که دست از امام و ولایت فقیه برندارید و [در] زندگیتان با سختی‌ها مبارزه کنید و هیچ وقت مثل من نشوید. چون امام علی (ع) فرموده است که: آنچه که پیش از مرگ انسان را می‌کشد، ناامیدی است.

مادرم! شیرت را حلالم کن. پدرم! زحماتت را حلالم کن. خدایا! هجرت برای رضای تو کردم که در راه تو جهاد کنم. با هر چه در توان دارم و این توان را هم از تو دارم و ما چیزی از خود نداریم و هرچه که داریم از توست. خداوندا! مرگ مرا شهادت در راه خودت عطا فرما و موقع شهادت بجای ناله، ذکرت را به زبانم بیاور و با چهره خندان مرا ببر.

والسلام

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار.

آمین یا رب‌العالمین

وقتی انسان این شهدا را می‌بیند، مسلماً وظیفه‌اش سنگین‌تر می‌شود و باید احساس تعهد بیشتری بشود و نگذارند خدای ناکرده خاطره شهدا از ذهنشان برود و شهدا را به عنوان یک الگو و به عنوان یک … [1]جلوی خودشان داشته باشند و خودشان را با شهدا تنظیم کنند چون که شهدا ادامه‌دهندگان راه انبیا هستند.

خلاصه در نهایت ما خودمان را و سلامتمان را و هدایتمان‌را و همه چیزمان را همانطور که امام می‌فرمایند: ما میهمان شهدا هستیم و گواه اینکه خداوند حضور این شهدا را در عملیات‌ها به عینه نشان می‌دهد و ما می‌بینیم که الهام‌بخش هستند و در جنگ و جهاد مسائل اسلامی فی سبیل‌ا… حضور دارند.

در خاتمه از خدا می‌خواهم که توفیق خدمتگزاری و اینکه در راه شهدا قدم برداریم و نگذاریم خونشان پایمال گردد به ما عنایت بفرماید. و انشاءا… شهدا را در هر حال و در همه جا مدنظر داشته باشیم و حالت فکری و روحی و معنوی آن‌ها را در نظر بگیریم.

والسلام علیکم و رحمه ا… و برکاته

مناجات نامه شهید داود ابراهیم خانی

خدايا! بارالها! معبودا! معشوقا! مولايم! من ضعيف و ناتوان دوست دارم چشم‌هايم را، دشمن در اوج دردش از حلقه در بستان درآورد، و دست‌هايم را در چزابه قطع کند، پاهايم را در خونين شهر از بدن جدا سازد و قلبم را در سوسنگرد آماج رگبارهايش کند و سرم را در شلمچه از تن جدا نمايد تا در کمال فشار و آزار، دشمنان مکتبم ببينند که گرچه چشم‌ها، دست‌ها و پاها و قلب و سينه و سرم را از من گرفته‌اند اما يک چيز را نتوانسته‌اند بگيرند و آن ايمان و هدفم است که عشق به ا… و معشوقم و به مطلق جهان هستي و عشق به شهادت و عشق به امام و اسلام است.

خدايا! جندا… را که با سوگند به ثارا… در لشکر روح ا… براي شکست عدوا… و استقرار حزب ا… زمينه‌ساز حکومت جهاني بقيه‌ا… است، حمايت کن.

***

امروز 21/6/64 ساعت 8:30 دقيقه بامداد روز پنجشنبه در اردوگاه شهيدان بدر هستم و با هم‌سنگرانم مشغول صحبت مي‌باشم [تا] ساعت 9 در ميدان صبح‌گاه به خط بشويم و به کلاس برويم.

ساعت 9:45 دقيقه در ميدان تير حاضر شديم و ما را مربي‌ها تقسيم کردند و بعد سوار قايق‌ها شديم. مربي‌ها گفتند که ساحل‌شکني بايد بکنيم و ما هم که سوار قايق شده بوديم، قايق از کنار ساحل دور شد. قايق‌ها تشکيل شده بود از 9 نفر که يک نفر تيربارچي و کمک تيربارچي‌ها که خود من کمک تيربارچي دوم بودم و 20 عدد فشنگ داده بودند. وقتي که به هدف‌ها رسيديم، مربي دستور آتش داد و ما هم شروع به آتش کرديم. آرپي‌جي‌زن هم اسلحه خود را مسلح کرده بود. او هم آماده شليک بود. وقتي مهمات ما تمام شد، مربي دستور آتش به آرپي‌جي‌زن را داد و آرپي‌جي‌زن هم شليک کرد و پايين هدف خورد و وقتي که کار تمام شد به ساحل برگشتيم.

[2]  يا اينکه بودم. خلاصه با ناراحتي به سوي چادرها آمدم و بعد از رسيدن به چادر، راديوي کوچکي که داده بودند روشن کردم و صداي عراق را گرفتم و گوش کردم و بعد از آن کم کم خوابم آمد و يک دفعه خوابم برد. تقريباً يکي دو ساعتي خوابيدم و بعد متوجه شدم دوستم مرا صدا مي‌زند که بلند بشوم و بروم غذا بگيرم. خلاصه دوستم با هزار زحمت مرا از خواب بيدار کرد و گفت: داود بلند شو! من مي‌رم غذا  بگيرم، تو چاي درست کن.

 من هم با چشماني خواب‌آلود بلند شدم و چاي درست کردم و بعد از صرف نهار يکي از بچه‌هاي چادر ديگر به چادر ما آمد و مقداري ما را خنداند و دوباره خوابيدم و ساعت 6 بعدازظهر بيدار شدم. وقتي بيدار شدم ديدم که مسئول دسته مي‌گويد: آقاي ابراهيم‌خاني بلند شو عزاداري هست. من نرفتم و چشمانم را روي هم گذاشتم. در ميدان صبحگاه بچه‌هاي گردان سينه‌زني مي‌کردند و نوحه مي‌خواندند. بعد بلند شدم رفتم غذا براي شام گرفتم و الان هم که اين خاطره‌ها را مي‌نويسم بعد از شام قرار است چند ساعت ديگر به خشم شبانه برويم.

***

امروز جمعه 22/6/64 صبح از اردوگاه شهداي بدر خارج شديم و به لشکر برگشتيم. امروز براي من روز خوبي بود چون که شنا کردن را خوب ياد گرفته‌ام و چندين ساعت در آب شنا ‌کردم. الان نزديک غروب است و من در چادر نشسته‌ام.

