حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

شنبه, ۸ بهمن , ۱۴۰۱ ساعت تعداد کل نوشته ها : 6020 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 362×
معلم شهید ابوالفضل پاکداد
2

ابوالفضل پاکداد فرزند محرمعلی در ۴۰/۶/۱۰ در خانواده اى مذهبى و متوسط الحال در زنجان به دنیا آمد . مادرش مى گوید:”پس از تولدش در خواب دیدم که حضرت زهرا (س) و امام حسین علیه السلام به منزل ما آمدند، حضرت زهرا (س) کودک مرا در آغوش گرفت و صورتش را بوسید و به من […]

پ
پ
شهید ابوالفضل پاکدادابوالفضل پاکداد فرزند محرمعلی در ۴۰/۶/۱۰ در خانواده اى مذهبى و متوسط الحال در زنجان به دنیا آمد . مادرش مى گوید:”پس از تولدش در خواب دیدم که حضرت زهرا (س) و امام حسین علیه السلام به منزل ما آمدند، حضرت زهرا (س) کودک مرا در آغوش گرفت و صورتش را بوسید و به من گفت که نام کودک را ابوالفضل بگذارید .” ابوالفضل تحصیلات ابتدایى را در دبستان “خاقانى” و دوره راهنمایى را در مدرسه راهنمایى “انورى” به پایان برد.
 
در دوره راهنمایى بود که عکس شاه و تزئیناتى را که براى مراسم جشن روز چهارم آبان (روز تولد شاه ) در مدرسه نصب کرده بودند به همراه دوستانش پاره کرد، به همین دلیل پدرش را به شهربانى احضار کردند و خواستار تحویل دادن ابوالفضل به شهربانى شدند که با اصرار او از دستگیرى ابوالفضل صرف نظر و به گرفتن تعهد از پدرش اکتفا کردند . ابوالفضل از مدرسه اخراج شد و او را در آن سال مردود اعلام کردند .
وى دوره متوسطه را در “دبیرستان پهلوى “(شریعتى فعل ى) گذراند. در این دوره که با سالهاى آخر حکومت پهلوى مقارن بود با گروههاى مذهبى آشنا شد و با شرکت در جلسات مذهبى مختلف در زنجان و تبریز و نیز مطالعه کتب مذهبى بویژه کتابهاى استاد شهید مطهرى و مرحوم دکتر شریعتى بر آگاهی هاى دینى خود افزود.
 
پس از پیروزى انقلاب اسلامى به مدت سه ماه در دوره اى که از طرف شهید محمدعلى رجایى در دوران وزارت آموزش و پرورش براى آموزش و تربیت مربیان پرورشى برگزار شده بود، در تبریز شرکت کرد . وى چنان به امام (ره) علاقه داشت که خود را “آزاد شده خمینى ” مى دانست و به این اعتقادش م ى بالید از این رو در پى صدور فرمان امام (ره) مبنى بر تشکیل نهضت سواد آموزى به همکارى با نهضت سواد آموزى پرداخت. قبل از شک ل گیرى سپاه پاسداران حفظ امنیت شهر بر عهده گروههاى ضربت بود و وى فعالانه با این گروه ها همکارى مى کرد.
 
با شروع غائله کردستان تصمیم گرفت به عضویت سپاه پاسداران درآید . وى در مقابل مخالفت دوستانش ساعتها با آنان درباره این موضوع بحث و استدلال مى کرد که اگر تاکنون با قلم و در عرصه فرهنگى مبارزه مى کردیم، امروز تکلیف فرق مى کند و باید عملاً وارد مبارزه شویم و در کنار آن به امر تعلیم و تربیت نیز ادامه دهیم.
 
پس از عضویت در سپاه و گذراندن دوره آموزش نظامى به مریوان اعزام شد و در آنجا مسؤولیت دفاع از یک تپه را به عهده داشت؛ در این مأموریت از ناحیه پا مجروح شد و به زنجان بازگشت .
 
