حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

یکشنبه, ۳ خرداد , ۱۴۰۵ ساعت تعداد کل نوشته ها : 6431 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
شهید باهنر به روایت همسرش
7

من و آقاي باهنر از طريق خواهرم که از همکاران آقاي باهنر بود و جناب آقاي برقعي با هم آشنا شديم. ميزان شناخت ابتدايي من از ايشان در حد کمي بود، فقط مي‌دانستم که ايشان روحاني، تحصيلکرده و نويسنده است بعد، او با مادرش جهت خواستگاري به خانه ما آمدند، تقدير اين شد که در […]

پ
پ

من و آقاي باهنر از طريق خواهرم که از همکاران آقاي باهنر بود و جناب آقاي برقعي با هم آشنا شديم. ميزان شناخت ابتدايي من از ايشان در حد کمي بود، فقط مي‌دانستم که ايشان روحاني، تحصيلکرده و نويسنده است بعد، او با مادرش جهت خواستگاري به خانه ما آمدند، تقدير اين شد که در ‌سال 1344 با هم ازدواج کنيم. برنامه ازدواج ما،بسيار ساده و کم‌هزينه بود، مهريه‌ام 10‌هزار تومان بود و جهت هزينه‌هاي ازدواج، ايشان 2‌هزارو500 تومان داد. بعد وارد آموزش‌وپرورش شد. مدتي هم ورامين بود، بعد از رسمي شدن، به قسمت سازمان کتاب‌هاي درسي رفت. در ابتداي ازدواج، 20روزي داخل همان منزلي رفتيم که با طلبه‌هااجاره کرده بود. ايشان جهت سخنراني به رفسنجان دعوت شده بود. با هم به رفسنجان رفتيم، بعد هم برگشتيم و يک طبقه از منزل حاج آقا آيت‌اللهي در خيابان شترداران، ميدان قائم، اجاره کرديم، سه تا اتاق بود، آشپزخانه هم يک حياط خلوت خيلي کوچک بود، يک چراغ والوري داشتيم، روي آن غذا مي‌پختيم.

افرادي که با ايشان رفت‌وآمد داشتند، از فرهنگيان و روحانيون و بازاريان بودند. بعضي مواقع از صبح مي‌آمدند که يک ساعت جلسه باشد تا بعدازظهر مي‌ماندند و غروب مي‌رفتند. البته، اين موقعي بود که کتاب‌هاي درسي تعليمات ديني مدارس را مي‌نوشت. وسايل خانه نداشتيم، 10‌هزار توماني پول داشت، قدري وام گرفتيم و وسايل خانه، مثل آبگرمکن و چيزهاي ديگر خريداري کرديم. در همين منزل اجاره‌اي بوديم که يک روز فرد ناشناسي به من زنگ زد و گفت از دوستان و آشنايان باهنر هستم، گفتم ايشان تشريف ندارند، گفت: اگر امکان دارد آدرس منزل را بدهيد، با ايشان کار دارم، من هم آدرس منزل را دادم، بعدا که آقاي باهنر آمد، گفت: از ساواک بودند. شهيد باهنر همواره در تلاش و فعاليت بود، بيشتر روي کتاب‌هاي درسي کار مي‌کرد، حال در خانه باشد يا در اداره. من از ايشان سوال کردم، مگر بچه‌ها متوجه اهداف شما در کتاب‌هاي درسي مي‌شوند، مي‌گفت: همين قدر که اسم پيامبر را بدانند کافي است.

در خيابان «شهرآرا» بوديم که دختر بزرگم به دنيا آمد و اسم او را نهضت گذاشت، منظور باهنر از اين نام، تحقق انقلاب اسلامي بود، برنامه انقلاب بود، گفته بود من اسم دخترم را نهضت مي‌گذارم. همين نهضت انقلاب اسلامي، به مدت 6‌سال در شهرآرا بوديم، سه‌سال در مسجد هدايت سخنراني داشت. ساواک او را ممنوع‌المنبر کرد. يک روز من منزل نبودم، از ساواک آمده بودند، خواهر شهيد باهنر در را باز کرده بود، ايشان را دستگير کرده و برده بودند تا از او درباره برادرش سوالاتي کنند. (بعد از بازجويي) او را در يک خيابان رها کرده بودند، چون تهران براي او ناآشنا بود، زنگ زد و رفتيم او را آورديم، غروبي بود که ساواکي‌ها داخل منزل ريختند، تا محمدرضا، برادر شهيد باهنر را که در راهپيمايي دانشجويان مشارکت داشت، بگيرند سرانجام او را دستگير کرده و مدت چهارماه در سلولي انفرادي نگه‌داشته بودند، او مي‌گفت، شب و روز را تشخيص نمي‌دادم، حتي براي نماز هم همينطور، وقتي تعيين مي‌کردم و نماز مي‌خواندم – او بعد از چهارماه آزاد شد. از آن به بعد، مي‌آمدند، خواهر او را دستگير مي‌کردند و مي‌بردند و در بيابان و جا‌هايي که براي او ناآشنا بود رها مي‌کردند، فقط منتظر زنگ او بوديم، تا زنگ بزند و او را بياوريم يکدفعه هم شهيد باهنر با خواهرش را ساواک خواستند، به باهنر گفته بودند، همين خواهرت با ما همکاري کند، ما کاري به شما نداريم.