***

امروز سه‌شنبه اول محرم 26/6/64 در جزيره مجنون بر روي تخت‌هاي شناور چادر زده‌ايم و در اين چادر کوچک 23 نفر به زور جا گرفته‌اند. صداي ناهنجار توپ عراقي‌ها به گوش مي‌رسد. ما الان منتظر شنيدن سخنان فرمان‌ده‌مان هستيم که به ما دستور حمله به قلب عراقي‌ها را بدهد و به ما گفته ساعت 10 صبح وضو گرفته و نماز بخوانيم ولي نمي‌دانيم به چه علت [باید] ساعت 10 نماز بخوانيم!

***

امروز 4/6/65 است، امروز صبح به اسلام آباد (باختران) رسيديم و مشغول زدن چادرها شديم مشغول چادر زدن بوديم که آقا نادر آمد و مرا به چادر خودشان برد من که از شب تا صبح بيدار مانده بودم، در آنجا خوابم برد و بعد از چند ساعت از خواب بيدار شدم ظهر شده بود. به چادر خودمان مراجعت کردم [و] ديدم بچه‌ها ناهار مي‌خورند من هم به آن‌ها ملحق شدم و بعد از ناهار باز هم خوابيدم و بعد از خواندن نماز مغرب و عشاء شام خورديم و چند ساعتي صحبت کرديم و بعد خوابيديم. چند دقيقه نگذشت که معاون مسئول دسته‌مان آمد و گفت که شما امشب نگهبانيد و بايد نگهباني بدهيد ما هم [با این]که خيلي خسته بوديم، قبول کرديم [و] من پاس آخر ايستادم.

***

امروز 6/6/65 است. امروز کار مثبتي انجام نداده‌ام. امروز 2 تا نامه نوشتم يکي براي معصومه دختر عمويم و يک نامه هم براي دوست عزيزم آقا يدا… بعد از نوشتن نامه به خط شديم و رفتيم اسلحه گرفتيم. من يک اسلحه آرپي‌جي گرفتم و شماره آن 592 است و کليه تجهيزات نظامي را گرفتم و بعدازظهر هم به کلاس ش.م.ر رفتيم البته با تجهيزات کامل. اين منطقه چون کوهستاني است با تجهيزات بالا و پايين رفتن بسيار مشکل است. شب هم به دعاي کميل رفتم.

***

امروز 7/6/65 است. امروز صبح به راديو گوش مي‌کردم به برنامه صبح جمعه با شما. در حال گوش کردن بودم که آقا نادر آمد دنبالم و مرا به چادر خودشان برد و ناهار را با هم خورديم و بعد از ناهار من به حمام رفتم و خودم را کاملاً شستم و شب هم به رزم شبانه رفتيم.

***

امروز 8/6/65 است. امروز صبح که از خواب بلند شديم، صبحانه نخورديم چون تجهيزاتمان را برداشته به کوهپيمايي رفتيم. من خيلي خسته شده بودم کم مانده بود که از حال بروم. به شدت نفس مي‌کشيدم بعد از آنکه از کوهپيمايي برگشتيم، ناهار خورديم و بعدازظهر ساعت 4 باز به کوهپيمايي رفتيم. البته اين بار به ما مهمات دادند. به من يک موشک آرپي‌جي داده بودند که بايد در ميدان تير به هدف مي‌زدم. بعد از مسافت طولاني که طي کرديم به ميدان تير رسيديم. هدف ما روي کوه بود و ما بايد از پايين کوه هدف را نشانه مي‌گرفتيم و مي‌زديم. چند تا از بچه‌هاي گروهان ما که آرپي‌جي‌زن بودند، شليک کردند و بعد نوبت به من رسيد. وقتي که به من رسيد، مسئول گروهانمان و ديگر بچه‌ها گفتند: آقا داود ببينيم چکار مي‌کني؟

من هم گفتم: چشم نگران نباشيد.

 بعد موشک را داخل آرپي‌جي کردم و گفتم «لاحول و لا قوه الا با… العلي العظيم» و بعد نشانه‌گيري کردم و بعد شليک کردم و خوشبختانه به هدف خورد. خودم هيچ باور نمي‌کردم که به هدف زده باشم و چون هوا تاريک شده بود و وقت نماز مغرب و عشاء بود، وضو گرفتيم و نماز خوانديم بعد از خواندن نماز، فرمان‌ده گروهانمان براي ما درباره نظم صحبت کرد و بعد از صحبت او به راه افتاديم و بعد از هفت ساعت کوهپيمايي به مقرمان رسيديم. شب هندوانه داده بودند. بعد از خوردن شام چون خيلي خسته بوديم، هر جا که نشسته بوديم همان‌جا خوابمان برد.

***

امروز 9/6/65 است. امروز صبح به دره‌ي نزديک پايگاهمان رفتيم. تمام گردان‌هاي لشکر آمده بودند و بعد از قرائت قرآن مجيد و خواندن نوحه، فرمان‌ده محترم لشکر (31 ع) آمد و برايمان کلي صحبت کرد. واقعاً که دلنشين صحبت مي‌کرد. بعد از اتمام سخنراني فرمان‌ده لشکر، به چادرهايمان برگشتيم و بعد از استراحت و صرف ناهار من به حمام رفتم و خودم را با آب سرد شست‌وشو دادم. از حمام که آمدم، ديدم که به ما ظرف‌هاي پلاستيکي داده‌اند که آن‌ها را پر از آب کنيم و آماده براي شب باشيم مثل اينکه قرار است امشب جايي برويم. نماز مغرب و عشاء را خوانديم و بعد از نماز ساعت 9 شب حرکت کرديم. کوهپيمايي طولاني بود. من بسيار بسيار خسته شده بودم. کم مانده بود که گريه کنم. اسلحه‌اي که من داشتم روي شانه دست راستم انداخته بودم، دستم را خشک کرده بود و نمي‌توانستم دستم را حرکت دهم و چندين بار هم زمين خوردم. وضع خيلي بدي داشتم. بعد از شش ساعت کوهپيمايي دشوار به محل ميدان تيرمان رسيديم. باور کنيد شش ساعت که کوهپيمايي کرده بوديم، يک دقيقه هم استراحت نکرديم. همه خسته شده بودند. وقتي که به ميدان تير رسيديم، ساعت 3 صبح بود. ما يکجا جمع شديم و ما هم که خيلي خسته شده بوديم، همانجا نشستيم. من که خيلي خسته شده بودم، کناري دور از بچه‌ها روي زمين دراز کشيدم و طولي نکشيد که خوابم برد. نمي‌دانم که چقدر خوابيده بودم. وقتي از خواب بلند شدم، ديدم در کوهستان تنها هستم و از بچه‌ها خبري نيست. خيلي ترسيدم. گفتم که حتماً رفته‌اند و من را فراموش کرده‌اند ببرند. خيلي ترسيدم. چند دقيقه به دنبال بچه‌ها گشتم، آن‌ها را پيدا نکردم. بعد از چند دقيقه نوري را از دور ديدم. بيشتر ترسيدم چون آنجايي که ما بوديم نزديک‌هاي باختران بودم و تمام مردم آنجا کُرد بودند و چند روستا نزديک پايگاه ما بود. من وقتي که آن نور را ديدم، گفتم حتماً روستاييان هستند و امکان دارد که ضدانقلاب باشند و مرا ببينند و بلايي به سرم بياورند. چند دقيقه ايستادم و با دقت نگاه کردم. خلاصه نتوانستم طاقت بياورم [و با] توکل بر خدا به طرف نور حرکت کردم. وقتي که به نور رسيدم، ديدم مسئولين گردان ما هستند. از آن‌ها بچه‌هاي گروهانمان را پرسيدم. آن‌ها گفتند کمي جلوتر بروي به آن‌ها مي‌رسي و من هم تشکر کرده و به راه افتادم تقريباً يک و نيم ساعت راه رفتم و به بچه‌هاي خودمان رسيدم. به مسئول دسته‌مان گفتم که آخر شما چگونه مسئولي هستي که ما را فراموش مي‌کني با خود ببري؟ مسئول دسته‌مان با کمال خونسردي گفت: اوه، اوه، يک کمي يواش، تقصير خودته، چرا از بچه‌ها دور شدي اگر در خط مقدم بودي که الان اسير شده بودي؟

