بهرام آرزو داشت مثل امام حسین تشنه لب شهید شود

قبل از اینکه خاطره از عملیات والفجر ۴ شروع کنم توضیحاتی مختصر در خصوص اهمیت عملیات و موقعیت آن شرح می دهم.
عملیات والفجر ۴ آبان ماه ۱۳۶۲ در منطقه شمال غرب منطقه مریوان –بانه و پنجوین انجام شد. آغاز این عملیات با رمز یا الله یا الله یا الله بود. هدف عملیات تصرف دشت شیلر و شهر پنجوین عراق بود که در نتیجه شهر مریوان از دید دشمن خارج می شد و پاسگاه دشمن منهدم می گشت.
دشت شیلر در مرز دو کشور ایران و عراق و در حد فاصل دو شهر مریوان و بانه قرار دارد.
مهمترین ارتفاعات این منطقه سوران، سورکوه و کوه کانی‌مانگا است که شهر پنجوین در دشت شیلر واقع است که این ارتفاعات مشرف بر شهر و عقبه شهر خالی از سکنه بود. 
در مرحله اول عملیات دو محور عمده یکی بانه و دیگری مریوان طراحی شده بود. در محور مریوان ارتفاعات پنجمین (زله)- مارو و خلوره مورد هدف بودند.
مرحله دوم تصرف ارتفاعات سورن و کانی‌مانگا بود که عملیات را تکمیل می نمود. 
نتایج عملیات
۱ تصرف دشت شیلر
۲- تصرف شهر پنجوین عراق
۳-تصرف پادگان پنجوین و شهرک عراق
۴- تسلط بر ۱۳ شهر و روستای عراق
۵- انهدام نیروهای دشمن
۶-خارج کردن شهر مریوان از دید دشمن
۷- هفت یا هشت هزار نفر از نیروهای دشمن کشته و زخمی شدند و ۱۰۰۰ نفر به اسارت در آمدند.
-۸ ۲۷ دستگاه تانک و نفربر و ۵۰ در ساخت خودرو سبک و سنگین و ۳۱۰۶ قبضه سلاح ضد هوایی.
خاطره از همرزم بسیجی و هم پایگاهی ام شهید بهرام بازرگان در عملیات والفجر ۴.
بهرام جوان ۱۸ ساله ای بود. شوخ طبع و خوش خنده.
مرحله سوم عملیات والفجر ۴ در ساعت ۱۱ شب ۱۲ آبان‌ماه سال ۱۳۶۲ آغاز شد. قبل از عملیات رسم بود غسل شهادت می کردند و نماز می خواندند. آنها با محبت همدیگر را بغل می‌کردند و از همدیگر حلالیت می طلبیدند. دیدند در این میان بهرام را دیدم که به سجده سجده رفته و با گریه از خدا طلب عفو می کند. چفیه اش از اشک چشم هایش خیس بود.
دستم را روی شانه اش گذاشتم. من را بغل کرد گفت حلالم کن. عمودی می روم افقی بر می گردم. هر دو گریه مان گرفت . پیشانی بند یا ثارالله را به پیشانی همدیگر بستیم.
کم کم زمان حرکت گردان فرا رسید. سرنوشت آدم ها معلوم نبود؛ نمی دانستیم چه کسی اسیر یا شهید می‌شود؟ یا چه کسی سالم بر می گردد؟ فرمانده مان شهید سهراب اسماعیلی با رمز یا الله یا الله یا الله از زیر قرآن رد کرد.
رزمندگان در یک ستون با کوله پشتی، جیره، وسایل جنگی، فشنگ ، نارنجک و آرپی جی به راه به طرف خط مقدم افتادند. با توجه به اینکه من پزشکیار گردان بودم و بهرام آر پی جی زن ، هردو از آخر ستون حرکت می‌کردیم.
برادران اطلاعات عملیاتی طول مسیر را یک نخ سفید کشیده بودن که حتماً باید روی آن مسیر حرکت می‌کردیم و گرنه روی مین می رفتیم . قبل ما چند نفر از برادران سپاهی و عملیاتی و مین یاب در آنجا افتاده وشهید شده بودند.
بالاخره آن مسیر را گذراندیم. حدودا ۵ ساعت پیاده رفتیم و نماز صبح را هم در حین راه رفتن خواندیم. عراقی‌ها که نورافکن می زدند روی زمین خیز می رفتیم. قبل از طلوع آفتاب به ارتفاعات کوه کانی مانگا رسیدیم.
