سوگند پایداری

پس از عملیات کربلای چهار، برگشتیم به موقعیت شهید اوجاقلو. بیش از ۹۵ درصد بچه های عمل کننده شهید شده بودند. مقر گردان واقعا غم انگیز بود. بچه هایی که زنده مانده بودند در غم دوری یاران سفر کرده خود سرود ماتم می سرودند و خاطرات زیبای دوستان شهید دل ها را اندوهگین می کرد.

در همین روزها بود که آماده باش کامل دادند. امام فرموده بود: باید عملیات کربلای ۵ در همان منطقه انجام گرفته و کار جنگ یکسره شود.چه ها با یکدیگر هم قسم شدند که تا فرمان امام را اجرا نکرده اند به مرخصی نروند. من فراموش نمی کنم که یک شب در چادر نشسته بودیم و به لیست شهدای کربلای ۴ نگاه می کردیم. ناگهان متوجه شدیم که تعدادی از بچه ها با لباس بیمارستان، جلوی چادر ایستاده اند. ما با حالت تعجب پرسیدیم:شما اینجا چکار می کنید. باید الان داخل قطار و در راه برگشت بودید!
و آنها گفتند:میخواستن ما رو به شهر برده و بستری کنند، ولی ما سر مامور قطار را گرم کرده و از در دیگر فرار کردیم تا فرمان امام اجرا بشه. برگشتی در کار نیست. بعضی از همین بچه ها زخم های کاری داشتند اما با همان وضعیت در عملیات کربلای پنج شرکت کردند و به شهید شدند مثل عباس محمدی که از ناحیه دست تیر خورده بود، یا شهید داود ابراهیم خانی که از ناحیه پشت و کتف از سه چهار جا زخمی شده بود.من و شهید علیرضا داورپناه خیلی صمیمی بودیم. بعضی ها فکر می کردند که ا با هم برادریم. او یک روز، پیش از عملیات به من می گفت:
-عباس پشتم بدجوری درد میکنه. گاهی از شدت درد از خود بی خود می شوم. بی زحمت زخم های منو پانسمان کن، شاید از شدت درد کاسته شود. ما در آنجا مایع ضدعفونی کننده نداشتیم. لذا یکی از کیسه های گرم کننده-پکت وارم را روی زخم او گذاشته و آن را بستم و شهید داورپناه با آن وضعیت در عملیات شرکت کرد و صبح فردای عملیات شهید شد.

راوی:عباس راشاد

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code