 و غيره … من که از شنيدن حرف‌هاي او بسيار خجالت کشيدم، چيز ديگري نگفتم.

***

امروز 10/6/65 است. امروز صبح به پايگاه خودمان رسيديم و استراحت کرديم و من بعد [از] کمي استراحت به حمام رفتم و بعد از حمام به چادرهايمان برگشتم و شب را کاملاً استراحت کردم.

***

امروز 11/6/65 است. امروز صبح به صبحگاه رفتيم. صبحگاهمان هم طوري است که بايد کوهپيمايي کنيم. باور کنيد که اي کساني که بعد از مرگ من اين دفترچه را خواهيد برداشت و خواند، فکر نکنيد که کسي که به جبهه مي‌آيد به خاطر پولش مي‌آيد! نه وا… به خاطرخدايش مي‌آيد. اگر به خاطر پولش بود، کسي اينجا نمي‌ايستاد [و] فرار مي‌کرد. ولي …[3] چون به خاطر خدايش است و ايمان به خدا دارد، اين همه سختي‌ها را تحمل مي‌کند و اجرش را از خدا مي‌گيرد. البته اين حرف را به خاطر اين نوشتم که بعضي از اين اشخاص هستند که فکر مي‌کنند که وقتي کسي به جبهه مي‌آيد، به خاطر پولش است.

امشب باز هم به کوهپيمايي رفتيم. چون نزديک عمليات است و ما بايد آماده باشيم تا بتوانيم به راحتي عمليات را شروع کنيم که الحمدا… [4] عمليات با موفقيت شروع و تمام شده است و ما آماده عمليات سومي هستيم.

***

امروز 12/6/65 است. امروز را استراحت کرديم. مثل اينکه قرار است امشب هم به رزم شبانه برويم و همين‌طور هم شد. ما ساعت 9 شب حرکت کرديم و ساعت9  صبح به چادرهايمان برگشتيم. شب طولاني بود. خيلي سخت گذشت.

***

امروز 13/6/65 است. امروز من و يکي از هم‌چادري‌هايم شهردار هستيم يعني اينکه بايد تمام کارهاي چادرمان را از قبيل نظافت، غذا گرفتن، ظرف شستن و چاي گذاشتن، انجام بدهيم.

***

امروز 15/6/65 است. امروز صبح آقاي فخرالدين حجازي، نماينده امام و مجلس شوراي اسلامي به لشکر ما آمده بود و سخنراني کرد و بعد از سخنراني عزاداري کرديم و ساعت پنج بعدازظهر با تمام تجهيزاتمان به مانور رفتيم. تقريباً 13 ساعت راهپيمايي کرديم. بدون اينکه استراحتي بکنيم. بعد از 13 ساعت راهپيمايي به محل مانور رسيديم. همین که به محل رسيديم، چندين منور در آسمان روشن شد و ما زود خيز رفتيم. بعد از خاموش شدن منورها فوگازها که از قبل آماده شده بودند، منفجر شدند. صداي دلخراشي داشت. خلاصه تمام تيربارها، دوشکاها [و] شيليکاها تمام کار مي‌کردند. واقعاً که با صحنه واقعي هيچ تفاوتي نداشت. يکي از دوستانم بر اثر انفجار يکي از فوگازها که نزديک آن بود و نمي‌دانست که آن‌جا فوگاز هست تمام صورت و پاها و دست‌هايش سوخت و او را فوراً به بهداري برده و از آنجا راهي تهران کردند.

***

امروز 20/6/65 است. امروز من سلاحم را با سلاح ديگري عوض کردم. يعني اينکه آرپي‌جي‌ام را دادم و بجاي آن کلاش تحويل گرفتم و شب هم به دعاي کميل رفتيم و با آقا نادر چند ساعتي قدم زديم.

***

امروز 22/6/65 است. امروز به کلاس رفتيم. کلاسمان کلاس جهت‌يابي توسط قطب‌نما بود. من هم با آن کار کردم و بعد از ناهار هم به لب چشمه رفتم و لباس‌هايم را در آنجا شستم و شب هم به عزاداري رفتيم چون امشب، شب تاسوعا است.

***

امروز 23/6/65 است. امروز من شهردار بودم و کارهاي چادرمان را انجام دادم و در ضمن 2 نامه هم يکي براي دوستم و يکي هم براي دخترعمو. آخر من دخترعمويم را خيلي دوست دارم. اميدوارم که او نيز مرا دوست بدارد و من موفق نشدم بروم يعني اينکه نتوانستم اميدوارم که فردا که عاشورا است، بتوانم در مراسم عزاداري امام حسين(ع) شرکت کنم و ثواب ببرم ان شاءا…

***

امروز 24/6/65 است امروز روز عاشوراست.

***

وقتي انسان اين شهدا را مي‌بيند، مسلماً وظيفه‌اش سنگين‌تر مي‌شود و بايد احساس تعهد بيشتري بشود و نگذارند خداي ناکرده خاطره شهدا از ذهنشان برود و شهدا را به عنوان يک الگو و به عنوان يک فلش جلوي خودشان داشته باشند و خودشان را با شهدا تنظيم کنند؛ چون که شهدا ادامه‌دهندگان راه انبيا هستند.