نیروهای دشمن متوجه شدند که کوه کانی مانگا توسط رزمندگان تصرف شده و بالای کوه مستقر شده‌اند. ما تقریبا ۵ روز در ارتفاعات بلند کانی‌مانگا مستقر بودیم. روز سوم فرمانده مان سهراب اسماعیلی به شهادت رسید. سهراب با تقوا، قد بلند و تکواندوکار بود.
از صحنه ای که دیدم متاثر شدم. که شما را می‌خواهم با سینه خیز رفتن دیدم
پیکر سهراب روی خاک افتاده و سرش از بالای کوه به دره شیلر پرت شده بود. معلوم بود گلوله داغ موشک انتهای رگهای گردنش را سوزانده. انگار سرش را بریده بودند
بخاطر حفظ روحیه بچه های گردان، از شهادت سهراب چیزی نگفتند و آقای موسوی جانشین او، فرماندهی نیروها را به عهده گرفت.
از روز پنجم کم کم جیره غذایی رزمندگان رو به اتمام بود. قمقمه های آب خالی می شد و لب های رزمندگان از عطش خشک بود.
بهرام با دیدن اوضاع، گفت با هم برویم پایین کوه و از چشمه آب بیاوریم. ب
بهرام، من و سه نفر دیگر از بچه ها ظرف آب رزمندگان را جمع کردیم و سینه خیز به پایین کوه رفتیم. در حین راه بهرام گفت: « آرزو دارم مثل امام حسین و ۷۲ تن با لب تشنه شهید شوم.
اگر شهید شدم حتما با لباس بسیجی ام دفن کنید. پشت یقه لباس ام هم نوشته ای دارم که بخوانید و بر سر مزارم بنویسید.»
با ناراحتی گفتم:بهرام حرف اضافه نزن؛ رزمندگان منتظر ما هستند که آب ببریم.
خودش هم خیلی تشنه بود.سه روز آب نداشتیم. در حین حرف زدن ، ناگهان موشک های دشمن به طرف ما روان شد. همه فریاد کشیدیم یا الله یا الله ؛ گرد و خاک بلند شد. چون دردامنه کوه قرار داشتیم ترکش های موشک مثل براده های داغ آهن به سمت مان روانه شد. نمی‌توانستیم ازجا بلند شویم و یکدیگر را ببینیم. بعد از چند دقیقه بهرام را صدا کردم. بهرام…. بهرام . اما جوابی نشنیدم. بهرام آرام دراز کشیده . دیگر از بهرام صدایی نشنیدم. . بوسیدمش و گریه کردم. تشنه لبان امام حسین را صدا زدم اما از بهرام خبری نشد. انگار ساعتهاست خوابیده. لبهایش خشکش را بوسیدم. گرد و خاک صورتش را پاک کردم، زیر بغلش را گرفتم، با ناله و گریه جنازه بهرام را به پایین آوردم.. حدود دو ساعت طول کشید تا پیکر او را به پاییم کوه برسانم. بلاتشبیه به جنازه حضرت عباس علیه السلام بود. روی قاطر گذاشتیم و به بیمارستان صحرایی بردیم. کنار بیمارستان داد کشیدم .تیم پزشکی بالای سرش آمدند. خیلی تلاش کردند اما نتیجه نداشت. انگار بهرام شهادتش خبر داشت.
پیکر او را از من تحویل گرفتن و چند روز بعد به زنجان اعزام کردند. پشت یقه اش را کندم دیدم که نوشته بود
با چهره خندان و آرامش دراز کشیده بود.گر از موشک‌های عراقی راحت شده بود. بغل کردم، نوازش کردم. کسی هم نبود با من همنوا و همصدا شود. با خودم می گفتم خدایا به پدرش چه جوابی بدهم نمی توانستم از جنازه بهرام دست بردارم. جنازه را از من گرفتند و بعد از چند روز به زنجان اعزام کردند پشت یقه بسیجی بهرام را کندم دیدم که نوشته بود
اگر از آسمان ها خون ببارد آسمانها خون ببارد
اگر خون از دم شمشیر به باران ببارد
قسم بر نهضت پاک حسینی
جدا هرگز نگردد از خمینی

راوی:بابک عزیزی

از راست بهرام بازرگان-علی کریمی-عین الله جوادی

شهید بهرام بازرگاندر والفجر4ایستاده از چپ شهید بهرام بازرگان در عملیات والفجر۴

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code