برادرش جواد نقل مى کند: “عصر بود و ما در اطراف او نشسته بود یم و صحبت مى کردیم، چیزى درباره مجروحیتش ابراز نکرد، مادرم پرسید : پایت چه شده؟ اما او موضوع صحبت را عوض کرد تا در این باره مطلبى نگوید . بعدها از دوستانش شنیدیم که پایش مجروح شده است “.پس از آن در واحد حراست زندان سپاه زنجان مشغول خدمت شد . در مدت خدمت در زن د ان، با زندانیان سیاسى، دلسوزانه و ارشادى برخورد مى کرد و این رفتار باعث علاقه مندى برخى از زندانیان به وى شده بود.
 
برادرش نقل م ى کند: “پس از شهادتش یادداشتهایى دیدم که در آن نوشته بود، “فلانى با اسلحه ” فلان زندانى را زد و من با شخص ضارب برخورد کرده و به ر فتارش اعتراض کردم .” ابوالفضل به مطالعه علاقه بسیار داشت و با وجود مشغله زیاد هرگاه فراغتى در منزل یا محل کار مى یافت به مطالعه مى پرداخت. همچنین یک دستگاه پخش صوت واکمن خریده و در محل کار به سخنرانیهاى علمى و مذهبى گوش مى داد. در این اواخر هم بیشتر به تلا وت قرآن گوش مى کرد.
 
در سالهاى اوج فعالیت “سازمان مجاهدین خلق ایران ” در جهت ترور نیروهاى متدین و طرفدار انقلاب، به تن کردن لباس سپاه در ملأ عام خطر ترور شدن را در برداشت اما او با این اعتقاد که “لباس پاسدارى کفن اوست و همیشه باید آن را به تن داشته باشد ” با لباس پاسدارى در بیرون از منزل ظاهر مى شد و این خطر را به جان مى خرید. او پیوسته خود را براى شهادت آماده مى کرد، وقتى که والدینش از عزیمت او به جبهه اظهار ناراحتى مى کردند در پاسخ مى گفت: “پدرم، مادرم، جبهه سفره شهادتى است که به واسطه امام گسترده شده و صاحب احسان خداست، به بازار خدا مى روم، خریدارم خداست، چرا نروم؟”
 
ابوالفضل وقتى از مأموریت مریوان برگشت، آقاى “محجوب” معاون عملیاتى سپاه و آقاى “خردمند” فرمانده سپاه زنجان درصدد بودند تا مسؤولیت یکى از واحدهاى سپاه را به او واگذار کنند ولى او نپذیرفت . همچنین و قتى به او پیشنهاد شد در دور ه اى که براى آموزش فرماندهى شرکت کند، چون م ى دانست که این دوره طولانى خواهد بود و مانع شرکت او در جبهه مى شود از پذیرش آن خوددارى کرد. قبل از “عملیات فتح المبین” نیز وقتى یک گروهان مستقل از زنجان به جبهه اعزام شد، زیربار مسؤولی ت گروهان نرفت و حتى در مصاحبه اى که با نیروهاى اعزامى، قبل از عملیات ترتیب داده شده بود، شرکت نکرد.
 
ابوالفضل در دومین اعزامش به جبهه، به منطقه عملیاتى فتح المبین به “شوش” رفت . قبل از شروع عملیات فتح المبین فرماندهان رده بالاى “لشکر نجف ” در جلس ه اى تصمیم گرفتند با طراحى یک عملیات ایذایى، توجه نیروهاى عراقى را از عملیات اصلى منحرف کنند . قرار بر این شد که گردانى متشکل از ۹۶ نفر به فرماندهى “اصغر محمدیان ” و دو معاون او این مأموریت را در محدوده “سایت” واقع در جبهه “رقابیه” انجام دهد. از آنجا که فرماندهان پیش بینى مى کردند کسى از نیروهاى شرکت کننده در این عملیات زنده نماند، شهید اصغر محمدیان و دوستانش تصمیم گرفتند این تعداد را از افراد داوطلب جمع آورى کنند .
 