خلاصه در نهايت ما خودمان و سلامتمان را و هدايتمان را و همه چيزمان را همان طور که امام مي‌فرمايد: ما مديون شهدا هستيم و گواه اينکه خداوند حضور اين شهدا را در عمليات‌ها به عينه نشان مي‌دهد و ما مي‌بينيم که الهام‌بخش هستند و در جنگ و جهاد مسائل اسلامي في سبيل‌ا… حضور دارند.

در خاتمه از خدا مي‌خواهم که توفيق خدمتگزاري و اينکه در راه شهدا قدم برداريم و نگذاريم خونشان پايمال گردد، به ما عنايت بفرمايد و ان شاءا… شهدا را در هر حال و در همه جا مدنظر داشته باشيم و حالت فکري و روحي و معنوي آن‌ها را در نظر بگيريم:

والسلام عليکم و رحمه‌ا… و برکاته

سؤالات با پاسخ

راجع به امام امت چه احساسي دارم؟

راجع به امام امت احساس خوشحالي دارم که چنين رهبري مبارز و …[5] بر مملکت من حکومت مي‌کند.

در جبهه به چه حقيقتي پي بردم که مرا در شناخت عميق‌تر اسلام ياري مي‌نمايد؟

به حقانيت اسلام پي بردم و هم به وحدت بين بچه‌ها که با هم مانند برادرند و غيره.

در چه تاريخ و چه ساعتي در جبهه از کليه گناهانم توبه کردم و چه عهدهايي با خداي خود بستم؟

از ساعت 9 صبح 1/7/64 از کليه گناهانم توبه کردم و با خدا عهد بستم که با مهربانم مهربان باشم و به همه نيکي کنم.

اصولاً برنامه‌هاي نوحه و روضه‌خواني تا چه اندازه در شما جهت بيشتر آماده شدن براي روبه‌رو شدن با دشمنان اسلام مؤثر بوده است وکلاً نقش آن‌ها در جنگ و پيروزي تا چه اندازه مؤثر است؟

برنامه‌هاي نوحه‌خواني و روضه صد درصد در من اثر مثبت گذاشته است.

در جبهه چه احساسي نسبت به خانواده و فرزندان و مايملک خود دارم؟

دلم براي خانواده‌ام خيلي تنگ شده است و خيلي مشتاقم که مأموريتم را تمام و به جمع دوستان و خانواده‌ام برگردم.

از ديدن کمک‌هاي بي‌‌دريغ امت اسلامي چه احساسي پيدا مي‌کنم؟

احساس اينکه امت اسلامي براي رزمندگان هر کاري مي‌کنند ولي متأسفانه هيچ چيز از کمک‌هاي مردم به دست ما نرسيده است.

روایت عشق

شهادت یعقوبعلی را که فهمیدم حالت بی­حسی به من دست داد. رفتم کنار چند نفری که داخل سوله بودند. جایی پیدا کردم با همان لباس غواصی گرفتم خوابیدم. ساعت 5-5/4 بود با صدای تلاوت قرآن بیدار شدم. چشمم را باز کردم، دیدم غواصی دارد قرآن می‌خواند. چشمانم را مجدد روی هم گذاشتم و به صدای تلاوتش گوش دادم. صدایم کرد: عباس پا نمی­شی نماز بخونی؟

دقت کردم دیدم داود ابراهیم­خانی است.

گفتم: شما کجا رفتید؟

گفت: من و یکی دیگه از بچه­ها نه تونستیم همراه دسته رضا مهدی‌رضایی برگردیم، نه خودمون رو به شما برسونیم. دونفری به سمت عراقیا شنا کردیم. از سیم خاردار گذشتیم. یه سنگر رو با نارنجک منفجر کردیم. دوستم رو همونجا زدن و شهید شد. من از سیم خاردار گذشتم. فینامو پام کردم و از جلوی چشم اونا در رفتم …

***

پدر از رفتن داود به جبهه خبر نداشت ولی مادر می‌دانست. آن زمان خانواده در تهران زندگی می‌کردند و او به مساجد تهران می‌رفت. هر چه پدر می‌گفت به جبهه نرو! او گوش نمی‌داد.

خانواده به تصور اینکه با نقل مکان داود از خیر جبهه می‌گذرد، به زنجان آمدند ولی او به پایگاه 16 شهید رجایی ‌رفت و از آنجا به جبهه اعزام شد.

داود گفته بود: فقط یک ماه می‌روم جبهه، بعد برمی‌گردم.

خانواده راضی شده و اجازه داده بودند و درست بعد از یک ماه این پیکر مطهرش بود که برگشت.

***

مثل همه بچه‌ها توپ بازی می‌کرد، تفنگ بازی می‌کرد، نماز را از همان کودکی از من تقلید می‌کرد، وقتی می‌رفت سجده دیگر بلند نمی‌شد. عاشق آب بازی بود و همیشه بازی با آب را به بازی با خاک ترجیح می‌داد.

راهنمایی که بود، انقلاب پیروز شد. عضو پایگاه مسجد امام سجاد (ع) شده و تا دیروقت آنجا بود. بعدها بهانه کرد که می‌خواهد برود جبهه. در گردان ولیعصر آموزش غواصی دید. عملیات کربلای 5 بود که شهید شد. وصیت کرده بود اگر شهید شد، برادرش به جبهه برود مبادا اسلحه او زمین بماند.

مصاحبه با شهید داود ابراهیمخانی قبل از عملیات کربلای 4

غواصان و دعای رزمندگان بعد از این که عملیات انجام دادند و به ساحل دشمن رسیدند فردا صبح باز هم صحیح و سلامت باشند و با هم دور بنشینیم و داخل کانال بنشینیم مخصوصا آن طرف با این برادران روی شلیکای آقاداود صحبت می‌کنم که انشاءا… در این عملیات غواص‌اند و از طریق آب به سمت دشمن خواهند رفت. از آقا داود می‌خواهم خودش را به طور کامل برای شما معرفی کند.