شهيد باهنر چندين‌بار زندان رفت، چهار ماه قبل از ازدواجش به زندان افتاده بود. موقعي که در مسجد جامع بازار تهران سخنراني کرده، در همدان هم دستگير شده و روانه زندان شده بود. البته زندان‌ها را کوتاه کوتاه کرد. ايشان درباره نحوه برخورد ساواک در زندان براي من صحبت نمي‌کرد، يکدفعه خيلي اصرار کردم، درباره يکي از هم‌سلولي‌هايش صحبت کرد و گفت: يکي از هم‌سلولي‌هايم را براي بازجويي بردند، وقتي او را آوردند، پاهايش ورم کرده، دهنش کف کرده و از حال رفته بود، او را توي سلول انداختند و رفتند، بعد يک مقداري شير برايش آوردند، با قاشق داخل دهانش مي‌ريختند، به قدري بي‌حال شده بود که از گوشه دهانش شيرها، بيرون مي‌ريخت، سپس يکي از آنها آمد و به من گفت: حالا خوب است، شما هم داريد پرستاري مي‌کنيد! شهيد باهنر هر فعاليتي را که براي پيشرفت نهضت مفيد مي‌دانست پيگيري مي‌کرد. يکي از فعاليت‌هاي او که در ارتباط با نهضت بود، همين مدرسه رفاه بود. فلسفه وجودي اين مدرسه کارهاي سياسي‌اي بود که با دوستانش انجام مي‌داد، بچه‌هاي شهدا جهت ثبت‌نام در اين مدرسه اولويت داشتند، از افرادي که آن‌جا کار مي‌کردند، شهيد رجايي، آقاي‌هاشمي رفسنجاني و يک عده‌اي از بازاري‌ها بودند، برنامه‌ريزي فرهنگي اين مدرسه برعهده شهيد باهنر بود. مرکز ديگر فعاليت ايشان، کانون توحيد بود که با همکاري عده‌اي از بازاري‌ها زمين آن‌جا را خريدند و ساختند که در آن برنامه‌هاي فرهنگي داشتند.  در اين کانون شهيد مطهري و شهيد بهشتي برنامه داشتند. مدرسه مفيد را هم با آيت‌الله موسوي اردبيلي تأسيس کردند، دبيرستان و مدرسه راهنمايي داشت. بعد دفتر نشر را ايجاد کردند و آقاي دکتر غفوري، برقعي،‌ هاشمي‌رفسنجاني با شهيد باهنر در آن مرکز فعاليت داشتند.

يک موسسه‌اي در آلمان باز کرد، در آن‌جا مطالبي چاپ مي‌کردند و نشر مي‌دادند. دفتر نشر هم کتاب‌هايي که موافق رژيم طاغوت نبود، چاپ و منتشر مي‌کرد.

هر‌سال يک سمينار براي معلمان ديني در يکي از استان‌ها داشتند و يک هفته سخنراني مي‌کردند. موضوع سخنراني او درخصوص چگونگي تدريس کتب ديني بوده. يک سمينار در مشهد بود. با هم آن‌جا رفتيم، يک طبقه اجاره کرديم. هر روز در منزل ما برنامه بود. در اين برنامه، آيت‌الله خامنه‌اي، شهيد بهشتي و شهيد مطهري شرکت داشتند، من مرتب کار مي‌کردم. دو نفر از برادرزاده‌هايم که همراهمان بودند مي‌گفتند اين چه مسافرتي است. صاحبخانه طبقه پايين را هم به ما واگذار کرد. هدف از اين مسافرت، برنامه انقلاب بود. يک مرتبه به من گفت، بياييد امشب به کرمان برويم، گفتم من نمي‌آيم، آن‌جا خسته مي‌شوم، چون مي‌رفتم منزل پدر شهيد، از بس آمدورفت بود من خسته مي‌شدم. گفت نه براي استراحت مي‌رويم، با هم رفتيم از آن ساعتي که ما رسيديم، برنامه‌هايش شروع شد، حتي يک شب خواهرش ما را دعوت کرد، گفت من به جلسه مي‌روم و برمي‌گردم، گفتم شما زودتر بياييد، گفت: انشاءالله، هرچه صبر کرديم، نيامد، مهمان‌ها يک قدري خوابيدند، ساعت يک ربع به دو بعد از نيمه‌شب آمد، گفتم امشب زود آمديد، خنديد و گفت عوضش سحري مي‌خوريم.