ابوالفضل پاکداد معاون اول فرمانده گردان مذکور بود . از آنجا که منطقه مذکور، بسیار هموار و عارى از هر گونه جان پناه بود، نیروها کاملاً در تیررس آتش شدید دشمن قرار مى گرفتند. در جریان عملیات، اصغر محمدیان فرمانده گردان در اثر اصابت گلوله دوشکا به پا مجروح شد و از ابوالفضل خواست که هدایت حمله را به عهده بگیرد؛ گردان مذکور مأموریت خود را با موفقیت به انجام رساند اما ابوالفضل پاکداد ۵/۱/۱۳۶۱ در اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید .
 
به علت درگیرى شدید در منطقه اجساد شهداى عملیات حدود سه روز بر زمین ماند . پس از پایان موفقی ت آمیز عملیات فت ح المبین و عقب نشینى نیروهاى عراقى پیکر او را در آن سوى میدان مین دشمن یافتند . همیشه مى گفت: یک پاسدار بیش از یازده ماه زنده نمى ماند؛ او خود شاهد صدق این سخن شد و دقیقاً یازده ماه پس از ورود به سپاه به شهادت رسید . همکاران او در حراست زندانیان سیاسى نقل کرده اند که وقتى خبر شهادت وى به زندانیان رسید، آنان نیز گریستند.
 
ابوالفضل به هنگام شهادت ۲۱ ساله بود و پیکرش در گلزار شهداى زنجان به خاک سپرده شد. آخرین وصیت نامه او مفقود شد ولى یک صفحه از وصی ت نامه اى که در اوایل ورود به سپاه نوشته بود در لابلاى صحیفه سجادی ه اش یافت شد . پدر و مادرش را براى آخرین وداع به دیدار پیکر فرزند بردند؛ مادرش د ر کنار جنازه اش نشست و با چشمانى اشکبار و سین ه اى پرسوز گفت : “خداوندا این قربانى را از ما بپذیر “. آنگاه پدر پیرش دست همسرش را گرفت و هر دو با بوسه اى بر پیکرش از او وداع کردند.
 
وصیت نامه:
من در مورخه ۶۰/۵/۳ دهانم را با کلام خدا یعنی انا لله و انا الیه راجعون آغاز می کنم و مفتخرم از این جهت که مبدام الله و مرجعم الله می باشد ولی خلاءای در میان این مبدا و مرجع وجود دارد .اما مذهب اسلام بدانید تنها و تنها اسلام خالص اسلامی که به هیچ عنوان دست سازش با مکاتب و مکاتب سازی نداده و نمی دهد آن اسلام به من فهماند که چگونه بیندیشم و چگونه راهم را انتخاب کنم و چگونه سر راهم را پاک کنم و به هدفم برسم اما منظورم از هدف اینها می باشد.
در مرحله اول شناختن دین مبین رسول الله و در ثانی شناساندن آن ایده به امت رسول الله و در ثالث دفاع از آن ایده که در مقابل دشمنان رسول الله برادران و خواهران عزیز را بر شما ترجیح کنم جبهه جنگ یعنی مکان مقدس مقاومتها-صبرها-امیدهاو استقامتها می باشد وآن را نیز بدانید که فقط و فقط تحمل این همه مسائل را مجاهدحقیقی می تواند بکند نه گروه های کذایی، از افراد گروهک ها تقاضا دارم که خودشان و خودمان را قبل از انقلاب و بعد از انقلاب آزمایش کنیم من خود را تطبیق می دهم چون من احساس می کنم این را مطرح می کنم.
۱-من جاهل بودم خداوند بوسیله خمینی مرا عاقل کرد . ۲-من گمراه بودم خداوند بوسیله خمینی مرا هدایت کرد
۳-من فقیر بودم خداوند بوسیله خمینی مرا غنی کرد. ۴-من در کل بی سرپرست بودم روح الله را بر من سرپرست داد.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.