  • خودتان را به طور کامل معرفی کنید؟
  • بسم‌ا… الرحمن الرحیم. من داود ابراهیمخانی اعزامی از زنجان
  • خدا حفظت کنه آقا داود، آقا داود الان تو چه کار می‌کنی؟ چی کار می‌کنی بگو خجالت نکش.
  • در کنار این برادران رزمنده با هم نشستیم.
  • انتظار چی را می‌کشید؟
  • انتظار می‌کشیم عملیات زود شروع شود و ما در‌آن شرکت کنیم و بتونیم کاری انجام بدیم.
  • انشاءا… به قلب دشمن خواهید زد و سنگرها را یکی یکی با نارنجک منهدم خواهید کرد، دستتان نارنجک (تخم‌مرغی – تفنگی) دارید؟
  • خیر تک تیراندازم.
  • خدا سلامتت کند پس یکی یکی همه‌شان را انشاءا… به جهنم خواهی فرستاد؟
  • انشاءا…
  • هیچ فکر کردید آن طرف رسیدید چطور می‌خواد بشه؟ با دشمن چطور می‌خواید رفتار کنید؟ با بعثی‌ها و کفار؟
  • مسئولین گفته‌اند همه‌شان را به درک واصل کنید.
  • سنگرشان را هم یکی یکی منهدم خواهید کرد. (…) این صدای چی بود؟
  • خمپاره
  • خیلی ضعیف بود. نه!
  • بله، دور افتاده.
  • خدا انشاءا… یکی دو روزه این‌ها را از بین خواهد برد.
  • انشاءا…
  • فقط من انتظار دارم شما زیاد صحبت کنید من گوش بدم. می‌بینم برعکس شده من زیاد حرف می‌زنم و شما کم صحبت می‌کنید . شما زیاد صحبت کنید.
  • حرفی ندارم بزنم.
  • الان کیا پیشمون هستند؟
  • برادر آقا یوسف قربانی، آقا قلی جعفریه، آقا حسین بهرامی، حسین حبیبی، داود احمدی، آقای رضا مهدی‌رضایی، حاج آقا غم‌پروره.
  • حاج آقا هم می‌خواد بیاد و صحبت بکنیم.
  • انشاءا…
  • آقا داود خیلی صحبت کنید، خیلی خیلی. الان اینجا.
  • حرفی ندارم.
  • با خانواده‌تان چه صحبتی دارید؟ فرض کنید خانواده‌تان اینجاست و می‌خواهید با آن‌‌ها خداحافظی کنید؟ آقا خداحافظ. کلا این‌طوری. چطور خداحافظی می‌کنید؟ اینجا با آن‌ها صحبت کنید و خداحافظی کنید.
  • بعد از من یک برادر کوچکتر دارم . بعد از من او را می‌فرستند می‌آید به جبهه. تا بلکه راه این شهدا را بتوانند ادامه بدهند.
  • دیگه چه حرفی داری؟
  • هیچ چی همون بود.
  • به والده‌تان چه حرفی دارید؟
  • هیچ چیز دیگه خدا به مادرم صبر عنایت کند. همینطور به پدرم.
  • خدا تو را سلامت کند انشاءا… با همین دوستان که اینجا ایستادیم انشاءا… صحیح و سلامت مژده پیروزی را به خانواده شهدا، به فرزندان شهدا، و خانواده اسرا و مفقودین ارمغان ببریم.
  • انشاءا…
  • انشاءا… در این عملیات در زندان‌های بعثی باز می‌شود و با اسرا با هم به شهر برمی‌گردیم.
  • انشاءا…
  • یعنی فکر می‌کنم رزمندگان این دفعه تصمیم گرفتند با اسرا با هم برگردند این طوریه؟
  • بله انشاءا…
  • آقا داود با ما امری ندارید؟ صحبت دیگری ندارید.
  • نه خیر.
  • نوکرتم خداحافظ.

نامه شهید داود ابراهیم خانی

سلام علیکم بخدمت پدر و مادر عزیزم:

پس از ابلاغ گرمترین و صمیمانه‌ترین سلام‌ها امیدوارم که حالتان خوب باشد و در هر جائیکه هستید شاد و خرم بوده و باشید. اگر از احوالات اینجانب را خواسته باشید شکر خدا سلامتی حاصل است و ملالی در بین نیست جز دوری شما عزیزان.

باری پدر و مادر گرامیم من از عملیات صحیح و سالم برگشتم و در عملیات یک مو هم از سرم کم نشده است و فقط این نامه را نوشتم که از حال من نگران نباشید. از دور روی شما را می‌بوسم. خدانگهدار برایم نامه ننویسید.

قربان شما داود ابراهیم خانی

***

سلام علیکم بخدمت پدر و مادر گرامی و عزیزم:

پس از ابلاغ گرمترین و صمیمانه‌ترین سلام‌ها امیدوارم که حالتان خوب باشد و هیچگونه ناراحتی و کسالتی نداشته باشید و در هر جایی که هستید شاد و خرم بوده باشید و در کار‌هایتان موفق و مؤید بوده باشید اگر از احوالات اینجانب داود را خواسته باشید، شکر خدا سلامتی حاصل است و ملالی در بین نیست جز دوری شما عزیزان.

پدر و مادر گرامی، همانطور که دیروز سه شنبه 9/10/65 به شما تلفن کردم گفتم حالم خوب است و در عملیات کربلای 4 غواص بوده و شرکت نمودم که به لطف خدا صحیح و سالم هستم و تعداد بیشماری از دوستانم به لقاءا… پیوستند. همانطور که گفتم چون ما در موقعیتی هستم که نمی‌توانم نامه یا تلفن نوشته و یا بکنم. بنابراین از حال من نگران نباشید چون ما بعد از عملیات به عقب برگشتیم و دوباره آموزش می‌بینیم و خودمان را برای عملیات‌های آینده که آخرین عملیات‌هاست و سرنوشت ساز است آماده می‌کنیم. از قول من به تمامی دوستان و آشنایان سلام برسانید و دعا کنید که در عملیات‌های آینده پیروز و منصور شویم. خدانگهدار.

در ضمن پسر ملافروغ پیش نادر هستند (محمود) به خانواده او اطلاع دهید که حالش خوب است. برایم نامه ننویسید.

65/10/12

***

بنام خدا

سلام علیکم: بحضور محترم والدین عزیز و گرامیم:

پس از ابلاغ گرمترین و صمیمانه‌ترین سلام‌ها امیدوارم که حالتان خوب باشد و هیچگونه ناراحتی نداشته باشید و در هر جایی که هستید شاد و خرم بوده باشید و در هر کاری موفق و موید بوده باشید. اگر از احوالات اینجانب داود را خواسته باشید شکر خدا سلامتی حاصل است و ملالی در بین نیست جز دوری شما عزیزان. سالگرد وفات پدربزرگم را به شما تسلیت می‌گویم و امیدوارم خداوند به شما اجر عنایت بفرماید و شما را برای ما نگهدارد. آمین.

پدر و مادر عزیز، امروز اربعین است و من هم‌اکنون در سد دز که در 30 کیلومتری دزفول است، هستم و اینجا مشغول آموزش غواصی هستم.