از نظر برخورد، با هرکسي مطابق خودش برخورد مي‌کرد، به پدر و مادرش بسيار احترام مي‌گذاشت. به برادران و خواهران، حتي به کارگران منزلم احترام مي‌گذاشت. ايشان مردي نمونه بود، من همچنين مردي که اين‌قدر به ديگران احترام بگذارد، نديدم.

خواهرانش چند ماهي خانه ما مي‌آمدند و مي‌رفتند، برادرش، محمدحسين، يکي، دو‌ سال در تهران منزل ما بود، محمدرضا، در دانشگاه علم و صنعت رشته معماري قبول شده بود، چند سالي که تحصيل مي‌کرد، منزل ما بود. وقتي هم که ساواک او را دستگير کرده بود، آدرس منزل ما را نمي‌دانستند، او را سوار ماشين کرده بودند، آمدند خانه، تمام منزل و کتاب‌هاي او را زيرورو کردند، ما با همشيره‌شان به ماموران شهرباني هرچه مي‌گفتيم محمدرضا کجاست؟ جواب نمي‌دادند.

وضع اقتصاديمان خوب نبود. گاهي شهيد باهنر بيرون مي‌رفت، برمي‌گشت يک نان سنگک مي‌آورد و مي‌خنديد و مي‌گفت: نان سنگک داغ با پنج ريال پنير خريده‌ام، بخوريد. اول زندگي برايم مشکل بود، ولي کم‌کم عادت کردم، الان از تشريفات خيلي خوشم نمي‌آيد، دوست دارم همين‌طور ساده زندگي کنيم.

برخوردش با من خيلي خوب بود. يک موقع مي‌آمد و مي‌گفت خيلي خسته شده‌اي، حالا چه کار داري تا من کمک کنم. هر وقت ميهمان داشتم، ظرف‌ها را مي‌شست. در برنامه نظافت کمک مي‌کرد. گاهي ساعت نيم بعد از نصف شب مي‌آمد، خسته بود، ميثم ما سه ساله بود، بيدار بود، روي سر و کول باهنر مي‌افتاد. او هم با او حرف مي‌زد و مي‌خنديد. برخوردش با بچه‌ها خيلي خوب بود. هيچ‌وقت با بچه‌ها دعوا نداشت، در دوران زندگي، از او عصبانيتي نديدم، نصيحتش بيشتر با رفتار خوش بود. هرچه مي‌گفت، خودش عمل مي‌کرد. او در اوايل انقلاب يک‌سال مرخصي گرفت، بعد رفت تو برنامه‌هاي راهپيمايي‌ها. از ‌سال 55 شروع کردند به ساختن ساختمان در جماران، خانه قبلي را خالي کرديم، آمديم منزل شهيد دانش، آن‌جا را يک‌سال اجاره کرديم (خيابان دولت). يک‌سال و دو ماه آن‌جا بوديم. بعد از اين‌که خانه خودمان ساخته شد، آمديم جماران. در مدتي که در منزل شهيد دانش بوديم، مرتب جلسه بود، شهيد بهشتي، آقاي‌هاشمي رفسنجاني، شهيد مطهري، آيت‌الله مشکيني و افراد ديگري هم بودند، هر هفته در منزل يکي از اينها تشکيل مي‌شد. سال 56 براي سخنراني در شيراز دعوت شد، ايشان را دستگير کردند و به زندان بردند و ممنوع‌المنبر شد. از تهران لباس شخصي پوشيد و رفت شيراز، سخنراني کرد، همان روز بليت براي تهران داشت که ساواک او را در هواپيما دستگير کرده و به سازمان امنيت تهران تحويل داده بود. مدتي بعد، آزاد شد و منزل آمد. وقتي هم که امام مي‌خواست به ايران بيايد، شهيد باهنر و عده‌اي ديگر ستاد استقبال به وجود آوردند. من و بچه‌هايم به مدت 18 روز به خانه برادرم در آزادي رفتيم، چون خبردار شديم که ساواک قصد دارد به خانه‌هاي طرفداران امام بريزد و همه آنها را دستگير کند. تا اين‌که انقلاب پيروز شد، دوباره به منزلمان در جماران آمديم. روز هفتم تير هم در محل حادثه انفجار مرکز حزب جمهوري اسلامي بود که به علت ماموريت از آن‌جا خارج شده، ظاهرا به آموزش‌وپرورش رفته، بعد آمد منزل و مسأله انفجار دفتر حزب را پيگيري مي‌کرد. آن شب منزل آمد، به شدت ناراحت بود. بعد متوجه شدم که بهشتي شهيد شده است. شروع کرد به گريه‌کردن، شهيد بهشتي به قول بعضي‌ها دست راست امام بود، موقعي هم که نخست‌وزير شد، منزل يکي از دوستان دعوت شديم به من تبريک مي‌گفتند. من گفتم تبريکي ندارد، هرچه مقامشان بالاتر مي‌رود، يک قدم به مرگ نزديک‌تر مي‌شود. شهيد باهنر به من مي‌گفت: وظيفه تو کم‌کم سنگين‌تر مي‌شود. بايد برويد خانه شهدا سر بزنيد. ببينيد چه گرفتاري‌ها و دردهايي دارند. براي سالگرد انقلاب به آلمان رفته بود که منافقين برخوردهاي بسيار بدي با او کرده و گوجه فرنگي و تخم‌مرغ به طرف ايشان پرت کرده بودند. اين را هم دوستانش به من گفتند، خودش چيزي نگفت. مشکلات کاري را هرگز در خانه مطرح نمي‌کرد.