آموزش سختی است و از شما می‌خواهم دعاگوی من و دیگر همرزمان من باشید تا بتوانیم این دین را که بر گردن من نهاده شده است از پس آن برآیم. دیگر مزاحمتان نمی‌شوم. از قول من به تمام دوستان و آشنایان سلام برسانید. خدانگهدار. نامه فراموش نشود.

اربعین حسینی – 65/8/3  D. E

***

بنام خدا

سلام علیکم: بخدمت والدین عزیز و گرامیم:

پس از ابلاغ گرمترین و صمیمانه‌ترین سلام‌ها امیدوارم که حالتان خوب باشد و هیچگونه ناراحتی نداشته باشید و در هر کاری موفق و موید بوده باشید. اگر از احوالات اینجانب حقیر فرزند کوچک و خدمتگزار ملت و کشور را خواسته باشید شکر خدا سلامتی حاصل است و ملالی در بین نیست جز دوری شما عزیزان.

پدر و مادر گرامی و عزیز و دلبندم، از دور روی مبارکتان را می‌بوسم و همینطور روی یگانه برادر عزیزم و خواهران گرامیم را ببوسید و سلام گرمی برسانید و دلم برای همه شما تنگ شده است با اینکه یک هفته است آمده‌ام خیلی دلم شما را می‌خواهد. من صحیح و سالم به مقصدمان رسیدیم و از نادر جدا شدیم و تقریبا یکهفته است از او خبری ندارم ولی رسول پیش ماست و سلام گرمی به حضورتان می‌رساند. خب دیگر مزاحم اوقات شریف شما نمی‌شوم. از قول من به تمام دوستان و آشنایان سلام برسانید. خدانگهدارتان.

برایم نامه ننویسید چون بدستم نخواهد رسید. از اینکه این جمله را نوشتم نگران نباشید، نگران نباشید، نگران نباشید، نگران نباشید، نگران نباشید، نگران نباشید.

دوشنبه 65/9/12

***

بنام خدا

سلام علیکم: بحضور محترم والدین عزیزم رسیده ملاحظه فرمائید:

پس از ابلاغ گرمترین و صمیمانه‌ترین سلام‌ها امیدوارم که حالتان خوب باشد و هیچگونه ناراحتی نداشته باشید و در هر جایی که هستید شاد و خرم بوده باشید و در هر کاری موفق و موید بوده باشید. اگر از احوالات اینجانب داود را خواسته باشید باید بگویم که شکر خدا سلامتی حاصل است و ملالی در بین نیست جز دوری شما عزیزانم و جای هیچگونه ناراحتی و نگرانی نیست. باری پدر و مادر عزیزم من هم اکنون در دزفول هستم. از زنجان آمدیم رفتیم به باختران و دو هفته در آنجا ماندیم و بعد به دزفول آمدیم و الان هم در دزفول هستم. پدر و مادرم از طرف من به امیر و نسترن سفارش کنید که درس‌هایشان را خوب بخوانند و در مصرف کاغذ و خودکار صرفه‌جویی کنند آن‌ها که می‌دانند که خودکار دانه‌ای چند است و یا دختر قیمتش چند است؟ آن‌ها باید حتما در مصرف صرفه‌جویی کنند. آن‌ها که وضع پدرمان را می‌دانند مخصوصا این حرف‌ها را به نسترن می‌گویم که وقتی به مدرسه می‌رود پول کم ببرد و زیاد خرج نکند. حتما می‌گوئید که داود هم که آنجا رفته دست از سر خواهرش برنمی‌دارد؟ نه من این حرف را از روی نصیحت می‌گویم گرچه خودم بیشتر از آن‌ها محتاج به نصیحت هستم. خب دیگر مزاحم وقت شما نمی‌شوم از قول من به تمام اقوام و دوستان و آشنایان سلام برسانید.

خدانگهدار

65/7/24

***

سلام و علیکم بخدمت دخترعموی عزیزم:

پس از ابلاغ عرض سلام امیدوارم که حالت خوب باشد و هیچگونه ناراحتی و کسالتی نداشته باشی و در هر جایی که هستی شاد و خرم بوده باشی و در هر کاری موفق و موید بوده باشی. اگر از احوالات اینجانب داود را خواسته باشی شکر خدا سلامتی حاصل است و ملالی در بین نیست جز دوری شما عزیزانم. باری معصومه عزیز من هم اکنون در دزفول هستم و مشغول آموزش غواصی هستم آموزشی بس دشوار و سخت است. از قول من به پدر و مادرت سلام برسان و همینطور به خواهرانت سلام برسان.

راستی چرا دیگر نامه نویسی و مرا از حال خودتان باخبر نمی‌کنید. از وقتی که از مرخصی آمده‌ام حتی یک نامه هم از شما دریافت نکرده‌ام. نکند که مرا فراموش کرده‌ای یا اینکه حوصله نوشتن یک نامه را نداری؟ من همیشه اینجا منتظرم که یک نامه به دستم برسد و از رسیدن آن خوشحال شوم ولی متاسفانه انتظار من بی‌فایده بوده است. خب دیگر مزاحم وقتت نمی‌شوم از قول من به پدر و مادرت سلام برسان. خدانگهدار

***

عزیزم این نامه که برایت می‌نویسم من نامه قبلی را بلافاصله بعد از اینکه نامه‌ات را خواندم نوشتم و این نامه را هم بلافاصله بعد از اینکه نامه‌ات بدستم رسید برایت می‌نویسم داود جان شاید شما را پیدا نکرده‌اند ولی خوب در هر صورت من همیشه به یادت بوده و خیلی دلم برایت تنگ شده است و آرزوی دیدارت را دارم برادر عزیزم در هر جا که هستی مواظب خودت باش چون پدر و مادرت می‌دانم همیشه بفکر تو بوده و ناراحت تو می‌باشند. داود جان بد نیست بدانی که پسر داداشم مجید هم به سربازی رفته است. از این بابت خیلی خوشحالم تو هم بعد از اینکه از جبهه برگشتی از من می‌شنوی برو خدمت چون سعادت ما در این است که برویم.

برادر شما یدا… 64/7/12

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

***

بنام خدا

با عرض سلام امیدوارم که حالت خوب باشد و همیشه شاد و خرم در هر جا که هستی بوده باشی و امیدوارم که ما را هم فراموش نکنی البته آقاداود از شما دو تا نامه برایم آمده است من هم این نامه دوم است که برایت می‌نویسم یکی هم قبل از این نامه نوشته‌ام شاید بدست شما نرسیده است.

خوب آقاداود دیگه چطوری منکه واقعا باید بگویم که از روزی که از اینجا رفتید خیلی دلم برایت تنگ شده است و جایت واقعا خالی می‌باشد از اینکه برایم عکست را فرستادی خیلی ممنون هستم و خیلی خیلی هم خوشحال شدم چون هر موقع که دلم برایت تنگ بشود با دیدن عکست دل‌تنگی‌ام برطرف می‌شود و یاد روزهای گذشته می‌افتم. مخصوصا شب‌هایی که می‌رفتیم مسجد و بعضی موقع‌ها با هم پاس می‌دادیم یاد آن روزها بخیر امیدوارم که باز به دیدن ما بیایی و با هم باشیم.

آقا داود من هر شهرستانی که بیفتم مطمئن باش آدرس پادگان را برایت می‌نویسم تا بتوانیم برای یکدیگر نامه بنویسیم. دیگر عرضی ندارم.

از قول من به تمام اهل خانه سلام برسان.

خدانگهدار

منتظر جواب نامه هستم.

حامد – 63/11/27

دوشنبه بهمن ماه

***

بنام خدا

سلام و علیکم: بخدمت محترم والدین گرامی و عزیزم:

پس از ابلاغ گرمترین و صمیمانه‌ترین سلام‌ها امیدوارم که حالتان خوب باشد و هیچگونه ناراحتی و کسالتی نداشته باشید و در هر جائیکه هستید و شاد و خرم بوده باشید و در هر کاری موفق و موید بوده باشید. اگر از احوالات اینجانب داود فرزند خود را خواسته باشید شکر خدا سلامتی حاصل است و ملالی در بین نیست جز دوری شما عزیزان که آن هم امید است با رسیدن این نامه ناقابل به دستتان نگرانی‌ها برطرف گردد. پدر و مادر عزیز و دلبندم همانگونه که به شما تلفن کردم و گفتم که در عملیات موفقیت آمیز کربلای 4 که خدا به من توفیق داد که در آن شرکت نمایم. صحیح و سالم از عملیات برگشتم و حالم هم خوب است. اگر خواستید برایم نامه بنویسید و به آدرس پشت نامه برایم نامه بنویسید تا از اوضاع و احوال شما خبردار شوم. از دور روی یگانه برادرم و خواهرانم نرگس کوچولو و نسترن سلام می‌رسانم و رویشان را می‌بوسم و همینطور شما را . مادرم من خیلی دلم می‌خواهد که به مرخصی بیایم و دلم بی‌نهایت برایتان تنگ شده است ولی باید این وظیفه‌ای که بر دوش تک تک ما است. به اتمام برسانم و نمی‌توانم هم که بگویم کی به مرخصی می‌آیم راستی اگر توانستید و برایتان امکان داشت یک مقدار پول به عنوان صدقه به یک محتاج بدهید حتما می‌پرسید برای چه؟ چون خدا مرا دوباره به شما برگردانده است. از قول من به تمامی دوستان و آشنایان سلام برسانید.

منتظر نامه شما هستم.

خدانگهدار – 18/10/65

***

بنام خدا

سلام و علیکم: بخدمت محترم والدین عزیز و گرامیم:

پس از ابلاغ گرمترین و صمیمانه‌ترین سلام‌ها امیدوارم که حالتان خوب باشد و هیچگونه ناراحتی نداشته باشید و در هر جائیکه هستید شاد و خرم بوده باشید. اگر از احوالات اینجانب داود خواسته باشید شکر خدا سلامتی حاصل است و ملالی در بین نیست جز دوری شما عزیزانم. باری پدر و مادر گرامیم، مبلغ 1000 تومان پول بدستم رسید از اینکه برایم پول فرستادید خیلی متشکرم. در ضمن مدت ماموریت من به شش ماه انتقال یافت یعنی تا 26/11/65 (بهمن ماه) در اینجا خواهم ماند و شاید این دفعه یک مقدار دیر به مرخصی آمدم یا اینکه اصلا به مرخصی نیامدم از این بابت نگران نباشید و فقط از شما تقاضا می‌کنم که دعا کنید تا من هم در یک عملیات شرکت کنم چون خیلی شوق و شور دارم که در یک عملیات حتی اگر کوچک باشد، شرکت کنم. رسول هم پیش من است و حال او خوب و سلام گرمی به شما می‌رساند. خب دیگر مزاحم اوقات شریف شما نمی‌شوم. از قول من به تمام دوستان و آشنایان سلام برسانید. به امید دیدار و خدانگهدار. حاج مرتضی حیدری روضه‌خان اینجا پیش ماست.

فرزند کوچکتان 65/8/11

وصيتنامه 

بسم‌ا… الرحمن‌الرحيم‌

خدايا از تو مي‌خواهم كه‌در اين‌جهاد مقدس‌كه‌رضاي‌تو در آن‌است‌كمكم‌كني‌كه‌بتوانم‌با شور و شوق‌زيادتر كار كنم‌.

خداوندا نور ايمانت‌را در قلب‌ما بتابان‌تا بتوانيم‌در تاريكي‌ها از آن‌استفاده‌كنيم‌.

خداوندا لذت‌عشق‌عبادت‌هايت‌را به‌ما بچشان‌كه‌بهترين‌لذت‌هاست‌.

خدايا تو كه‌بهتر مي‌داني‌من‌علاقه‌زيادي‌به‌پدر و مادرم‌و برادر‌و خواهرانم‌و اقوام‌و دوستانم‌دارم‌ولي‌براي‌من‌عزيزتر از آن‌ها اسلام‌است. وقتي‌كه‌اسلام‌در خطر باشد بايد براي‌رضاي‌خدا از همه‌ي‌اين‌ها گذشت.

دير يا زود بايد همه‌اين‌راه‌را بروند و چه‌بهتر است‌آنطور كه‌حسين‌(ع‌) و ياران‌حسين‌(ع‌) رفتند ما هم‌برويم

آيت‌ا… منتظري‌، بهترين‌جمله‌را درباره‌امام‌عزيز گفته‌اند كه‌: فرمانبر او باشيد كه‌فرمان‌بر خداست.

خدايا تو را شكر مي‌كنم‌كه‌مرا، در عصري‌عمر دادي‌كه‌رهبري‌آن‌پرچمي‌را برداشته‌است‌كه‌حسين‌(ع‌) برداشته‌بود از اسلام‌و احكام‌اسلام‌و از قرآن‌و از پيامبران‌كه‌اول‌آن‌ها حضرت‌آدم‌(ع‌) و آخرين‌آن‌ها، حضرت‌محمد و آل‌محمد (ص‌) و امامان‌معصوم‌و روحانيت‌مبارز كه‌در راس‌آن‌ها، امام‌عزيزمان‌است‌پيروي‌كنيد.