شهيد باهنر تعداد 60 نفر از دختران تربيت معلم را انتخاب کرده بود، آنها به اين مدرسه مي‌آمدند، شهيد مطهري، شهيد بهشتي و شهيد باهنر براي آنها جهان‌بيني اسلامي مي‌گفتند و يکسري مسائل را طرح مي‌کرد. بعد آنهايي که پيشرفت خوبي داشتند، انتخاب مي‌شدند و به آنها آموزش داده مي‌شد، سپس از همين‌ها، کادر فرهنگي مدرسه شکل داده شد و اين هسته پربار را به وجود آورد. شخصيت شهيد باهنر بيشتر فرهنگي و در اين زمينه بسيار موفق بود، هسته کانون توحيد، دفتر نشر، کتب درسي را هم از هسته پايه‌گذاري کرد. شهيد باهنر در طول مبارزاتش سختي‌هاي زيادي را تحمل کرد. شب‌هاي متعددي بود که وقتي از جلسه مي‌آمد، او را افسرده و ناراحت مي‌ديدم. مي‌گفتم چه شده است؟ روحيه‌ام گرفته است. جريان خواهرش را مطرح مي‌کرد که ساواک دفعات زيادي او را دستگير و مي‌بردند توي سردخانه مي‌گذاشتند تا شهيد باهنر زجر و شکنجه روحي شود. اما شهيد باهنر از هدف خود دست برنمي‌داشت، مقاومت مي‌کرد و به مبارزات خودش ادامه مي‌داد، امام صادق فرمودند: «صبر شيعتنا اصبر منا» ما صابريم و شيعيان ما از صابرانند. واقعا شهيد باهنر تفسير صبر بود، شهيد باهنر نمونه اين صبر بود. عمل اين بزرگواران خيلي از روايات که برايم نامفهوم بود، مفهوم ساخت، شهيد باهنر مي‌فرمود: «من مدتي در پاريس با شهيد عراقي بودم، بعد از مدتي به ايران آمديم تا ستاد تشکيل دهيم. عناصر فعال اين ستاد از همان روزهاي اول اين مبارزه شهيد مطهري، شهيد باهنر، شهيد بهشتي، آقاي خامنه‌اي و آقاي‌هاشمي بودند، از آنجايي که امکانات مدرسه رفاه بيشتر بود، هسته مرکزي انقلاب را آن‌جا شکل داديم. حدود 15 شبانه‌روز در آن‌جا متمرکز بوديم. مرتب جلسه و برنامه‌ريزي و اجرا داشتيم، برنامه آمدن امام به ايران بود که بختيار چند روزي آن‌جا را بست ولي سرانجام کنترل آن‌جا را به دست گرفتيم. امام تشريف آوردند، يک شب هم در مدرسه رفاه بودند، بعد به مدرسه علوي انتقال يافتند. ما مشکلات فراواني داشتيم تا شب بيست‌ويکم که دولت تشکيل شد.»

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.