اي‌مردم‌زمانه‌، زمان‌تاريكي‌است‌و خداوند بر ما مسلمانان‌منت‌نهاد و بر ما نوري‌را عط‌ا كرد كه‌ما بتوانيم، اين‌نور را برداشته‌و از تاريكي‌ها گذر كنيم‌و به‌روشنايي‌برسيم‌و اين‌نور امام عزيز است‌.

پدر و مادر عزيزم‌اي‌كساني كه شب‌و روز براي‌من‌زحمت‌كشيديد لقمه‌از دهان‌خود، بريديد و در دهان‌من‌گذاشتيد تا مرا بزرگ‌كنيد، تا فردا عصاي‌دست‌مباركتان‌بشوم‌ولي‌حيف‌كه‌من‌زحمات‌بي‌كران‌شما را ناديده‌گرفته ‌و شما را اذيت‌مي‌كردم‌و حرف‌هاي‌نصيحت‌گونه‌تان‌را گوش‌نكردم‌. اي‌كاش‌، زبانم‌لال‌بود تا با شما و ديگران‌تندخویي‌نمي‌كرد و چشمانم‌كور بود تا به‌چيزهاي‌حرام‌، نگاه‌نمي‌كرد و پاهايم‌چلاق و شل‌بود تا از راه‌راست‌به‌راه‌باطل‌نمي‌رفت‌.

پدر و مادر عزيزم‌من‌به‌شما خيلي‌خيلي‌بد كردم‌و شما را زجر دادم‌ولي‌شما پدر و مادر من‌هستيد و من فرزندتان‌، از شما و خداوند مي‌خواهم كه‌مرا مورد بخشش‌خود قرار دهيد و از سر تقصير گناهانم‌بگذريد تا بلكه‌من‌در روز قيامت‌پيش‌شما و ديگران‌سر افكنده‌و خجل‌نشوم‌و از آتش‌دوزخ‌در امان‌بمانم‌

من‌از تمام‌اقوام‌و دوستانم‌معذرت‌مي‌خواهم‌و اميدوارم‌كه‌مرا ببخشند. پدر و مادر از شما مي‌خواهم‌كه‌بعد از مرگ‌من‌برايم‌گريه‌نكنيد و به‌دشمن‌نقطه‌ضعف‌نشان‌ندهيد و شما بايد افتخار كنيد كه‌فرزند ناچيزتان‌در راه‌دينش، وطنش‌، امامش‌و ناموسش‌كشته‌شده‌است.

 

لباس‌هاي‌مرا به‌كساني كه‌مستحق‌آن‌ها‌هستند بدهيد و مقداري هم‌پول‌دارم‌كه‌بعد از مرگ‌من‌آن‌را به‌حساب‌100 امام‌واريز كنيد.

پدر و مادر بعد از مرگ‌من‌هر شب‌جمعه‌بر سر مزارم‌بيایيد و مرا فراموش‌نكنيد چون‌من‌جز خدا و شما كس‌ديگري‌را ندارم‌و شب‌هاي‌جمعه‌مرا چشم‌براه‌نگذاريد جسد مرا اگر برايتان‌امكان‌داشت‌، پيش‌مزار غلامرضا دفن‌كنيد چون‌او و من‌هر دو غريبيم‌. اگر مرا پيش‌او دفن‌كنيد ما از تنهايي‌درخواهيم‌آمد و قلب‌دو جوان‌راشاد كرده‌ايد.

پدر و مادرم‌تنها خواهشي‌دارم از شما  اينست‌كه‌دست‌از امام‌و ولايت‌فقيه‌برنداريد و در زندگيتان‌با سختي‌ها مبارزه‌كنيد و هيچ‌وقت‌مثل‌من‌نشويد چون‌امام‌علي‌(ع‌) فرموده‌است‌كه‌: آنچه‌كه‌پيش‌از مرگ‌انسان‌را مي‌كشد، نااميديست‌.

مادرم‌، شيرت‌را حلالم‌كن‌پدرم‌زحماتت‌را حلالم‌كن‌

خدايا هجرت‌براي‌رضاي‌تو كردم‌كه‌در راه‌تو جهاد كنم‌با هر چه‌در توان‌دارم‌و اين‌توان‌را هم‌از تو دارم‌و ما چيزي‌از خود نداريم‌و هر چه‌كه‌داريم‌از توست‌.

خداوندا مرگ‌مرا شهادت‌در راه‌خودت‌عط‌ا فرما و موقع‌شهادت‌بجاي‌ناله‌، ذكرت‌را به‌زبانم‌بيار و با چهره‌ خندان‌مرا ببر.

والسلام

خدايا، خدايا تا انقلاب‌مهدي‌خميني‌را نگهدار

آمين‌يا رب‌العالمين

وقتي‌انسان‌اين‌شهدا را مي‌بيند مسلما وظيفه‌اش‌سنگين‌تر مي‌شود. بايد احساس‌تعهد‌بيشتري بشود و نگذارند، خداي‌ناكرده‌خاطره‌شهدا از ذهنشان‌برود و شهدا را به عنوان‌يك‌الگو و به‌عنوان‌يك‌فلش‌جلوي‌خودشان‌داشته‌باشند و خودشان‌را با شهدا تنظيم‌كنند چون كه‌شهدا، ادامه‌دهندگان‌راه‌انبيا هستند. خلاصه‌در نهايت‌ما خودمان را و سلامتمان‌را و هدايت مانرا و همه‌چيزمان‌را همان ط‌ور كه‌امام‌مي‌فرمايند: ما مديون‌شهدا هستيم‌و گواه‌اينكه‌، خداوند حضور اين‌شهدا را در عمليات‌ها به عينه نشان‌مي‌دهد و ما مي‌بينيم‌كه‌الهام‌بخش‌هستند و در جنگ‌و جهاد مسائل‌اسلامي‌في‌سبيل‌ا… حضور دارند

در خاتمه‌از خدا مي‌خواهم‌كه‌توفيق‌خدمتگذاري‌و اينكه‌در راه‌شهدا قدم‌برداريم‌و نگذاريم‌خونشان‌پايمال‌گردد به‌ما عنايت‌بفرمايد و انشاءا… شهدا را در هر حال‌و در همه‌جا مد نظر داشته‌باشيم‌و حالت‌فكري‌و روحي‌و معنوي‌آن‌ها را در نظ‌ر بگيريم.

      والسلام‌عليكم‌و رحمه‌ا… و بركاته

 

{1}- ناخوانا

{2}- چند صفحه موجود نیست.

{3}- ناخوانا

{4}- ناخوانا

{5} – ناخوانا

 

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.